Monday, September 2, 2013

عطاءاالله رضواني: چرا من را کشتند؟ / مصاحبه‌ با جانباخته‌ای بهائی


عطاءاالله رضواني: چرا من را کشتند؟ / مصاحبه‌ با جانباخته‌ای بهائی   
عطاءالله رضوانی، شهروند بهایی ساکن بندر عباس، ترور شد و به قتل رسید. ماجرا آنقدر ساده و راحت اتفاق افتاد که تصمیم گرفتم به همان سادگی و راحتی، مصاحبه‌ای ذهنی با روح ایشان داشته باشم.

-- آقای رضوانی، در ابتدا لطفا خودتان را برای مخاطبین این مصاحبه معرفی نمائید.

عطاءالله رضوانی هستم، که تا همین چند ساعت پیش شهروند بهایی ساکن بندرعباس بودم. من هم مثل بقیه‌ی آدم‌ها، خانواده‌ای دارم که تمام اعضایش را از ته دل دوست دارم، اما متاسفانه تا چندین سال آینده، آنها امکان ملاقاتم را نخواهند داشت و این بیشتر ازهمه، برای من دردناک است که تنهایی و دل‌ تنگی آنها را می‌بینم و کاری از دستم بر نمی آید.

-- لطفا کمی در ارتباط با اعتقادتان صحبت کنید.

ببینید دوست عزیز، هر آدمی در زندگی‌اش عقیده‌ی مخصوص به خود را دارد. برخی از این عقاید مخرّب هستند و باعث ضرر و زیان دیگران می‌شوند که باید با آنها مقابله کرد، اما برخی دیگر سازنده هستند. من به دیانت بهایی معتقد هستم. ما بهائیان اعتقاد داریم که پیامبرمان آخرین فرستاده‌ی خداوند بر روی زمین ( تا این لحظه) است، اگر چه همیشه درهای فضل الهی بازخواهد ماند و فرستادگان دیگری نیز با توجه به مقتضای زمان، به این دنیا پای خواهند گذاشت. دیانت بهایی، دیانت صلح جهانی است. ما در واقع اعتقاد داریم که به جای نفرت پراکنی و جنگ و ستیز، باید فرهنگ آشتی و صلح و محبت را ترویج دهیم. به خصوص آنکه این دین در ایران ظاهر شده است و این بار مسئولیت ما را که اول ایرانی و بعد بهایی هستیم بسیار سنگین‌ تر می‌کند.

-- یعنی شما نگاه ویژه‌ای به ایران دارید؟

قطعا همین‌ طور است. ما وظیفه داریم که به مردمان خدمت کنیم. پیامبرمان فرموده‌اند که " امروز انسان کسی است که به جمیع ساکنان زمین خدمت نماید" و این حجت را بر ما تمام می کند. و در این میان؛ چه چیزی واجب‌ تر از خدمت به مردمی که در کنارمان هستند؟

-- لطفا کمی در ارتباط با ظلم‌هایی که بابت اعتقاد به دین بهایی به شما وارد می شد توضیح دهید.

این ظلم‌ها همیشه وجود داشته اند؛ اما با شکل گیری انقلاب اسلامی در ایران، به اوج خود رسیدند. خاطرم است که در همان ابتدای انقلاب، از دانشگاه اخراج شدم. فقط و فقط به این دلیل اينکه بهایی هستم!  بعد از آن هر روز خبر کشته شدن یکی از هم کیشان خود را می شنیدم، این اخبار آنقدر دردناک و بی منطق بودند که هرگز از ذهنم پاک نشدند. همیشه با خودم می گفتم کِی می شود که این شبها تمام شوند و متعصبین و متحجرین از خواب غفلت و بی خبری بیدار شوند؟ این سوال، بیش از پیش باعث شد تا با عزم جزم تری به خدمت مشغول شوم. تا بتوانم دستیابی به این روز رویایی را نزدیک و نزدیک تر کنم. در طی این سال‌ها، به طور مداوم از سوی ماموران اطلاعاتی و نزدیکان امام جمعه بندرعباس و برخی از افراد متعصب مورد اذیت و آزار قرار گرفتم. این ظلم و ستم  تنها در حق من روا نمی شد، خانواده ام و دیگر بهائیان این شهر مانند بهائیان تمام شهرهای ایران، از این فجایع در امان نبودند. وقتی بدانی فرزندت بعد از سال ها تلاش و پیگیری، به دلیل بهایی بودن حتی نمی تواند وارد دانشگاه بشود که درس بخواند، این یعنی ما همه گی در یک پروسه ی اعدام تدریجی قرار داشتیم و داریم. وقتی به این و آن می سپردند که با تو وارد معامله‌ی اقتصادی نشوند، وقتی جواز کارت را به دلیل بهایی بودن باطل می کردند، وقتی در کوچه و خیابان تهدید به تصادفات ساختگی و مرگ طبیعی می شدی، اینها یعنی اینکه تو باید بمیری، چون طرز فکرت مثل طرز فکر ما نیست.

-- با وجود این همه ظلم و ستم، چرا در ایران ماندید؟

وقتی می‌دیدم تمام بهائیان ایران دچار این زجر و رنج شده اند و تعدادی از آنها در این مسیر جانشان را نیز از دست داده اند، چطور می‌توانستم هویتم را بگذارم و تنم را بردارم، از وطن‌ام خارج شوم و دوستانم را تنها بگذارم؟


-- خب جناب رضوانی، بگذارید به ماجرای اصلی بپردازیم، لطفا کمی در مورد آن روز که به قتل رسیدید توضیح دهید.

از چند سال قبل تهدیدهای گسترده ای از طرف ماموران وزارت اطلاعات و نزدیکان امام جمعه‌ی بندرعباس صورت می گرفت. شاید برای شما این مساله عجیب باشد؛ اما در وجود یک فرد بهایی که از بچگی با این تهدیدها آشنا شده است، تنها "یک عادتِ غم انگیز" شکل می گیرد. در واقع ما عادت کرده بودیم به اینکه از طرف متعصبین و نیروهای امنیتی، تهدید به قتل شویم. البته این مساله در بین مردم جامعه به گونه ی دیگری رقم می خورد. ما دوستان بسیار زیادی داشتیم و داریم که همیشه ابراز همدردی و کمک کرده اند، همین حضور همیشه برای ما قوت قلب بوده و هست. همین که بدانی از طرف آنهایی که می فهمند و اهل فکرند، درک می شوی و در این زجرِ تحمیلی، تنها نیستی.
اما آن روز اتفاق دیگری افتاد. من توسط فرد یا افرادی که با اندیشه و طرز فکرم مخالف بودند، کشته شدم. می‌دانی دوستِ من؟ بحث اصلا بر سر جان و مال بی ارزش این دنیا نیست. من فقط نمی دانم جواب خانواده ام را چه بدهم؟ فرزندانم چطور با نبود پدرشان کنار بیایند؟ دوستانم چطور به این جامعه اعتماد کنند وقتی می بینند در روز روشن یک فرد بهایی را که هدفش خدمت به مردم‌ بود؛ عین آبِ خوردن می‌کشند؟
--در خبرها آمده است که تیر را از پشت سر نشانه رفته‌اند. درست است؟
من این تیر را از طفولیت در جان خود حس می کردم. من با این تیر در قلبم بزرگ شدم. من با این تیر در روح‌ام، جان گرفتم. من با این تیر در وجودم، زندگی کردم. این تیر، حافظه‌ی بلندمدتِ تاریخ را نشانه رفته بود که تا ابد شرمنده‌ی این روزهای سیاه خواهد شد. روز حادثه، فقط ضربه آخر وارد شد. در واقع، تیری شلیک نشد. صدایی بود که گفت تو کارت را به خوبی انجام داده ای؛ آن ها که باید محبت و عشق‌ات را درک می کردند، همه‌گی آگاه شده اند و آن‌هایی که در تعصب و نفرتِ خود گرفتار بودند، روزی به خودشان می آیند. دیگر زمان آن رسیده که دنیا را با تمام بی عدالتی ها و زخم‌هایش؛ به دست دیگران بسپاری تا آنها هم امتحانشان را پس دهند.
--با فردی که تیر را شلیک کرد و افرادی که مسبب این قتل بوده اند صحبتی دارید؟
می‌دانم، حتما خیالشان راحت است که قانون به گونه ای نوشته شده که در آنجا هم حق بهائیان به سهولت پایمال می شود. اما می‌خواهم یک روز با اعضای خانواده‌ی‌شان به خانه‌ام بروند و حال و روز همسر و فرزندانم را ببینند. آرزو می‌کنم هیچ‌وقت فرزندانشان بی پدر، بزرگ نشوند. آرزو می کنم هیچ زمان فرزندانشان با کابوسِ قتل پدر از خواب نپرند. آرزو می کنم هیچ زمان همسرشان، در این جامعه‌ی نا امن؛ بی همدم و همراه نشود. آرزو می‌کنم آهِ خانواده و دوستان‌ام آنها را نگیرد، که بد آهیست، آهِ مظلوم...

-- در پایان اگر صحبت خاصی با مردم دارید، بفرمائید.

پایان؟ دوست عزیز، زندگی حقیقی من از این لحظه شروع شده است. من تازه می توانم از ته دل شاد باشم و بخندم. این اولین بار است که بدون هیچ تهدیدی، لبخند می زنم و با صدای بلند می گویم من یک ایرانی بهایی هستم. من از اینجا که زمان صفر شده است، تمام روزها را می بینم. آینده ای که شما برایش سال‌ها زندگی می کنید، اینجا قابل رؤیت است. ایرانی را می‌بینم که به دور از جزم اندیشان و متحجرین، آباد شده است و مردمش با هر عقیده و اندیشه ای، در کنار هم زندگی می‌کنند. دقت کردید؟ زندگی می‌کنند... 

ببخشید فقط اینکه؛ من هم می‌توانم سوالی از شما بپرسم؟

-- خواهش می‌کنم بفرمائید؟

چرا من را کشتند؟

--------------------------------------------------------------------------------------
 و با مهر وارادت و تشكر فراوان از جناب  Shahin Janpak




No comments:

Post a Comment