Thursday, November 2, 2023

زیباترین نامه عاشقانه ای که من تا کنون خوانده ام ،با مهر و احترام - بهرام چوبینه

 

بهرام چوبينه محقق و نويسنده محترم معاصر و بهترين نامه عاشقانه



زیباترین نامه عاشقانه ای که من تا کنون خوانده ام 

با مهر و احترام - بهرام چوبینه

 دومین رنجنامه(وجیه ناشری) همسر زندانی بهايی 71 ساله کمیته گزارشگران حقوق بشر،

وجیه الله میرزا گلپور، شهروند 71 ساله بهایی ساکن ساری که سه شنبه هفته قبل با پابند و زنجیر در شهر تنکابن گردانده شد، هم اکنون در بند اعدامی های زندان این شهر بسر می برد. گفتنی است که در هنگام بازجویی جهت اخذ اعترافات دروغین، این زندانی بهایی مورد ضرب و شتم قرار گرفته است.

همسر وجیه الله میرزا گلپور (وجیه ناشری) نامه ای را خطاب به او نوشته است که متن این نامه به شرح زیر است :

        گفتند مرا که پاش دربند کنید      دیوانه دل است پام در بند چه سود؟ (مولانا)

همسر عزیزم!

از تو به ظاهر دور و در قلبم از هر زمان به تو نزدیکترم. تو در بند اعدامی ها و من دربند دوری تو گرفتارم. تو را در بند اعدامی ها حبس کرده اند تا از ترس لب به سخن بگشایی، غافل از آنکه حتی قاتلین و محکومین به اعدام نیز حرمت تو را نگه می دارند و تنها قلب پرکینه بازجوست که می پذیرد به تو لگد بزند و سرت را بر میز بکوبد و چنان فشار دهد که گویی می خواهد جان از سرت به در آرد. تو را در شهر گرداندند. با پابند و زنجیری فولادی که تحقیرت کنند، اما با نگاه پر مهرت و لبخندی که هیچگاه از لبانت جدا نمی شود، ولوله مهر و دوستی در شهر افنکندی . می خواستند بی آبرویت کنند، اما آبروی همه دادخواهان این مرز و بوم شدی. شهره عشق ورزیدن در شهر گشتی. اهالی شهر از استقامت و پایمردی ِ پیرمردی سخن می گویند، که نگاه نافذش پاسخ به بی حرمتی و هتاکی بازجویش بود. اگر پابند فولادین به پایت بسته اند ، من پایبند مهر توام. اگر او تو را در شهر گردانده و شهر آشوب خوانده است، من در شهر دلت آرام یافته ام. محبوب خوبم! در بازجویی به تو گفته اند که تبلیغ علیه نظام کرده ای. ایکاش بازجویی که حرمت موی سفیدت را نگاه نداشت درک می کرد که با کارهای غیر قانونی اش، اوست که تبلیغ علیه نظام می کند. اوست که نه تنها تبلیغ علیه نظام می کند، تبلیغ حقوق ضایع شده شهروندی مردم این دیار را می کند، تبلیغ دیانت بهایی می کند. اوست که با تلاش برای گرفتن اعتراف دورغین از تو، تبلیغ بی گناهی بسیاری از زندانیان عقیدتی و سیاسی را دراین مرز و بوم به همه اهل عالم می نماید. اوست که تبلیغ مجرم بودنش را می کند. اوست که شکنجه هایش که طبق قانون اساسی ایران مستوجب مجازات است، این سوال را در ذهن هزاران هموطنم ایجاد می کند که پیرمردی هفتاد و یک ساله چه می توانسته بکند، که بازجویش از حضور قانونی وی در دادگاه صالحه قضایی می هراسد و خود حکم بر شکنجه و آزار و اذیتش می کند؟ می گویند تبلیغ علیه نظام می کنی! آخر اگر می خواستی تبلیغ علیه نظام کنی، همان سی سال پیش که مانند سایر بهاییان که در دوایر دولتی مشغول به کار بودی و بعد از انقلاب فرهنگی از شغل فرهنگی ات - یعنی معلمی- اخراج شدی تبلیغ علیه نظام می کردی. چطور آندم که شور جوانی داشتی و فشارهای اقتصادی در اثر بیکاری می توانست خشمگینت کند، تبلیغ علیه نظام نکردی و تنها از طرق قانونی و در نهایت احترام تظلم و دادخواهی نمودی و حال که زیر سختی های روزگار چون پولاد آبدیده شدی و با کهولت سن نیاز به آرامش داری، عَلم تبلیع علیه نظام برافراختی؟ می گفتی مولایم فرموده اند " اگر زهر دهند، شهد دهید. اگر جفا کنند، وفا کنید." در برابر سال ها جفای برخی ستمکاران، وفا کردی و پس از 71 سال تبعیت از قوانین جمهوری اسلامی، بازجوی اطلاعات اینگونه پاسخ سال ها رفتار انسانی و قانون مدار تو را می دهد؟ مهربانترینم! گیریم که تبلیغ علیه نظام کرده باشی - که هیچگاه چنین نکرده ای – آیا باید برای اعتراف گیری سرت را به میز بکوبند؟ آیا باید به گونه ای به پایت لگد بزنند که در ملاقات توان درست راه رفتن نداشته باشی و لنگ لنگان راه روی؟ گیریم تبلیغ علیه نظام کرده باشی – که هیچگاه چنین نکرده ای – آیا باید پیش از آنکه در دادگاه صالحه محاکمه شوی و اتهامت اثبات شود، تو را در زندان آنهم در بند اعدامی ها نگه داری کنند؟ در میان کسانی که امیدی به زندگی ندارند و به گمان باطل بازجو ممکن است در اثر تحریک ، تطمیع و یا تعصب دینی دست به فاجعه ای دیگر بزنند؟ اما نمی دانند که تو برای آنها از امید خواهی گفت و درس عشق به ایشان خواهی داد. همسر خوبم! حتی اگر تبلیغ علیه نظام کرده باشی – که هیچگاه چنین نکرده ای – من که بارها به مسئولین قضایی گفته بودم که پیش از بازداشتت آنژیو گرافی کردی، اما رگ قلبت باز نشد و دکتر برای باز شدن رگ قلبت برایت دارو تجویز کرد و دوران نقاحتت را می گذرانی. چرا بعد از گذشت یک هفته از بازداشتت داروهایت را به دستت نرساندند؟ چرا به دروغ به ما گفته شد که در سلامت کامل هستی و داروهایت را مصرف می کنی درحالی که تحت شکنجه بودی و دسترسی به داروهایت نداشتی؟ آیا کسی که متهم به تبلیغ علیه نظام است از حقوق متهمین برخوردار نیست؟ به کجا می رویم؟ پیامبر اسلام هزار و چهار صد سال پیش فرمود :"خدا شما را از کسانی که با شما کارزار در دین نمی کنند و یا از بلادتان اخراج نمی کنند، نهی نمی کند. در میان ایشان قسط برقرار کنید که خداوند دادگران را دوست دارد؟" و بر این اساس در قانون اساسی جمهوری اسلامی دستور به رافت اسلامی در قبال غیر مسلمانان داده شده است. آیا تو بر کدام مسلمان شمشیر قهر کشیده ای که مستوجب چنین جفایی گشته ای؟ چه کسی را از بلادش رانده ای که چنین از روستایت رانده شدی و به حبس افکنده ؟ به این سوالات تنها همسایگان ما درروستای صفرآباد ساری که در طی همه این سالها شاهد صبوری و بردباری ات بوده اند می توانند پاسخ گویند. آخر از این جفا چگونه می توان دادگری استباط نمود؟ آیا چنین رفتاری نشانه رافت اسلامی با غیر مسلمانان است؟ بازجوی اطلاعات چگونه خود را به خدا و دوستی با حق نسبت می دهد؟ عزیزم! کجای قانون اساسی اجازه می دهد کسی را که هنوز جرمش اثبات نشده و مراحل تحقیق را می گذراند، دور شهر با پا بند بگردانند؟ یکی از مراجع قضایی استان که این خبر را شنید، گفت این مجازات طاغیان و یاغیان است که افرادی که از وی شکایت دارند، متهم را در خیابان ببینند و شکایت خود را مطرح کنند و با تاکید می گفت باز هم با پای پیاده نباید چنین مجرمی را ببرند، بلکه باید سوار برماشین بر همگان اعلام کنند. حال آنکه تو نه شرور بودی، نه مفسد فی الارض، نه قاتل، نه طاغی ، نه یاغی و نه باغی. تو بهایی هستی و تنها جرم تو دگر اندیشی است. مانند بسیاری دیگر از هموطنانت که دراین مسیر توسط برخی عاملان تعصب دربند ظلم اند. حتی اگر شرور بودی، تو که ساکن روستای صفرآباد در ساری هستی، چه کسی تو را در تنکابن می شناسد که بخواهد از تو در دیار غربت شکایت نماید؟ راستی را! که رسم میهمانوازی این است؟ می گویند که تبلیغ علیه نظام کرده ای! اما نمی دانند تبلیغ ابزار خود را می خواهد. تو در کدام تربیون، مجلس وعظ عمومی، رادیو، تلویزیون، ماهواره، سایت و هررسانه ی دیگری بر علیه نظام سخن گفته ای؟ آیا منظورشان این است که وقتی هموطنان مسلمان ما که بر اثر تحریک متعصبین مذهبی از ما می پرسند که شنیده ام شما جاسوس امریکا هستید؟ سکوت کنیم و این اتهام بی پایه و اساس را بپذیریم؟ وقتی آشنایی در نهایت شرمساری از من می پرسد که شنیده است بهاییان خواهر و برادر با هم ازدواج می کنند، دم مزنم و این بی حرمتی را بپذیرم؟ خوب خود این دروغ ها را در رسانه ها نگویند، تا مردم سوال نکنند و یا به مردم دستور دهند که سکوت کنند و در تضادهای ذهنی خود میان داده های نادرست رسانه های دولتی و اعمال درست و پاک بهاییان باقی بمانند. همسر مهربانم! بیش از هر لحظه از دوران زندگی مشترکمان به تو افتخار می کنم و عاشقانه دوستت دارم. محبتی که هر لحظه فروزان تر می شود. نه سن می شناسد و نه زمان. به تو افتخار می کنم که با کهولت سن زیر بار تهمت و دروغ نرفتی. به تو افتخار می کنم که در سخت ترین لحظه های زندگیت عاشقانه زیستی و عشق به پروردگار و محبوب یکتا را در عمل نشان دادی. به تو افتخار می کنم زیرا نشان دادی که عقیده مانند لباس نیست که بتوان هر دم عوض کرد و یا زیر با شکنجه از راستی و درستی گذشت. برایت طلب صبر و استقامت می کنم و درد فراقت را چون شهد عشق می پذیرم، بدان امید که بار دیگر در کنار آزادی تو، آزادی همه بیگناهان را جشن گیریم و رهاییت روزنه ای به سوی آسمان دادگری و خورشید جهانتاب برابری باشد.

فدای روح پاکت

وجیه ناشری



Wednesday, November 1, 2023

شوق پرواز خاطراتی از بانوی زندانی هما میر افشار درباره شهید زنده یاد سرکار خانم جلالیه مشتعل اسکوئی


 شوق پرواز


 عطر گل بوته های وحشی بهمراه نسیم دلپذیر بهاری فضای سرد و خشک و بیروح زندان را انباشته بود و زنهای زندانی به دسته های کوچک چند نفری در گوشه و کنار حیاط سرگرم بافتنی و سیگار کشیدن - که تنها تفریحشان بود – بودند. سر و صدای بازیهای کودکانه بچه هائی که با مادرانشان در زندان به سر می بردند نیز نمی توانست غم عمیقی را که در چشمهای آنان موج میزد بر هم زند . هر کدام در رویاهای خویش غوطه ور بودند، سخنی به گوش نمی رسید . اگر هم بود به صورت زمزمه به همراه نسیم در فضا گم می شد.
دو هفته ای بود که موج اعدام بی رحمانه چند نفری را از گله کم کرده بود . آنها که زیر اعدام بودند حتی روحیه و نشاطِ در حیاط نشستن را نداشتند ، رنگها زرد و گاهی کبود و چشمها به گودی نشسته . هر کدام در انتظار آن که ساعت 6 بعد از ظهر از بلندگوی زندان نامشان برای رفتن به مسلخ خوانده شود. من تنها و غمگین در سه کنج حیاط چمباتمه زده و از گرمای آفتاب بهاری تن سردم را گرم می کردم. بار اندوهی سهمگین همه ي وجودم را در خویش می فشرد. به گذشته ها می اندیشیدم و آینده ای که نمی دانستم چه هدیه ای برایم بهمراه دارد ، و آیا آینده ای دارم یا نه ؟ و به فرزندانم فکر می کردم که هزاران کیلومتر با من فاصله داشتند و دختر نازنین و نازک دلم که از شنیدن خبر دستگیری من در گوشه ي یکی از بیمارستانهای روانی آمریکا بستری بود و امیدی به بهبودش جز با دیدار مادر و پدر نمی رفت ؛ و به همه آنچه که ساخته بودم و بهمراه تندبادی از حوادث بر فنا شده بود.
صدای پای میرزا علی پاسدار که یک پایش می لنگید و قیافه کریهی داشت افکارم را در هم پاشید. خنده زشتی برای اولین بار بر لبهای خشکیده اش دیدم که دندانهای زرد و نامرتبش را نشان می داد .
- « خانم هما ، چند نفر از زنها را می خواهم به قسمت بیرون پشت زندان ببرم . پر از سبزه های صحرائی است . هوائی بخورند و سبزی بچینند . چادرتان را به سر کنید و با ما بیائید» ( میرزا علی قبل از انقلاب سبزی فروش بود) .
محوطه بیرون زندان زنان تا زندان مردان حدود سه ، چهار هزار متر بود که در فصل بهار پوشیده از سبزه های نورس ، گیاهان صحرائی ، و گلهای وحشی ، همه ي زیبائی های بهار را به چشم می کشید . اما برای دل افسرده من آنجا و داخل زندان فرقی نمی کرد . گفتم :
-« نه آقا میرزا علی ! من جائی را که چشمهایم نتواند هرچه می خواهد به سیرش ادامه دهد ، جائی که نگاهم در آخر خط به دیواری بلند بیافتد که همه ي راههای آزادی را به رویم بسته ، دوست ندارم. »
او حرف مرا نمی فهمید . به اصرارش افزود ، و دست آخر مجبورم کرد که بهمراه گله ای ده نفری از زنها که او بتواند کنترلشان را داشته باشد از در آهنی بزرگ خارج شدیم.
براستی طبیعت غوغا کرده بود و مشاطه بهار چنان بیابان خشک و خالی اطراف زندان را آراسته بود که مبهوت و غمگینانه نگاه می کردم. من سبزیهای بهاری را نمی شناختم ولی زنهای شهرستانی سرگرم چیدن بودند. میرزا علی گفت : « تو گل بچین !» و من با آنکه هرگز چیدن گل را از شاخه دوست ندارم ، احساس کردم بدم نمی آید که دسته ای از این آفریدگان زیبای پروردگار را بهمراه خویش بداخل محیط سرد و سیاه زندان ببرم. زیرا که لحظه ای دیگر بازهم درها بسته و سلولهای سرد و تاریک و دود گرفته در انتظار بود. با گلها می توانستم به اطاقها جانی تازه و به زنهای زندانی آنجا خوشحالی زودگذر بدهم.
نیمساعت بود با یک بغل گلهای وحشی در اطاقها سرگرم بودم. به هر کدام چند شاخه ای دادم و دسته ای را در یک شیشه ماست بالای تخت کج و کوله ي آهنی ام که سه طبقه و مخصوص سه زندانی بود گذاردم. ساعت چهار بعد از ظهر را نشان می داد و زنها همچنان با نگاههای پر اضطراب و غمگین بهم می نگریستند. زن هم خرج من ( زنهای زندانی بی ملاقاتی که با زندانیهائی که وضع بهتری دارند هم سفره می شوند و کارهای روزمره اطاقها مثل جارو کردن ، رخت شستن و ظرف شستن را انجام می دهند ) چای دم کرده بود . نشستم که با یک چای داغ و کشیدن سیگاری ، آرامشی به اعصاب خسته ام ببخشم ، که صورت مهربان و لبخند پر از لطف و چشمهای درشت آبی روشنش و بالای بلندش ، در یک چادر وال سبز کمرنگ بهمراه گلهای زنگاری و لیموئی از جلو درِ سلول در چشمانم نشست ؛ و صدای گرم پر جذبه اش که هنوز ابهت مدیریتش را در خویش داشت بگوش جانم گفت که مرا به حیاط زندان میخواهد ببرد :
- « بیا عزیزم کمی راه برویم ، توی اطاق خسته شدم. » بلافاصله برخاستم زیرا که برایش احترام بسزائی قائل بودم و او عجب به من لطف داشت. دنیائی و دریائی از علم و دانش و فهم و کمال بود ، و من چه درسها در طی چهار ماه زندانیم از او و هم صحبتیش نیاموخته بودم .
در حیاط به قدم زدن پرداختیم . این کار هر روز من و او بود و تنها ورزش در زندان که پاهایمان از کار نیفتد. حیاط خشک و خالی و خاک آلود حدود دویست متر با دیوارهای بسیار بلند و در آهنی بزرگ ، به قلعه ای می مانست. یک پنجره پاسدارها را به حیاط مسلط می کرد و زندانی تحت کنترل بود. روی پشت بام پاسبانها به نرتیب پست عوض می کردند . نگاهی به بالای دیوار انداخت و گفت : « خسته شدم . احساس می کنم دیوارها به من سنگینی می کنند. شوق پرواز دارم . » گفتم : « منهم همینطور . » گفت : « تو دو بچه چشم انتظار داری و شوهرت که در زندان مردان به انتظار روز آزادی است. من هیچ آرزو و چشم انتظاری ندارم ( هرگز بخاطر مادرش که تا سال قبل زنده بود و او تنها فرزندش ، همسری اختیار نکرده بود و فرزندی نداشت. مدیر یک دبیرستان دخترانه بود و تنها مایملکش دو اتاق و مقداری اثاثیه ناچیز بود.) گفتم : « با اینهمه منهم خسته ام . من هم شوق پرواز دارم . دیوارها و غم زندانی بودن روی شانه های منهم سنگینی می کند. »
زن هم خرج و هم اطاقی من ،که فاحشه ای بیسواد و عراقی تابع ایران بود، در کناری به دیوار زندان در حیاط تکیه کرده بود . نگاهمان داشت و با خجالت گفت : « خانم مشتعل !» خندید و گفت : « باز یادت رفت ! جلالیّه مشتعل اسکوئی ، ( دوست داشت همه ی نام و فامیلش را با هم بگویند ) حالا چه می گوئی ؟» گفت : «ببخشید . می شود به من بگوئید خدا کجاست ؟ خدا را چطور حس بکنم؟ » من سراپا اشتیاق نگاهش می کردم . زنی که سالها با هزاران دانش آموز سر و کله زده و عصاره علم و دانش بود به او با عامی بودن واقعیش چه پاسخی خواهد داد ؟ خنده کنان گفت : « تو مرا دوست داری ؟ » گفت : « خیلی . » گفت : « این دوست داشتن را می بینی ؟ » گفت : « نه ! احساس می کنم . » گفت : « خدا را هم باید همینطور احساس کرد . مثل دوست داشتن که دیده نمی شود . ملتفت شدی ؟ » گفت : « بله . » و براستی متوجه شده بود. رد شدیم و به حرف زدن ادامه دادیم . نیم ساعتی گذشته بود که پیشنهاد کرد برای نوشیدن چای به اطاق برویم و هنوز دعوا با من ، مثل هر روز، که سیگار چیز بدی است و بیمارت می کند ، باید این عادت را کنار بگذاری . من به اطاق آنها رفتم . چهار زن بهائی با هم در آن اطاق بودن و جدا از زندانیان دیگر . اطاقشان را حسابی تمیز کرده بودند و بکلی با سلولهای دیگر فرق می کرد . آن سه زن ، ضیائیه ایمانی ، نسرین پناهی ، و سیمین دانا ، که بترتیب اولی در پست مهمی در پست و تلگراف رضائیه – دومی همسر یکی از ثروتمندان رضائیه که شوهرش را ترور کرده و زندگیشان را به آتش کشیده و سومی لیسانسیه مامائی بودند و با نهایت محبت فنجانها را پر از چای کردند و ظرف خرما را جلوی من .... که خانم جلالیه مشتعل اسکوئی مضطرب به اطاق داخل شد . دنبال روسریش می گشت و با شتاب گفت : « مرا به دفتر خواسته اند. »
سر جایم خشک شدم . زیر چشمی به ساعتم نگاه کردم . پنج و نیم بعد از ظهر را نشان می داد، همان ساعتی که اعدامی ها را می بردند. نمی توانستم حرکت کنم . قلبم به سرعتی سرسام آور در سینه می طپید. صدایش را در گوشهایم می شنیدم. یادم افتاد که به من سپرده بود « اگر خواستند مرا ببرند یادم بیاور عینکم را بردارم . باید به سوالهایشان جوابهای حسابی بنویسم . این جوابها خواهد ماند.» صدای لرزانم را شنید : « خانم مشتعل ! عینکتان را بردارید. » آماده رفتن شد . قد بلندش به همان رسائی و در چهره اش دیگر نقشی از اضطراب نمی دیدم . دم در اطاق نگاهش را به من دوخت، لبخندی زد و گفت : « فعلاً خدا حافظ.» جرات بوسیدنش را نداشتم . نمی خواستم حتی بخودم بگویم که دیگر او را هرگز نخواهم دید . آری ! گرگ به گله زده بود و باز یکی دیگر کم شد.
من و سه زن بهائی از جا بر نخاستیم ، که نتوانستیم. زنهای دیگر الله اکبر می کشیدند و لحظه ای بعد سکوت عمیق و وحشتناکی همه جا را فرا گرفت. گلوی زندان زنان را بغض عجیبی در خویش می فشرد . حتی بچه ها ساکت در گوشه ای نشسته بودند. این گونه سکوتها زندانبانها را به وحشت می اندازد ، چه ، امکان انفجار کلی می رود. دو سه بار میرزا علی و بابای پیر در راهرو و سلولها پیدا شدند و با سوء ظن به همه زنها نگاه می کردند. یکبار میرزا علی پرسید : « پس چرا امشب تلویزیون نمی آورید؟ ( تلویزیون در اطاق دفتر بود و زنها حق داشتند بمدت سه ساعت در راهرو از برنامه های آخوندی استفاده کنند. ) - کسی جوابی نداد .
ساعت هفت ، هشت ، نه ، و عاقبت به نه و نیم رسید و دیگر روشن بود که هرگز خانم مشتعل را با آن قیافه نازنین و مهربان و چهره گشاده نخواهیم دید. بغض همچنان گلوی زندان را می فشرد . من به آهستگی از جا بر خاستم ، به اطاقم رفتم ، دسته گلی را که صبح چیده بودم از بالای تخت برداشتم و به آرامی بازگشتم. با پای لرزان به تخت خانم مشتعل نزدیک شدم . هنوز جای سر نازنینش بر بالش دیده می شد. گل را همانجا گذاشتم ... که ناگهان بغض زندان ترکید. انگار روز عاشورا بود. دوباره پاسدارها به شتاب پیدا شدند. ولی جلوی شیون و زاری زنها گرفته نمی شد. آنها می خواستند اطمینان بدهند که خانم مشتعل باز می گردد . ولی هرگز و هرگز آن عزیز همیشگی من که تا دم گور یادش را و شهامتش را و شیر دلی و شیر زنی اش را فراموش نخواهم کرد و خواهم ستود ، باز نگشت .
هدیه من قطعه شعر نا قابلی تقدیم به روح پاک او بود که خود مظهری از قدرت و درس از پایداری بود . رابط بین زندان و دادگاه برای من تعریف کرد که دیشب خانم مشتعل اعدام نشد بلکه دم صبح اورا به مسلخ بردند. می گفت تمام شب از او و یک زندانی مرد بهائی که دارای سه فرزند بود بازجوئی می شد. بارها و بارها از او خواستند که به آئین اسلام در آید تا او را ببخشند و خانم جلالیه مشتعل اسکوئی به آنها گفته بود : «آیا اگر من به دین اسلام در آیم دیگر صهیونیست و خراب کننده افکار بچه های مردم نیستم ؟ دیگر فاسد کننده نیستم؟ من این ظلم و ستم و کشت و کشتار را نمی خواهم . من از اعتقادم بر نمی گردم . » و سپس در پاسخ پسرک بازجوئی که ظاهراً او را دلالت می کرد گفته بود که من هزارها مثل تو را آدم کرده ام ، نمی خواهد به من درس بدهی . نزدیک صبح او را بهمراه مرد بهائی به لب دریا برده بودند ، خواسته بود که چشمش را نبندند و دستهایش را ، رشیدانه ایستاده بود و با یک گلوله جان سپرده بود.یادش گرامی ، مقامش والا ، و روحش شاد
یادته گفتی و گفتم
که چه تنگه قفسامون
توی این تنگی وحشت
چه میگیره نفسامون
تو میخواستی که رها شی
من می خواستم که رها شم
تو میخواستی که فدا شی
من میخواستم که نباشم
چه غریبونه نگاهت ،
در و دیوارو نگاه کرد
انگار از تو آسمونا
یه کسی تو رو صدا کرد
تو نگاه تو رضایت
با غروری عاشقونه
شوق پرواز توی چشمات
انگاری میری به خونه
میدونی که تا ابد هم
یادت از دلم نمی ره
تو عقاب پر غروری
دل پرنده ای اسیره
اگه زندونم نباشه
من توی دنیا اسیرم
تو تونستی پر کشیدی
من می پوسم و می میرم









----------------------------------------------------------

نام مرد بهائی که همراه خانم جلالیه مشتعل

نام مرد بهائی که همراه خانم جلالیه مشتعل اسکوئی اعدام شد آقای آگاه الله تیز فهم می باشد و فرزند او وحید تیز فهم اکنون یکی از مدیران جامعه بهائی است که اخیرا بازداشت شده و در زندان اوین بسر می برد.

من نه بهائي هستم نه از این حرفها وجون وجرا ها سر در میآورم.فقط می دانم که پیغمبر اکرم ما را به"جهاد عقیده سفارش فرموده"خوش بر احوالش که بپاس ایمانش شهید شد.یا علی

عشق بهاء

حقیقتا تو می دونستی و پر کشیدی
من اینجا می مونم و می پوسم

"گر خیال جان همی هستت به دل اینجا میا
ور نثار جان و سر داری بیا و هم بیار
رسم ره اینست گر وصل بهاء داری طلب
ور نباشی مرد این ره دور شو زحمت نیار"

zendeyadan

تاریخ ایران طی 1400 سال گذشته سرشار از این غمنامه هاست .
باشد برسد روزی که هرکسی بتواند باصدای بلند اندیشه هایش بگوید
یاذشان گرامی و زنده باد .

ba alaho abha be tamami bahaeian ..khanoum moshtael 3 saal mostajer ma bodan va yeksaal ham moalem darss akhlamam bodam eishan khanoum besiar basavad va va momeny bodan khanoum moshrael khily tanha bodan faghat yek baradar dar pakestan dashtan dar zaman shadat nazdik be 53 saal dashtan........va aghay tizfahm ham mesl khanoum moshtael karmand amozesh va parvaresh bodan dar saal 59 az khedmat paksazi shodan va badaz chand mah bazdasht va gereftar shodan ishan be ghiraz bachehay khodesh az 2 ta khahareshan sarparasty mikardan besyar mard faal va momeny bodan va ba savad

Eshghe Baha

گر خیال جان همی هستت به دل اینجا میا
ور نثار جان و سر داری بیا و هم بیار
رسم ره اینست گر وصل بهاء داری طلب
ور نباشی مرد این ره دور شو زحمت نیار"

عشق بهاء

به راستی درود بر روح پاک این عزیز و تمامی عزیزانی که جان خود را در راه ایمان و اعتقاد خود فدا کردند باشد که اینان سر لوحه زندگی ما جوانان باشند.


روحش شاد-پيام محبتش برقرار

خیلی دردناک

خیلی دردناک بود. روحش شاد...

Roheshan shd va sarfaraz bad.

روحش شاد

من به وجودشان افتخار مي كنم و اميدوارم هميشه روحش در شادي باشد .

Rooheshan shad

Besiyar mamnoon az inke chand lahzeyeh hayate ishan ra baraye ma be yadegr gozashteed. Rooheshan shad . In dastan va dastanhaye dighar dar ayandeye nazdeek tareekhe jadide Iran khahad shod.

ای دوست در روزۀ قلب جز گل عشق مکار.....

روحش شاد حتما الآن همنشین بهترينهاست خوش بحالش

با تشكر

خدمت همه دوستان عرض ادب و احترام دارم.
بنده معتقد به اين هستم كه اگر افرادي نبودند و مورد چنين آزار و اذيتهايي قرار نمي گرفتند و چنين استقامتي از خود نشان نمي دادند، شايد حال ديانت بهائي در مرحله ديگري به سر مي برد. يادمان باشد كه حضرت اعلي به معتمدالدوله حاكم اصفهان فرمودند كه خواست خداوند اين است كه امر الهي روي كره زمين به وسيله خون آن حضرت و شهداي امر الهي پيشرفت كند. باز هم جاي تقدير دارند انسانهايي كه تمام زندگي خود را چه از لحاظ مادي چه از لحاظ معنوي در راه پيام الهي و نقشه الهي فدا نمودند.
روحشان هميشه شاد خواهد بود.

اينان قهرمانانی هستند که نامشان در تاريخ جاويد است. ولی نام کسان ديگری نيز در تاريخ می‏ماند. تاريخ نام کوروش را نوشته است، نام ضحاک را هم نوشته است. وای بر کسانی است که به آگاهی تاريخی و موقعيت خودشان اهميت نمی‏دهند.

محویت،محویت،محویت،فنا،فنا،فنا،مغناطیس تآ

با توجه به این ملکات حسنه و فضایل است که راه را برای ترقیات عالم بعد هموار میکنیم و قربیت الهیه را مسءلت مینمایم."عبودیت محضه نزدیکی به فردوس الهی و عوالم خوش روحانی است و حظور در پیشگاه عز رحمانی"
خوشا به حال این عزیزان که بر عهد و پیمان خویش راسخ و ثابت قدم هستند ودر ادای رسالت خویش موفق.آرزو میکنم که یکایک ما هم بتوانیم قدم بر جای پای این عزیزان بگذاریم.

قلب خدا

خدا هفت طبقه آسمان و هفت طبقه زمين را خلق كرد ولي به خاطر عظمتش در آن جا نگرفت سپس انسان را خلق كرد و در او قلبي قرار داد و با همه عظمتش در آن جا گرفت
واقعا از نظر خدا چه فرقي ميكنه كه كي بهائي يا مسلمان يا مسيحي هستش مهم اينه كه خدا تو قلب همه ماست و كسي كه قلبي را بشكنه خدا از قلب اون بيرون ميره پس بيخود نيست كساني كه اين جنايتها را ميكنند اينقدر سنگدل هستندچون در قاب آنها به جاي خدا يك سنگ قرار دادر

besyar dardnak bod.ashk dar cheshmanam halgheh zad

امیدوارم شهادت همه ی کسانی که به دلیل اعتقاد خود جان دادند روزی منجر به ازادی عقیده در ایران شود و بیاموزیم که به عقاید هم احترام بگذازیم

»




بیدار شویم صبح شده

همه ی این افراد بزرگوار هستی خود را فدا کردند تا وحدت و صلح در جهان برقرار گردد و ما چقدر غافلیم که برای زندگی چند روزه در این جهان وچند لقمه نان بیشتر به جان هم افتاده یکدیگر را از میدان خارج میکنیم غافل از اینکه کسی یه روزی یه جایی ما را از این گردانه خارج خواهد کرد.

درود بر همه قهرمانان راه عشق و نوع دوستی

از ابتدای ظهور آئین بهائی تاکنون در حدود بیست هزار نفس مقدس از علما و تجار و نویسندگان و دانشمندان در راه دیانت بهائی و به جرم ایمان واعتقاد به آن به فجیع ترین وضعی شهید شدند که در صدر ظهور این آئین به تحریک علمای مذهبی توسط مردم در ملأ عام و در کوچه و بازار به خاک و خون کشیده شده و اموالشان به تالان و تاراج رفت و نمونه متمدّنانه ترش در همین انقلاب از ابتدای آن به وقوع پیوست چه اشخاص محترم ودانشمندی که اعدام گردیدند و چه اموالی که مصادره و به تاراج رفت و یا به آتش کشیده شد .اما هیچکدام موجب تزلزل بهائیان نگردید زیرا همه این مظالم را به خاطر آرمان های دینیشان که همانا از بین رفتن خشونت و انتقام و تعصبات مذهبی و ترویج محبت و عشق و صلح و اتحاد و نوعدوستی و تبعیت از قوانین انسانی است تحمل نموده اند . امیدواریم که روزی هم وطنان عزیز ایرانیمان به زینت محبت و عشق به همه ابناء بشر از هر نژاد و مذهب و ملیت مزین گردند و با تلاش در رفع این گونه مظالم از شرکت در ظلم تبری جویند .

Submitted by سوسن (not verified) on Wed, 10/29/2008 - 10:50.

ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

...

من خیلی خیلی متاثر شدم من برایش از خدا امرزش میخواهم .... به امید روزی که این.... روحش شاد....

عدالت

من مسلمانم و بسیار متاثر ازآنچه برای این بانوی بزرگوار پیش آمده اما شرمتده آنم که اسلام را اینگونه به مردم نشان می دهند این اسلام واقعی نیست بلکه این سوء استفاده از اسلام است.تمام ادیان الهی هدفشان و راهشان یکی است .اول و آخر همه چیز خداوند است .روح آن بزرگوار شاد

irandokhte19.blogfa.com

غرقه در دریای عشقش کی نظر دارد به ساحل
او به جان مشتاق موج است و ز ساحل عار دارد....



Tuesday, October 31, 2023

خاطره ای از جناب شکرالله اشقلی اردستانی در باره حاج میرزا حیدر علی بقیةالسیف قلعه شیخ طبرسی

 


خاطره ای از جناب شکرالله اشقلی اردستانی در باره حاج میرزا حیدر علی بقیةالسیف قلعه شیخ طبرسی


پنج الی شش ساله بودم روزی به حمام رفتم حاج میرزا حیدر علی نیز از بقیةالسیف اصحاب مازندران نیز در حمام بودند دیدم تمام بدن و دست های ایشان سوراخ سوراخ است گفتم حاجی این سوراخ ها چیست ؟

ایشان در پاسخ خاطره ای تعریف کردن و گفتند: این مطالبی که می گویم را به خاطر ت بسپار. 


ما در قلعه شیخ طبرسی بودیم یاران ۳۱۳ نفر بودند و قوای دولتی از عهده ما بر نمی آمدند آنها به نیرنگ متوسل شده قرآن را مهر نمودند که ما جنگ نداریم. حضرت قدوس فرمودند اینها منکر قرآن خواهند شد و به شما حمله خواهند کرد لیکن شما جنگ نکنید فرمودند همه شما را شهید خواهند کرد مگر ۷ نفر که بایستی جریان قلعه شیخ طبرسی را نقل کنند تا در تاریخ نوشته شود فرمودند هر کس مایل نیست کشته شود، برود. ما گفتیم آمده ایم این خون ناقابل را به راه حق بریزیم. بالاخره پس از آن که چند شبانه روز گرسنه و تشنه جنگیده بودیم چون قرآن را مهر نموده بودند دست از جنگ کشیدیم و مشغول خوردن غذا شدیم که ریختند و همه را شهید نمودند و بعد به یکی یکی نعش ها سر میزدند و سرها را می بریدند ما تا شش روز تمام در میان نعش ها جرآت نکردیم نفس بکشیم بعد از شش روز سر را بلند کردیم ملاحظه شد آدمی زاد در آنجا وجود ندارد و از بوی خون و تعفن نعش ها نمی شود زندگی کرد هفت نفری رفتیم در داخل جنگل و هفت ماه تمام در داخل جنگل علف خوردیم بعد از هفت ماه یکی از احباب ما را پیدا کرد و به منزل خود برد و غذایی تهیه کرد و ما قاشق را تا در دهان می آوردیم از بوی غذا استفراغ می کردیم. گفتند یواش یواش غذا بخورید عادت خواهید کرد.

بالاخره بعد از چندی به خوردن غذا عادت کردیم هفت دست لباس درویشی برای ما تهیه نمودند و گفتند هر کدام از شما به محل خود بروید و قضیه قلعه شیخ طبرسی را تعریف کنید حاج میرزا حیدر علی می گفت وقتی من به اردستان رسیدم نصفه های شب بود رفتم به درب منزلمان که رسیدم دق الباب کردم مادرم گفت کیست ؟

گفتم حیدر علی است درب را باز کن مادرم گفت درب را باز نمی ګنم تو رفتی و در راه حق شهید بشوی چرا مراجعت کردی ؟

گفتم مادر درب را باز کن من لخت می شوم تو بدن مرا ملاحظه کن اگر شهید شده بودم قبول کن و اگر نه هر چه تو بگوئی درست. من وقتی که لخت شدم و بدن سوراخ سوراخ شده ام را ملاحظه کرد گفت پسرم شیرم را حلالت کردم 

ضمنآ میرزا حیدر علی به بنده فرمودند

پسر جان روزی خواهد آمد که شهرها به هم نزدیک بشوند و از هر شهری حرف بزنند شهر دیگری نیز خواهد شنید یک ریسمان  بین شهرهای عالم خواهند کشید و به وسیله آن ریسمان  صبحت خواهند کرد و نیز فرمودند , از هوا آدم بالدار فرو می آید  من در آن زمان نیستم اما شما ها خواهید بود و این مطالب را ملاحظه خواهید کرد . والسلام


مأخذ: آهنگ بدیع مهر ماه سال ۱۳۴۱ شمسی شماره ۱٨۷ صفحه ۱۴۷


متن فوق برگرفته از کانال آوای عندلیب پارسی:🔽


https://t.me/andalib_parsi/3314


تصویر همراه:

مرقد حاج میرزا حیدر علی در اردستان. 


https://t.me/Tolo_E_Carmel



Sunday, October 29, 2023

ایرج میرزا

 


Vahideh Ansari

سخن ساده‌اش چو آب روان


ششم آبان ۱۲۵۲:  ۱۴۷ سال پیش در چنین روزی #ایرج #میرزا در تبریز زاده شد.


"صحبت دین و وطن یعنی چه؟

دین تو موطن من یعنی چه؟

همه عالم همه کس را وطن است

همه‌جا موطن هر مرد و زن است".


پدر ایرج میرزا نوه فتحعلی‌شاه قاجار و سراینده درباری مظفرالدین میرزا ولیعهد وقت بود و نخست خود به فرزندش زبان فارسی و عربی آموخت.


او هفت ساله بود که به دارالفنون تبریز رفت و در کنار ادبیات و خوش‌نویسی، زبان فرانسه را به خوبی فراگرفت.


۱۴ ساله بود که شعر می‌سرود و از همان زمان کاربرد پیرایه و زبان پیچیده به ویژه عرب‌زدگی را به ریشخند می‌گرفت:


"البدایع‌نگار را دیدم

پشت المیز الاداره خویش

الچپق را گرفته در الدست

الکمالی نهاده در الپیش".


۱۹ ساله بود که پدرش را از دست داد و نخست جانشین او شد اما چون از کار درباری بیزار بود، همه مدیحه‌هایش را از دفترهای شعرش پاک کرد و وارد کار دولتی شد.


۲۱ ساله بود که به فرانسه و بلژیک رفت و مدت کوتاهی در آنجا به بازدید و تمرین زبان فرانسه پرداخت.


۲۳ ساله بود که به تهران رفت و از آن پس چندین شغل دولتی در وزارتخانه‌های دارایی و فرهنگ داشت و در آنجا بود که دبیرخانه وزارت فرهنگ و "اداره کل عتیقه‌جات" (اداره کل باستان‌شناسی) را بنیاد نهاد که هنوز برپا است.


۳۶ ساله بود که معاون استاندار اصفهان و زمان کوتاهی فرماندار آباده فارس شد ولی از این کار ناخرسند بود:


"دو مه افزون بود که ننهادم

سر بی‌فکر و غصه بر بالین".


سپس به مشهد رفت و تا اواخر عمر کوتاهش در گمرک کار می‌کرد و مدتی پیشکار فرماندار نظامی خراسان کلنل محمدتقی‌خان پسیان بود و در این زمان ماندگارترین و بحث‌انگیزترین سروده‌هایش مانند "انقلاب ادبی" و "عراف‌نامه"، را ساخت:


"همه یاران خراسان من اهلند و ادیب

بی‌سبب نیست به سر شوق خراسان دارم".


راز ماندگاری سروده‌های او "سهل ممتنع" است.  از سویی ساده و روان و از سوی دیگر پرمعنی و برخوردار از ترفندهای ادبی. حتی هنگامی که طنز تلخ او به هزل می‌گراید، از شیرینی کلامش هیچ کاسته نمی‌شود تا آنجا که شفیعی کدکنی سروده‌های او را "کاریکاتورهای لفظی" خوانده است.  ترانه‌هایی که به زبان گفتاری نزدیک می‌شوند بی‌آنکه از ادبیات کهن دوری کنند.


یک سوم شعرهای او را ترجمه‌های آزاد و منظوم از شعرهای اروپایی تشکیل می‌دهند که برخی از آنها را قمرالملوک وزیری خوانده است:


"عاشقی محنت بسیار کشید

تا لب چشمه به معشوقه رسید".


بسیاری از شعرهای او به کتابهای درسی دبستانی و دبیرستانی راه یافته‌اند:


"گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهان گرفتن آموخت".


ایرج‌میرزا در ۵۲ سالگی در تهران درگذشت.



Friday, October 27, 2023

آمران و عاملان اعدام دسته‌جمعی ۱۰ زن بهائی در شیراز چه کسانی بودند؟

شنبه ۶ آبان ۱۴۰۲ تهران ۰۰:۴۵

آمران و عاملان اعدام دسته‌جمعی ۱۰ زن بهائی در شیراز چه کسانی بودند؟

۲۹/خرداد/۱۴۰۲

در جریان اعدام دسته‌جمعی ۱۰ زن بهائی در خرداد ۱۳۶۲ در شیراز، از اشخاص زیادی به‌عنوان «عامل» یاد می‌شود.


تمام مراحل بازداشت، بازجویی، شکنجه و اعدام این بهائیان توسط سپاه پاسداران شیراز انجام شد، بنابراین این نهاد امنیتی-نظامی و اعضای آن از عوامل اجرای اعدام این زنان هستند.

با این حال از سه نفر به‌عنوان «آمران اصلی» اعدام ۱۰ زن بهائی نام برده می‌شود: روح‌الله خمینی، رهبر حکومت ایران؛ آقای قضائی، حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب شیراز آن زمان؛ و ضیاء میرعمادی، دادستان وقت شیراز.

روح‌الله خمینی

پای روح‌الله خمینی سه هفته قبل از اعدام این زنان‌ به‌صورت علنی به ماجرای بازداشت گسترده بهائیان شیراز باز شد. در آن زمان حدود هفت ماه بود که بیش از یکصد بهائی در شیراز بازداشت و سه نفر از آن‌ها نیز در ۲۱ اسفند ۱۳۶۱ اعدام شده بودند.

ورود روح‌الله خمینی به این ماجرا در پی سلسله اخباری بود که جسته‌وگریخته در موضوع بازداشت بهائیان شیراز منتشر شده بود.

ابتدا روزنامهٔ «خبر جنوب» در شماره ۲۳ بهمن ۱۳۶۱ از صدور حکم اعدام «۲۲ بهائی در ارتباط با بیت‌العدل اسرائیل در شیراز» نوشت. این روزنامه تنها اشاره کرد که این افراد از اعضای محفل روحانی محلی بهائیان شیراز هستند، ولی به نام آن‌ها اشاره‌ای نکرد.

پس از انتشار صدور حکم اعدام برای این بهائیان،‌ رونالد ریگان، رئیس‌‌جمهور وقت آمریکا، روز سه‌شنبه‌ ۳ خرداد از رهبران جهان خواست که برای جلوگیری از تصمیم حکومت ایران برای اعدام ۲۲ نفر از بهائیان با او همراه شوند.

آقای ریگان در این بیانیه با اشاره به این‌که از زمان به قدرت رسیدن روح‌الله خمینی در ایران ۱۱۳ بهائی اعدام شده‌اند، گفت که این ۲۲ نفر «در هیچ نقشهٔ سیاسی و یا براندازی رژیم دست نداشته‌اند و سبب مرگ کسی نشده‌اند».

روح‌الله خمینی سه روز پس از آن، در سخنرانی خود به‌مناسبت سالگرد تولد امام دوازدهم شیعیان، با طعنه گفت که آقای ریگان می‌گوید «این بهائیان بی‌پناه مردمی صلح‌جو هستند که به انجام فرائض دینی خود مشغول‌اند و دولت ایران آن‌ها را به خاطر دستورات دینی‌شان که مغایر با عقاید جمهوری اسلامی است دستگیر کرده است».

خمینی در ادامه گفت که اگر بهائیان محکوم به اعدام «جاسوس نبودند»، آمریکا در مورد بازداشت و حکم اعدام آن‌ها اعتراض نمی‌کرد.

رهبر حکومت ایران در انتها گفت:‌ «آیا شما [ریگان] می‌دانید که بهائی‌ها چه کرده‌اند و یا قبل از این‌که حرف بزنید، می‌دانید جریان چیست؟ و یا فقط غیب‌گویی می‌کنید؟ اگر ما هیچ دلیل دیگری هم بر این‌که آنها جاسوس آمریکا هستند نداشته باشیم، همین حمایت ریگان از آن‌ها کافی است.»

با وجود سابقهٔ طولانی خصومت آقای خمینی با دیانت بهائی قبل از انقلاب اسلامی ایران و اعدام پیروان این آئین، پس از روی کارآمدن حکومت جمهوری اسلامی، این سخنان خمینی برای خانواده‌های زندانیان به‌معنای اعدام‌های بیشتر بود.

رهبر صابری، برادر سیمین صابری (یکی از ۱۰ زن اعدام‌شده در خرداد ۶۲)، به رادیوفردا گفت که او و همسرش بعد از این سخنرانی برای آخرین بار سیمین صابری را در زندان ملاقات کردند و خواهرش در این ملاقات با اشاره به این سخنان خمینی گفته بوده که اعدام خواهد شد.

حاکم شرع شیراز

حاکم شرع و رئیس دادگاه انقلاب آن زمان شیراز یک آخوند بود به‌نام «آقای قضائی» یا «حجت‌الاسلام قضائی» از او یاد می‌شد. او کسی است که «مأمور صدور احکام اعدام»‌ بود.

آقای قضائی در مصاحبهٔ‌ روز ۱۲ اسفند سال ۶۱ با روزنامهٔ «خبر جنوب»، در پاسخ به سؤالی در مورد حکم اعدام ۲۲ نفر از بهائیان شیراز، آیات ۲۶ و ۲۷ سوره نوح را از قرآن قرائت کرد. ترجمهٔ این آیات چنین است: «و نوح گفت پروردگارا هيچ‌كس از كافران را بر روى زمين مگذار، چرا كه اگر تو آنان را باقى گذارى، بندگانت را گمراه مى‌كنند و جز پليدكارِ ناسپاس نزايند.»

او در ادامه با «بازیچهٔ شیطان»، «شیطان‌نما» و «منحرف»خواندن بهائیان گفت: «در جمهوری اسلامی ایران برای بهائیت و بهائیان کوچک‌ترین جائی نیست.»

عکسی که روزنامه از آقای قضائی در سال ۱۳۶۱ منتشر کرده بود
عکسی که روزنامه از آقای قضائی در سال ۱۳۶۱ منتشر کرده بود

او با اعلام این‌که ۵۰۰ پرونده از بهائیان در دادگاه انقلاب در حال رسیدگی است، در مورد این‌که بهائیان «جاسوس اسرائیل» هستند، این استدلال را ارائه کرد: «بهائیان از نظر مذهبی خودشان را ملزم به پیروی از بیت‌العدل می‌دانند و بیت‌العدل خود را از نظر مذهب بهائیت ملزم به پیروی از حکومت اسرائیل می‌داند.»

بر این اساس، او اعضای تشکیلات اداری بهائی را «مصادیق بارز ائمه کفر و کفار حربی تشکیلاتی» خواند. با این حال، او در این مصاحبه نام محکومان به اعدام را بیان نکرد.

اعدام سه نفر از بهائیان شیراز تنها ۹ روز پس از این مصاحبه انجام شد و در کمتر از چهار ماه ۱۷ بهائی دیگر ازجمله ۱۰ زن بهائی در شیراز اعدام شدند.

خانواده‌های زنان اعدام‌شده به رادیوفردا گفته‌اند که «وظیفهٔ اصلی» آقای قضائی در مورد پروندهٔ این بهائیان، صدور و اجرای حکم اعدام به فرمان روح‌الله خمینی بود.

بهائیان بازداشت‌شده در آن زمان نیز گفته‌اند که پس از جایگزین‌شدن حاکم شرع دیگر به‌جای آقای قضائی، همزمان با اعدام‌ها در خرداد ۶۲، روند اعدام‌‌ها متوقف و بازداشتی‌های باقی‌مانده به‌مرور زمان از زندان آزاد شدند.

پس از آن اما دیگر در رسانه‌های حکومت ایران نامی از آقای قضائی دیده نمی‌شود. تحقیقات رادیوفردا در این مورد که پس از آن این فرد چه سِمت‌هایی در دستگاه قضائی داشته و اکنون در کدام شهر زندگی می‌کند و چه ارتباطی با نهادهای قضایی یا امنیتی ایران دارد، بی‌نتیجه بوده است.

ضیاء میرعمادی

نام دیگری که بارها بر زبان خانواده‌های زندانیان اعدام‌شده در شیراز می‌آید، ضیاء میرعمادی، دادستان وقت شیراز، است.

روزنامهٔ اطلاعات شمارهٔ ۲۰ آبان ۱۳۶۱ اعلام کرد که‌ ضیاء میرعمادی با «حفظ سمت در دادسرای انقلاب اسلامی بندرعباس به‌عنوان دادستان انقلاب اسلامی شیراز» تعیین شده است.

بر این اساس، حکم بازداشت

عکسی از آقای میرعمادی در روزنامه کیهان مربوط به سال ۱۳۶۱
عکسی از آقای میرعمادی در روزنامه کیهان مربوط به سال ۱۳۶۱

بسیاری از شهروندان بهائی که در پاییز ۱۳۶۱ در شیراز بازداشت شدند، از سوی او صادر شده بود. در همین زمینه،‌ ضیاء میرعمادی در مصاحبه با روزنامهٔ «خبر جنوب» در شمارهٔ ۲ آذر ۱۳۶۱ با تأیید بازداشت بهائیان در شیراز عنوان کرد که این افراد در «رابطه با بهائیت» دستگیر شده‌اند.

او همچنین با وابسته‌خواندن بهائیان به اسرائیل عنوان کرد که هر کسی «در این مسیر قرار بگیرد، ولو مسلمان باشد»،‌ دستگیر و مجازات خواهد شد.

ضیاء میرعمادی تنها مسئولیت بازداشت بهائیان در شیراز را برعهده نداشت؛ او در مصاحبه‌های خود با روزنامه‌های نزدیک به حکومت ایران عنوان کرده که در دوران دادستانی خود در بندرعباس و شیراز با اعضای حزب توده، سازمان مجاهدین، گروه پیکار، اشرف دهقان و برخی دیگر از گروه‌های سیاسی نیز برخورد کرده است.

او در مصاحبه با روزنامهٔ «خبر جنوب» گفته بود که «سازمان اطلاعات ۳۶ میلیون تومان» در اختیار او قرار داده تا با آن نیروهای مخالف جمهوری اسلامی را از بین ببرد.

با این حال او در برخورد با برخی خانواده‌های بهائیان بازداشت‌شده چهرهٔ دیگری از خود را نمایان کرده بود. ضیاء میرعمادی به برخی از این خانواده‌ها گفته بود که بهائیان در شیراز «پلهٔ ترقی» او خواهند بود.

افرادی که آن زمان در بازداشت بودند، گفته‌اند که ضیاء میرعمادی در ۲۲ خرداد ۶۲ با همراهی گروهی از «پاسداران زن و مرد» به ملاقات زندانیان بهائی رفت. در این ملاقات، آقای میرعمادی از آقای تراب‌پور، رئیس زندان، می‌خواهد که مرحلهٔ آخر «استتابه» را آغاز کند و به زندانیان بهائی ۹ روز مهلت داد تا توبه کنند.

برای «استتابه» این سؤال در برابر برخی زندانیان بهائی قرار داده شد: «اسلام یا اعدام؟» و یک هفته پس از این بازدید، ۱۰ زن بهائی اعدام شدند.

مدتی پس از آن،‌ ضیاء میرعمادی به سمت دادستان عمومی تهران منسوب شد، اما بیست سال پس از آن او به‌اتهام «فساد مالی» بازداشت شد. خبرگزاری ایسنا در روزی یکم شهریور ۱۳۸۲ با «شهرام جزایری ۲» خواندن ضیاء میرعمادی نوشت که یک مقام مسئول در دادگاه ویژه روحانیت اعلام کرده است که برای دادستان عمومی سابق تهران که در بازداشت به سر می‌برد، قرار وثیقه صادر شده است.

بر اساس اطلاعاتی که بر روی «پورتال کانون وکلای دادگستری مرکز» قرار دارد، ضیاء میرعمادی دست‌کم از سال ۱۳۹۰ به‌عنوان «وکیل پایه یک دادگستری» مشغول فعالیت است.

سکوت مسئولان

بر اساس اطلاعاتی که اعضای خانواده‌های زنان اعدام‌شده در اختیار رادیوفردا قرار داده‌اند، بسیاری از مسئولان دولت، مجلس و قوه قضائیه از بازداشت و وضعیت این زنان در شیراز آگاه بوده‌اند.

رهبر صابری می‌گوید که یک ماه پس از بازداشت خواهرش، سیمین صابری، او و اعضای خانواده‌های برخی دیگر از زندانیان بهائی شیراز به تهران رفتند و سعی کردند با بسیاری از مسئولان نظام ملاقات کنند.

آقای صابری می‌گوید که در ملاقات با یکی از نمایندگان مجلس،‌ این نماینده با «جهنمی و تار عنکبوتی»خواندن تشکیلات بهائی گفته بود که بهائیان بازداشت‌شده در شیراز «جاسوس» هستند.

خانواده‌های بهائیان در پیگیری‌های خود به دفتر آیت‌الله منتظری در قم هم می‌روند. در ابتدا آخوند مسئول پاسخگویی به یکی از خانواده‌ها می‌گوید که «بهائی‌بودن جرم نیست» و به آن‌ها قول می‌دهد که این مسئله را پیگیری کند.

بعد از خروج این خانواده از دفتر، فرد مذکور که اطلاع نداشته از خانواده‌های بهائی باز هم در دفتر آقای منتظری حضور دارند، شروع به «فحاشی و توهین» به بهائیان کرده و می‌گوید بهائیان با «پررویی» توقع دارند که به شکایت‌شان رسیدگی شود.

خانواده‌ها در پیگیری‌های خود به دفاتر ریاست‌جمهوری، نخست‌وزیری، دادستانی کل کشور، ستاد پیگیری فرمان هشت ماده‌ای (ستادی با عضویت برخی سران حکومت و دولتی که ازجمله برای رعایت حقوق شهروندان در محاکم قضایی تشکیل شده بود)،‌ کمیسیون اصل ۹۰ (کمیسیونی در مجلس برای رسیدگی به شکایات مردم) و مراکز دیگری در این زمینه مراجعه می‌کنند، اما تقریباً هیچ‌یک از مسئولان حاضر نمی‌شوند با این افراد ملاقات و به شکایت آن‌ها رسیدگی کنند.

رهبر صابری در این باره می‌گوید: «این نقشه‌ای بود که همهٔ مسئولین از آن خبر داشتند.»

بر این اساس، به نظر می‌رسد حتی پیش از سخنرانی روح‌الله خمینی در این زمینه، همهٔ ارگان‌ها و نهادهای دولتی و حکومتی از بازداشت بهائیان در شیراز و اتهامات آن‌ها اطلاع داشتند.

این نهادها در این زمینه یا سکوت کردند یا با عوامل این موضوع همراهی کردند که یکی از نتایج آن 

به دار آویخته‌شدن ۱۰ زن بهائی در خرداد ۱۳۶۲ در شیراز بود.