Monday, July 29, 2013

ملت شريف ايران ، آزادگان وطن و طالبان صراط مستقيم


website hit counter

ملت شريف ايران ، آزادگان وطن  و طالبان صراط مستقيم

 چرا چشم هايتان را بسته ايد ؟ چرا ظهور بهاء و جمال و جلال و كمال الهي را در اين جهان ملاحظه نميكنيد؟ چرا نغمات روحبخش وحدت عالم انساني و صلح عمومي وعشق و وفا را از مظاهر او نميشنويد؟ 
 اعدام تا كي ؟ شكنجه تاكي؟ زندان تا كي ؟ ظلم تا كي؟  افتراء تا كي؟ تهمت تا كي؟ دروغ تا كي؟. 

سي وسه سال از شهادت پدران و مادران و فرزندان بهائي ميگذرد، حكومت جبّاري كه بيش از دويست نفر بهائي را به اتهامات  ناروا و كذب وافتراء ، ظالمانه اعدام كرده است، اكنون با شقاوت و قهّاريت تمام ، كودكان  و فرزندان بيگناه و ستمديده همان شهداء را باعده ديگري از بهائيان بي گناه ، با اتهامات پوچ و بي اساس  دستگير و پس از زجر و شكنجه ، نهايتا محكوم به حبس  و زندان تا بيست سال نموده و باز هم به آزار بهائيان ادامه ميدهد.
 بطور نمونه، بازنگري روزنامه كيهان سال  1359 شمسي و اعدام هفت نفر بهائي در يزد، گوياي اين واقعيت مصيبت بار بهائيان ايران بخصوص بعد از انقلاب اسلامي  ميباشد.
  
عبدالوهاب كاظمي وشش شهيد ديگر مذكوردرمتن خبر و ساير شهداي امر بهائي، انسانهاي شريفي بودند و صرفا مؤمن به ديانت بهائي ولاغير.
تذكره ايشان، سرّ فداي مخلصين احباء درايران است، و گوياي حقيقتي است آشكارازعشق وايمان به حضرت بهاءالله، وذكري است متين از سالكين راستين، و جان و دل نثاران امر جمال اقدس ابهي .
  روح  پاكشان متعالي و ياد وخاطرعزيزشان گرامي و الهام بخش عاشقان جمال جانان و ناظر و مُعين و راه گشاي بهائيان و پاكدلان و سرگشتگان جهان .

 واين است شرح مختصري ازحيات ايشان:


از مسن‌ترین شهدای اخیر ایران جناب عبدالوهّاب کاظمی است
 سن در هنگام شهادت ۹۲ سال

جناب کاظمی: «من چه گناهی دارم؟» رئیس دادگاه«تو بهائی هستی».
عبدالوهّاب کاظمی
Payam Bahá'ís Friend

، سن در هنگام شهادت ۹۲ سال.

جناب کاظمی: «من چه گناهی دارم؟» رئیس دادگاه: «تو بهائی هستی».


از مسن‌ترین شهدای اخیر ایران جناب عبدالوهّاب کاظمی است که در تاریخ ۱۲۶۷ شمسی در منشاد یزد دیده به جهان گشود. وقتی ایشان دوران طفولیّت را می‌گذراند، پدر بزرگوارش (جناب حسین ابن محمّد علی ابن کاظم) را به همراه سی تن دیگر از احبّای منشاد توقیف و در حومهٔ شهر در نهایت قساوت در ضوضای معروف یزد به شهادت رساندند (۱۲۷۴ شمسی). عبدالوهّاب شاهد چگونگی شهادت پدر بود که با چه بی‌رحمی با ضربات بیل و  کلنگ در زیر دست اعدا قطعه قطعه شد. هیاهوی علما، مخالفت زمامداران، بازماندگان شهدا، در ذهن کودک هفت ساله این سؤال را ایجاد کرد که اکنون که مادر صبور و مهربان در این دنیا تنها مانده و خود نیز حتّی در کودکی مورد اذیّت و استهزای مردمان است، بهتر نبود که پدر امر الهی را انکار می‌کرد که حالا پسر و خانواده بی‌پناه و بی‌سرپرست نبودند؟ مادر از طغیان افکار پسر خود محزون شده بود، موضوع را با یکی از علمای منشاد، ملّا غفور، که قلباً مؤمن به امر مبارک ولی در ظاهر معمّم بود، در میان می‌گذارد. پسر را جهت کسب معلومات عربی و قرآنی و دقّت در کتاب مستطاب ایقان نزد ملّا غفور می‌فرستند. عبدالوهّاب صفحه به صفحه کتاب مستطاب ایقان را می‌خواند و متوجه مضامین آن کتاب جلیل می‌شود. در مدّت زمان کوتاهی به تعصّب و دشمنی علمای به ظاهر آراسته و به باطن کاسته پی می‌برد و هر روز ایمان او نسبت به امر راسخ‌تر می‌شود، تا آنکه جانی تازه می‌یابد و خلقی بدیع می‌گردد. جناب کاظمی مدّتی مدید در محفل روحانی یزد قائم به خدمت بود. قریب ده سال به علّت نبودن عضو کافی هر هفته پیاده راهی دشوار را تا بنادک می‌پیمود تا محفل روحانی آنجا تشکیل شود و صبح زود قبل از طلوع آفتاب پیش از آنکه مردم او را بشناسند به محلّ خود مراجعت می‌نمود. سپس تنها برای مدّت سه سال به سخویه از قرای پشت کوه یزد رفت. پس از مراجعت همراه با خانواده عزم مهاجرت حسن آباد رفسنجان را نمود. در سنّ هشتاد سالگی به یزد مراجعت نمود. در تمام سفرها مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفت و حتّی زمانی او را مسموم نمودند، ولکن با حالات روحانی و انجذابات معنوی ذرّه‌ای از این تضییقات وارده افسرده و پریشان نمی‌شد. تاریخ در آینده حماسهٔ این دلیران را یک به یک شرح خواهد داد و اوراق زرّین آن گواه فداکاری‌ها و جانبازی‌های این سرگشتگان خواهد بود.
در دوران انقلاب منزل مسکونی او و تعداد دیگری از بهائیان به آتش کشیده شد تا اینکه نیمه شبی عدّه‌ای از متعصّبان به منزل او ریخته طالب اسناد جاسوسی شدند. تمام اسباب منزل حتّی کوچکترین بسته‌ها را بازرسی و کلیّهٔ کتب و نوشتجات امری و غیرامری را ضبط نمودند و سپس او را آزاد کردند. بار دیگر این پیرمرد ۹۲ ساله را دستگیر کردند و در اطراف منشاد گرداندند و در پنجاه کیلومتری منشاد تنها و بدون وسیله رها نمودند. جناب کاظمی خود پیاده از جادهٔ خطرناک کوهستانی به راه افتاد تا نیمه شب به آبادی نزدیکی رسید. این خبر همان شب در یزد منتشر شد و به گوش علما رسید. کینهٔ دیرینه اوج گرفت و دستور جلب او صادر شد. یاران مسجون شب را نخوابیده و تا صبح لایحهٔ مفصّل و مستدلّی حاوی رفع اتّهامات وارده و اثبات عدم مداخلهٔ بهائیان در سیاست و شرحی در مورد وحدت عالم انسانی و وحدت ادیان، تهیّه و به امضای تمام مسجونین رساندند. در دادگاه اوّلین متّهم جناب ذبیحیان بود که درخواست کرد که لایحهٔ دفاعیّه که جمیع فراهم کرده‌اند قرائت گردد. دفاعیّه با لحن مهیمن و ملکوتی جناب اخترخاوری ایراد و تمام این جریانات از طریق تلویزیون پخش گردید. مجدداً دادستانی شروع به قرائت تهمت‌های قبل نمود که جناب کاظمی با کبر سن و قدّ خمیده، بلند شد و از رئیس دادگاه پرسید: « من چه گناهی دارم؟» جواب داد: « تو بهائی هستی!» جناب کاظمی به آیات قرانیّه استناد نمود.
باری شرح شهادت این هفت نفر جانبازان یزد و نصایح و مواعظی که در مسیر میدان شهادت بر زبان می‌راندند، از صفحه تاریخ جهان محو نخواهد شد. شهادت آن مظلوم در تاریخ هفده شهریور ماه ۱۳۵۹ واقع گردید.

اقتباس و تلخیص از عندلیب شماره ی ۲۴ پائیز ۱۳۶۶ شمسی.
نوشتهٔ داریوش لمیع.
پروازها و یادگارها، صفحه ۴۷، تألیف ماه مهر گلستانه.

http://behnazar.blogspot.com/2013/07/blog-post_29.html
------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در سحرگاه 17 شهریور 1359، هفت نفر از بهائیان یزد پس از مدتی تحمل زندان، تنها به جرم بهائی بودن تیرباران شدند.


 و اينست يكي از اسناد اعدام و شكنجه، زندان، ظلم ، افتراء، تهمت  و دروغ جمهوري اسلامي ايران در حق بهائيان:

http://behnazar.blogspot.com/2013/07/blog-post_29.html


    هفت بهائي در يزد تير باران شدندl 

http://behnazar.blogspot.com/2013/07/blog-post_29.htm



اعدام بهائيان در سال 1359 شمسي در يزد 
http://behnazar.blogspot.com/2013/07/blog-post_29.html
 


این افراد عبارت بودند از: جنابان فریدون فریدانی، عبدالوهاب کاظمی، علی مطهری، محمود حسن زاده، جلال مستقیم، نورالله اخترخاوری وعزیزالله ذبیحیان.


پس از این واقعه، عده ای از بهائیان پیکرهای پاکِ ایشان را در گلستان جاوید (آرامگاه بهاییان) به خاک سپردند، اما افسوس که دولت بعدا آنجا را ویران و بر روی آن بناهای دیگر احداث نمود.

http://behnazar.blogspot.com/2013/07/blog-post_29.html

---------------------------------------------------------------------------------

از : Vahed Kholoosi ( با اندكي تغيير و درج عكس) 


 براستی چرا بهائیان ترجیح می دهند کشته شوند، ولی دینشان را انکار نکنند؟ 

  امروز 17 شهریور سالروز شهادت 7 تن از بهائیان یزد است. 

در سحرگاه 17 شهریور 1359، هفت نفر از بهائیان یزد پس از مدتی تحمل زندان، تنها به جرم بهائی بودن تیرباران شدند.




این افراد عبارت بودند از: جنابان فریدون فریدانی، عبدالوهاب کاظمی، علی مطهری، محمود حسن زاده، جلال مستقیم، نورالله اخترخاوری وعزیزالله ذبیحیان.
پس از این واقعه، عده ای از بهائیان پیکرهای پاکِ ایشان را در گلستان جاوید (آرامگاه بهاییان) به خاک سپردند، اما افسوس که دولت بعدا آنجا را ویران و بر روی آن بناهای دیگر احداث نمود.

قتل بهائیان در یزد صرفاً محدود به کشتارهای بعد از انقلاب 1357 نمی شود، در سال 1334 شمسي (سنه فلسفی - سال 112 بدیع ) و در زمان حکومت محمد رضا شاه پهلوی، 7 تن دیگر از بهائیان در هرمزک یزد، به همراهی طبل و شیپور به طرز فجیعی قطعه قطعه شدند.

---------------------------------------

از: Vahid Hedayati
 پنجم امرداد ماه 1394 شمسي

درشصتمین سالروز شهدای سبعه هرمزک یزد

در تاریخ پنجم امرداد ماه (۲۷ ژوئیه) سال۱۱۲ بدیع بهائیان مطابق ۱۳۳۴ شمسی ویا ۱۹۵۵میلادی واقعه قتل هفت بهائی در یزد، که در منابع بهائی به «شهدای سبعه یزد» معروف‌اند، در زمان حکومت محمد رضا پهلوی در هرمزک یزد ٫پس از تحریکات آیت‌الله فلسفی صورت گرفت. اهالی روستای هرمزک به خیال آنکه در ثواب این خیر از هموطنان خود پیشی بگیرند زودتر از قرار مقرر اقدام به این عمل شنیع زدند و در حالیکه همه این ۷ شهید بزرگوار از بستگان آنها بودند بدون ادنی رحمی به منازل آنها یورش بردند و آنها را به شهادت رساندند. بنا به فرموده حضرت ولی امرالله این ۷ مظلوم پیشمرگ سایر احبای ایران گردیدند چراکه در اثر تعجیل اهالی روستای هرمزک و روستاهای نزدیکش، حکومت که خود نیز در زمینه حقوق بشر تحت فشار بود، از نقشهء پنهانی فلسفی و اعوانش دربارهء قلع و قمع کل احبای مطلع گشت و با زره و تانک از آن جلوگیری نمود.
روحشان شاد و یادشان گرامی باد .

ناگفته نماند پنجم امرداد ماه (۲۷ ژوئیه) سال ۱۹۸۰میلادی در چنین روزی محمد رضا پهلوی آخرین پادشاه ایران درست ۲۵ سال بعد با طی دوران طاقت فرسای ۱۸ ماهه تبعید، در قاهره به درود حیات گفت. روحش شاد و یادش گرامی باد .

آیا سرنوشت غم انگیز ، اسف انگیز و بسیار متاثر کننده محمد رضا شاه، لآقل درسی برای دیگران نباید باشد؟

شهدای سبعه هرمزک یزد
https://bahaiazadi.wordpress.com/…/%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A…/

اتحاد شاه و ملا عليه بهائيان در زمان محمد رضا شاه پهلوي، سال 1334 شمسي
https://www.youtube.com/watch?v=YIsNUgavSEg

سی و پنجمین سالروز درگذشت محمد رضا شاه پهلوی 

http://zartoshtman.blogspot.com/2015/07/blog-post_665.htm

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بيست و يك قتل فجيع ( سه دوره  قتل‌ های هفت نفره يا سبعه  در يزد )

یزد در تاریخ خود، شاهدِ خاموش سه دوره قتل‌ های سبعه (هفت نفره)، بوده است. نه تنها حکومت اسلامی یا حکومت پهلوی، که حکومت قاجار نیز تاب ایمان راسخ بهائیان یزد را نداشت. در زمان قاجار، به دستور جلال الدوله (حاکم یزد- برادر زاده ی مظفّرالدّين شاه) هفت تن از بهائیان یزد را به طرق وحشیانه ای اعدام و اجساد قطعه قطعه شده آنها را به زنان و کودکانشان نشان دادند.

و بهائیان ایران...
از " شکرنسا" از اهالی دهکدۀ گمنام " نوک" گرفته تا "علی مراد داودی"، استاد فلسفه دانشگاه تهران...
از " مونا" دخترک هفده سالۀ شیراز تا "عبدالوهّاب کاظمی منشادی" پیر نود و دو ساله در اطراف یزد...
از شهدای اولیه دیانت بهائی تا شهید "عطاالله رضوانی" تاجر خوشنام بندرعباس...

جمیع یک دل و یک زبان در برابر سیل خروشان امتحان مقاومت کردند و میراث مرغوب "لا عدل له" الهی را به همان پاکی و عظمت دیرین تسلیم نسل های آینده نمودند.
http://behnazar.blogspot.com/2013/07/blog-post_29.html

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

براي مطاله شرح حال بعضي از شهداي بهائي به لينك زير مراجه فرمائيد

  -------------------------------------------------------------------------------


 و نامه ها و مطالبي كه در رابطه با بهائيان منتشر شده است :

نامه پدر آرتین به محمد نوری زاد از زندان رجایی شهر



نامه پدر آرتین به محمد نوری زاد از زندان رجایی شهر:

آقای نوری زاد! از زندان رجایی شهر برای شما می نویسم. حدود دو سال است که در زندانم، حتی یکروز هم به مرخصی نرفته ام، در بیش از یکسال زندانی بودن همسرم فقط دو ملاقات با او داشتم و در بیش تر از دو سال هر دو هفته یکبار امکان ملاقات با فرزندم را داشته ام.

آقای نوری زاد! من کسی هستم که در سال ۱۳۶۰ در دوازده سالگی سر کلاس درس امور تربیتی با متهم شدن به آن که بهاییان با محارم خود ازدواج می کنند مورد تمسخر واقع شدم، در همان سال از رفتن به سر مزار مادربزرگم که سال پیش از آن فوت کرده بود محروم شدم چون محل دفنش مصادره و بعدها شد فرهنگ سرای خاوران. کسی هستم که در چهارده سالگی یعنی سال ۶۲ پدرم دستگیر شد و پس از یازده ماه زندان بدون خداحافظی از ما اعدام و بدون اطلاع ما در خاوران دفن شد و قبل از آن با یک چمدان حاوی لباس برای مادرم، برادرم، خودم و کتاب های درسی من به خاطر مصادره اموال از خانه مسکونی امان اخراج شدیم. کسی هستم که در سال ۶۶ امکان شرکت در کنکور را نیافتم.

آقای نوری زاد! کامران رحیمیان هستم. پدر آرتین چهارساله که به منزلمان رفتید، به دیدار خانه کوچک شده ی ما، به دیدار سه نفری که هر کدام عضو یک خانواده اند و حالا یک خانواده شده اند، مادرم که همسرش را نزدیک به سی سال قبل با اعدام از او گرفته اند و رنج همه این دوران بر شانه هایش سنگینی می کند، یک نوه اش ژینای سیزده ساله که یکبار در سال ۸۳ تجربه بازداشت هم زمان پدر و مادرش را تجربه کرده و حالا پدرش در زندان و مادرش در آسمانهاست. نوه دیگرش آرتین که او هم والدینش در زندانند. با آنچه نوشتید نیازم به شنیده شدن و فرصت ابراز متحقق شد و با وجودی سرشار از رضایت و تاثر از شما سپاسگزارم. و همزمان به نظرم آگاهانه برای شنیدن درد خانواده ام خود را در معرض آسیب قرار دادید.

آقای نوری زاد! از لابه لای کلمات شما شنیدم که طلب پوزش کرده اید و من آن را میل به پذیرش و درک شنیدم، بر پای آرتین بوسه زدید و آن را نماد احترام و محبت درک کردم، جای بسیاری را در منزلمان خالی دانستید و آن را تمایل تان به مسئولیت پذیری دانستم، امید به حمایت و عدالتتان را برای والدین آرتین شنیدم، در منزلمان آب میل کردید و این را نماد نشان دادن پذیرش و یکسانی تعبیر کردم و با ذکر حدیث نبوی اهمیت و احترام به آگاهی را استنباط کردم.

آقای نوری زاد! عمل کردنتان را کوششی برای عینیت بخشیدن به ارزش هایی چون احترام، محبت، عدالت، حمایت، مسئولیت پذیری، یکسانی، آگاهی و هم دلی درک کردم و تلاش می کنم در لابه لای کلماتم قدردانی ام را به شما ابراز کنم. همچنین امیدم را به هم دلی راهی برای ساختن دنیایی صلح آمیز همراه با عدالت و آزادی برای همه نوع بشر اعلام می کنم.

صلح به معنی پذیرش کثرت ها و هماهنگی کثرت ها برای یک هدف و آن آسایش و سعادت همگان عدالت به معنی فرصت برای هر کس تا بتواند تمام قوای خود را به فعل در آورد، آزادی به معنی ظرفیت و توانمندی انسان برای رشد، تحول و آمادگی برای تغییر در جهت ارزش های انسانی و نوع بشر بدون هیچ استثناء و صرف نظر از هر ویژگی تمایز ساز مثل قوم، نژاد، ملیت، جنسیت، دین و تحصیلات… نوع بشر به وسعت خلقتی که به صورت و مثال الهی خلق شده است.

هم زمان دوست دارم از این فرصت برای ابراز چند آرزویم استفاده کنم و بگویم:

آقای نوری زاد! آرتین را کودک بهایی نامیدید، آرزو دارم آرتین و همه کودکان صرف نظر از اینکه در چه خانواده ای و با چه اعتقادی بزرگ می شوند، فرصت یادگیری و کسب آگاهی بیابند و با تلاش برای کشف حقیقت، آگاهانه اعتقاد خود را انتخاب کنند تا عملشان معرف باورشان باشد.

آقای نوری زاد! در مقابل آرتین زانو زدید و بر پایش بوسه، این را نهایت ابراز محبت و احترام نه به آرتین بلکه به روح پاک انسان دریافت کردم و همزمان آرزو دارم هیچ انسانی در مقابل انسانی دیگر از روی شرم زانو نزند، چه احترام به هر فرد را ناشی از روح انسانی اش می دانم که دقیقا نقطه مشترک همه ماست و عزت و احترام هر دو طرف به یک اندازه مهم و باارزش است.

آقای نوری زاد! از آرتین آب دهان انداختن و سیلی زدن طلب کردید، من این تقاضا را تلاش تان برای کاهش درد آرتین و اوج صداقت و مسئولیت پذیری تان شنیدم و همزمان آرزو دارم جسم هیچ انسانی بعنوان کالبد روح انسانی که جلوه ای از روح الهی است در معرض این تجربه قرار نگیرد.

آقای نوری زاد! باور دارم دردمند احتیاج به درمان دارد و این درمان فرایندی است گاه بسیار طولانی، و باز باور دارم اگر درمان فردی به قیمت درد فرد یا افراد دیگر تمام شود این چرخه ادامه خواهد یافت. پس آرزو دارم همه ما تلاش کنیم برای شکستن چرخه خشونت و این عملی نخواهد شد، مگر با تلاش من، شما و همه مردم ایران و لازمه اش در فرایند خود بخشش و دگر بخششی است که در پی آگاهی و مسئولیت پذیری می تواند عملی شود و این ایده ای است که در طول هفت سال فعالیت روان شناسی ام برای تحققش تلاش کرده ام.

آقای نوری زاد! از قول آرتین سوالاتی را مطرح کردید و حدس می زنم نیتتان یافتن کلماتی برای بیان احساس احتمالی آرتین و شاید گوشزد مسئولیت به دیگران بوده است. آرزو دارم آرتین و همه ی ما احترام را شرط لازم هر ارتباطی بدانیم و بپذیریم اختلاف عقیده، تفاوت باور و حتی تضاد ذهنی منافع وجود دارد و هیچکدام نه مجوز بی احترامی است و نه لازمه اش. پس آرزو دارم بتوانیم یادبگیریم نظرات خود را صادقانه و در نهایت احترام ابراز کنیم.

آقای نوری زاد! باور دارم اگر بتوانیم صرف نظر از آن چه فردی می گوید یا انجام می دهد هر لحظه با روح انسانی طرف مقابل مرتبط بمانیم امکان خشونت ورزی را از خودمان خواهیم گرفت. و این گام اول است برای ساختن دنیایی که آرزویش را داریم و فکر می کنم شما در این راه قدم بر می دارید و نشستن روبروی آرتین و مادرم جلوه ای است از پیمودن این راه، پس لطفا تبریک مرا بپذیرید.

آقای نوری زاد! در پایان دوست دارم احترام و قدردانی ام را بار دیگر ابراز کنم و تصریح کنم اگر در کلامم هر کس، چیزی جز قدردانی و بیان آرزو بشنود؛ نشانی است از ناتوانی من در ابراز آنچه در درونم می گذرد و یادآور لزوم یادگیری و تمرین بیشتر برای من است. همچنان که گاندی گفت: “بیایید خودمان تغییری شویم که در دنیا جستجویش می کنیم.”

کامران رحیمیان
زندان رجایی شهر
٢٧/۴/١٣٩٢

--------------------------------------------------------------------------------------------------


رضا علامه زاده: سه هموطن بهائی من: "آرتین" و "ژینا" و مادربزرگشان



رضا علامه زاده: سه هموطن بهائی من: "آرتین" و "ژینا" و مادربزرگشان

در یکی دو هفته اخیر در ادامه‌ی بی‌وقفه‌ی اخبار مربوط به تجاوز برنامه‌ریزی شده به هموطنان بهائی در ایرانِ آلوده به اسلام سیاسی، دو خبر کاملا متفاوت در مورد بهائیان در چرخه‌ی خبر قرار گرفت که ذهن مرا به خود مشغول داشت. یکی مربوط به شرکت "محسن مخملباف" در "جشنواره فیلم اورشلیم" با فیلم تازه‌اش "باغبان"، و دیگری گزارش دیدار "محمد نوری‌زاد" از "آرتین"، یک کودک بهائی، در خانه‌ی مادربزرگش در تهران.
اما آنچه مرا به نوشتن این یادداشت واداشته است نه این دو خبر بلکه نامه‌ی تکاندهنده‌ای است که آقای "کامران رحیمیان"، پدر آرتین، به محمد نوری‌زاد نوشته و در اختیار سایت “راه دیگر” قرار داده است.
با این حال از آنجا که برخی رادیوتلویزیون‌های فارسی‌زبان در خارج از کشور، و نیز بسیاری از دوستان، نظر مرا در مورد دو خبر یاد شده خواسته بودند من پاسخ به همه را در همین یادداشت می‌دهم و از آن می‌گذرم.

فیلم "باغبان" را - جز چند صحنه کوتاهش- هنوز ندیده‌ام ولی عمل مخملباف را در ساختن فیلمی در مورد هموطنان بهائی‌ام تحسین می‌کنم. ما هنرمندان ایرانی، از نویسنده و شاعر گرفته تا فیلمساز و نقاش و اهل نمایش، در مورد بهائیان هموطن کوتاهی‌های بسیاری داشته‌ایم که هرچه در جبران آن بکوشیم زیاد نیست. مسئول تداوم ذهنیت منفی در میان ایرانیان غیربهائی تنها تشکل‌های اسلامی یا روحانیت شیعه نیست بلکه سکوت و بی‌اعتنائی روشنفکران جامعه ایران در این مورد معین سهمی تعیین‌کننده داشته است. هنرمندان شاید هرگز نتوانند حکومتی مثل حکومت اسلامی حاکم بر ایران را از تجاوز به حقوق بهائیان بازدارند ولی بی‌تردید قادرند تصویر منفی جاافتاده در میان مردم ایران را از اذهان آنان بزدایند. با این باور است که هم فیلم مخملباف و هم کار نمادین نوری‌زاد را گام‌هائی مثبت در این راه می‌دانم. دیده‌ام که در مطالب مرتبط با این دو رویداد گاهی نامی هم از من برده می‌شود. در پاسخ دوستی بهائی که او هم با خواندن آن مطالب یادی از من و فیلم "تابوی ایرانی" کرده بود نوشتم:
[من پاداشم را با رضایت وجدانی که از ساختن این فیلم در درون خودم احساس می‌کنم مدت‌هاست گرفته‌ام. در آستانه‌ی هفتادسالگی به‌جرات و بی‌کمترین تردید می‌گویم که هیج فیلم دیکری که تا کنون ساخته‌ام تا این حد به آرامش وجدانم کمک نکرده است.]
تکرار این پاسخ خصوصی در جائی عمومی همچون این نوشته را از آنجا ضروری دانستم تا بویژه به نسل جوان هنرمندان ایرانی، در وطن یا بیرون از آن خاکِ پاک، پیامی داده باشم: هیچ پاداشی ارزشمندتر از آرامش وجدان هنرمند نیست. و هیچ هنرمندی بدون عشق به انسان در هر شکل و رنگش، به آرامش نمی‌رسد.
و اما، همین جا به این پرسش هم که در همین زمینه بارها از من شده پاسخ بدهم که: شرکت در جشنواره اورشلیم را مثل شرکت در هر جشنواره سینمائی دیگری حق هر فیلمساز می دانم و اگر بخواهم حرف دلم را بزنم از این که این‌همه جنجال از سوی مخالفان و موافقان برپا شده در شگفتم!
یک‌بار از قول کسی که نمی‌شناسم نوشته بودم که افراط و تفریط در میان ما ایرانیان به یک خصلت ملی بدل شده. همه جا مردم خانه‌شان را بر چهارستون بنا می‌کنند اما ما ایرانی‌ها یا "چهل‌ستون" می سازیم یا "بی‌ستون"! میزان اغراق در تاثیر شرکت یا عدم‌شرکت یک فیلمساز در یک جشنواره در نامه‌های منتشر شده از سوی موافقان و مخالفان، دستکمی از تفاوت میان "چهل‌ستون" و "بی‌ستون" ندارد.

از نامه‌ی دردمندانه و به‌غایت انسان‌دوستانه‌ی کامران رحیمیان که از زندان رجائی‌شهر خطاب به نوری‌زاد ارسال شده دور افتادم. می‌نویسد:
[من کسی هستم که در سال ۱۳۶۰ در دوازده سالگی سر کلاس درس امور تربیتی با متهم شدن به آن که بهاییان با محارم خود ازدواج می‌کنند مورد تمسخر واقع شدم، در همان سال از رفتن به سر مزار مادربزرگم که سال پیش از آن فوت کرده بود محروم شدم چون محل دفنش مصادره و بعدها شد فرهنگ‌سرای خاوران. کسی هستم که در چهارده‌سالگی یعنی سال ۶۲ پدرم دستگیر شد و پس از یازده ماه زندان بدون خداحافظی از ما اعدام و بدون اطلاع ما در خاوران دفن شد و قبل از آن با یک چمدان حاوی لباس برای مادرم، برادرم، خودم و کتاب‌های درسی من به خاطر مصادره اموال از خانه مسکونی‌امان اخراج شدیم. کسی هستم که در سال ۶۶ امکان شرکت در کنکور را نیافتم.]
پس از این فراز کوتاه تکان‌دهنده، کامران رحیمیان تصویری تکان‌دهنده‌تر از خانواده‌اش به‌دست می‌دهد. همسرش مثل خود او به "جرم!" تدریس به دانشجویان بهائی در زندان است. به قول خودش "خانواده کوچک شده‌ی" آن‌ها حالا سه عضو بیشتر ندارد؛ مادرش که بیوه یک اعدامی است حالا سرپرست دو نوه‌ی بی‌سرپرست خویش است: یکی همین آرتین که پدر و مادرش در زندانند، و دیگری [ژینای سیزده‌ساله که یک‌بار در سال ۸۳ تجربه بازداشت هم‌زمان پدر و مادرش را تجربه کرده و حالا پدرش در زندان و مادرش در آسمان‌هاست.]
من از خودم می‌پرسم: از این همه نمایشنامه‌نویس خلاق ایرانی یکی پیدا نمی‌شود یک روز از زندگی پیرزنی همچون این مادربزرگِ و نوه‌هایش را بر کاغذ بیاورد و بر صحنه ببرد؟
هر بند از نامه‌ی کامران رحیمیان نیاز به بازخوانی چندباره دارد. من اما این یادداشت را با احترام به ایشان با فرازی از برداشت ژرفش از مفاهیم "صلح" و "عدالت" و "آزادی" به‌پایان می‌برم:
[صلح به معنی پذیرش کثرت‌ها و هماهنگی کثرت‌ها برای یک هدف و آن آسایش و سعادت همگان؛ عدالت به معنی فرصت برای هر کس تا بتواند تمام قوای خود را به‌فعل درآورد؛ آزادی به معنی ظرفیت و توانمندی انسان برای رشد، تحول و آمادگی برای تغییر در جهت ارزش‌های انسانی و نوع بشر بدون هیچ استثناء و صرف‌نظر از هر ویژگی تمایز ساز مثل قوم، نژاد، ملیت، جنسیت، دین و تحصیلات… نوع بشر به وسعت خلقتی که به صورت و مثال الهی خلق شده است.]

لینک نقطه نظر: http://www.noghtenazar117.info/node/1124


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



هفت سال و سه ماه زندان برای شمیم اتحادی به جرم عكس برداري از قبرستان ويران شده بهائيان يزد، توسط دادگاه رژيم جمهوري اسلامي ايران






دادگاه، برادرزاده عزیزم شمیم جان اتحادی را که از ماه مارس (یعنی قبل از نوروز) به گناه تهیه ویدئو از قبرستان ویران شده یزددر زندان بسر میبرد، به هفت سال و سه ماه زندان محکوم کرده است. من متحیر مانده ام چه که به جای شمیم، افرادی که بیرحمانه گلستان جاوید بهائیان یزد را خراب کردند باید زندانی میشدند. اگر خراب کردن بد است و شرم آور است و نباید از آن ویدئو گرفت پس چرا خراب کردند؟ و اگر شرم آور نیست و به این کار میبالند، چرا به خاطر ویدئو گرفتن، شمیم باید زندانی شود؟






هفت سال و سه ماه زندان برای شمیم اتحادی (تصحیح اعلام مقدار محکومیت توسط خانواده ی شمیم)

پیشتر خانواده این زندانی محکومیت وی را به پنج سال حبس تعزیری و 75 ضربه شلاق و چهار میلیون تومان اعلام کرده بودند که بدین وسیله تصحیح می شود.

شمیم اتحادی زندانی بهایی شهرستان یزد از سوی دادگاه انقلاب این شهر به هفت سال و سه ماه حبس تعزیری، 75 ضربه شلاق و چهار میلیون تومان جریمه نقدی محکوم شده است.

دو سال حبس تعزیری به دلیل فیلم برداری از گورستان تخریب شده بهائیان یزد، پنج سال از حکم مزبور به اتهام توهین به مقدسات و سه ماه حبس به اتهام تبلیغ علیه نظام و 75 ضربه شلاق به اتهام توهین به مامور صادر شده است.

قابل ذکر است پرونده شمیم اتحادی به دادگاه تجدید نظر استان یزد ارسال شده است و از اتهام قبلی که در رسانه ذکر شد به سه سال حبس محکوم شده است نیز تبرئه شده است.

یاداوری می شود شمیم اتحادی در اسفند ماه سال گذشته به دلیل ارسال فیلم کوتاهی از تخریب قبرستان بهاییان یزد به شبکه من و تو بازداشت شد.

گزارشی از قبرستان بهائیان یزد که توسط شمیم اتحادی شهروند بهائی ساکن یزد برای شبکه MANOTO1 ارسال شده بود در این لینک ببینید:
http://bahaiazadi.wordpress.com/2013/07/14/shamim-etehadi/
 — with Manijeh R. Motahary.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


محسن مخملباف پس از دریافت جایزۀ "سینمای مستقل" در شانزدهمين دوره جشنواره موتوان در کرواسی:



اين جايزه را تقديم می كنم به آن پيرمرد 80 ساله بهايی كه به 20 سال زندان محكوم شده است و به همراه نوه اش در يك بند سال های آخر عمر خود را سپری می كند. 
اين جايزه را تقديم می كنم به آن مادر بهايی سمنانی كه با كودك شيرخواره خويش در زندان است. 

اين جايزه را تقديم می كنم به همه 130 زندانی بهايی كه هم اكنون در زندان های سياسی ايران به سر می برند. تنها به جرم داشتن دينی متفاوت و يا به جرم درس خواندن در خانه خويش، در زمانه ای كه حكومت ايران در دانشگاه های ايران را به روی جوانان بهايی بسته است




------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------





محمد نوری زاد در گفتگو با راه ديگر :
افسوس می‌خورم که چرا دیر آمدم

s6d5f4sdf

مژگان مدرس علوم

«من یک رفتار مبتنی بر انسانیت را پیش می برم و افتخار می کنم. افسوس می خورم که چرا اینقدر دیر به این وادی پای نهادم. ما باید بلافاصله بعد از انقلاب به آن روی می آوردیم و فضا را برای دگراندیشان و سایر اندیشه ها می گشودیم و به یک همزیستی بزرگ روی می آوردیم. متاسفانه این فضا را تلخ کردند، جمعیت فراوانی را اعدام کردند، اموال مردم را در همه حوزه ها مصادره کردند، بسیاری را زدند و زندانی کردند، آنها را از سرزمین و زادگاهشان راندند و به اسم اینکه بهایی هستند اموالشان را غارت کردند. روح مسلمانی از این رفتارها نفرت دارد».

این سخنان محمد نوری زاد، نویسنده و فیلم ساز منتقد است که چندی پیش به منزل یک شهروند بهایی دربند رفت تا از فرزند چهارساله وی دلجویی کند. دیداری که انتقادات و تهمت های فراوانی را برای وی بهمراه داشت. اما این فیلم ساز منتقد معتقد است که روح ادیان الهی بر افق های وسیع و آغوش گشوده بر روی تمام اندیشه ها استوار است و نه ایجاد تنگنا برای دیگران.

متن کامل گفت و گوی “راه دیگر” با محمد نوری زاد در پی می آید:

آقای نوری زاد، لطفا در ابتدا از احضار و مراجعه تان به دادسرا برای خوانندگان ما بگویید.

روز سه شنبه من و همسرم به دو سمت رفتیم، همسرم به سمت دادگاه انقلاب و من هم بسمت دادسرا. در دادسرا به من گفتند که باید خود را به اوین معرفی کنم و من هم گفتم تا احضاریه از سوی اوین دریافت نکنم خود را معرفی نمی کنم، با وجود اینکه در برگه احضاریه به حکم جلب هم اشاره شده بود. به همسرم هم که قبلا پاسپورتش را گرفته بودند، گفتند شما بدلیل اینکه با افراد معلوم الحال در ارتباط هستید ممنوع الخروجید و خود قاضی هم گفته بود که یک پروسه دو سه ساله هست و به این زودی حل نخواهد شد و مشخص نیست وسایلی که ضبط کرده اند در آینده پس خواهند داد یا نه؟ در هر حال ما به این مسائل عادت کرده ایم.

برخی سابقه شما در دفاع از ارزش های جمهوری اسلامی را با رویکرد جدید و حقوق بشری شما در تضاد می بینند و بعنوان مثال همین اتفاق اخیر اشاره می کنند و استقبال بهاییان و نیز برخی مخالفان نظام از رفتار شما را هم دلیلی برای درستی مدعای شان می بینند، خود شما این تحلیل را چگونه می بینید؟

بهیچوجه اینگونه نیست. اتفاقا ما زمانیکه انقلاب کردیم چنین آرزوهایی را در دل می پروراندیم و وعده هایی هم از جمله اینکه کمونیست ها کرسی تدریس در دانشگاهها خواهند داشت، حجاب برای بانوان اجباری نخواهند بود، روحانیت بکار اجرایی و پذیرش مسئولیت ها فرو نخواهند شد و… داده شده بود. اینها از افق ها و اهداف انقلاب بود. فراتر از آن من می خواهم بگویم مسئله انقلاب به کنار و اصل مسلمانی اینچنین است. درکی که من از مسلمانی دارم به این سمت متمایل است که آغوش به روی همه اندیشه ها باز می کند و اصلا نگرانی از خودش ندارد. هر چند که من در گذشته نگاهی متفاوت داشتم و یکی از آنها را تعریف می کنم. خاطرم هست در سالهای پیش برای ساختن فیلمی به قمصر کاشان رفته بودیم و در آنجا یکی از اهالی آنجا یک سینه چای برای ما آورد اما یکی از اطرافیان گفت که این آقا بهایی است. باور کنید هیچکدام از ما لب به آن چای نزدیم. الان من از آن با عنوان جهالت نام می برم نه مسلمانی. من واقعا شرمنده ام که سالهای سال، چنان در وادی جهالت حضور داشتیم که مصرانه بر جهالت خود پای فشاری می کردیم و اصرار داشتیم که این عین دیانت، مسلمانی و بهشت است. یعنی کسی که بهایی را نجس می داند به پله هایی از هویت اسلامی خود پای نهاده است؛ در حالیکه اساسا روح ادیان الهی بر افق های وسیع و آغوش گشوده بر روی تمام اندیشه ها و نه ایجاد تنگنا برای دیگران استوار است.

البته برای من حائز اهمیت هم نیست که دیگران چگونه در مورد رفتار و اندیشه من می اندیشند و قضاوت می کنند؛ کمااینکه بسیاری از دوستانی که بعد از زندان از دست داده بودم و الان هم به شکل غریب تری دوستانی را که پیدا کرده بودم از دست دادم. بعبارتی اصولگرایان و اصلاح طلبان اصلا با این اندیشه و رفتار من موافق نیستند. علت آن هم این است که از همان اوایل ما به شکل بیمار گونه صفی علیه بهاییان آراسته ایم و دکانی را تشکیل داده ایم. و بسیاری اگر مانند الان من فکر کنند دکانهایشان تعطیل می شود. البته به شکل فردی مواردی بوده که از خانواده شهدا و بسیاری از مسلمانان واقعی با من تماس گرفتند و ابراز همدلی و همراهی کرده اند.

باز تکرار می کنم من بهیچوجه به دیانت و گذشته خود پشت نکرده ام و اتفاقا پرده از جمال اعتقادات خود کنار زده ام و آن روح شریفش را مشاهده کرده ام. در فرودگاه هم زمانیکه پاسپورت همسرم را می گرفتند یک آقایی به او گفته بود که همسرتان معلوم نیست چه اعتقادات و دینی پیدا کرده است. در صورتیکه همان دیانت را دارم و مهم نیست دیگران چگونه در مورد من فکر می کنند. من یک رفتار مبتنی بر انسانیت را پیش می برم و افتخار می کنم و افسوس می خورم که چرا اینقدر دیر به این وادی پای نهادم. ما باید بلافاصله بعد از انقلاب به آن روی می آوردیم و فضا را برای دگراندیشان و سایر اندیشه ها می گشودیم و به یک همزیستی بزرگ روی می آوردیم. متاسفانه بخاطر همان دکانی که به آن اشاره کردم این فضا را تلخ کردند، جمعیت فراوانی را اعدام کردند، اموال مردم را در همه حوزه ها مصادره کردند، بسیاری را زدند و زندانی کردند، آنها را از سرزمین و زادگاهشان راندند و به اسم اینکه بهایی هستند اموالشان را غارت کردند. روح مسلمانی از این رفتارها نفرت دارد و این رفتارها ناشی از همان دکانی است که برخی از مراجع و دینداران ما و حاکمیت برافراشته اند و هیچ ارتباطی به مسلمانی ندارد.

به تازگی در گفتگویی مطرح کرده اید که چون عضو هیچ سازمانی نیستید در مواقع دشوار، از سوی جریان مشخصی حمایت نمی شوید؛ اما آیا فراتر از حمایت سازمانی، ضرورت وظیفه ای اخلاقی را برای احزاب اصلاح طلب قائل نیستید که از حقوق تضییع شده همه ایرانیان دفاع کنند نه فقط هم کیشان عقیدتی و سیاسی؟

ابتدایی ترین خصوصیت یک مسلمان و انسان این است که فضا را برای دیگران چنان باز کند که دوست دارد برای خودش فراهم باشد. اتفاقا پس از دیدار از آرتین و بوسه بر پایش یک خانمی از خانواده شهدای بنام کشور برآشفته شده بود و با من تماس گرفت و مرا مورد نقد و سرزنش قرار داد. به او گفتم خانم عزیز فرض کنید که ما یک اقلیت شیعه در عربستان سعودی هستیم و شخصیت برجسته وهابی بیاید و پای بچه ما را در حالیکه ما در زندان هستیم ببوسد. چطور این خبر در عالم تشیع می پیچد و ما از این حرکت خوشحال می شویم. حالا چرا این را برای دیگران نمی خواهیم. وضعیتی که بهاییان در کشور ما دارند درست مانند همان نسبتی هست که شیعیان در عربستان دارند. واقعا ما چه تفاوتی با آنهایی داریم که در عربستان به خون شیعیان تشنه هستند. این نشان می دهد که اگر اختیار جهان با ما بود بخشی از جمعیت جهان را از دم تیغ می گذراندیم. تا همین جا هم نگاه کنید با این نگرش چه آشوبهایی در عراق و سوریه ایجاد کردیم و در افغانستان و لبنان هم همینطور. چه خوب است اصلاح طلبان و اصولگران از این حرکت امام حسین درس بیاموزند که در کربلا در برابر دشمنان ایستاد و خطاب به آنها گفت اگر دین ندارید حداقل آزاده باشید. این بسیار زیباست یعنی شما دینتان را کنار بگذارید من هم دینم را کنار می گذارم، آنچه که باقی می ماند “انسانیت” است. انسانها اگر دین خود را کنار بگذارند با روح آزادگی خود با همدیگر حرفهای بسیار مشترکی دارند. اما متاسفانه در ایران به علت اینکه همه چیز به سیاست قفل شده است و مسائل انسانی در سایه همان دکان و پست و مقام قرار گرفته است و بسیاری از مسئولین دکان را بر انسانیت ترجیح می دهند. چرا راه دور برویم خود بنده پانزده سال پیش، اگر قرار بود منبع درآمد کارمندی من آسیب ببیند ترجیح می دادم دیگران در حوزه های اخلاقی و فکری آسیب ببینند و به زندگی من آسیب نرسد. این جهالت بزرگ را ما با دیانت آمیخته ایم و اسم آن را مسلمانی گذاشته ایم.

شما در مواضع تان همیشه دوری نظام از آرمان های نخستین انقلاب را مورد نقد قرار می دهید؛ آیا امید دارید که دولت جدید روحانی که پس از چند سال ناامیدی، دوباره منتخب امیدواری مردم قرار گرفته بتواند اندک اندک، در جهت تصحیح و انحراف جاری پیش برود و مقدمات نزدیکی به آن آرمان های نخستین را فراهم کند؟

حقیقت این است که من دیگر آرمانی ندارم و تنها آرمان من همان آرمان انسانی هست و نه اسلامی. صمیمانه می گویم مسلمانی آزمون خود را در این جامعه پس داده است و نشان داده است که حاکمیت دینی موفق نیست؛ بلکه در زمانیکه در تنگنا قرار می گیرد دست به خشونت و آدم کشی می زند و زندگی انسانها را تباه می کند. به همین دلیل من الان بدنبال انسانیت هستم تا مسلمانی. در مورد آقای روحانی هم بعید می دانم توفیق بمعنای واقعی نصیب ایشان شود زیرا برای نمونه همین کیهان را ورق بزنید مشاهده می کنید چه ناسزاهایی به جمعیتی که دست به دست هم دادند و آقای روحانی را انتخاب کردند می دهد. از خط قرمز و فتنه گرها نام می برد. اما همین فتنه گرها بودند که دور آقای روحانی جمع شدند و باعث انتخاب شدن او شدند، وگرنه خود آقای روحانی سه و چهار میلیون که رای بیشتر نداشت. پس اصحاب فتنه دست به دست هم دادند تا آقای روحانی رئیس جمهور شد اما حالا خط و نشان می کشند که از اصحاب فتنه کسی نباید در دولت باشد و همچنان اصول اساسی انقلاب اسلامی باید ملاک قرار گیرد. بنابراین معتقدم ایشان توفیق چندانی نخواهد داشت زیرا کلیدهای فراوانی برای بستن در هست و ایشان یک کلید در دست دارد. یک مثال ساده اینکه آقای روحانی در برنامه های انتخاباتی خود با افتخار از آقای شجریان نام برد و همین استقبال جمعیت قابل ملاحظه ای را برای حمایت از روحانی بهمراه داشت. الان در ماه مبارک رمضان ایشان تلاش کرد که صدای آقای شجریان از تلویزیون پخش شود اما موفق نشد. بنابراین، بسیاری از مسائل خارج از اراده ایشان سامان می پذیرد و اصلا اجازه ورود به آن حوزه ها را ندارد. اما در عین حال بشدت امیدوارم و دعا می کنم ایشان موفق شوند و مردم ما را که در هزارتوی مشکلات هستند را نجات دهد.
در همین زمینه :
http://rahedigar.net/author/akauthor078






No comments:

Post a Comment