Tuesday, January 10, 2023

قربانی کردن بیگناهان، مقاله ای تاریخی از دکتر بهرام چوبینه برگرفته شده از سایت خانه اسناد بهائی ستیزی در ایران

 مقاله ای تاریخی از دکتر بهرام چوبینه برگرفته شده از سایت خانه اسناد بهائی ستیزی در ایران

[ترجمه‌ای از متن انگلیسی]

[توضیحات مترجم در داخل کروشه قرار گرفته است]

[وبسایت:] ایرانیان

[تاریخ:] ۱۳ ژانویه ۲۰۰۸ – [۲۳ دیماه ۱۳۸۶]

قربانی کردن بیگناهان

بقلم: دکتربهرام چوبینه


مقدمه مترجم

در معرفی اثر بزرگ علی دشتی بنام (۲۳ سال)، دکتر چوبینه مقاله ای علمی بقلم آورده است که وقایع قرن بیستم در ایران را بصورت مشخّص تری ترسیم میکند. این مقاله در اینترنت بطور چشمگیری منتشر شده است.

این نویسنده دانشمند، مقاله خود را با تجزیه و تحلیل و اضافه کردن مدرک و سند گسترش داده و آنرا بصورت پیشگفتار در کتاب (۲۳ سال) اثر دشتی، از انتشارات البرز در فرانکفورت آلمان، اضافه کرده است. قسمتی از این مقاله گسترده (صص ۳۴ -۴۲) با اجازه نویسنده تحت عنوان "سرکوب بهائیان" با ترجمه از اصل به چاپ رسیده است. کلیه توضیحات پاورقی (بجز آنهائی که در پرانتز مشخص شده) توسط خود نویسنده تهیّه شده. توضیحات اضافی در پرانتز چهارگوش [ ] توسط مترجم است. اصل فارسی این بخش در آنلاین موجود است.

-آهنگ ربّانی

سرکوب بهائیان

آزار و کشتار یکی از مشغولیت های روزانه علماء و حاکمان دوره قاجار بود. تمایل برای کشتن بابی و بهائی بمنظور پیشبرد مقاصد سیاسی و دینی تا آخر دوره قاجار ادامه داشت.

در نهضت مشروطه ایران بابی ها نقش عمده ای داشتند و به جرأت میتوان گفت کوشش آنان در پیشبرد انقلاب مشروطه بسیار حیاتی و سازنده بود ولی نمیتوان گفت که بهائیان در حمایت از قانون اساسی بی تأثیر بودند. این نکته را باید در نظر داشت که رهبران آنها تأکید بر دوری آنان از سیاست داشتند تا جامعه نوپای بهائی از گزند مشروطه طلبان رادیکال که جملگی از علماء زمان خود بودند در امان بماند.

حکومت رضا شاه

در دوره رضا شاه، چند شهر ایران شاهد بهائی کشی بودند. بطور کلّی میتوان گفت که در دوره رضا شاه بهائی ستیزی جنبه سیاسی نداشت بلکه هدف اصلی از آن کاستن نفوذ علمای دین در سیاست بود. در دوران حکومت او بود که واژه "ملّت" شکل گرفت و تا اندازه ای جایگزین واژه "امـت" گردید. یعنی اینکه همگام با پیشرفت کشور، هر شهروند فارغ از هرگونه بستگی به هر دین و آئین و قومیتی میتوانست خود را ایرانی بداند. ولی پس از دوره رضا شاه این سیاست رفته رفته به فراموشی سپرده شد و بار دیگر "امت اسلام" وارد صحنه سیاست گردید. از طرف دیگر جنگ سرد با روسیه و بلوک شرق نیز به این طرز فکر در بین سیاستمداران ایران دامن زد.

پس از رضا شاه، پیدایش فدائیان اسلام کوششی بود که به منظور مبارزه بر علیه گروههای چپ صورت گرفت.

دوران پس از رضاشاه

در بین سالهای ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ با آزار اقلیت های مذهبی و مخصوصاً بهائیان به بهانه دشمنی آنان با مذهب شیعه و یا داشتن تمایلات چپ، دولت و شاه را ناچار به سوی امت اسلام سوق داد و وادار به تخلّف از انقلاب مشروطه و قانون اساسی نمود. تقریباً همه احزاب و دستجات در این انحراف سیاسی شریک شده جامعه را از هدف اصلی انقلاب مشروطه دور کردند. این موقعیت که یک فرصت طلائی برای محکم تر کردن اصول دموکراتیک بود متاسفانه هدر رفت و شانس همراه ساختن مردم برای پیشرفت و رفورم، حتی در یک چهارچوب فرمایشی، از دست شاه و دولت خارج شد.

با پایان گرفتن دوره رضاشاه انتقادات شدید از دولت او آغاز شد. این انتقادات مانند موریانه به جویدن پایه های دموکراسی و مدرنیته در کشور پرداخت. افکار روشنفکرانه برای آزادی و پیشرفت جامعه، قربانی واپسگرایی شد. بعد از شهریور ۲۰، مسئولین دولتی با تکیه بر اصول شیعه گری خود، برای بردن زنان به زیر چادر و حجاب و بستن مدارس مخلوط دخترانه و پسرانه وارد میدان شدند.

جماعات و دستجات متعددی برای اشاعه اخلاق اسلامی و پخش "اصول و احکام اسلام" در سرتاسر مملکت پا به عرصه وجود نهادند و به پخش جزوات، روزنامه، هفته نامه و ماهنامه هایی که همگی عنوان اسلامی را یدک میکشیدند مشغول شدند. در نتیجه کینه و نفرت علماء نسبت به بابی و بهائی بار دیگر به میدان آمد و فرصتی یافتند که دشمنی دیرین خود را با اقلیت های مذهبی به خصوص بهائیان و ایرانیان روشنفکر که توافقی با آنان نداشتند ظاهر کنند. با اصرار علماء دروس اسلامی و احکام و شرعیات به برنامه درسی مدارس ابتدائی و متوسطه در سرتاسر کشور اضافه شد.

این وقایع در طول دهه ۲۰ در تهران و سایر شهرهای ایران بوقوع پیوست. هدف همه این تلاشها متوجه بهائیان، احمد کسروی و طرفدارانش، حزب توده و اعضاء آن بود و همگی زیر نظر دولت و با همکاری مسئولان به انجام میرسید. در حقیقت نهایت خواست علماء بود که طرز فکر "دایی جان ناپلئونی" بین ایرانیان رایج شد و آنچه را که در ایران بوقوع می پیوست از چشم خارجی ها میدیدند.

اسناد جعلی و ساختگی از قبیل "خاطرات پرنس دالگورکی" که با قلم خیالپرداز علی جواهرکلام به رشته تحریر درآمد و با کمک آستان قدس رضوی به چاپ رسید و به اهتمام علماء شیعه پخش و منتشر شد، حاصل یکی دیگر از کوششهای علمای دین بود.

در حقیقت این ادعا که "آنچه از اسلام نیست محصول دست خارجی است"، از افکار پوسیده ملاها سرچشمه میگرفت." آنها میخواستند با این تدبیر آنچه را که اسلامی نبود و میتوانست مانع رسیدن آنها به قدرت شود به عنوان "غیر ایرانی" و "خارجی" جلوه دهند. این "بیگانه سازی" و افشاندن تخم فتنه و نفاق نه تنها دامن اقلیّت های مذهبی، احزاب پیشرو ملّی و گروههای مستقل چپ را گرفت، بلکه باعث بی اعتباری دولت و قانون اساسی گردید. در این میان علماء با تبلیغات وسیع ادعاهای پوچی را مطرح ساختند که طبق آن گفته میشد انقلاب مشروطه که در اصل در مقابل نفوذ علماء و استبداد حکومت قاجار شکل گرفته بود، نقشه ای از جانب روس و انگلیس بوده است و قانون اساسی و مواد سکولار آن مغایر با اصول دین مبین اسلام و ایران است.

آغاز بهائی ستیزی در سال ۱۳۳۳

چنانکه قبلاً گفته شد بعد از کودتای ۲۸ مرداد علماء ادعا کردند که در آن نقش مهمی داشتند و این امر ممکن نبود مگر با سرکوب حزب توده و بهائیان. حجّت الاسلام محمد تقی فلسفی، واعظ مشهور در خاطرات خود مینویسد که سخنرانیهای او بر علیه بهائیان با موافقت قبلی آیت الله بروجردی و محمدرضا شاه صورت گرفت. او در مصاحبه خود با روزنامه "اتحاد ملّی" در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۳۴ در مورد ملاقات خود با آیت الله بروجردی چنین میگوید:

قبل از ماه مبارک رمضان برای ملاقات با آیت الله بروجردی به قم رفتم و او را بسیار ملول دیدم. او به من گفت "حالا که قضیه نفت حل شده و کار توده ای ها هم به اتمام رسیده ما باید فکری برای بهائیان و مبارزه با آنان بکنیم."

محمّد تقی فلسفی در کتاب خاطرات و مبارزات خود مینویسد:

آیت الله بروجردی برای من پیغام فرستاد که این مطلب را با مقامات دولتی در میان بگذارم. ...

بالاخره بعد از رمضان ۱۳۳۲ برای من نامه ای فرستاد که با شاه ملاقات کنم و نارضائی او در مورد وضعیت موجود [آزادی نسبی بهائیان] را به اطلاع او برسانم. ... قبل از رمضان ۱۳۳۳ از آیت الله بروجردی پرسیدم: آیا مایل هستید که من در سخنرانی رادیوئی خود که ازمسجد شاه پخش میشود راجع به بهائیان حرف بزنم؟ او کمی فکر کرد و گفت: اگر بتوانید خوب است. فعلاً مسئولین در این مورد (مبارزه و نابودی بهائیان) بی تفاوت هستند این کار اقلاً قدری جلوی آنها (بهائیان) را در انظار عموم میگیرد.

او اضافه کرد: لازم است قبلا این موضوع را با شاه مطرح کنید تا بعداً بهانه ای برای وساطت کردن و جلوگیری از برنامه رادیوئی نداشته باشد چون اگر چنین اتفاقی بیفتد برای مسلمانان خوب نخواهد بود و بهائیان را جری تر خواهد کرد.

من به دربار تلفن کرده درخواست ملاقات کردم. وقتی به حضور شاه رسیدم گفتم: آیت الله بروجردی نظر موافق دارند که درباره بهائیان که موجب نگرانی مسلمانان شده اند در سخنرانی های رادیوئی ماه رمضان صحبت کنم. آیا اعلیحضرت هم موافق هستند؟

فلسفی میگوید که شاه لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت "بروید بگوئید."

از سال ۱۳۲۷ فلسفی هر سال در ماه رمضان در سخنرانیهای خود به حزب توده حمله میکرد. از میان برداشتن بهائیان بزرگترین آرزوی ملایان و پیروان آنها در دولت بود. در آن روزها شایع بود که حمله به بهائیان و در هم کوبیدن مراکز تشکیلاتی آنان در برنامه دولت قرار دارد ولی این امر تا رمضان سال ۱۳۳۴ به تعویق افتاد.

بهائی ستیزی سال ۱۳۳۴

بلافاصله پس از حادثه ۲۸ مرداد، بنا بر خواسته آیت الله بروجردی، در رمضان سال ۱۳۳۴، فلسفی با سخنرانی های رادیوئی خود حمله به بهائیان را آغاز کرد. همراه با این شروع وحشیانه، دولت نیز در شهرهای مختلف به ضبط اموال بهائیان پرداخت. در تهران در حضور خبرنگاران خارجی و داخلی، سپهبد نادر باتمانقلیچ رئیس ستاد ارتش، همراه با سرتیپ تیمور بختیار فرماندار نظامی تهران بمنظور تخریب گنبد حظیرة القدس هریک کلنگی به دست گرفته بر آن فرود آوردند. این ساختمان سالها در اشغال ارتش بود و مرکز فرماندهی بشمار میرفت.

سرلشکر محمّد آیراملو نایب رئیس ساواک در خاطرات خود مینویسد:

یک روز صبح تیمسار باتمانقلیچ رئیس ستاد ارتش همراه با سرتیپ تیمور بختیار فرماندار نظامی به بالای گنبد حظیرة القدس رفتند و با ضربات کلنگ به ویرانی آن پرداختند.

روز بعد وابسته نظامی آمریکا به دفتر من آمد و با لحنی خشمگین پرسید: " این چه حرکتی بود که ازجانب رئیس ستاد شما سر زد؟ چطور یک رئیس ستاد میتواند کلنگی بردارد و جلوی چشم همه ساختمانی را خراب کند؟ آنهم ساختمانی که در نزد بسیاری از شهروندان شما عزیز و محترم است؟ کشور من به ایران کمک میکند که ویرانه های خود را آباد نماید و شما یک ساختمان زیبا را ویران میکنید؟!"

از آنجائیکه من خود نیز از این خرابکاری نا بخردانه، بخصوص از جانب یک افسر عالی رتبه مبهوت مانده بودم، جوابی برای گفتن نداشتم.

چند ساعت بعد باتمانقلیچ مرا به دفتر کارش احضار کرد و با بی حوصلگی پرسید "این وابسته نظامی درباره دیروز چه میگفت؟"

من صریحاً نظرات وابسته نظامی آمریکا را به او گفتم و اضافه کردم "چند وابسته نظامی دیگر هم از واقعه دیروز اظهار تعجب و یأس کرده اند" و وقتی دیدم بشدت غمگین شده پرسیدم "تیمسار، چه انگیزه ای شما را به این عمل وا داشت؟" او سرش را بلند کرد و گفت "من انگیزه ای نداشتم، دستور رئیس بود" منظور او از "رئیس" شاه فقید بود.

بعدها من در مقالات مختلف خواندم که علت این دستور از جانب شاه به این خاطر بود که چند تن از آخوند های با نفوذ از جمله ابوالقاسم کاشانی را راضی کند.

...جالب اینکه شاه فقید پس از گذشت ۲۵ سال شخصا نتیجه همراهی با آخوند را آزمود. تیمسار بختیار نیز بعد از ۲۵ سال وقتی که دستگیر و به اعدام محکوم شد این حادثه را به منظور کمک، در دفاعیات خود گنجانده بود.

نفوذ روحانیت در دولت

فعالیت های آیت الله بروجردی و بطور کلّی علمای شیعه در مقابل بهائیان نه فقط بخاطر محکم کردن "زمینه اسلام شیعه"، بلکه وسیله ای برای اثبات شرکت خود در کودتای ۲۸ مرداد و دوام تاج و تخت بود.

پس از کودتای ۲۸ مرداد، شاه و اعضای دولت با موافقت با خواسته های غیر قانونی علماء، عملاً مهر تصویب بر شریک نمودن آنان در کارهای دولتی را زدند.

با مطالعه اسناد و مکاتبات علماء پس از کودتای ۲۸ مرداد تا سال ۱۳۵۷، میتوان به روابط بین دربار، دولت و روحانیون پی برد. این روابط نزدیک تا جائی رسید که آیت الله بروجردی از شاه و نخست وزیر، حسین علاء، خواست که از طریق مجلس قانون اساسی را عوض کنند. متن نامه او از این قرار است:

بسم الله الرحمن الرحیم نخست وزیر محترم دامت اقباله العالی

مرقومه شریفه جنابعالی به تاریخ ۵ تیرماه ۱۳۳۴ در مورد دستورات لازمه اعلیحضرت در خصوص پیشنهادات اینجانب، در نامه مورخ ۲۷ شوال ۱۳۷۳ توسط حاج قائم الملک رفیع واصل شد. اصل پیشنهادات من همانطور که در نامه شما نیز ذکر شده بقرار زیر است:

۱- باید از تبلیغات فرقه بهائی که برخلاف دین مبین اسلام است جلوگیری شود.

۲- مراکز و اجتماعات آنان در هر نقطه از مملکت باید تعطیل شود.

۳- هر یک از کارکنان دولت که بستگی به یکی از ادیان یاد شده در قانون اساسی را ندارد باید پس از تحقیقات ازکار برکنار شود. البته که بهائیان در این زمره خواهند بود.

خداوند تبارک و تعالی دین اسلام و استقلال ایران را از گزند دشمنان دور بدارد. تأئید و توفیق اعلیحضرت و خادمان دولت در دفاع از کشور و دین مقدس را از خداوند بزرگ مسئلت دارم.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

۷ ذی القعده ۱۳۷۴ – تیر ماه ۱۳۳۴

حسین طباطبائی

در تمام این دوره و تا مدتها بعد از آن، فلسفی در هر مسجد و بالای هر منبر، چه در تهران و چه در شهرستانها چنین فریاد و فغان میکرد:

ای مردم، ای تجّار، کارمندان، دانشجویان و کارگران شجاع، با این آدمهای بی دین مبارزه کنید و آنها را نابود کنید تا ثابت شود که علی و رسول زنده اند و اسلام دین همیشگی است. اجازه ندهید که این دولت غیرقانونی بیش از این اسلام را کوچک کند.

پس از کودتای ۲۸ مرداد، در هر مسئله سیاسی، اجتمائی و اقتصادی که پیش میآمد روحانیون بهائیان را مقصر قلمداد کرده و به این وسیله احساسات مذهبی و ضد بهائی مردم را تحریک میکردند. اگر شاه و یا دولت در موارد "ضد بهائی" اهمال میکردند، علمای شیعه مسئله "موافقت دولت و روحانیون" را یادآوری میکردند. یا دولت را تهدید میکردند و یا ادّعا داشتند که "انشاءالله با کوشش مردم مسلمان و علماء خستگی ناپذیر به فتح و ظفر خواهیم رسید."

آیت الله سید محمّد بهبهانی در تلگرافی به شاه چنین نوشت "به مناسبت تعطیل کردن این مرکز فتنه در دیانت و ملت که با مجاهدات لشگر اسلام انجام گرفت تشکرات قلبی خود را ابراز میدارم. این رویداد فرخنده باید مانند سایر اعیاد مذهبی جشن گرفته شود." شاه در جواب آیت الله بهبهانی نوشت "همانطور که بارها گفته ام و شنیده اید ما خود را موظف به اجرای دستورات اسلام میدانیم و از خداوند میخواهیم که ما را در اجرای این امر موفق بدارد."

آیت الله بروجردی در تلگرافی که به شاه فرستاد از بهائیان به عنوان "دشمنان و بدخواهان اعلیحضرت" یاد کرد و چنین نوشت "خداوند تبارک و تعالی، دین مقدس اسلام و شاهنشاهی ایران را از شرّ دشمنان و بدخواهان محفوظ کند و سلطنت شما را بر کلیه مسلمین مستدام بدارد"

آیت الله بروجردی مرجع تقلید شیعیان، در نامه ای نیز به فلسفی از "خدمات ذی قیمت " او به "دین اسلام و در واقع به کلیه ادیان و نیز قرآن کریم" قدردانی کرد. او نوشت اکنون که بهائیان در دولت صاحب مشاغل مختلف هستند مهمترین وظیفه، اخراج آنان از مشاغل مهم دولتی میباشد. او در مصاحبه ای با روزنامه کیهان از آرزوی خود برای تخریب حظیرةالقدس، اخراج بهائیان از ادارات دولتی و مقامات رسمی و اجرای طرحی (از جانب مجلس) که طی آن کلیه بهائیان از ایران اخراج شوند، سخن گفته بود.

فلسفی از بالای منبر از هیچگونه کوشش برای پراکندن شایعه های نادرست، زهرآگین و مخرّب در مورد بهائیان، برای جمعیت نادان، خرافاتی و متعصّب فروگذار نکرد. او با استفاده از شیوه قدیمی آخوندها به دروغ اظهار داشت "یکی از توده ای ها به من گفت چون همه راهها بروی ما بسته بود و چون شنیده بودیم که بهائیان قرار است در آینده کودتایی بر پا کنند، به آنها رو آوردیم تا بموقع با آنها همکاری کنیم و برای اثبات ایمان خود به دین آنها، از بین آنها دخترانی برای همسری انتخاب کردیم."

فلسفی برای پاسخ به اعتراضات بین المللی و اینکه مبادا از جانب جامعه بین المللی بخاطر بد رفتاری با بهائیان ایران مورد اعتراض قرار نگیرد به حیله جدیدی متوسل شد و در بالای منبر گفت " منظور ما دین نیست بلکه منظور کسانی هستند در پشت پرده دین پنهان میشوند. صحبت ما بر علیه آنان است."

رابطه فلسفی با آمریکائیها

فلسفی خود در بالای منبر گفت که با مأمورین سفارت آمریکا تماس نزدیک دارد – همان سفارتی که خمینی آنرا "لانه جاسوسی" مینامید. او با صدائی رسا اظهار داشت "من به آمریکائی ها گفتم مسلمانان با حزب توده مبارزه کرده اند. اگر حالا آنها از بهائیان حمایت کنند مثل آن است که از حزب توده که دشمن آمریکاست حمایت کرده اند."

به این صورت محمّد تقی فلسفی خود را به عنوان یک حامی آمریکا در مبارزه بر علیه کمونیسم و سوسیالیسم در ایران معرفی کرد و چنین وانمود که جنگ سرد آمریکا و هم پیمانان اروپايی آن در حقیقت بر علیه بهائیان بوده و وسیله ای برای سرکوب آنان در همان چهارچوب است. او منظور خود را چنان وانمود که سرکوب بهائیان نه بخاطر دین آنها و یک دست نمودن جامعه ایرانی، بلکه کوششی در جهت مبارزه با کمونیسم بین المللی است.

نقش منتظری در بهائی ستیزی

فعالیت های ضد بهائی آیت الله بروجردی فقط با تشویق فلسفی برای ایراد سخنرانی بر علیه بهائیان پایان نمی پذیرفت. او در عین حال طلبه های حوزه و اراذل و اوباش خود را هم به گوشه و کنار مملکت می فرستاد تا مردم عوام و متعصّب را برای قتل و غارت بهائیان تحریک کنند. در بین صدها اسناد موجود در این زمینه، این نویسنده نظر خواننده را فقط به مختصری از فعالیت های شیخ حسینعلی منتظری، یکی از شاگردان پر حرارت آیت الله بروجردی جلب میکند.

در آن هنگام شیخ حسینعلی منتظری طلبه ای جوان بود. او در سنین سالخوردگی به مقام آیت الله العظمی ارتقاء یافت و به عنوان جانشین آیت الله خمینی رهبر جمهوری اسلامی منسوب شد. او دفتر ضخیم اعمال خود را گشود و بدون هیچ گونه پنهان کاری و درنهایت بزرگ منشی بسیاری از حوادث را بازگو کرد. ما در اینجا به چند نکته از آن اشاره میکنیم.

مرحوم بروجردی به شدت با بهائیان ضدیت داشت. مثلاً در نزدیک یزد یک بهائی را کشته بودند و قرار بود که قاتل را اعدام کنند... بروجردی خواب و خوراک را بر خود حرام کرده بود تا به هر نحوی از اعدام قاتل جلوگیری کند. در یکی از سالها بروجردی به فلسفی تعلیم داد که در سخنرانی های رادیوئی خود در ماه رمضان بر علیه بهائیان صحبت کند. آیت الله کاشانی هم در این موضوع دست داشت.

با شروع ماه رمضان، فلسفی سخنرانی بر علیه بهائیان را آغاز کرد. در آن سال سخنرانی های او خیلی جلب توجّه کرد و مردم برای شنیدن آن گرد رادیوها جمع میشدند. ...

در همان روزها به من مأموریت داده شد تا به نجف آباد بروم. از آیت الله بروجردی در باره رفت و آمد، داد و ستد و معامله با بهائیان سؤال کردم. او در جواب یک فتوای کتبی صادر کرد که میگفت: "بسم الله الرّحمن الرّحیم بر مسلمانان واجب است که از هر گونه دوستی، نزدیکی و معامله با این طایفه خودداری کنند. ..."

این فتوا در شهر منتشر شد و در مساجد و امکنه عمومی اعلان گردید...و در نجف آباد فضائی سنگین بر علیه بهائیان ایجاد کرد.

در آن هنگام من از هر صنف و طبقه عدّه ای را جمع کردم و از هر گروه خواستم بیانیه ای علیه بهائیان بنویسند. مثلاً نانوا ها نوشتند "به بهائیان نان نمی فروشیم"، راننده های تاکسی نوشتند "از سوار کردن بهائیان معذوریم"...با اینکه قیمت اجاره تاکسی بین نجف آباد و اصفهان یک تومان بود وضعیت طوری شد که یک بهائی حتی با ۵۰ تومان هم نمیتوانست تاکسی برای سوار شدن پیدا کند.

البته همه این فشارها فقط به خاطر دین و ایمان نبود. بسیاری از مردم از ترس دیگران و اوضاع کلّی جامعه در این اعمال شرکت میکردند...

بالاخره تلاشهای من باعث کم شدن تعداد بهائی ها در نجف آباد شد. ... آنها بعد از این حوادث خود را از چشم مردم پنهان میکردند و یا ناپدید میشدند. ... ما این دشمنی ها را تا اصفهان هم پیش بردیم تا جائیکه در آنجا هم هیاهو بر علیه بهائیان در گرفت. ...

بعد از مدّتی دانستند که محرک و طراح این حوادث من بوده ام.

با دسیسه های این طلبه – آیت الله منتظری – بود که بهائیان نجف آباد مورد غارت و چپاول قرار گرفته، بی خانمان و مفقود شدند. دولت هم برای کمک به آنان کوچکترین حرکتی نکرد. باز هم با دستورات این مبلغ و افکار داهیانه اش در مورد ولایت فقیه بود که حظیرة القدس نجف آباد آتش گرفت و با خاک یکسان شد. منتظری اعتراف میکند که آیت الله بروجردی "از همه این احوالات آگاه و بسیار خوشنود بود."

به خاطر وجود آخوند های شرور تر بود که منتظری نتوانست جانشین امام شود و حتی از رهبر معظم خود نامه ای به تاریخ ۶ فروردین ۶۸ دریافت کرد که برای همیشه سیر تاریخ را برای طلبه های مبارز روشن میکند. در این نامه، خمینی خطاب به منتظری حتی از لقب "آیت الله" خودداری کرده است:

با تأسف فراوان این نامه مختصر را برای شما مینویسم تا روزی مردم بفهمند که شما برای رسیدن به مقام رهبری آینده، کلیه شرایط و مزایای لازم را از دست داده اید.

به همه طلبه هایی که وجوه را برای شما میآوردند خبر دهید که بعد از این پول ها را به قم و به منزل آقای پسندیده (برادر من) ببرند و یا به جماران در تهران (منزل من) بیاورند. خدا را شکر که شما از لحاظ مادّی کمبود ندارید (از دولت سر انقلاب اسلامی و چپاول اموال مسلمانان و نا مسلمانان).

در این قسمت از نامه، امام با لحنی آخوندی خطاب به منتظری میگوید چون شما "رشید نیستید" باید در خانه بمانید "شاید خداوند گناهان شما را ببخشد." خمینی در پایان، علّت نوشتن این نامه را به این گونه توضیح میدهد:

شما به سربازان بی نام و نشان امام زمان و خون شهدای اسلام و انقلاب خیانت کرده اید، بنا بر این نباید در آتش جهنّم بسوزید بلکه باید به اشتباهات و گناهان خود اعتراف کنید، شاید خداوند شما را یاری دهد.

در جواب این نامه تحقیر آمیز، آیت الله العظمی حسینعلی منتظری در نهایت خفّت و خواری خطاب به امام خمینی نوشت "خواهشمندم اذن دهید که کما فی السابق مانند یک طلبه ساده و کوچک، در سایه رهبری مستدام جنابعالی به درس و مدرسه ادامه دهم."

تبانی روحانیون و دولت

در پایان رمضان سال ۱۳۳۴ برجسته ترین روحانیون، بزرگان شیعه، سخنرانان و مبلغین منبری همراه با نماینده آیت الله بروجردی در منزل آیت الله خونساری جمع شدند و بعد از صحبت و تبادل نظر، عریضه ای به "حضور اعلیحضرت همایونی" نوشتند و خواستار تمام کردن فوری کار بهائیان شدند. علمای اسلام در این عریضه مفصلاً مراتب اطاعت و وفاداری خود را نسبت به تاج و تخت معروض داشته از شاه تقاضا کردند که بهائیان را هم با همان روش خشن و خونینی که در مقابل حزب توده اتخاذ شده بود قلع و قمع نمایند چون هر گونه تأخیر در این امر زیان آور خواهد بود.

کوشش برای قلع و قمع "فرقه ضالّه و گمراه بهائی" رفته رفته جای خود را به کوشش بر ضد آمریکا و غرب داد و به فاصله چند دهه بالاخره به صورت کوشش برای براندازی سلطنت پهلوی در ایران درآمد.

حضور دو مقام عالی ارتشی در تخریب حظیرة القدس تهران، نمایانگر حمایت شاه و تشویق دولت برای فشار و آزار بر بهائیان، حرکتی بدور از احتیاط و دوراندیشی بود که صرفا برای خوشایند آخوندهای طراز اول صورت گرفت.

تلاش آخوندها بر علیه بهائیان فقط به منظور "حفظ دین مبین اسلام" صورت نمی گرفت بلکه معیار قدرت نفوذ روحانیت و به نمایش گذاردن آن برای دولت و ملت بشمار میرفت.

بر خلاف عقیده عمومی و نظریه های غیرعاقلانه حزب توده، این روحانیون بودند که عنوان "تاجبخش" را به شعبان جعفری داده بودند ولی منظور دیگری در پشت آن بود و آن اینکه هر وقت پیشرفت های اجتماعی مغایر با منافع روحانیون میشد، جامعه روحانیت به شاه و دولت یاد آوری میکرد که در کودتای ۲۸ مرداد، به کوشش آنها تاج و تخت به او بازگشت.

در نامه های آیت الله بروجردی، مراسلات و سخنرانی های آیت الله خمینی قبل از ۱۵ خرداد و در خلال خاطرات آخوندهای جورواجور که این روزها در رژیم اسلامی ایران چاپ میشوند میبینیم که مرتّب به شاه یادآوری شده که باید تاج و تخت خود را مدیون (روحانیت مبارز) و مخالفت آنان با دولت دکتر مصدّق باشد. در بعضی از این نامه ها میخوانیم که آنها به شاه اخطار کرده بودند که اگر عملی بر خلاف میل روحانیت انجام دهد آنها قدرت آنرا دارند که او را از سلطنت خلع کنند.

خاطرات دکتر حائری یزدی

آیت الله عبدالکریم حائری یزدی بنیانگذار مدرسه دینی قم بود. پسر او دکتر مهدی حائری یزدی تحصیلات خود را در قم انجام داد و سپس برای ادامه تحصیل در رشته فلسفه غرب به انگلیس، امریکا و کانادا سفر کرد. او در غرب باقی ماند و به تدریس و تحقیق در رشته فلسفه پرداخت. دکتر حبیب لاجوردی در دانشگاه هاروارد در بخشی از "پروژه تاریخ شفاهی ایرانیان" به خاطرات دکتر مهدی حائری یزدی دست یافته است. بعضی از این خاطرات مربوط به وقایع بعد از کودتای ۲۸ مرداد، نقش روحانیون، سقوط دکتر مصدّق و همکاری شاه و روحانیت در امور کشور است. این وقایع در فهمیدن چگونگی بوجود آمدن دین و سیاست مدرن در ایران کمک فراوانی میکند.

دکتر مهدی حائری یزدی در مورد مسئله ولایت فقیه میگوید "هیچ راهی برای فهمیدن این قضیه وجود ندارد و یا لا اقل من نتوانستم مدرک و یا سندی در منطق، کتابهای آسمانی و یا احادیث برای اثبات این مطلب پیدا کنم."

حائری یزدی که رابطه نزدیکی با آیت الله بروجردی داشت میگوید:

در موارد مذهبی این آیت الله بروجردی بود که به حکومت دستورالعمل میداد و دولت خواسته های او را برآورده میکرد. مثلاً او با دکتر مصدّق موافق نبود ولی وقتی شاه از ایتالیا برگشت، بروجردی او را قبول کرد.

دکتر مصدّق برای او احترام قائل بود تا جائیکه برای تصویب قانون مورد نظر بروجردی از موقعیت خود استفاده کرد و روزنامه ای را که به موضوع مورد علاقه او توهین کرده بود فوری تعطیل کرد. این قانون فقط به خاطر بروجردی تصویب شد و حتی موجبات رنجش آیت الله کاشانی را فراهم کرد. در حقیقت علّت کناره گیری کاشانی از مصدّق بخاطر همین قانون بود و اینکه فکر میکرد مصدّق جانب بروجردی را گرفته است.

دکتر حائری یزدی حادثه ای بسیار جالب و آموزنده در مورد آیت الله میر سیّد محمّد بهبهانی تعریف میکند او میگوید آیت الله بهبهانی از حادثه ۲۸ مرداد حتی قبل از آنکه بوقوع بپیوندد خبر داشت و چنین ادامه میدهد: "در روز ۲۸ مرداد قبل از طلوع آفتاب تلفن زنگ زد" تلفن از خانه آیت الله بهبهانی بود که میگفت هرچه زودتر خود را به اینجا برسان چون "مسئله بسیار عاجل" است. حائری یزدی خود را به سرعت به خانه بهبهانی رسانید. آیت الله به او گفت:

امروز صبح باید به قم و به حضور آیت الله بجنوردی بروی و از قول من به او بگو "آقا مملکت درحال از هم پاشیدن است و بزودی سقوط خواهد کرد چون صحبت از حکومت جمهوری است. شاه رفته و ممکن است در هر آن مملکت دچار هرج و مرج شود و ملت به پشت پرده آهنین بیفتد. نه نامی از مذهب و نه نامی از آقا [بجنوردی] و نه نشانی از دین و ایمان باقی نخواهد ماند. مملکت کمونیست خواهد شد. آقا باید نقشه ای طرح کند و رابطه و ضابطه ای برقرار شود تا مردم از اصل ماجرا با خبر شوند و به مقاومت در برابر توده ای ها برخیزند. خلاصه اینکه اجازه ندهید مملکت کمونیست شود."

حائری یزدی چنین ادامه میدهد "نا گفته نماند که او بهائیان را هم بهمان اندازه برای امنیت و استقلال کشور خطرناک میدانست. آیت الله بجنوردی هم توده ای ها را به همان چشم میدید و با بهائیان هم به اندازه توده ای ها دشمنی می ورزید."

از دکتر حائری یزدی در باره "دشمنی شدید و بی پرده آیت الله بجنوردی در مقابله با بهائیان بعد از واقعه ۲۸ مرداد" سؤال شد. دکتر حائری یزدی جواب داد:

در آن هنگام خمینی یکی از محارم بجنوردی بود. در واقع همه میدانستند که او وزیر خارجه بجنوردی است. در آن موقع او هنوز با بجنوردی درگیر نشده بود.

یکبار خمینی از طرف بجنوردی به دربار رفت و با شاه ملاقات کرد. بعد از آن ملاقات خودم از او شنیدم که با خوشحالی و قدرت میگفت "بله، من به عنوان فرستاده بجنوردی رفتم و با شاه ملاقات کردم." خمینی برای من تعریف کرد که "به اعلیحضرت گفتم پدر شما شاه فقید، این طایفه را به کلی از پا انداخته بود. حالا ملّت ایران از شما هم همان انتظار را دارند."

این سخنان دقیقا همان چیزهائی است که از خمینی شنیدم.

بجنوردی و شاه موافقت کرده بودند که عدّه زیادی از آنها [بهائیان] را بازداشت کنند و حظیرة القدسشان را که در خیابان حافظ، مرکز تبلیغاتشان بشمار میرفت تعطیل کنند. در آن هنگام آنها چنین نقشه ای داشتند. نقشه ای که شاه شخصا در آن شریک بود.

آنها از فلسفی خواستند که در ماه رمضان از منبر مسجد شاه مردم را برای این امر آماده کند و پس از آن نقشه خود را عملی کردند.

نتیجه

شاه برای خوشایند آخوندها یک اقلیت دینی بیگناه را قربانی کرد. در حالیکه همه از پیر و جوان در ایران میدانستند که بهائیان هیچگونه فعالیتی بر علیه دولت قانونی نداشتند و دشمن میهن خود نبودند.

پس از آن بار دیگر و بازهم برای رضایت آخوند ها ساواک، انجمن حجتیه را برای مبارزه با بهائیان آفرید. این انجمن در سرتاسر ایران و زیر نظر ساواک شعبه های متعددی به وجود آورد. وظیفه آنها داخل شدن در فعالیتهای دینی، آموزش شیوه های جاسوسی و ایجاد آشوب در بین اقلّیت های دینی، بخصوص بهائیان بود. با آنکه تشکیل انجمن حجتیه با اطلاع شاه بود ولی به مرور زمان و بدون انتظار، زمینه ساز تشکیل "انجمن مؤتلفه اسلامی" و "سازمان مجاهدین خلق" گردید..




Thursday, December 22, 2022

ملت زنده و ملتی زنده نما - بخش دوم تازی گری در ایران، موریانه آخوندی

 Gohar Minoui

ملت زنده و ملتی زنده نما - بخش دوم

تازی گری در ایران

موریانه آخوندی

برای هزاران سال،  پیش از حمله تازیان و نابودی ایران، این کشور مهد تمدن و پیشرفت در جهان بود. پس از آمدن اسلام، ایران متحمل تحولات بسیاری گردید و بتدریج از آنچه که بود، در زیر رهبری اسلام، سیر نزولی نمود و به حکمرانی های کوچکتری تبدیل گردید. در چند سده نخستین پس از پیروزی تازیان هنوز مردم برخی از نقاط  کشوربسیاری از آداب ایرانیان کهن را ادامه میدادند، زبان پهلوی و نگارش آن تا حدودی مورد استفاده بود. اما موریانه ای خطرناکی در آن زمان به منصه ظهور میرسید که از داخل ریشه فرهنگ و اداب و استقلال کشور را از بین میبرد. این موریانه افراد و سردمداران دین اسلام بودند که سود خود را در نابودی فرهنگ مردم این سرزمین میدیدند و کمر به نیستی آن بستند و بهترین راه را درنیل بدان مقصود، تحریم آموزش علم و فرهنگ برای عامه مردم دیدند. افرادی بنام علمای دین، آیت الله ها و مجتهدین و مفتی ها و پیروان آنان در راس امور قرار گرفتند. محل سکونت و خانه این موریانه ها در مساجد قرار داشتند که مرکزی برای اشاعه پندار و گفتار آنان بود  


 این رویداده ها چگونه پا به منصه ظهور گذاشتند ؟ و چه شد که در تمامی جهان آنروز نشر پیدا کردند. راه های چندی در وقوع این امر مورد بهره گیری  این بزرگواران قرار گرفتند. یکی از موثر ترین  راه ها، تغییر در دستگاه های اداری تازیان بود که بدست ایرانیان و بر وفق آیین ایرانی انجام میگرفت. مختصرا، چگونگی این طریق را مورد بررسی قرار میدهیم.  در زمان پیامبر اسلام و در هنگام جنگهای  او، هر شیی که مسلمانان با آدم کشی وغارت و چپاول بدست میاوردند به مدینه (یثرب) فرستاده میشد و بر روش دستور پیامبر و مطابق شرع پخش میگردید. پس از وفات محمد و در زمان خلافت عمر(دومین خلیفه اسلام) که  جنایات تازیان بحد کمال رسیده بود، و آدم کشی و چپاول ها و دزدی ها و تجاوز به بانوان به بالا ترین حد خود رسیدند. منابع آنها که بیشتر از کاخهای سلطنتی  و اموال ملل پیشرفته و متمدن آنزمان بدست میامد، نیاز به داشتن تشکیلاتی داشت که بتواند حجم سنگین ان دزدی ها را اداره کند. عمر در عین اینکه میخواست این غنایم  را بر طبق شرع اسلام بین مسلمین پخش کند، اما درچگونگی انجام اینکار، به سبب فقر فرهنگی عاجز بود


 مطابق آنچه که میدانیم،  یکی از بزرگان ایرانی که در زمان عمر در مدینه میزیست،  به عمر نشان داد که چگونه شاهان ایران با داشتن تشکیلاتی بنام : “دیوان” این نقص را بر طرف نموده بودند. وی اشاره نمود که اینکاررا کسانی بنام “دبیر” انجام میدادند که آن دبیران تحت لوای فردی بنام “ایران دبیر بد” انجام وظیفه مینمودند.   و عمر دستور ایجاد دیوان را صادر نمود و “آنسال ۱۵ هجری قمری بود”. از آنزمان دفاتر اداری تازیان به پارسی و توسط دفتر داران ایرانی انجام میافت و این کار بمدت ۵۰تا ۶۵ سال بدرازا کشید، یعنی تا زمان عبدالملک بن مروان . در این زمان “زادان  فرخ”  یکی از ایرانیان پاک نژاد ریاست دفتردیوان را بعهده داشت


زادان فرخ منشیی داشت، بنام “صالح بن عبدالرحمان” یک ایرانی دیگر،  [1].  او ادعا نمود که میتواند دفتر را از پارسی به عربی برگرداند و این خبر به حجاج بن یوسف دادند. حجاج که دید بسیار بدی نسبت بهمه ایرانیان داشت، صالح را مامور اینکار نمود. حجاج نماینده خلیفه  عبدالملک بن  مروان پنجمین خلیفه امویان بود (۶۵-۸۵ ه.ق) برای انجام این امر، زادان فرخ را بسبب مخالفت بچنین کاری بقتل رساندند. پسر او “مردان شاه” و ایرانیانی دیگر حاضر شدند که صد هزار درهم طلا به صالح بن عبدالرحمان بدهند که او بگوید قادر بچنین کاری نیست، اما صالح نپذیرفت. در این هنگام،  مردان شاه   بر او  بانگ  زد  و گفت  “همچنانکه ریشه فارسی را بریدی، خدا نسلت را در این عالم قطع کند.” اما چه نتیجه . [2] در آنزمان این نخستین خیانت یک فرد تحصیل کرده ایرانی بود به کشورش. مطابق آنچه که تاریخ بما میگوید، حجاج در طی زمامداری خود بیش صدو بیستتا سیصد هزار ایرانی را بقتل رسانید


 جنایات بیشترین رهبران اسلامی، پس از تسلط آنان در ایران تمامی نداشت. بهر نحوی به آزار مردم میکوشیدند. دانشمندان را دشمن خود میشمردند و بمانند بزرگان مسحییت که اهل دانش را دشمن خویش میدانستند، اینان دشمنی را با اهل علم آغاز نمودند و در این ره به پیشرفت کامل رسیدند. این مخالفت ها با ازدیاد قدرت علما و فقها و محدثین دینی از همان صدر اسلام شروع شد و تا به امروز ادامه دارد. چنین پیشرفتی موجب عقب ماندگی فرهنگی کشور های اسلامی گردید که به سبب تسلط افراد دینی بر هیَت حاکمه بصورت قرون وسطی باقی مانده است و نو خیزی [3] اروپایی هیچوقت نتوانست جایی در این سرزمین ها پیدا کند. ازبین رفتن فرهنگ مللی که با غلبه تازیان از بین رفتند، زمینه بسیار حاصل خیزی برای تعمیم فقر فرهنگی ایجاد نمود که بزرگان دین اسلام برای اجرای مقاصد خود آنرا لازم میدانستند- مردم بی فرهنگ بمانند گله گوسفندان به گفتار آنان گوش میدادند، و در سطح کشوری، برای مراجع دینی، نیرویی بودند بمانند ارتش برای شاه . این افراد با احراز حمایت طَبقات بی فرهنگ مردم توانستند با شاهان و فرمانداران بی شخصیت و دون مایه همکاری کنند و با آنان یک حکمرانی مشترکی ایجاد نمایند (سمبیوز). [4]توجهی نمایید به شرح سلطنت بیشترین پادشاهان کشور و حتی محمد رضاشاه پهلوی 


 در حدود میانه سده سوم هجری (در زمان خلافت المتوکل علی الله-۲۳۲-۲۴۷ ه.ق.) قدرت سردمداران دینی به حد اعلی رسید.  پیشرفت  قدرت اهل سنت و حدیث در زمان این خلیفه  بدان حد شد که او دستور داد که حتی مناظره در آرا را ممنوع سازند و هر که بدینکار دست زند، او را مجازات نمایند[5] . علمای سنت و حدیث با قدرتی که پیدا کردند، دست به آزار دانشمندان زدند و آنان را بکفر و زندقه و الحاد به تهمت بستند. باید متذکر شد که این زمان برابر میشود با ازدیاد نفوذ ترکان در بارگاه خلفای عباسیان و دور کردن ایرانیان از آن دربار. [6]  پیش از این دوره، نوشتارهای اسلامی بیشتر در باره انتشار دانش دینی و عربی بود که به آن مجموعه “علوم عربیه” و یا “علوم حدیثه”[7] میگفتند که در مقابل آن “علوم عقلی” و یا “علوم قدیمه”[8] قرار داشت. به عقیده پیش تازان دینی، گروه مرتبط به علوم عقلی کسانی بودند بر علیه دین! حتی برخی از خلفا نیز از این تهمت ها  مستثنی نبودند بمانند مامون عباسی (۱۹۸-۲۱۸ ه.ق.).  برای رسیدن به منظور اصلی، عقیده این بزرگان دینی گسترش کامل یافت و شامل تمام دانشمندان غیر دینی شد مانند: زکریا رازی؛ فارابی؛ ابن سینا؛ خیام؛ و نظایر آنان که بسیارند  


یکی از برجسته ترین شخصیت های مذهبی که با بالا گرفتن وضعیت سیاسی و اجتماعی ملا ها  آغاز جدال با دانشمندان را گذاشت باید محمد غزالی را نام ببریم.[9]  این بزرگ مرد دینی، با دانشمندان آنزمان خصومت ویژه ای نشان میداد، از آن جلمه با ابو علی سینا. باید دانست که  بر طبق معمول، در میان این گروه گمراه، کسانی هم بودند که برای دانش و علوم ارزش  بسیاری داشتند و با امثال غزالی  ها نه تنها هم اهنگ نبودند  بلکه مخالف طرز تفکر آنان نیز بودند. از آن جمله باید به عقیده دو فقیه اسپانیایی اشاره نمود: “ابن رشد”[10] که میگوید جای شک نیست که”غزالی در دینداری هم مانند خرد ورزی بخطا رفته است.” و هم چنین بباور او و“ابن طفیل”[11]  که غزالی بیشتر در فکر نام بود تا فهم و کشف حقیقت 


مخالفت غزالی با دانشمندان غیر دینی بیش از حد در نوشتارهای وی موجود است. میگوید: “…اگر چه این علوم (عقلی) ربطی بکار دین و شرع ندارند؛ لیکن چون از مبادی علوم فلسفه اند، سوء آنها دامن او را خواهد گرفت. کمیاب کسی است که علم ریاضی فرا گیرد و در آن تعمق کند و از دین روی بر نتابد و لگام تقوی را از سر بر نیاورد.“[1] وی در مبحث “فاتحه العلوم” بطور کامل ریاضیات را ممنوع شمرده است و بخشی را به مناظره و شرایط و مضار آن اختصاص داده است و میگوید؛ “حتی مداومت در بازی شطرنج با آنکه ذهن را نیرومند میسازد ممنوع و محظور است؛ همچنین هندسه و نجوم…” وی همین دید را در باره علوم طبیعی دارد و میگوید که “در آن حق آلوده به باطل صواب مشتبه با خطا است.” بغیر از غزالی مذهبیون دیگری نیز با همین دید به علوم نگاه میکردند ، از آنجمله اند:  امام ابوالفروج  بن جوزی البغدادی، (۵۹۷ ه.ق.) که  با شدتی بیشتری تمام صاحب نظران دانش عقلی را ملحد و بی دین و فریب خوردگان ابلیس میدانست.[2]  چنین تفکراتی هنوز ادامه دارد؛ گفته های باصطلاح علمای بی ارزشی چون خمینی را در باره افراد دانشگاهی بخوانید


این گرفتاری بزرگ برای کشورهای  غیر تازی اسلامی روز به روز اضافه گردید. نقطه غیر برگشت برای ایران از زمان صفویه آغاز شد که شاهان نخستین آن سلسله بزرگترین آسیب را بر پیکر ناتوان کشور، با رسمی نمودن مذهب شیعه و کشتن هزاران هزار ایرانی دیگر فرود آوردند. اگر چه گام های نخستین آنان در بزرگ داشت و متحد کردن کشور غیر قابل انکار است. در این هنگام بود که قدرت ملا ها به اوج عظمت خود رسید و دخالت آنان در امور کشوری، بویژه پس از چند شاه نخستین به  آن حد شد که شیرازه امور از دست شاهان خارج و بدست ملا ها افتاد. از دست رفتن وجدا شدن افغانستان نتیجه ایست از این شرکت “آخوند-پادشاهی صفوی 


در این برهه از زمان باید یاد آور شوم که در روش مخالفت اشخاص به اصطلاح علمای دینی با دا نشمندان راه دیگری نیز پیدا شد. در زمان صفویه بود که استعمار اروپایی به ایران راه یافت. این گام نخستین، با آمدن سفیری از سوی ملکه “الیزابت اول” بنام “سرانتونی جنکینسن[14]“[15] آغاز گردید و با آمدن برادران “شرلی” و پایه گذاری استعمار سیاه انگلیس بیاری علمای دین  به صورت کامل خود در آمد. انگلیسی ها با فراست کامل دریافتند که برای پیشرفت مقاصد خود باید از گروه دینی که متشکل هستند ازموجوداتی خود خواه و خود پرست و بی وطن و بی ایمان، برای مهار شاهان و هر کسی که در مقابل آنان و منافع شان قرار گیرد استفاده کنند. انگلیس نخستین دولتی بود که جاسوسی را  در ایران آغاز نمود


 انگلیسی ها در سال ۱۵۹۰ میلادی، شخصی را بنام مقصود علی هندی، معروف به “درویش علی” به ایران میفرستند. او کاملا به اوضاع کشور و دین اسلام وارد بود و پس از ورود، به سلک درویشان در آمد و در کار مجلس آرایی چنان استاد میشود که لقب مجلسی را میگیرد. پس از او تعداد جاسوسان انگلیس زیادتر میگردند، که بیشترین آنان از خانواده  مقصود علی هندی بودند. مجلسی دوم، از همین خانواده بوجود میاید و بنام “علامه مجلسی” معروف میگردد. او بود که ثروت بیکران بدست میاورد (با منشاء غیر معلوم) و آغاز به نگارش و پخش ترهات و خرافات میکند و با سرمایه هنگفتی  که در دسترس داشت  تربیت ملا ها را در تمام کشور آغاز مینماید  و آنان را به اطراف و اکناف برای اشاعه اراجیف خود میفرستد این یاخته های سرطانی در تمامی بافت کشور نفوذ و با نبودن فرهنگ عمومی منظور آنان براحتی انجام میگیرد. دراین دوره برای نخستین بار در تاریخ واژه “سید” را ابداع میکنند که امروزه بسیار شایع است، و افتخار بسیاری از ایرانیان بیخرد آنست که خود را سید بنامند و بنمایانند که از اولاد پیامبرند؟‌ واقعا چه بد بختی بزرگی که افراد شیعه بدان گرفتار شده اند و قادر نیستند که در یابند که چنین القابی پوچ و نا درست و فرآورده بیگانگان برای ملت بیفرهنگی چون ایرانیان است. واژه طباطبایی نیز از آن لغاتی است که دیگر پدیده ای از آن زمان میباشد.[16


در طی همان زمان خانواده های طباطبایی و بهبهانی و مجلسی و الماسی ها ایجاد میگردند که بدید بیشترین مورخین از فرآورده های سیاست انگلیس بودند و از آن هنگام در ایجاد بدبختی مردم ایران شرکت داشتند 


سیاست استعمار در دوره   سلاطین قاجار که پست ترین و بی شرم ترین و خاین ترین شاهان را در تاریخ ایران شامل میشوند، تغییر شکلی دیگری میگیرد و خود را به شکلی نوینی نشان میدهد. وابستگی بیشترین سردمداران اسلامی بنحوی  از انحا به سفارت انگلیس ادامه مییابد. از بین  بردن فرهنگ ایران در راس عمال بیگانگان قرار میگیرد منتها علاوه بر علمای دینی، بهره گیری از افراد به اصطلاح تحصیل کرده در صحنه ها فرهنگی و سیاسی و علمی کشورهویدا میگردد. این افراد رکن پنجم  مجموعه تشکیلات “استعمارگران- مذهبیون” را در کشور و در خارج تشکیل میدهند.  تصمیم بیگانگان  بر آن  اصل استقرار میابد که برای حکومت کامل بر ایران و رسیدن به منظور نهایی باید تاریخ و فرهنگ کشور را از بین برد، تا مردمی بی فرهنگ و بی خرد ایجاد گردند، بمانند ایران کنونی. آوردن خمینی و دستگاه  حکمرانان کنونی ایران از این قماش بوده و توسط همین افراد پشتیبانی شده بود. امیدوارم که فراموش نکرده اید که یکی از نخستین کارهای حکومت خمینی بستن دانشگاه ها و مراکز علمی بود. افرادی چون “عبدالکریم  سروش” نقشی کامل در  این راه را ایفا نمود


بدید این گروه، ایران نباید آثاری از خود داشته باشد، تمامی آنچه از این کشور باقی مانده است باید بنام آثار اسلامی معرفی گردد. آثاری که اسلام بیشتر آنها را حرام میداند. ریاضیات باعث آن میگردند که فرد با برهان آشنا میشود و اینکار به زیان دین است و موسیقی و نقاشی و مجسمه سازی (موارد حرام در اسلام)، میشوند جزیی از آثار اسلامی، نه اثار ایرانی 


این بد بختی چنان در یاخته های برخی از مردم ایران جایگزین شده که منجر بدان گردید که  گروهی، بهر نحوی که شد خود را به تازیان نسبت دهند. شجره نامه بعضی از این بزرگان را که برای خود ایجاد کرده اند  ببینید که افتخار آنان در این است که نسل چندم فلان امام هستند! زهی بدبختی  


این نگون بختی در دوران پهلوی نیز ادامه یافت. چند روز پیش در بررسی کتاب های خود،  بشماره ای از مجله  “ایران مهر” برخورد نمودم که در آن نوشتاری داشتم زیر عنوان “تمدن و فرهنگ و هنر ایرانی و یا اسلامی”. [17] در آن نگارش به تفصیل در باره این موضوع سخن گفتم و شواهد این بد بختی ها را آوردم وبرای نمونه،  تراوشات آقای “سید حسین نصر” را مورد گفتگو قرار دادم. ایشان، در پایان مقدمه نوشتاری  از خود، آنرا بنحو زیر امضاء میکنند “سید حسین نصر- تهران- شوال (ه.ق)۱۳۹۵-اکتبر ۱۹۷۵”، یعنی در زمان محمد رضا شاه . ملاحظه کنید به واژه “سید” و سپس به تاریخ تازی “شوال”. ایشان از کاربرد تاریخ ایرانی ننگ دارند. همین سرور گرامی در زمان پهلوی ریاست دانشگاه آریا مهر را داشتند! و ریاست دفتر شهبانو فرح را عهده دار بودند، واقعا جای شگفی است 


                                    ز که نالیم که از ماست که بر ماست


آقای نصر در مجله “ایران نامه” سال چهارم شماره دو، زیر گفتار “هو- راستی چرا اسلامی” میفرمایند “….مینیاتور ها در هر کتابی «شاهنامه فردوسی، نظامی عروضی وغیره » از هر نوع که باشند، چه معراج پیامبر و چه به تخت نشستن جمشید…چه جنگ رستم و افراسیاب …. این آثار در عین حالی که هنر ایرانی است هنر اسلامی نیز میباشد و بدون جهان بینی اسلام چنین هنر هایی بوجود نمیامد…!” آیا شما میتوانید حدث بزنید که مقصود نگارنده از این یاوه گویی بی معنی چیست؟  از جناب آقای سید حسین نصر میپرسم که بر طبق گفتار ایشان که آیا دیوان اداری ایرانیان  “گرچه از تمدن ایران بود ولی بدون جهان بینی اسلام نمیتوانست بوجود آید !!!؟”  آیا سخنان این مرد برای شما قابل فهم است؟ به تخت نشستن جمشید و جنگ رستم و سهراب، چه ربطی به اسلام و یا جهان بینی و یا جهان نابینی آن  باید داشته باشد؟. آیا در آنزمان اسلامی وجود داشت؟  آیا فکر نمیکنید که آقای حسین نصر و کسانی دیگری بمانند ایشان،  شبه غزالی دوران ما هستند و برای چنین منظوری تربیت شده اند؟


سخنان بی سر وته این بزرگ مرد اسلامی واقعا غیر قابل درک میباشند. چگونه میتوان مطالبی را که هزاران سال پیش از آمدن اسلام در میان مردم رواج داشته است از مواهب اسلام دانست؟ من در آن نوشتار “ایران مهر” بطور تفصیل در باره گفته های ایشان و هم چنین ردیه  های علمای الازهر و برخی از فقهای شیعه ایران را در عدم اسلامی دانستن نظریات ایشان مورد گفتگو قرار دادم. کسانی که مایل به مطالعه آن موضوعات هستند میتوانند به آن نوشتار ها رجوع کنند 


سخن در این باره بسیار است، گفتاردر این موضوع،  نیاز به نگارش کتاب ها دارد. از کسانی چون حسین نصر و مانند آنان باید ترس داشت که زیان و خطر آنان برای نابودی فرهنگ ایران بمراتب از فلان ملای بی سواد بیشتر است.  این کسان هستند که من دایما در نگارشات خود بعنوان خطر افراد تحصیل کرده ایرانی اشاره میکنم…اینان هستند که مظهر گمراهی مردم میباشند، این افراد هستند که پس از درهم ریختن پایه کشور، خود به آمریکا و یا اروپا کوچ کردند  و میکنند و درجه استادی دانشگاهی به آنان داده میشود و در رفاه زندگی میکنند و دم از میهن پرستی میزنند. به اطراف خود نظری بیاندازید، چند نفر از این گونه اشخاص را میشناسید؟ البته این گروه هنوز هم به وظایف خود در راه نابودی ایران ادامه میدهند- انجمن فرهنگی ایرانی-اسلامی درست میکنند! جل الخالق از دست چنین مردم متلون المزاج و بوقلمون صفت 


در نگارشات اینده کوشش خواهم کرد که اینگونه افراد در اجتماعات ایرانیان بهمگان معرفی نمایم. تعداد این بزرگواران بیش از آنست که ما تصور میکنیم


پژوهش نامه تاریخ تمدن اسلامی- سال چهل و سوم، شماره یک- ۱۳۸۹ صفحه ۴۳-۵۵: رمضان رضایی-علی بیات و جمال موسوی-  1


-از مجله “مهر میهن – گردآوری جواد نورمندی پور.-  2  


– Renaissance.  -3


– Symbiosis  -4


– تاریخ ادبیات ایران، دکتر ذبیح الله صفا   -5


-سایت راسخون- دیدگاه غزالی در باره علوم عقلی- ذبیح الله صفا-۱۹ فروردین ۱۴۰۱.  – 6


Ibid  -7


Ibid  -8


۹ –  محمد بن محمد الطوسی الغزالئ (متولد ۱۰۵۸-۵۹ و متوفی ۱۱۱۱ میلادی در شهر طوس. یکی از بزرگترین علمای دینی اسلام نه تنها در عهد خود بلکه در عالم دین اسلام میباشد


محمد بن احمد بن رشد اندلوسی، (۱۱۳۶-۱۱۹۸ میلادی) از علمای دین اسلام بود  – 10


ابوبکر محمدبن عبدالملک بن محمد طفیل القیسی اندلیسی (۱۱۰۵-۱۱۸۵ میلادی) یکی دیگر از بزرگان دین اسلام بود.  -11


المنفذ من الضلال- قاهره- صفحه ۹- الغزالی.  -12


– ابن الجوزی : تلبیس ابلیس: مصر ه.ق. ۱۳۴۷ جلد ۴، صفحه ۹۵- دیدگاه غزالی در باره علوم عقلی: ذبیح الله صفا.  -13


–  Sir Anthony Jenkinson.  -14 


 هوشنگ گیلک- آخوند ها و انگلیسی ها- بخش اول- مجله “میراث ایران”- شماره ۹۸ پاییز۱۳۹۹  صفحه ۲۰/.                .        -15


– Ibid.   -16


هوشنگ گیلک- تمدن و فرهنگ ایرانی یا اسلامی- مجله “ایران مهر”-سال چهارم شماره ۴۷ دسامبر ۲۰۰۲صفحه ۱۷.  -17


Share this:



Thursday, December 15, 2022

"بابی کشی است، بزنید" آز خاطرات نویسنده شهیر محمد علی جمالزاده

 Gohar Minoui

بابی کشی 

"بابی کشی است، بزنید"

از خاطرات نویسنده شهیر محمد علی جمالزاده


میدان شاه به آن بزرگی داشت می ترکید و به صورت دریای متلاطمی در آمده بود که فوج فوج و دسته دسته مخلوق از زن و مرد در حکم امواج آن باشند و در آن میانه عمامه ی آخوند ها به منزله ی کفی بود که بر سر این امواج نشسته باشد ، وقتی به هزار زور و زجر خود را به وسط انبوه مردم رساندیم دیدیم دو نفر آدم حسابی را در میان گرفته اند و دارند به قصد کشت می زنند . درصدد تحقیق از آن احوال برآمدیم ولی هیچکس اعتنائی به ما ننمود و احدی وقت و حوصله ی سوال و جواب نداشت ! عاقبت پیرمردی را چسبیده گفتیم عمو جان تو را به خدا چه خبر است ؟ بدون آنکه نگاهی به ما بیندازد نفس زنان نفس زنان گفت : "بابی کشی است بزنید" و دیوانه وار خود را به میان آن ولوله و جنجال انداخت . آن دو نفر بیچارگان مظلوم را با سر برهنه شالشان را به گردنشان انداخته بودند و به خواری هرچه تمام تر به خاک و خون می کشیدند . مردم از زن و مرد و کوچک و بزرگ با چشم های از حدقه درآمده که شراره ی تعصب و شقاوت در آن می درخشید مانند سگ های هار و گرگان خونخوار بر آنها حمله می آوردند و در زدن و ضربت وارد ساختن بدانها و در اهانت و شتم و لعن و دشنام های قبیح بر یکدیگر سبقت می جستند 


دیوانه وار فریاد می زدند که باید داغ و درفششان کرد ، باید سنگسارشان کرد ، باید چشمشان را درآورد . تکه تکه شان کرد سرشان را زیر طقماق کوبید شمع آجینشان کرد ، گوش و بینیشان را برید ، شقه شان کرد . دم توپشان گذاشت ، گچشان گرفت ، تیربارانشان کرد ، زنده زنده سوزانید ، نعلشان کرد ، طنابشان انداخت ، زنده به گورشان کرد ، به قناره شان کشید ، مثله شان کرد 


چوب و چماق و مشت و سیلی بود که بالا می رفت و بر سر و مغز این دو نفر آدم بی یار و یاور پائین می آمد . دیگر هیچ تاب و توانی در بدن آن دو نفر بخت برگشته نمانده بود . رنگشان پریده با چشمان نیم بسته ، ابدا قوت جلو رفتن نداشتند ولی مومنین و مقدسین با شقاوت و قساوتی که تذکار آن بعد از چهل سال هنوز بدنم را می لرزاند آنها را به طرف مسجد شاه که مسند عدل و داد شریعت عظمی بود می کشیدند ، در آن اثنا شخصی پیت نفتی به یکدست و کاسه ی حلبی دسته داری به دست دیگر فرا رسد . در یک چشم بهم زدن آتش از سر و بدن آن دو نفر به طرف آسمان بلند شد . مردم رجاله محض سواب هرکدام از آن نفت کاسه ای به صد دینار خریده به سر و صورت آن ها می پاشیدند 


جمعیت چون مور و ملخ از در و دیوار بالا می رفت . فریاد و فغان لعن و سب غلغله در زیر گنبد و بارگاه مسجد انداخته بود . درست مثل روز عاشورا مردم دسته به دسته صدا ها در هم انداخته و دم گرفته بودند و تصنیف ها و هراره هایی را که بالبداهه ساخته بودند می خواندند و دست می زدند . در آن حیص و بیص نا گهان غوغا و همهمه افزون گردید چنانکه گوئی از دهانه ی خشمگیم آسمان گردباد سهمگینی بر امواج آن دریای متلاطم نازل شده باشد . چیزی نمانده بود که ما دو نفر طفل معصوم هم زیر دست و پا له و لورده بشویم . بزودی معلوم شد که یک نفر بابی دیگری را می آورند . سیل جمعیت خواهی نخواهی ما را به طرفی کشانید که تازه وارد را در آنجا بزمین انداخته بودند و حد شرعی در حقش جاری می کردند . نزدیک که شدیم دیدیم آقا محمد جواد صراف مؤسس مدرسه ی خودمان است که با آن جثه ی فربه زیر چوب مثل مار به خود می غلطید و مانند ابل ناقل ضجه می کشید 


در آن حیص و بیص در میان جمعیت چشم یک نفر به ما افتاد و اتفاقا ما را شناخت . پرخاش کنان فریاد بر آورد که پدر پدر (به کسر دو حرف اول) سوخته های سگ طوله ها شما بچه بابی ها اینجا گهی می خورید . لرزان و اشک ریزان خود را به هزار زحمت از میان ازدحام بیرون کشیدیم و مانند دو طفلان مسلم از چنگ آن مسلمان از حارث بدتر گریخته دوان دوان به خانه برگشتیم 


پ . ن1 

برگرفته از خاطرات کودکی ِ استاد ِ بزرگوار سید محمد علی جمال زاده 

پ . ن2 

استاد جمال زاده بابی نبود ولی بعلت این که پدرش او را به مدرسه فرستاده بود و همچنین پدرش یک آزادی خواه ِ فراری بود به خانواده ی وی نسبت بابی بودن دادند


قابل ذکر است که سرانجام پدر محمد علی جمال زاده (یعنی سید جمال الدین واعظ اصفهانی) بعد از واقعه ی به توپ بستن مجلس توسط محمد علی شاه ، به جرم آزادی خواه بودن ، در بروجرد دستگیر به دستور امیر افخم به دار آویخته شد.



Monday, December 12, 2022

این، «ظلم و ستمی باور نکردنی» است.

 این، «ظلم و ستمی باور نکردنی» است. 

«جامعه بین المللی بهائی» طی بیانیه ای از حکم خانم ها مهوش ثابت و فریبا کمال آبادی خبر داد. خبری که جامعه امری را بار دیگر غرق در اندوه کرد. این عزیزان به همراه پنج نفر دیگر سال های بسیاری را پشت میله های زندان گذراندند و حالا مجدد به ده سال دیگر حبس در زندان محکوم شده اند. مگر هر انسانی چند بهار در عمر خود تجربه می کند و می بیند که این یاران مظلوم و بی گناه بیست بهار را در زندان باید گذران عمر کنند؟ آن هم به چه علت؟ به چه خاطر؟ برای کدامین گناه؟ برای چه خطایی؟  


در این بیانیه آمده : « این دو زن بهائی ایرانی برای دومین بار روز ۳۱ ژوئیه در آغاز موج جدیدی از سرکوب بهائیان ایران دستگیر شدند. از زمان دستگیری مهوش و فریبا بیش از ۳۲۰ بهائی مورد آزار و اذیت فردی قرار گرفته اند. در زمان های مختلف در شیراز، استان مازندران و در سایر نقاط کشور ده ها نفر بازداشت شده اند.» پشت این بازداشت ها خانواده هایی چشم انتظارند، فرزندانی جای پدر و مادر را در کنار خود خالی می بینند، هر روز دلهره، هر یوم اضطراب، هر ساعت نگرانی. اما به راستی کسی دلیلی برای این همه ظلم پیدا می کند. در قسمت دیگری از بیانیه چنین می خوانیم: « حکم اخیر در پی دادگاهی یک ساعته که بیشترین قسمت آن به توهین و تحقیر از جانب قاضی نسبت به متهمین گذشت صادر شده است.» این چنین روندی در دادگاه در هیچ جای دنیا دیده نمی شود. قاضی این پرونده ها ایمان افشاری، شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب است که در نظر خود دلیل می آورد که اینها «از حبس قبلی خود درس نگرفته اند». این در حالی است که دکتر شیرین عبادی، برنده جایزه نوبل و وکیل مدافع مهوش و فریبا می گوید: «در نخستین محاکمه شان در سال ۲۰۰۸ دادگاه «سر سوزن شاهد و مدرکی» در تایید اتهام اقدام علیه امنیت ملی یا سایر اتهامات آنها ارائه نداده بود. در این محاکمه اخیر نیز هیچ مستنداتی ارائه نشد.» بازداشت و گرفتاری انسان های فرهیخته و افرادی که می توانند در جامعه و کشور خود قدم های مثبتی در پویایی آن جامعه داشته باشند روز به روز در کشور ایران بیشتر می شود. خصوصا حبس و گرفتاری زنان که لطمه شدیدی به خانواده می زند.  

خانم سیمین فهندژ، نمایندۀ جامعۀ جهانی بهائی در سازمان ملل متحد در باره خانم مهوش ثابت می گوید: « مهوش ثابت پس از آن که مجموعه شعری که در زندان نوشته بود با عنوان اشعار زندان به انگلیسی منتشر شد در سطح بین المللی مورد توجه قرار گرفت. انجمن جهانی «قلم» در سال ۲۰۱۷ از او به عنوان نویسنده بین المللی دلیر تقدیر کرد.» این افتخاری برای یک زن ایرانی است اما به جای تشویق، پشت میله های زندان قرار می گیرد.  «رکسانا صابری، خبرنگار ایرانی آمریکایی، که در دوره حبس قبلی با مهوش و فریبا سلول مشترک داشت، میگوید که این دو بهائی منبع تسکین و امید همبندان خود بوده اند.خانم فهندژ اضافه کرد: «در حالی که زنان ایران توسط مجله تایم به عنوان قهرمانان سال نامیده شده اند…مهوش و فریبا نیز از همین زنان هستند، زنانی که سالهاست برابری مردان و زنان را باور داشته و ترویج کرده اند، خواستار عدالت و حقیقت بوده اند و به همین دلیل هزینه ای سنگین برای ایستادگی بر این اصول پرداخته اند. حال همه در کنار آنها و در کنار همۀ زنان ایرانی بیاستیم و به حکومت ایران بگوییم که این حکم باید لغو گردد. 


مهوش و فریبا و همۀ

زندانیان عقیدتی باید آزاد شوند. 


متن کامل بیانیه را در لینک زیر دنبال فرمایید:🔽


https://t.me/bahaisofiran_official/1900


https://t.me/Tolo_E_Carme



Sunday, December 11, 2022

مهوش شهریاری(ثابت) شهرو ندبهائی، اسفندماه ۱۳۸۶ در مشهد دستگیر شد، دو سال و نیم زیر سایه حکم اعدام، انفرادی کشید، و به بیست سال حبس محکوم شد، ده سال توی زندانهای مختلف حبس کشید، شهریور ماه ۱۳۹۶ آزاد شد، دوباره مرداد ماه ۱۴۰۱ باز داشت شد، دوباره امروز به ده سالحبس محکو م شد!


Farid Farid

 مهوش شهریاری(ثابت) شهروند بهائی، اسفندماه ۱۳۸۶ در مشهد دستگیر شد،
 دو سال و نیم زیر سایه حکم اعدام، انفرادی کشید، 
و به بیست سال حبس محکوم شد، 
ده سال توی زندانهای مختلف حبس کشید، 
شهریور ماه ۱۳۹۶ آزاد شد، 
دوباره مرداد ماه ۱۴۰۱ باز داشت شد،
دوباره امروز به ده سال حبس محکو م شد!




Tuesday, December 6, 2022

بیداری بانوان ایرانی، خیزش بر علیه تازیان ایرانی نما، بقلم دکتر : هوشنگ گیلگ

بیداری بانوان ایرانی، خیزش بر علیه تازیان ایرانی نما

بقلم دکتر : هوشنگ گیلگ

درود بی پایان بر این دوشیزگان پاک نژاد و شیردل و ستایش بر همشیرگان دلآور و پاک نهاد ایرانی من. زبانم کوتاه و خامه ام ناتوان از ان است که بتوانم آنچه که در دل دارم به نگارش در آورم. دلاوری شما گرانمایگان روزنه امیدی در دل گریان و پژمرده من باز نمود که از بروز دادن آن ناتوانم. آنچه که شما نازنینان در درازی دو ماه و اندی در برابر اهریمنان تازی ایرانی نما و جباران و آدم کشان نشان داده اید نه تنها در تاریخ ایران پیشینه ای ندارد، بلکه در تاریخ جهان سابقه بسیار اندکی را دارا است


چنین سخنانی را بی مطالعه نمیگویم، در این راه کاوش هایی برای آگاهی از اینکه بانوان دیگر نقاط دنیا چگونه در برابر جور و ستم پایداری نمودند و چگونه برای دریافت حق خود دفاع کردند انجام داده ام. بسیاری از این رویدادها بصورت انفرادی بودند که برخی منجر به آزادی کشورشان گردید. در این مورد میبایست که از بانوی فرانسوی، ژان دارک،[1] نام ببریم. ( میلادی۱۴۱۲-۱۴۳۱) یک دختر دهقان که برای نجات کشورش، فرانسه، قد علم کرد و با انگلیس جنگید و آنان را شکست داد. اگر چه بدست دژخیمان گرفتار و زندانی شد و بجرم کفراو را در آتش سوزاندند. ننگ بر ادیانی  باد که بجای رهنمایی مردم، آنان را با جبر و زور زیر نفوذ قرار میدهند و بنام دین پیروان خود را مجبور به انقیاد میکنند


یکی از نخستین در گیری دست جمعی بانوان که برای آزادی کشور و احقاق حق شهروندان روی داد قضیه تسخیر کاخ  “ورسای” میباشد. رویدادی که درپنجم ماه اکتبر ۱۷۸۹ صورت عمل بخود گرفت و به پذیرش مورخین نخستین گام بر علیه نابودی حکومت لویی شانزده برداشته شد. آنروز بازار پاریس شاهد آغازیک انقلاب گردید. گروهی از زنان به سبب عدم توانایی خرید نان برای گزافی بهاء آن قیام کردند، این قیام بسرعت تمام شهر را گرفت. زنان شهر، محل نگهداری اسلحه حوزه را تصرف کردند و از آنجا رهسپار کاخ ورسای شدند. و روز بعد شاه و دربار و مجلس را به زور بپاریس منتقل کردند. این حادثه پایه های رژیم سلطنتی  را لرزاند و باعث ایجاد تغییرات زیادی در آینده خیلی نزدیک فرانسه شد


جسته، گریخته حوادثی توسط بانوان بوجود آمد که در طی دوران حایز اهمیت بسیار در روند زندگی مردم کشورشان گردید. بطورکلی تاریخ نشان میدهد که به مرور زمان بانوان به نحوی از انحا در تعدادی معتنابه در رویدادهای ملت خود دخالت داشتند: تاریخ  چهارده مورد چنین تظاهراتی را تا هزاره نخست میلادی ضبط نموده است. از هزاره نخست میلادی تا به امروز در حدود پنجاه مورد گزارش داده شده است 


با آنچه که متذکر شدم بر میخوریم که رویداد امروز در ایران، دارای چنان اهمیت تاریخی است که نمیتوان حدی بر آن متصور شد. اگر بتوانیم نگاهی به آنچه که دراین کشور پس از روی کار آمدن آخوند ها رویداده است بیاندازیم، آشکار میشود که از همان روز های نخست کشمکش هایی میان هیَت حاکمه متحجر و بانوان ایران بوجود امده بود که با زور و جبر و کشتن و زندانی کردن گروه های مختلف از پیشرفت و گسترش آن جلوگیری بعمل میامد. بویژه پس از ۱۹۹۰ که نقشه دولت آخوندی در برابر بانوان بطور کاملتری به موقع اجرا گذاشته شد 


کشته شدن یک دختر نازنین در عنفوان جوانی به سبب بی ارزش نداشتن حجاب کامل “نقطه عطفی” بود در تاریخ کنونی کشور. نکته ای که باعث بیداری بانوان کشور شد و مسبب خیزش در برابر ستم وارده بر آنان و نداشتن حقوق انسانی و عدم پذیرش شان بعنوان یک شهروند ، و تحمیل کردن روش و آیین  هزار سال پیش یک ملت  وا پس مانده گردید. آیینی که حتی برای آنروز برای مردمی پیشرفته ایران جز ننگ چیزی نبود. آیینی که ملا ها و آخوندها بزودی پی بردند که برای بقا خود بدان نیاز وافر دارند و از همان زمان دست اندرکار شدند تا مردم و طبقه عادی را در نادانی نگهدارند و بر علیه علم و دانش و دانشمندان قد علم کنند و از مردم به صورت میمون های انسان نما بهره گیرند.  دانشمندانی چون ابن سینا را  که عمری را در پیشرفت علم طی میکردند مخالف پیشرفت خود میدیدند و آنان را تکفیر میکردند، در راس این گروه محمد غزالی قرار داشت 


با سوگ فراوان از زمان زمامداری صفویان که پای اروپاییان به ایران باز شد، بویژه انگلیسی ها، برای آخوند ها ممر تازه ای ایجاد گردید، نوکری خارجیان “انگلیسی ها” که چنین امری تا امروز و بر روی کار آوردن خمینی با شدت با قی بود 


آنچه که امروز در محیط های بین المللی میبینیم، دول بزرگ دنیا کوچکترین نشانه ای در راه یاری به جوانان ایرانی را برای  بدست آوردن آزادی از خود بروز نداده اند. البته سخن زیاد میگویند، ولی در عمل کاری انجام نمیدهند، ما آز آنان میخواهیم که “ازتعارف کم کنند و بر مبلغ بیافزایند.” ولی باید بدانیم که آن بزرگواران سود خود را میجویند نه آزادی ایرانیان را از بند یک مشت قاتلان و دزدان. چرا نخست وزیر کانادا، آقای “ترودو[2]” به کمک ایرانیان گامی بردارد، کانادا جایگاه مطمَنی شده است که اجازه میدهد که  خاینان ایرانی و دزدان رژیم حکمرانان،  میلیاردها دلار پول ملت ایران را در بانک های آنکشور به حسابهای شخصی خود نگهدارند. آقای ترودو به آن افراد اجازه اقامت در کانادا را میدهد و هر وقت که بخواهد میتواند که پول های آنانرا بهر علتی بسود کشورش  ضبط نماید، آیا هنوز فکر میکنید که جناب آقای نخست وزیر کانادا دلش به حال مردم ایران سوخته است؟ 


مهر به ایران نیز در آقای امانویل ماکرون[3] وجود ندارد. جوانان نازنین ما نباید فریب چنین افرادی را بخورند. امیدوارم که خانم نازنین، مسیح علی نژاد، متوجه این امر شده باشند که همین آقا با رییس جانیان ایران “رییسی” ،   در نیویورک، نیز هم پالکی بوده است و اظهار داشته اند که مجبور به اظهار محبت به رییس جمهور ایران شده اند! اگر خودش بدین لاطایلات خود باور داشت، من نیز او را باور میکردم. مگر ژیکارد دستن، پیش کسوت پیشین همین آقا نبود که خمینی را در پاریس ماوا داد و آمدنش را به ایران با حفاظت مامورین سرویس جاسوسی فرانسه امکان پذیر نمود


 آیا شما میتوانید به آقای بایدن کوچکترین اعتمادی برای پشتیبانی ایشان داشته باشید؟ مگر دولت آین مرد بزرگوارنبودکه اجازه نداد که سلمان بن سعود را در آمریکا محاکمه کنند بدین برهان واهی که ایشان در راس دولتی قرار دارند و مشمول حفاظت بین المللی در این کشور میشوند. این در حالی است که دستگاه ضد جاسوسی آمریکا بطور یقین آن جانی تازی را مسَول قتل و تکه-پاره کردن اجزاء بدن یک شهروند تازی مقیم آمریکا، آقای قاشوقچی دانسته است


حکومت دولت قطر، هم پالکی اشرار حکومت ایران، دختران و جوانان آزاد منش ایرانی را ازابراز احساسات بر علیه دولت جبار آخوندها منع میکند و حال اینکه به مزدوران ملا ها اجازه چنین کاری را میدهد. دختر ایرانی را بعنوان نداشتن روسری از میدان بیرون میکنند و حال آنکه آن دوشیزه برزیلی با بیش از نیمی از بدن لخت میتواند در میدان مسابقه باشد. 


نازنینان من  متوجه هستید که جراید و محیط های خبرگذاری خارجی بمانند زمان گذشته ماجرای آنچه را که در ایران میگذرد پخش نمیکنند. آیا فکر نمیکنید که ملا ها زیر سبیل مراکز آنان را بقول معروف چرب نکرده اند؟  


ای دختران نازنین و همشیرگان شیردل و جوانان ایرانی که در راه آزادی کشور گامی بسیار بزرگ برداشته اید که در ردیف خود در دنیا بینظیر میباشد، باید بدانید که در این ره تنها هستید، هیچ دولتی گامی برای یاری شما بر نمیدارد، و شما باید بتنهایی در برابر آدم کشان و دزدان تازی ایرانی نما، که حاکم بر شما هستند ایستادگی کنید. آنچه را که میخواهم به شما هشدار بدهم این است که دول خارجی تنها دشمنان واقعی شما نیستند، آنچه را که شما باید از آن بترسید و کوشش کنید که از آن دوری نمایید، هم میهنان ایرانی شما هستند، بویژه بیشترین آنانی در خارج از کشور سکنی دارند. مجددا من این جملات را از تجارب سالیان درازی را که پشت سر گذاشته ام و درمیان این افراد زندگی کرده و روند آنان را بررسی نموده ام ابراز میدارم 


فریب افراد باصطلاح تحصیل کرده ایرانی را نخورید، سابقه آنان را بخوبی بسنجید، بویژه آنانی که پس از روی کار آمدن آخوندها بخارج از کشور رفتند و پست های حساس در دستگاه های خارجیان گرفته اند، حقوق کامل و کافی دریافت میدارند و زندگی آرامی را ادامه میدهند تا آنروزیکه وجود مجدد آنان در میدان سیاست توسط دول حامی آنان ایجاب کند.    این عالی جنابان  در هر لباسی ممکن است باشند. پزشکی، مهندسی، تجاری، تدریسی و نویسنده و غیره. امثال ابراهیم یزدی، بنی صدر و قطب زاده و عبدالکریم سروش بسیارند. استاد دانشگاه بودنشان دلیلی بر میهن پرستی آنان نیست. بسیاری از آنان این درجات را در نتیجه خیانت به میهن گرفته اند. اساتید دانشگاههای استانفورد و برکلی و … را بررسی کنید 


آن استاد دانشگاهی که بمن حمله میکند و ایراد میگیرد که چرا اظهار داشتم که دین اسلام با خونریزی و آدم کشی آغاز گردیده و نگارش مرا “چرت و پرت” میداند باید پرسا باشیم که مدارک بر علیه آنچه را که من گفتم چرا بما نشان نمیدهند؟


مراقب آن بانوانی باشید که سفره ابوالفضل میدهند و در خفا از از نجام هیچ کار خلاف شرع  ابا ندارند. مسجد میسازند و پول برای ساختن بنیاد فرهنگی اسلامی جمع میکنند و در آخر نه بنیادی را میبینید و نه معلوم میگردد که پولها بکجا رفته است و بقول مولانا


به یکی دست می خالص ایمان نوشند      ———-      بیکی دست دگر پرچم کافر گیرند 


 اینان همسایه های ایرانی ما هستند و در جوار ما زندگی میکنند  واز اسرار زندگی ما آگاهی کامل دارند. تنها امیدی که به پیروزی شما باید داشته باشیم این است که اگر خدایی داریم پشتیبان شما در این راه باشد. 


[1] – Jeanne d’Arc (1412-1431)


[2] – Justin Trudeau 


[3] – Emmanuel Macron



Sunday, November 27, 2022

برگی از تاریخ کشتار مردم کردستان در جمهوری اسلامی و قتل بهائیان، ۶ آذر ۱۴۰۱ ، کیان ثابتی




گزارش

برگی از تاریخ کشتار مردم کردستان در جمهوری اسلامی ؛ و قتل بهائیان

۶ آذر ۱۴۰۱
کیان ثابتی
خواندن در ۸ دقیقه
کشته شدن مهسا امینی، دختر جوان ۲۲ ساله کرد توسط نیروهای حکومت اسلامی رمزی برای آغاز اعتراضات سراسری مردم ایران بر علیه بیش از چهار دهه حاکمیت استبدادی در کشور شد.
کشته شدن مهسا امینی، دختر جوان ۲۲ ساله کرد توسط نیروهای حکومت اسلامی رمزی برای آغاز اعتراضات سراسری مردم ایران بر علیه بیش از چهار دهه حاکمیت استبدادی در کشور شد.

 کشته شدن «مهسا امینی»، دختر جوان ۲۲ ساله کرد توسط نیروهای حکومت اسلامی، رمزی برای آغاز اعتراضات سراسری مردم ایران علیه بیش از چهار دهه حاکمیت استبدادی در کشور شده است.

در ۴۳ سال گذشته، تنها ابزار جمهوری اسلامی برای مقابله با اعتراضات، کشتار معترضین بوده است. در اعتراضات اخیر، بار دیگر جمهوری اسلامی برای بقا خود دست به کشتار مردان، زنان و کودکان ایران زد که در این بین، اقلیت‌های قومی ساکن در کردستان و بلوچستان، با شدیدترین سرکوب‌ها و کشتارها مواجه شدند. سازمان حقوق بشر «هه‌نگاو»، در گزارش آماری خود در روز سه‌شنبه ۳آذر۱۴۰۱، از کشته شدن دست‌کم ۴۲ شهروند کرد با شلیک مستقیم نیروهای حکومتی در طی هفته دهم اعتراضات، یا هفته پایانی آبان ۱۴۰۱ خبر داد. 

جمهوری اسلامی در طول عمر خود به دفعات و بهانه‌های مختلف، مردم کردستان ایران را مورد هدف تیر قرار داده و به قتل رسانده است. از جمله این موارد، خبر کشته شدن کولبران کرد توسط نیروی انتظامی یا سپاه است که به کرات در طی این سال‌ها شنیده شده است. 

قتل بهاییان کردستان، حلقه‌ دیگری از زنجیره کشتار مردم در کردستان است؛ واقعه‌ای که تاکنون کمتر به آن‌ها اشاره شده است. در ادامه، داستان کشته شدن چند شهروند بهایی را در سال‌های اولیه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی مرور می‌کنیم.

***

بهار وجدانی: ۵۷ ساله- اعدام در مهاباد

«بهار وجدانی» در سال ۱۳۰۱ در میاندوآب به دنیا آمد. او پس از پایان دوره دبیرستان به مهاباد نقل مکان کرد و با بازکردن فروشگاه لوازم منزل، به کسب و کار در این شهر مشغول شد. وجدانی پس از چهار دهه زندگی در مهاباد، به‌عنوان کاسبی خوش نام و معتمد در شهر شناخته می‌شد.

ساعت پنج بعد از ظهر روز ۴مهر۱۳۵۸، دو پاسدار به مغازه او رفته و وجدانی را دستگیر کردند. ابتدا، آن‌ها او را شهربانی مهاباد و پس از مدتی به یک پادگان نظامی که محل دادستانی انقلاب بود، منتقل می‌کنند. در اتاق مشغول صحبت با دادستان بوده که شیخ «صادق خلخالی» وارد می‌شود. 

دادستان به خلخالی می‌گوید که ایشان آقای وجدانی از محترمین شهر هستند، اما خلخالی توجهی نمی‌کند و با عصبانیت شروع به ورق زدن پرونده‌های روی میز می‌کند. صدای تیراندازی از بیرون شنیده می‌شود و خلخالی عصبانی‌تر می‌شود.

در همین حین، گفت‌وگوی بین دادستان و وجدانی به جایی می‌رسد که وجدانی می‌گوید: «من بهایی هستم و دروغ نمی‌گویم.» خلخالی که تا آن زمان در جریان احضار او نبود، ناگهان برمی‌گردد و کاغذی را به طرف وجدانی پرت می‌کند و می‌گوید: «بهایی هستی؟ چه بهاییتی!...بنویس بهایی نیستی تا آزادت کنم.» وجدانی نمی‌پذیرد و می‌گوید که شما آدم فاضل و دانشمندی هستید و می‌دانید دین و اعتقادات قلبی، مساله‌ای نیست بتوان مانند ساعت آن را تغییر داد. 

خلخالی می‌گوید: «پس باید یک میلیون تومان به صندوق مستضعفان بدهی تا آزادت کنم.»، وجدانی پاسخ می‌دهد: «من چنین ثروتی ندارم.»، خلخالی باز می‌گوید: «پانصد هزار تومان بده.» وجدانی باز هم پاسخ منفی می‌دهد. سرانجام خلخالی با هشتاد هزار تومان موافقت می‌کند و از اتاق خارج می‌شود. پس از رفتن خلخالی، وجدانی را هم آزاد می‌کنند و قرار می‌شود فردا دوباره برگردد.

گفت‌وگو بالا را همان شب، بهار وجدانی برای یکی دیگر از بهاییان مهاباد به نام «عبدالهی» تعریف می‌کند. مطلب بالا، براساس یادداشت به‌جا مانده از عبدالهی است.

وجدانی پس از آماده کردن مبلغ، تصمیم می‌گیرد تا همان شب هشتاد هزار تومان را به دادستانی ببرد. پس ساعت ده شب برای تحویل دادن پول به دادستانی مراجعه می‌کند. آن شب او به خانه برنمی‌گردد. فردای آن روز، پس از مراجعه خانواده، به آن‌ها گفته می‌شود که بهار وجدانی به اتهام بهایی بودن مفسد فی الارض شناخته شده و در ساعت ۴ صبح روز ۵مهر، به دستور خلخالی تیرباران شده است. 

یادداشتی از وجدانی خطاب به خانواده‌اش پیدا شده که در آن نوشته است: «بنده به علت عدم کتمان عقیده و اقرار به دیانت بهایی محکوم به اعدام شدم، حال نمی‌دانم این حکم کی اجرا می‌شود. بدین‌وسیله از عموم خداحافظی می‌نمایم.»

برگی از تاریخ کشتار مردم کردستان در جمهوری اسلامی؛ قتل بهاییان

 

علی ستارزاده: ۲۴ ساله- مرگ بر اثر اصابت گلوله در بوکان

برگی از تاریخ کشتار مردم کردستان در جمهوری اسلامی؛ قتل بهاییان