Monday, January 20, 2025

علی رازینی در دهه ۶۰ چه بر سر بهاییان مشهد آورد؟

 

علی رازینی در دهه ۶۰ چه بر سر بهاییان مشهد آورد؟


در سال ۱۳۶۰، یک معمم ۲۸ ساله به نام «علی رازینی» به ریاست دادگاه انقلاب مشهد منصوب شد. رازینی تا دی۱۳۶۳ در مشهد بود، سپس به‌دنبال برکناری «اسدالله لاجوردی» از سمت دادستانی دادگاه انقلاب تهران، به‌عنوان جانشین او در این سمت منصوب شد. 


در دوران حضور رازینی در دادگاه انقلاب مشهد، متهمان سیاسی و عقیدتی با احکام سنگین قضایی روبه‌رو بودند. شهروندان بهایی، ازجمله این افراد بودند. بهاییان مشهد در دوران رازینی با شدیدترین برخوردهای قضایی در ۴۵ سال گذشته مواجه شدند. بازداشت‌های مکرر، صدور احکام زندان و اعدام بهاییان، دستاورد سه سال حضور علی رازینی بر مسند ریاست دادگاه‌های انقلاب مشهد بود.


علی رازینی همراه با «محمد مقیسه»، دیگر قاضی بدنام دادگاه‌های انقلاب، ۲۹دی۱۴۰۳ هدف ترور قرار گرفتند و در دم جان باختند. این گزارش، روایت بهاییانی است که در دادگاه انقلاب مشهد توسط رازینی محاکمه شده‌اند. 


***


بازداشت و اعدام اولین بهایی در دوره رازینی

«عزیزالله گلشنی»، آموزگار بهایی با دریافت احضاریه‌ای از طرف دادسرای انقلاب به کمیته انقلاب اسلامی احضار شد. او در ۲۹دی۱۳۶۰ خود را به کمیته انقلاب معرفی کرد و در همان محل بازداشت شد. 


صد روز بعد، عزیزالله گلشنی به حکم دادگاه انقلاب اسلامی که در آن زمان بر عهده علی رازینی بود، به دار آویخته شد. دادگاه به او اجازه داشتن وکیل را نداد و از زمان و چگونگی محاکمه او، اطلاعی در اختیار نیست. 


همسر آقای گلشنی نقل کرده که  خانواده گلشنی در تاریخ ۷اردیبهشت۱۳۶۱، بدون آنکه بدانند آخرین دیدار است، با گلشنی ملاقات حضوری داشته‌اند: «گلشنی در آن ملاقات گفت که پرونده سنگینی با اتهامات واهی برایش درست کرده‌اند، ولی او با کمال صراحت و با استدلال این اتهامات واهی را رد کرده است. ضمنا گفت که قانون قضا می‌گوید تا زمانی که اتهام به اثبات نرسد، فرد مجرم نیست . مجرم کسی است که جرمی انجام داده باشد.من هیچ‌گونه خلاف و جرمی انجام نداده‌ام.» 


عزیزالله گلشنی از زمان دستگیری تا اعدام در مکان‌های مختلف مانند کمیته، دادسرا و زندان وکیل آباد بازداشت بود، ولی برای آنکه مورد آزار‌واذیت شدیدتری قرار بگیرد، بیشترین زمان بازداشت را در بند زندانیان خطرناک (قاتلین و قاچاقچیان) نگه داشته شد. 


خانواده‌ گلشنی تا سه روز از اعدام او اطلاع نداشتند؛ تا اینکه خبر را در روزنامه محلی خواندند. جسد او را به خانواده‌اش تحویل ندادند و احتمالا مامورین دولتی به خاک سپردند. 


از همسر آقای گلشنی نقل شده که دخترش از تهران برای تحویل جسد پدرش به دادگاه انقلاب مراجعه می‌کند که قاضی به دختر می‌گوید که او یا هرکسی دیگری را که اصرار بر گرفتن جسد کند، بازداشت خواهد کرد. قاضی گفته بود: « زنده‌ گلشنی یک‌جور باعث دردسر و تبلیغ بود و مرده‌ او هم یک‌جور دیگه باعث تبلیغ شده.»


در اطلاعیه‌ای که در روزنامه‌ها از سوی دادگاه انقلاب مشهد به ریاست رازینی منتشر شد، عزیزالله گلشنی بابت اتهاماتی نظیر ترویج مرام بهایی در خارج از کشور به‌وسیله فرزندش، کمک مالی به بهاییت، ترویج مرام بهاییت در بین دانش‌آموزان تحت تعلیم خودش، نوشتن مقالات ضد اسلامی چون مقاله «چرا بهایی شدم«، مرتد و نمونه بارز مفسد فی‌الارض شناخته و اعدام شد. 


عزیزالله گلشنی در هنگام اعدام ۶۴ ساله و دارای مدرک لیسانس در رشته فلسفه از دانشگاه معقول و منقول (الهیات و معارف اسلامی) مشهد بود. گلشنی سال‌ها به تدریس مشغول بود و در سال‌های پایان خدمت، به عضویت کادر اداری دانشگاه فردوسی مشهد درآمد.  


بازداشت و اعدام بهاییان مشهد در دوران رازینی

در روزهای پایانی شهریور۱۳۶۲ ماموران سازمان اطلاعات سپاه با حکم «مصطفی پورمحمدی»، دادستان استان خراسان، به منازل ده‌ها بهایی در مشهد یورش برده و دست‌کم ۳۵ شهروند در طی چند روز بازداشت شدند. 


بار دیگر در اواخر خرداد و اوایل تیر۱۳۶۳، منازل بهاییان مشهد مورد هجوم ماموران اطلاعات سپاه قرار گرفت و حداقل ۳۰ تن دیگر از شهروندان بهایی دستگیر شدند. 


کلیه بازداشت‌شدگان بهایی برای برگشتن از اعتقادات دینی خود تحت فشار قرار ‌گرفتند. اگر فردی از اعتقادش برمی‌گشت آزاد، در غیر این صورت برای محاکمه به دفتر رازینی فرستاده می‌شد. 


بنا به اظهار یکی از زندانیان آن دوره، تعزیر کردن بهاییان (زدن شلاق به کف پا) یکی از روش‌های تحت فشار قرار دادن متهمان بود. این فرد از «فیروز پردل» و «نصرت‌الله وحدت»، دو تن از بهاییان اعدام شده که به دستور قاضی یا حاکم شرع  چند صد ضربه شلاق به پاهای‌شان زدند، نام می‌برد.


این فرد در ادامه، از نوشتن وصیتنامه و اعدام ساختگی به‌عنوان یکی دیگر از شکنجه‌های آن دوره یاد می‌کند. او می‌گوید که برای شکستن زندانی، عکسی را با  نام او را در روزنامه چاپ می‌کردند. بعد آن را به زندانی نشان می‌دادند و از او می‌خواستند که مسلمان شود، چون دیگر جایی در بین بهاییان ندارد.


 براساس آنچه در کتاب «جامعه بهاییان خراسان»، نوشته «منوچهر مفیدی» آمده است، «شهناز فروغیان»، یکی از زندانیان بهایی دهه شصت، ازجمله کسانی بوده که این اتفاق برایش افتاده است. 


رازینی بهاییان را بدون داشتن وکیل در دادگاه‌های پنج دقیقه‌ای محاکمه و حکم را صادر می‌کرد. 


یکی از بهاییان که در دهه ۶۰ در مشهد زندان بوده، در‌این‌باره گفت: «رازینی یک اتاق بزرگ داشت که دور تا دورش نیمکت چیده بودند. او روی نیمکت وسطی چهارزانو می‌نشست و از متهم یکی-دو تا سوال می‌پرسید… . حتی از بعضی‌ها هم فقط اسم‌شان را پرسیده و حکم را صادر کرده بود. سوال‌ها هم نظیر این‌ها بود که آیا هنوز بهایی هستی؟ آیا عضو فلان تشکیلات بهایی بودی؟ و … . در نهایت، احکام صادره‌ او برای بهاییان از شش ماه، تا اعدام بود.»


«فرحناز پرستاران»، یکی دیگر از زندانیان بهایی، جلسه دادگاه خود را در کتاب «جامعه بهایی خراسان» چنین تعریف کرده است: «۹۵ روز بعد از دستگیری دادگاه رفتم. آقایی با لباس آخوندی در آنجا حضور داشت و قاضی من بود. فقط من و ایشان در اتاق بودیم. او به من گفت حکم تو دو سال است و دیگر اجازه حرف زدن نبود. بعد از مدتی به زندان وکیل‌آباد منتقل شدم.» 


علی رازینی چهار تن از زندانیان بهایی به نام‌های نصرت‌الله وحدت، «فیروز پردل»، «منیره پارسا، همسر وحدت» و «قدرت الله رحیمی» را به اعدام محکوم می‌کند. احکام منیره پارسا و قدرت‌الله رحیمی در تهران نقض و هرکدام به پانزده سال زندان محکوم شدند، ولی دو تن دیگر با حکم علی رازینی، قاضی دادگاه انقلاب مشهد اعدام شدند. 


سرهنگ اخراجی نصرت‌الله وحدت، در سن ۵۱ سالگی با داشتن چهار فرزند در ٢٧خرداد۱۳۶۳ و مهندس فیروز پردل در سن ۴۱ سالگی، با داشتن دو کودک خردسال، در ٨آبان۱۳۶۳ در مشهد اعدام شدند. 


علی رازینی در آخرین ماه دوران فعالیتش در دادگاه انقلاب مشهد، «غلامحسین ثابتی»، یک پیرمرد هفتاد ساله بهایی را هم به اعدام محکوم کرد.  حکم ثابتی در تهران نقض شد و قاضی جانشین رازینی در مشهد با بررسی مجدد پرونده، آن فرد بهایی را به شش ماه زندان محکوم کرد. 

#بهائیان_ایران #بهائی‌ستیزی #نقض_حقوق_بشر #بی‌عدالتی 

https://iranwire.com/fa/features/138277



Saturday, January 18, 2025

شهادت فجیع جناب بدیع هفده ساله، حامل لوح سلطان حضرت بهاءالله به ناصر الدین شاه



Farid Farid

لوح سلطان خطاب به ناصرالدین شاه مدتی قبل نارل شده بود ولی حضرت بهاءالله آن را نفرستاده بودند . کسی لازم بود که  از جانش بگذرد و با قبول شهادت ، آن لوح را به سلطان برساند . جناب بدیع خواهش کرد این افتخار را به او بدهند . جمالمبارک قبول فرمودند و دستور دادند که تا طهران با کسی صحبت نکند و لوح را خودش به دست شاه بدهد

بدیع پیاده از عکا به طهران آمد . در راه نه با کسی حرف زد و نه کسی گفت چه مأموریتی دارد . وقتی به طهران رسید ، شنید که شاه به شکارگاه رفته ، پس خودش را به محله خیمه شاهی رساند . در آنجا لباس سفیدی پوشیده روی سنگ بزرگی در مسیر شاه نشست . سه روز در حال روزه روی همان سنگ نشسته بود . شاه که با دوربین اطراف را تماشا می کرد بدیع را دید . چند نفر مأور فرستاد که ببینند چه می خواهد . بدیع به مأمورین گفت نامه مهمی برای شاه دارم . خواستند نامه را بگیرند گفت باید خودم بدست شاه بدهم . بدین ترتیب جناب بدیع  لوح سلطان را به دست ناصرالدین شاه داد . ناصرالدین شاه که فهمید بدیع بابی است      ( آن موقع بهائیان را هم به اسم بابی می شناختند ) دستور داد او را مجبور کنند تا دوستان خود را معرفی کند . به دستور شاه فراشباشی بدیع را تازیانه زیادی زدند تا دوستان خود را معرفی کند . بدیع گفت تنها از عکا آمده ام و کسی را هم نمیشناسم . ناصرالدین شاه تیر اندازی بابیان را از سالهای پیش به یاد داشت فکر میکرد شاید باز هم بخواهند او را بکشند ، این بود که اصرار داشت بدیع همدستانش را معرفی کند . جناب بدیع هم جواب میداد تنها هستم و از عکا آمده ام که لوح حضرت بهاءالله را به شاه بدهم.

کاظم خان ،فراشباشی شاه ، که مأمور شکنجه بود به جناب بدیع گفت اگر همدستانت را معرفی نکنی تو را می کشم . جناب بدیع با خوشحالی گفت مرا از مرگ می ترسانی ؟ من برای شهادت آمده ام ! کاظم خان دستور داد باز دیع را تازیانه بزنند. شش نفر فراش شروع بزدن کردند تا همگی خسته شدند . جناب بدیع می خندید ، کاظم خان که دید فراشان از زدن خسته شده اند ولی بدیع می خندد خیلی عصبانی شد . دستور داد آتش آوردند تا بدیع را با آهن بسوزانند . کاظم خان خودش تعریف کرده است که در عمرم آدمی به شجاعت بدیع ندیده بودم . هر چقدر او را زدیم و با آهن داغ بدنش را سوزاندیم صدایش در نیامد و حتی ناله نکرد . سه روز جناب بدیع هفده ساله را با آتش و اهن داغ شکنجه دادند و جناب بدیع تحمل کرد . کاظم خان خسته شد ، دستور داد پتک بزرگی آوردند و یک نفر با پتک بالای سر جناب بدیع ایستاد. کاظم خان گفت برای آخرین بار می پرسم همدستانت را معرفی کن . جناب بدیع ساکت ماند . به دستورکاظم  خان با پتک بر سر جناب بدیع زدند و مغزش را متلاشی کردند . جناب بدیع به آرزویش که شهادت در راه جمال مبارک بود رسید . جمال مبارک در الواح به  بدیع لقب " فخرالشهداء" دادند. جسد بدیع را همانجا در گوشه ای دفن کردند

اما این کاظم خان فراشباشی که جناب بدیع را با آنهمه شکنجه شهید کرد ، بعد از مدت یکسال و نیم دیوانه شد و به دستور شاه او را در زنجیر کردند و بعد از مدت یکسال با درد و ناراحتی در نهایت بدبختی مرد .

سالهای بعد نوۀ او را دیدند که به گدائی مشغول است

(شمس حقیقت )

تاریخ شهدای امر جلد سوم

نور ایمان



اَسرار شهادت فخر الشهداء جناب بدیع و اینکه ارادۀ الهی بر افشای آن تعلّق گرفت/ ۸ورقی زریّن از تاریخ مُشَعشَع آیین مقدّس بهائی

Bijan Yeghaneh





بزم دوستان


ورقی زریّن از تاریخ مُشَعشَع آیین مقدّس بهایی


اَسرار شهادت فخر الشهداء جناب

 بدیع و اینکه ارادۀ الهی بر افشای آن تعلّق گرفت


حضرت بهاءاللّه شارع آئین مقدّس بهائی از ادرنه "سجن بعید” و عکّا "سجن اعظم“

طیّ الواحی که خطاب به پاشاهان و رؤسای کشور های جهان نازل فرمودند مأموریّت الهی خود را باطّلاع آنان رسانیده، آنها را به خدمت در راه صلح و عدالت و پرهیزکاری دعوت فرمودند نصایح و اِنذارات عظیمی که در این الواح بچشم میخورد دقّت نظر هر جوینده ائی را نسبت به دیانت بهائی بر 

می انگیزد.

در این مقام جمال اقدس ابهی، بنفسه المهیمنه علی الممکنات شهادت میدهد که:


 "از اوّل اِبداع(خلقت) تا حال چنین تبلیغی جهرة ( آشکارا و عیان ) واقع نشده"


همچنین حضرت عبدالبهاء آن را از "آیات و معجزات" این ظهور اعظم محسوب فرموده اند.


 حضرت بهاء اللّه میفرمایند: 

"مخصوص هر نَفسی از رؤسای ارض لوحی مخصوص از سماء مشیّت نازل و هر کدام باسمی موسوم......تا جمیع اهل ارض یقین نمایند و به بَصر ظاهر و باطن مشاهد کنند که مالک اسماء در هر حال غالب بر کلّ بوده و خواهد بود"


لوح خطاب به ناصرالدّین شاه یکی از اوّلین این توقیعات بود که در ادرنه نازل شد ولی ارسال آن برای فرمانروای ایران احتیاج به مرور زمان داشت. داستان پیک این لوح، چگونگی حمل آن به طهران و حوادثی که بعد از تسلیم آن امانت بر سر آن پیکِ امین آمد موحش و هولناک و تکان دهنده است.


شرح ایمان جناب بدیع از قلم جناب ملّا محمّد زرندی نبیل اعظم تاریخ نگار شهیر به تفصیل رقم خورده است.

….بالاخره آقا بزرگ نیشابوری(بدیع) این پیک امینِ هفده ساله احساس کرد که باید راه کوی دوست را پیش بگیرد و براه افتاد و پای پیاده از طریق موصل کردستان و آبهای مدیترانه ، راه عکّا و سجن جمال معبود را در پیش گرفت، وی در اوائل سال ۱۸۶۹ میلادی به عکّا رسید و از آنجائیکه هنوز لباس محقّر سقّائی[آب فروشی در بغداد] را در برداشت توانست بدون آنکه نظر نگهبانان قلعه را جلب نماید بآسانی از دروازه برّی[زمینی] عکّا عبور کرده وارد شهر شود. ولی در داخل شهر نمی دانست بکجا برود و چگونه بهائیان را بشناسد باینجهت بدون آنکه بداند چه پیش خواهد آمد برای اَدای نماز وارد مسجدی شده نزدیک غروب عدّه ائی ایرانی وارد مسجد شدند و بدیع در کمال خوشوقتی حضرت عبدالبهاء را در بین آنان شناخت فوری چند کلمه در روی کاغذی نوشته آنرا به حضرت عبدالبهاء رسانید. در همان شب ترتیبی داده شد که وی بتواند وارد قلعهٔ عکّا شده بحضور حضرت بهاءاللّه مُشرّف گردد.

بدیع دوبار افتخار تشرّف به حضور حضرت بهاءاللّه را یافت در طیّ همین ملاقات ها بود که حضرت بهاءاللّه  راجع به لوحی که به ناصرالدّین شاه نازل شده بود بیاناتی فرمودند.

بساری از مؤمنین و قدمای امر بودند که آرزو میکردند که چنین افتخاری نصیب آنها گردد و حامل این لوح باشند ولی حضرت بهاء اللّه هنوز اقدامی نفرموده و در انتظار بودند و این انتظار تا ورود آن جوان خسته و تنها بطول انجامید، جوانی که برای دریافت تولّد ثانوی از دست محبوب، خود را به دروازه ای عکّا رسانیده وارد شهر شده بود. در طی آن دو ملاقات که آقا بزرگ خراسانی بمحضر محبوبش مشرّف گردید خلق "بدیع" یافت. حضرت بهاءاللّه میفرمایند: 


"در وی روح عظمت و قدرت دمیده گشت”.

لوح سلطان در جعبه کوچکی به درازای یک وجب و نیم و پهنای کمتر از یک وجب و ضخامت یک چهارم وجب همراه  پاکتی مُهر شده که در آن لوح مختصری که بشارت به شهادت بدیع داده شده بود و با  عنوان

"هواللّه تعالی

نسئل اللّه بان یبعث احداً من عباده و ینقطعه عن الامکان و یزیّن قبله بطراز قوّة و الاطمینان ......الخ”


توسّط حاجی شاه محمّد امین ( اوّلین امین حقوق اللّه) در کوه کرمل در حیفا به بدیع داده شد و بدیع بمدّت چهار ماه یکّه و تنها و بدون رفیق و همراه و همراز از بین کوهها و صخره ها سفر کرد و در قصر ییلاقی شاه به آرامی نزدیک شاه شد و مؤدّبانه گفت:


 "یا سلطان قد جئتک من سباء بنباء عظیم"


ناصرالدّین شاه از شنیدن این جمله حیرت کرد ولی لحن آرام و متین پیک امین او را آگاهی داد که وی حامل پیامی از حضرت بهاءاللّه است.


چنانکه میدانیم بدیع را شکنجه دادند ولی تا آخرین لحضۀ حیات با شجاعت و استقامت تحمّل نمود و نیز چنانکه میدانیم تا مدّت سه سال بعد از آن، قلم اعلی شجاعت و پایداری وی را می ستود و میدانیم که به وی لقب فخر الشهداء عنایت شد و جمال اقدس ابهی ذکر' شهادت کُبری

"او را "مِلح الواح" یاد فرموده اند.

شرح کامل زجر و شکنجه ای که بر بدیع وارد شد و داستان جانگداز شهادت وی بعد ها بقدرت پروردگار، بطرز عجیبی فاش گردید.

چگونگی افشاء شهادت بدیع بدست خطّ محمّد ولی خان تنکابنی ناصر السلّطنه - سپهدار اعظم که بعد ها سپهسالار اعظم گردید موجود میباشد.

پیش از شرح شهادت بدیع نوشته شده محمّد ولی خان تنکابنی رخصت دهید که مختصری در خصوص این سپهسالار اعظم مرقوم گردد.


تنکابن سرزمین مادری این اشراف زادۀ ایرانی که خودش سالها حاکم آنجا بود در خطۀ مازنداران قرار دارد. منطقۀ نور، کجور و تاکور که سرزمین مادری حضرت بهاءاللّه میباشد نیز در این منطقۀ حاصلخیز از دریای خزر قرار گرفته است.

او در به ثمر رسیدن انقلاب  مشروطیّت نقش بسزائی داشت و پس از شکست مخالفین مشروطه و پناهنده شدن محمّد علیشا ه قاجار به سفارت روس و مآلاً عَزل از سلطنت پسر دوازه ساله اش بنام احمد میرزا  بر تخت سلطنت نشست و سپهدار اعظم نیز اوّلین مقام صدارت عُظمی در قانون مشروطه را عهده دار شد و چون اشرف زاده ای پر نِخوت بود و از هنر تظاهر و عوام فریبی بی بهره و نصیب مانده بود مورد سوء ظنّ دولت روسیه واقع گردید و در نهایت استعفاء و در سال ۱۹۱۳ جهت معالجه عازم فرانسه شد و اتّفاقاً در ماه مارچ همان سال که حضرت عبدالبهاء در پایتخت فرانسه تشریف داشتند او نیز در پاریس بسر میبرد. شاید در آن هنگام و مدّتی قبل از آن تاریخ بود که مادام لورا دریفوس بارنی[اولیّن مؤمن فرانسه به آیین بهائی]نسخه ای از کتاب مستطاب مفاوضات اثر حضرت عبدالبهاء را باو هدیه نمود.


روزی سپهدار اعظم مشغول خواندن کتاب بود به شرح حال جناب بدیع که رسید یکی از خاطرات دوران جوانی خود را بیاد آورد و این خاطرۀ را در حاشیۀ کتاب چنین نگاشت.


۶ ربیع الاوّل۱۳۳۱

۲۶ فوریه سال ۱۹۱۳ میلادی

در پاریس در هتل دالب خیابان شانزه لیزه در آن سال که این نامه ( لوح سلطان ) را فرستادند در لار آن شخص قاصد ( جناب بدیع ) نزد شاه آمد و تفصیل از این قرار است:

ناصرالدّین شاهٔ مرحوم به ییلاقات لار و نور و کجور خیلی مایل بود به پدرم ساعد الدّوله سردار و بمن که آنوقت سرهنگ و جوان بودم امر کردند که باید بروند کجور و سُور و سات و آذوقه اردو تهیّه کنند که می آیم به ییلاق لار و از آنجا به ییلاق بلدۀ نور و از آنجا به کجور و این ییلاقات بیکدیگر وصل هستند و هم خاک هستند. من و پدرم در حومۀ منجیلِ کجور بودیم که خبر رسید شاه وارد لار شده و در آنجا یکنفر را بمرگ محکوم نموده و خفه کرده اند. بعد خبر رسید که این شخص ( که به مرگ محکوم شده ) یک قاصد بابی بوده است.

در آن روز ها نام بهائی مشهور نبود و ما چنین نامی نشنیده بودیم. همۀ مردم بواسطۀ کشتن آن قاصد خوشحالی میکردند بعداً شاه وارد شهر نور شد و من و پدرم برای گفتن خیر مقدم رفتیم، چادر شاه را در کنار رودخانۀ بزرگی بپا کردند ولی او هنوز وارد نشده بود. کاظم خان تُرک، فرّاشباشی شاه لوازم و مقدّمات را حاضر کرده بود. ما میخواستیم از آنجا برویم پدرم که در موقع میرپنج بود و هنوز لقب ساعد الدّوله را نداشت با کاظم خان آشنا بود و بمن گفت برویم به "ملاقات فرّاشباشی" ما بسوی چادر شاه رفتیم و از اسبهایمان پیاده شدیم. کاظم خان با شکوه و جلال در چادر خود نشسته بود، ما وارد شدیم او به پدرم احترام نمود و بمن بسیار محبّت کرد نشستیم و چای تعارف کرد در بارۀ مسافرت صحبت شد پدرم پرسید: 

" جناب فرّاشباسی، این بابی کی بود و چطور شد که بمرگ محکوم شد؟" 

فرّاشباشی جواب داد: " ای میر پنج بگذار داستانی را برایت بگویم: 

“این شخص مخلوق عجیبی بود در سفید آب لار شاه سوار شد که برای شکار برود اتّفاقاً من همراهشان نرفته بودم ناگهان دو نفر سوار را دیدم که بطرف من میایند، شاه مرا خواسته بود فوری سوار شده بدنبالشان رفتم، وقتی رسیدم شاه بمن گفت: یکنفر بابی نامه ای آورده است و گفت:" دستور دادم که او را دستگیر کنند و الان در اختیار کشیک چی باشی است برو و او را به فرّاشخانه ببر اوّل با ملایمت رفتار کن، ولی اگر فایده نکرد بشدّت رفتار کن که نام دوستانش و محلّ آنها را بگوید تا من از شکار برگردم. " من رفتم و او را دست بسته از کشیک چی باشی تحویل گرفته آوردم.

ولی بگذار از عقل و هوش شاه برایت تعریف کنم. این مرد پیاده بود و بمحض اینکه در صحرا کاغذش را بلند کرد که بگوید نامه ای دارد شاه فهمید که او باید بابی باشد و دستور داد که فوراً دستگیرش کنند و هر نوشته ای که نزدش هست از او بگیرید. او را توقیف کردند ولی نامه اش را به هیچکس نداده و در جیبش گذارده بود من این قاصد را بمنزل بردم و اوّل با ملایمت باو گفتم " همه چیز را برای من بگو، این نامه را چه کسی بتو داد؟ آنرا از کجا آوردی؟ چند وقت است که آنرا بهمراه داری؟ دوستانت چه کسانی هستند؟ جواب داد:


" این نامه را حضرت بهاءاللّه در عکّا بمن دادند و فرمودند که باید به تنهائی به ایران بروی و این نامه را بدست شاه ایران برسانی ولی زندگی تو در خطر خواهد بود اگر قبول میکنی تو برو و گر نه قاصد دیگری خواهم فرستاد. من قبول کردم و اکنون سه ماه از آن موقع میگذرد و من منتظر فرصتی بودم که این نامه را بدست شاه بدهم و بنظر او برسانم خدا را شکر که امروز این وظیفه ام را انجام دادم. اگر سراغ بهائی ها را میگیری آنها در ایران فراوان هستند و اگر نام دوستانم را میپرسی، من تنها هستم و همراهی ندارم."

باو فشار آوردم که نام دوستانش و نام بهائی های ایران و مخصوصاً آنهائی را که در طهران بسر میبرند بمن بگوید ولی او امتناعش پا بر جا بود برای او قَسم یاد کردم که اگر اسم آنان را بمن بگوئی فرمان استخلاص تو را از شاه خواهم گرفت و تو را از مرگ نجات خواهم داد ولی او جواب داد که 

" من آرزوی مرگ را دارم تو خیال میکنی که مرا میترسانی؟"  فرستادم چوب و فلک آوردند فرّاش ها ( شش نفر در هر نوبت ) او را بزیر فلک گرفتند ولی او در زیر ضربات چوب نه فریادی کرد و نه التماس.

وقتی اوضاع را چنین دیدم او را از زیر فلک خارج کردم و پهلوی خود نشانیده دو باره گفتم: "نام دوستانت را بمن بگو" او بجای جواب خندید و هیچ جوابی نداد مثل اینکه چوب کاری در وی تأثیر نکرده بود. این خنده مرا غضبناکتر کرد، دستور دادم که منقل و میلۀ داغ بیاورند در حالیکه منقل را آماده میکردند باو گفتم:

" بیا و راستشرا را بگو و گرنه دستور میدهم داغت کنند " در این موقع دیدم خنده اش بیشتر شد. دستور دادم دوباره او را بفلک ببندند. آنقدر او را زدند که دیگر در فرّاشها توانائی نماند. خودم نیز خسته شده بودم بعد دستور دادم که دستانش را باز کنند و او را به پشت چادر دیگری ببرند و به فرّاشها دستور دادم که با داغ کردن از او اعتراف بگیرند. سینه و پشت او را با میله های گُداخته چندین بار داغ کردند صدای سوختن پوست او را می شنیدم و بوی گوشت سوخته بمشامم میخورد ولی هیچکدام از این کار ها تأثیری نداشت و نتوانستم از او اعتراف بگیرم. نزدیک غروب شاه از شکار بر گشت و مرا احضار کرد بحضورش رفتم و تمام جریان را عرض کردم شاه دوباره خواست که از او اعتراف بگیریم و سپس به قتلش برسانم. نزد او بر گشتم و دستور دادم که دوباره داغش کنند ولی او در زیر میلۀ گداخته 

میخندید و به هیچوجه عجز و التماس نمیکرد من حتّی راضی شدم که او بجای لوح بگوید عریضه ای آورده است ولی او حتّی آنرا هم قبول نکرد. بالاخره حوصله ام بسر آمده و دستور دادم که سر او را بر روی تخته بگذارند و با پتکی در دست بالا سرش بایستند. باو گفتم که اگر نام دوستانت را بگوئی آزاد خواهی شد و گرنه دستور میدهم که این پتک را بر فرقت فرود آورند

او دوباره خندید و از اینکه به هدفش رسیده است شُکر گذاری کرد از او خواستم اقلاً نامه ای را که آورده عریضه بخواند. ولی او اینرا هم رد کرد. میله های داغی که گوشتش را سوخته بود هیچگونه تأثیری در او نداشت. بالاخره به فرّاش باشی اشاره کردم و او پتک را بر فرق آن جوان فرود آورد. کاسۀ سر او خرد شد و مغزش از بینی اش خارج گردید بعد خودم به نزد شاه رفته جریان را گزارش دادم "


کاظم خان فرّاش باشی از رفتار و تحمّل آن مرد در شگفت بود از این تعجّب میکرد که می دید چگونه آنهمه چوب و فلک ها در او اثری نبخشیده و بهیچوجه زجر و آزاری باو نداده است بعد گفت: 

" وقتی بنزد شاه رفتم و جریان را تعریف کردم شاه یک سرداری متعلّق به خودش را بمن پاداش داد. ما جسد را همانجا در سفید آب دفن کردیم و هیچکس از جای آن اطّلاعی ندارد. " ( ولی اکنون بهائیان آن محلّ را پیدا کرده اند ).


این سخنان کاظم خان فرّاش باشی را من بگوش خودم شنیدم او همۀ جریان را برای ما تعریف کرد. من بسیار جوان بودم و از این تعریف ها در حیرت شدم. آن نامه (لوح ) را شاه به طهران برای حاجی ملّا علی کَنی و سایر آخوند ها فرستاد که بخوانند و جواب بدهند ولی آنها گفتند مطلبی برای جواب دادن نیست و حاجی ملّا علی، به مستوفی الممالک ( که در آن موقع صدر اعظم بود) نوشت که بعرض شاه برساند که " اگر خدای نکرده شکّی در بارۀ اسلام دارید و عقیدۀ شما باندازۀ کافی محکم نیست، من باید اقدامی بعمل آورم تا شُبهه شما زائل گردد و گرنه اینگونه نامه ها جواب ندارد و جواب درست همان چیزی است که شما در بارۀ قاصد مجری داشتید. حال شما باید به سلطان عثمانی بنویسید که نسبت باو [حضرت بهاءالله]خیلی شدید رفتار کنند و راه هر گونه مراوده او را به خارج قطع نمایند.در آن موقع سلطان عبد العزیز زنده بود و سلطنت میکرد. "


۲۷ربیع الاول۱۳۳۱ - ۲ مارچ ۱۹۱۳ میلادی 

در هتل دالب پاریس نگاشته شد.


" دیشب من نتوانستم بخوابم، کتابی را که مسیو دریفوس  برایم فرستاده نخوانده بودم. امروز صبح زود باز کردم و خواندم تا به این منتخب نامه های سلاطین و ناصرالدّینشاه رسید چون در آن سفر همراه بودم و این تفصیل را از کاظم خان فرّاشباشی شنیدم نوشتم. این کاظم خان بعد از یکسال و نیم دیوانه شد در سفر کربلای شاه او را زنجیر کردند و به انواع مذلّت مُرد و آنسال من که به تبریز آمدم و والی آذربایجان شدم نوۀ او را دیدم در آنجا گدائی میکرد " فاعتبروا یا اولی الابصار "


محمّد ولی سپهدار اعظم


عین دستخط سپهدار اعظم که در حاشیۀ کتاب مفاوضات یادداشت شده است در عکسهای ذیل قابل رؤیت میباشد.

انتهی

 



Wednesday, January 15, 2025

شعر مهلکه با صدای سراینده مهوش ثابت-شهریاری زندانی بهائی که بی گناه در سیزدهمین سال اسارت خود در زندان اوین است.

 

۷

شعر مهلکه با صدای سراینده مهوش ثابت-شهریاری زندانی بهائی که بی گناه در سیزدهمین سال اسارت خود در زندان اوین است. در این شعر، مهوش انگیزۀ خود و دیگر زندانیان بهائی برای استقامت و پایداری در مقابل ظلم را با قلمی شیوا و استعاره هایی زیبا به تصویر می کشد.

شعری زيبا با نام مهلکه از خانم مهوش ثابت از زندان اوین

(شعری از مهوش ثابت)

مهلکه:

آه در این سجن، چه با ما کنند == خاک به افلاک، چه سودا کنند
تیغ ، اگـر بر رگ ما می زننـد == خون به دلِ لالة صـحرا کنند
مُهر اگـر بـر لب ما می نهنـد == غنچهدهانان لب خود وا کنند
خاک، اگـر پیـکر ما می شـود == از گِلِ ما محشـر کبری کنند
جام و سـبويی اگر ازما شکست == میـکده ها زنده و بر پا کننـد
پای اگـر بر سـرِ ما می زننـد افسـر ما ، گنبـدِ مـینا کنند ==
خار اگـر بر سـرِ ما می نهنـد == زنده جهان از دَمِ عیسی کنند
چاه اگـر در رهِ مـا می کَننـد == یوسف کنعان همه پیدا کنند
بیـم نداریم ز طوفـان چه باک == کشتی نوحی سوی دریا کننـد
گـر خَزَفـی در رهِ ما گم شود == تاج جواهر همه پیـدا کننـد
پای بـه زنجیـر اگـر کرده انـد == شهپرِ اندیشـه هویدا کننـد
راه بـه این پیـر اگـر بستـه اند == خیلِ جوانان همه غوغا کننـد
گر همـه این بزم تماشـا کننـد == از چه از این مهلکه پروا کنند

گ



Tuesday, January 14, 2025

#FreeMahvash! Mahvash Sabet, a kind, loving, saintly Baha’i woman who is a loyal and exemplary citizen of Iran, has suffered years of imprisonment as a prisoner of conscience.


 #FreeMahvash!  Mahvash Sabet, a kind, loving, saintly Baha’i woman who is a loyal and exemplary citizen of Iran, has suffered years of imprisonment as a prisoner of conscience. She refuses to recant her sacred Baha’i beliefs which are the essence and consummation of the revealed Teachings of God down through the ages. Finally released, profoundly ill, she is now on the verge of being imprisoned again. All who revere justice! All who yearn for brave examples of decency, of purity, of spirituality! RAISE YOUR VOICES IN HER DEFENSE!



Saturday, January 11, 2025

اسفندیار، خادم "جناب میرزا بزرگ نوری پدر حضرت بهاءالله"

آئین بهائی

Rooangiz DASTANI

 اسفندیار، خادم جناب میرزا بزرگ نوری

جناب میرزا بزرگ نوری را تعدادی برده بود؛ در سال 1255 قمری (1839 میلادی) ایشان صعودکردند.  حضرت بهاءالله هرگز اقدام به خرید برده و کنیز برای خویش نکردند، امّا به احتمال قوی بردگانی چند، که جزو مایملکی محسوب می‌شد که از پدر به پسر می‌رسد، وارث بردگان و کنیزان شدند.  حضرت بهاءالله قویّاً با برده‌داری مخالف بودند.  پس، بعد از صعود پدر، حضرت بهاءالله با این بردگان چه باید می‌کردند؟  آنها را آزاد کردند.

در دهۀ 1830، چنین اقدامی، بخصوص در ایران، ابداً قابل تصوّر نبود و کسی چنین نمی‌کرد. در سال 1839، اندکی بعد از صعود جناب میرزا بزرگ، اسفندیار به حضور حضرت بهاءالله رفت و از هیکل مبارک خواست که او را آزاد فرمایند.  حضرت بهاءالله مطابق میل او رفتار کردند، امّا این کار را به نحوی خارق‌العاده، با کمال خضوع و خشوع، با استفاده از مناجاتی، که به وضوح نشان می‌داد حضرت بهاءالله و اسفندیار، دو انسان، نزد خداوند یکسان هستند، انجام دادند.

این مناجات تا کنون انتشار نیافته است. ترجمه‌ای غیرمصوّب که توسّط جناب دکتر نادر سعیدی انجام شده در دست است. [اخیراً ترجمۀ مصوّب آن نیز انتشار یافت. متن اصلی عربی این مناجات، که به مرحمت جناب دکتر نادر سعیدی دریافت شد، ذیلاً نقل می‌شود. – م]

 

فسبحانَکَ اللّهُمّ یا الهی إذا قامَ لدی باب مملوک اُخریٰ و أراد مِن هذا المملوک حرّیّة نفسِه بعد الّذی کان مالکه مملوکاً لنفسک و خادماً لحضرتک و فانیاً لدی ظهورات ربوبیّتک و أشهدُ حینئِذٍ بین یدَیکَ بما تشهدُ لنفسک بنفسک بأنّک أنت الله لا إله إلّا أنت لم‌تزل کنتَ فی علوّ القدرة و القوّة و الجلال و لاتزال تکون فی سموّ العزّة و الهیبة و الجمال کلّ الملوک مملوکٌ لدی باب رحمتک و کلّ الأغنیآء فقرآءٌ لدی شاطئ قدس سلطنتک و کلّ الکُبَراء صُغَراءٌ فی ساحة عزّ مرحمتک و مع ذلک کیف یقدر هذا المملوک أن یدّعی فی نفسه مالکیّة أحدٍ بل وجوده فی ساحة عزّک ذنبٌ لایعادله ذنبٌ فی مملکتک. فسبحانک سبحانک عن کلّ ذلک و عمّا یصفک الواصفون و عمّا یذکرک الذّاکرون و حینئذٍ یا الهی لمّا طلب مِن هذا العبد حرّیّة نفسه لذا أشهدُک حینئذٍ بأنّی أطلقتُه فی سبیلک و حرّرته لإسمک و فکّیت عُنُقه عن حبل العبودیّة لیعبدَک فی آناء اللّیل و أطراف النّهار و لئلّا تفکّ عُنُقی عن حبل عبودیّتک و انّ هذا أملی و رجائی و انّک أنت علی ذلک لشهیدٌ قدیر.


🔸مضمون: مقدّسی تو ای خدای من آنگاه که بنده‌ای به درگاه بندۀ دیگری آمد و آزادی خویش را خواست با آن که مولای او خود بندۀ تو و خدمتگزار حضرتت و فانی در مقابل ظهورات ربوبیت تو است و شهادت می‌دهم در این هنگام در مقابل تو به آنچه که خود در حق خویشتن شهادت می‌دهی به این که تو خدای یکتایی و نیست خدایی جز تو. همیشه در بلندای قدرت و قوّت و جلال بوده‌ای و همواره در بلندای عزّت و هیبت و جمال خواهی بود. کلّ پادشاهان بندگان درگاه رحمت تو و جمیع ثروتمندان در کنارۀ دریای قدس سلطنت تو فقیرند و جمیع بزرگان در ساحت عزّ مرحمت تو کوچک و ناچیزند و با این همه این بنده چگونه می‌تواند خودش مدّعی مالکیت کسی شود بلکه وجودش در ساحت عزّ تو گناهی است که هیچ گناهی در پهنۀ آفرینش تو همانند آن نیست. مقدّسی تو از جمیع اینها و هر آنچه که هر کسی تو را وصف کند و هر ذاکری تو را ذکر نماید. در این حین، ای خدای من، چون او از این عبد تقاضای آزادی نموده، پس تو را گواه می‌گیرم که اینک او را در راه تو رهایی بخشیدم و به اسم تو آزادش ساختم و گردنش را از ریسمان بندگی فارغ نمودم تا شب و روز به عبودیت تو مشغول باشد که مبادا گردن مرا از ریسمان عبودیت خود محروم فرمایی و این است آرزوی من و تقاضای من و تو بر این همه شاهد و توانایی.


بنا به بیان حضرت عبدالبهاء، اسفندیار، که اکنون سپاسگزار بود که از قید بردگی رهایی یافته، به اختیار خودش تا سال 1852 [1269 قمری – م] در خدمت عائلۀ مبارکه باقی ماند. در سال مزبور حضرت بهاءالله در سیاه‌چال طهران مسجون شدند و زندگی اسفندیار در مخاطره افتاد و ممکن بود کشته شود. به یُمن ابتکار و چاره‌اندیشی آسیه خانم (نوّاب)، حرم مبارک حضرت بهاءالله، حاکم مازندران، میرزا یحیی‌خان، اسفندیار را تحت حمایت و صیانت خود گرفت. حاکم او را به سرپرستی خادمانش گماشت و مسئول کلّیه امور عائلۀ خویش قرار داد – این منصبی عالی و آبرومندانه بود که اسفندیار در بقیه ایّام حیات دارا شد. 

🔸نویسنده: کریستوفر باک، مناجات بهائی که سبب آزادی بردگان شد

 🔸http://bahaiteachings.org/the-bahai-prayer-that-freed-the-slaves)



داستاني تكان دهنده از واقعه قلعه شيخ طبرسي

 Aghdas Afifian

🌿🍀🌿

داستاني تكان دهنده  از واقعه قلعه شيخ  طبرسي : 


 جناب شکرالله قلی اردستانی حکایت می کرد . پنج شش ساله بودم . روزی به حمام رفتم ، البته در اردستان ، حاج میرزا حیدرعلی ، بقیة السیف اصحاب مازندران ، نیز در حمام بودند . دیدم تمام بدن و دست های ایشان سوراخ سوراخ است .

گفتم : « حاجی این سوراخ ها چیست ؟ 

فرمودند : « چون تو بچه هستی ، این مطالبی که می گویم به خاطرت بسپار . ما در قلعه ی شیخ طبرسی بودیم . یاران 313 نفربودند و قوای دولتی از عُهده ما برنمی آمدند . آنها به نیرنگ متوسل شده قرآن را مُهر نمودند که ما جنگ نداریم حضرت قدوس فرمودند : 

« این ها منکرقرآن خواهند شد و به شما حمله خواهند کرد . لیکن شما جنگ نکنید ؛ فرمودند :

- « همه شما را شهید خواهند کرد مگر تعداد 7 نفر که بایستی جریان قلعه شیخ طبرسی را نقل کنند تا در تاریخ نوشته شود . »

فرمودند : « هرکس مایل نیست کشته شود ، برود . »

ما گفتیم : « آمده ایم این خون نا قابل را به راه حق بریزیم .» 

بالاخره ، پس از آن که چند شبانه روز گرسنه و تشنه جنگیده بودیم ، چون قرآن را مهر نموده بودند دست از جنگ کشیدیم ومشغول خوردن غذا شدیم که ریختند وهمه را شهید نمودند . بعداً  به یکی یکی نعش ها سر می زدند وسرها را  می بریدند . ما تا شش روز تمام درمیان نعش ها جرأت حرکت نکردیم نفس بکشیم . بعد از شش روز ، سر را بلند کردیم ، ملاحظه شد که آدمی زاد در آنجا وجود ندارد و از بوی خون و تعفن نعش ها نمی شود زندگی کرد .

هفت نفری رفتیم در داخل جنگل  و هفت ماه تمام در داخل جنگل علف خوردیم . 

بعد ازهفت ماه یک نفر از احباب ما را پیدا کرد و ما را به منزل خود برد و غذائی تهیه کرد و ما قاشق را تا به دهان می آوردیم ؛ از بوی غذا استفراغ می کردیم .

 گفتیم : « برای ما یونجه و شبدر بیاورید .»

گفتند: « یواش یواش غذا بخورید ، عادت خواهید کرد . »

 و بالاخره پس از چندی به خوردن غذا عادت کردیم . هفت دست لباس درویشی برای ما تهیه نمودند و گفتند : هرکدام شما بروید در وطن خود و قضیه قلعه شیخ طبرسی را تعریف کنید » 

 حاج میرزا حیدرعلی می گفت :  « وقتی که من به اردستان رسیدم ، نصفه های شب بود رفتم به درب منزلمان رسیدم . دق الباب کردم . مادرم گفت : کیست ؟

گفتم : حیدر علی است ؛ درب را بازکن .»

مادرم گفت : درب را باز نمی کنم . تو رفتی تا در راه حق شهید بشوی . چرا مراجعت کردی ؟

گفتم : مادر درب را بازکن . من لخت می شوم . تو بدن مرا ملاحظه کن .اگر شهید شده بودم قبول کن  و اگر نه هر چه تو می گوئی درست .»

من وقتی که لخت شدم و بدن سوراخ سوراخ شده ام را ملاحظه کرد ، گفت :    « پسرم شیرم را حلالت كردم . 

آهنگ بديع مهر ١٣٤١ شمسي صفحه ١٤٧

🌿🍀🌿