Thursday, July 8, 2021

ملا محمد ممقانی در مجلس ولیعهد/ بخشی از كتاب گفت وشنود سيد علي محمد باب با روحانيون تبريز و مقاله محاكمه محاكمه باب

 ملا محمد ممقانی در مجلس ولیعهد

وقتی که حضرت باب خود را قائم موعود معرفی فرمودند همه حضار را ترس و خوف احاطه کرد، سر ها را پائین انداختند، سیمای همه تغییر کرد، رنگ همه زرد شد، ملا محمد ممقانی یعنی همان پیشوای یک چشم  مکار، پس از استماع بیان مبارک، با وقاحت تمام، آنچه توهین و ناسزا بود نثار حضرت باب کرد  

اما ناموس ناصری( پسر ملا محمد ممقاني) گزارش دیگری از  پایان کار عرضه کرده است.

 
نویسنده مراجعت دادن باب را به تبریز برای بار دوم، هنگامی که او را همراه فراشان برای گرفتن فتوای شهادت به خانه های مجتهدین میبرده اند چنین شرح میدهد:

"صبحی مشارالیه را به ازدحام تمام اهل بلد و به همراهی دو نفر از اتباعش که یکی آقا محمد علی تبریزی و یکی سید حسین خراسانی بود، اولاً به خان مرحوم حاجی میرزا باقر پسر مرحوم میرزا احمد مجتهد تبریز بردند و در آنجا مشارالیه چیزی از عقاید خود اظهار نداشت، از آنجا به خانه والد ماجد حجت الاسلام [مامقانی] ( ملا محمد ممقاني)  آوردند واین داعی حقير( پسر ملا محمد ممقاني)  آن وقت خود در آن مجلس حضور داشت. مشاراليه ( سيد علي محمد باب) را در پيش روی والد مرحوم( ملا محمد ممقاني)  نشانده، آن مرحوم آنچه نصایح حکیمانه و مواعظ مشفقانه بود با کمال شفقت و دلسوزی به مشارالیه القا فرمودند. در سنگ خواره [خارا] قطره  باران اثر نکرد. پس مرحوم والد( ملا محمد ممقاني) بعد از یأس از این. . . فرمودند: حال در آن دعاوی که در مجلس همایونی در حضور ما کردی، از دعوی صاحب الامری [صاحب دین و شریعت] و الفتاح [کذا] وحی تأسیسی و اتيان [=آوردن] به مثل قرآن و غیره، آیا در سر آنها باقی هستی؟

گفت: آری.

فرمودند(ملا محمد ممقاني): ازاین عقاید برگرد، خوب نیست، خود و مردم را عبث به مهلکه نینداز.

گفت( سيد علي محمد باب): حاشا و کلّا.

پس مرحوم والد(ملا محمد ممقاني)  قدری نصایح به آقا محمد علی کردند، اصلاً مفید نیفتاد. موکّلان دیوانی خواستند آنها را بردارند، باب رو به والد کرده عرض کرد:

 گفت( سيد علي محمد باب): "حالا شما به قتل من فتوی میدهی؟ "

 والد (ملا محمد ممقاني)  فرمودند: حاجت به فتوای من نیست، همین حرفهای تو که همه دلیل ارتداد است خود فتوای قتل تست.

گفت( سيد علي محمد باب): من از شما سؤال میکنم.

فرمودند(ملا محمد ممقاني): حال که اصرار داری بلی. مادام که دراین دعاوی باطله و عقاید فاسده که اسباب ارتداد است باقی هستی به حکم شرع انور قتل تو واجب است؛ ولی چون من توبه مرتد فطری را قبول میدانم اگر از این عقاید اظهار توبه نمایی، من ترا از این مهلکه خلاصی میدهم.

گفت( سيد علي محمد باب): حاشا، حرف همان است که گفته ام و جای توبه نیست.

____________________________________







 



Tuesday, June 22, 2021

حقایقی از قتل ابرقو و عناوینی از تکرار صدها تهمت و دروغ و افتراء به بهائیان در انتشارات اینترنتی رژیم اسلامی ایران/ ولوله در شهر ۱/ دریفوس در ابرقو

دریفوس در ابرقو
1387/10/10

ولوله در شهر ۱

درصفحۀ 51 ایّام، اتّهام پوسیده ای مبنی بر قتل چند مسلمان، در ابرقو توسّط بهائیان، تكرار شده كه اصل ماجرا را در زیر می خوانید. شایان ذكراست كه روزنامۀ كیهان در مقالات پائیز و اسفند 1384 خود قبل ازجام جم پروندۀ ابرقو را پس از گذشت چندین دهه مطرح كرد تا به این وسیله هموطنان عزیز را علیه بهائیان تحریك نماید. كیهان و جام جم لابد خود پاسخ خدا و ملّت ایران را برای وارونه كاری های خود خواهند داد.
بهائیان متّهم می شوند که در ابرقو یک خانواده مسلمان را به قتل رسانده اند و دستگاه قضایی زمان شاه نیز به حمایت از آنها پرداخته است.جام جم در ویژه نامه ایّام خود نیز اخیراً این اتّهام را تکرار نمود از این رو این مقاله بر اساس کتاب جناب محمّد تقی افنان تحت عنوان «بی گناهان»،با تشریح و تحلیل این واقعه، اثبات می نماید که قاتل و یا قاتلین، مسلمان بوده اند و نه بهائی و در ثانی، تقریبا تمامی عوامل قضایی، در سطح محلّی وملّی، با پرونده سازی و تحریف واقعیّات مسلّم وغیر قابل انکار، بر علیه بهائیان حکم راندند و روی قضّات فرانسه در محاکمه یک افسر یهودی آرتش فرانسه به نام سروان آلفرد دریفوس را سپید نمودند.

واقعه قتل فجیع صغری و فرزندانش

خانواده ای به نام امید سالار از مقتدر ترین و ثروتمند ترین مالکین منطقه آباده و ابرقو بوده و مخصوصاً محمّد رضا خان امید سالار تنها پسر سالار نظام، و داماد حاج شیخ احمد، امام جمعه آباده، از اعتبار ویژه ای برخوردار و در چند دوره به نمایندگی مجلس شورای ملّی نیز انتخاب شد. او همیشه به خود می بالید که موکب احمد شاه قاجار همراه سردار سپه و ملتزمین رکّاب آنها، در آباده نهار را در منزل پدر وی، سالار نظام صرف کرده اند و در سال 1316 نیز رضا شاه با ولیعهد و در بهار سال 1323، محمّد رضا شاه و ملکه فوزیه و همراهان در آباده، توقّف کرده و افتخار پذیرایی را به او داده اند. این مقدّمه لازم بود تا واضح گردد که چنین شخص مقتدری تا چه حد در عزل و نصب رؤسای ادارات و مأمورین دولت در آباده و ابرقو،مداخله و اعمال نفوذ می کرده است. خواهر ایشان، مریم خانم، همسر پسر عمویش محمّد حسن خان سالاری نقش کلیدی در واقعه ابرقو دارد بدین قرار که پس از مرگ نابهنگام محمّد حسن خان سالاری و بیوه شدن مریم خانم، برادر وی، اسفندیار خان سالاری با اینکه متأهّل بوده و اولاد نیز داشت به طمع اینکه با بیوه جوان، زیبا و ثروتمند برادرش که دختر عمویش هم بوده ازدواج کند از مشار الیها خواستگاری می کند ولی علی رغم تمام کوششی که بکار می برد موفّق نمی شود زیرا سید محمّد قیومی، روضه خوان ابرقویی که جوانی بلند بالا و قوی هیکل و خوش سیما بوده و صدای گرم و گیرا و دلپذیری نیز داشته است، زود تر از اسفندیار خان اقدام کرده و همسایه خود صغری را که کلفت مریم خانم هم بوده واسطه ارتباط قرار داده و سر انجام با جدّ و جهد قیومی از یک سو و وساطت و افسونگری صغری از سوی دیگر، مریم خانم با ازدواج با قیومی موافقت می کند و در اقلید، در چهار فرسخی آباده ازدواج خود را در دفتر ثبت ازدواج به ثبت می رسانند. اسفندیار خان، عاشق شکست خورده و ناکام چندین بار قیومی و صغری را تهدید به قتل کرده و قیومی کراراً به دوائر انتظامی ابرقو گفته بود که اگر صدمه ای به آنها رسد، به دستور اسفندیار خان سالاری بوده است. بالاخره در شب سیزدهم دی ماه 1328 شمسی در خانه ای واقع در مزرعه رباط در دو کیلو متری ابرقو از توابع شهرستان یزد، یک خانواده شش نفره شامل دو پسر، چهارده و شش ساله، و سه دختر، پانزده و یازده و هشت ساله با مادرشان بنام صغری پنجاه ساله، بر اثر جراحات وارده از ضربات بیل و تیشه که متعلّق به همان خانه صغری بوده، به قتل می رسند. ظن غالب این بود که قاتل یا قاتلین فقط قصد کشتن صغری را داشته اند ولی به احتمال قریب به یقین چون فرزندانش، آنها را شناخته اند، آنها را نیز قتل عام کرده اند.

مسیر اولیّه رسیدگی به پرونده

بدنبال آشکار شدن جنایت جعفر و علی، دامادهای صغری و رمضان برادر جعفر، که تا اواخر شب وقوع حادثه در منزل صغری میهمان بوده و به دلیل گفته های متناقض و متباینی که در بازجوییهای اولیّه اظهار کرده بودند، قویّاً در مظان اتّهام قرار داشتند، بازداشت می شوند. جریان قتل به دادسرای یزد اعلام می گردد و سیّد محمّد جلالی نائینی، دادستان یزد، تحقیق پیرامون این مسأله را به جواد صادقی، بازپرس یزد محوّل می کند ایشان در همان روز به همراه رئیس ژاندارمری یزد، به سمت ابرقو حرکت می کنند امّا تغییر مسیر داده و بجای ابرقو به مهریز رفته و دو شب و یک روز در مهریز توقّف می نمایند تا با استوار خاکپور فراغه ای، رئیس دسته ژاندارمری مهریز که از سر سپردگان مورد اعتماد اسفندیار خان بوده به مشاوره و چاره جوئی پرداخته و اسفندیار خان سالاری و عوامل و مرتکبین اصلی قتل را از تعقیب و مجازات رها کرده برای به دام انداختن و متّهم کردن بی گناهان به طرّاحی نقشه ای بپردازند. بالاخره این گروه در روز پانزدهم دی ماه وارد ابرقو شدند و بزودی مشخّص شد که در این دو روز و یک شب، در مهریز در حال نوشتن چه سناریویی بودند.

تغییر ناگهانی مسیر رسیدگی

به محض ورود به ابرقو، استوار حسین صدری پور که با بازداشت سه نفر متّهمین اصلی، لرزه بر اندام اسفندیار خان انداخته بود، توسّط رئیس ژاندارمری یزد معزول و استوار خاکپور (همان رئیس دسته ژاندارمری مهریز و متّحد اسفندیار خان) به جای او منصوب شد و تمام متّهمان بازداشت شده، بدون تحقیق و حتّی اخذ ضامن، آزاد و بجای آنها سه نفر دیگر به نامهای محمّد شیروانی مسلمان همسایه صغری و فرزند 17 ساله اش بنام علی محمّد و محمّد حسین نکوئی را بازداشت و به زندان انداختند و در ضمن تمام برگه های بازجویی از متّهمین قبلی را از پرونده محو نمودند امّا ناگهان اتّفاق عجیبی می افتد و مسیر پرونده بکلی دگرگون می شود. ابواب مکاشفه و غیب گویی ناگهان بر وجه بازپرس پرونده گشوده می گردد و به قلب مبارکشان الهام و بر عقل سلیمشان اثبات می گردد که علّت وقوع قتل صرفاً اختلافات مذهبی و آن هم از نوع اختلاف بهائیان با مسلمانان بوده است و لا غیر. عجبا! سابقه دشمنی و کینه دیرینه اسفندیار خان با قیومی و صغری بر همگان روشن بود و عموم مردم او را مسبب این جریان می دانستند و آقای بنی آدم، فرماندار یزد به استناد گزارش صدری پور و بخشدار ابرقو انگیزه وقوع قتل را به مرکز اعلام کرده و در اختیار جراید محلّی و روزنامه های باختر امروز و روزنامه داد چاپ طهران قرار داده بود و گذشته از همه این ها، تمامی اهل ابرقو بدون استثناء، مسلمان بودند و حتّی یک بهائی در بین آنها نبود پس چگونه می توان این جنایت را به آنها منتسب نمود؟ امّا وقتی قرار باشد پرونده به این شکل تنظیم شود دیگر این چیزها مهم نیستند و لذا:
· الف) اقدام به انگشت نگاری از متّهمین ضرورتی نمی یابد بلکه خلاف عقل و مصلحت می باشد
· ب) تحقیق دقیق از مهمانان شب واقعه در منزل صغری، حماقت محض و عملی کاملا غیر ضروری است ولو اینکه اختلاف و خلاف گوییهای آنها زیاده از حدّ باشد
· ج) اینکه قاتلین برای ارتکاب قتل از بیل و تیشه موجود در خانه صغری استفاده کرده و با خود هیچ سلاحی نیاورده اند اصلاً مهم نیست. گویی می دانسته اند که امدادات غیبی این مشکل را حل می نماید.
· د) سوابق کینه و دشمنی اسفندیار خان، یکسره فراموش می شود و اصولاً نیازی به بازجویی از این حدّاقل مظنون قضیّه نیز احساس نمی گردد
· هـ) اینکه تعالیم دینی بهائیان آنها را شدیداً از انجام اعمال غیر انسانی حتّی در حدّ رنجاندن افراد منع می کند تا چه رسد به قتل، آنهم قتل عامی چنین وحشتناک، اصلاً محلّی برای توجّه ندارد.
· و) اینکه فرزندان صغری قاتلین را می شناخته اند و به همین جهت خود نیز قربانی این توطئه گردیده اند و اینکه بهائیانی که اصلاً در ابرقو نبوده اند چگونه برای فرزندان معصوم صغری شناخته شده بوده اند، سخنی لغو می شود و ابداً اهمیّتی ندارد.
و دهها مورد دیگر که همگی به یکباره به طاق نسیان کوبیده می شوند.تنها اشکال موجود، همراهی سیّد محمّد قیومی است که آن هم در ظرف یکی دو روز و با مذاکرات جدّی بین قیومی و سالاری ها، این دو دشمن خونی، صلاح و مصلحت را در آتش بس می بینند لذا با یکدیگر صلح می کنند تا با فراغت تام و تمام بر علیه بهائیان متّحد شوند. حال نوبت بخش بعدی سناریوی طرّ احی شده در مهریز رسیده است. بازپرس پرونده آقای جواد صادقی بعد از فقط سه روز اقامت در ابرقو، قصد بازگشت به یزد را می کند و زمام امور را به استوار خاکپور کذایی می سپارد. خاکپور که هنگام طرّاحی نقشه خود، این جا را نخوانده بود که در تمام ابرقو حتّی یک بهائی هم زندگی نمی کند (زیرا چندین سال قبل سه نفر بهائی را با چنان زجر و آزاری کشته بودند که دیگر کسی جرأت نمی کرد با اعتقاد به دیانت بهائی در ابرقو بماند یا به ابرقو برود) اینک مانده بود که متّهم بهائی از کجا بیاورد که فرشته نجات به دادش می رسد و می فهمد که احمد نکویی، برادر یکی از متّهمان زندانی، بهائی است. این مژده مسرّت بخشی بود ولی ایراد کار در این بود که وی فرسنگها دور از ابرقو زندگی می کرد. امّا مهمّ نبود. خاکپور اعلام کرد که محمّد نکوئی، یکی از متّهمین، اثاثیه به سرقت رفته از منزل مقتولین را شبانه به منزل احمد نکویی در دهبید برده و مجدداً به ابرقو باز گشته است. این سؤال که او که اتومبیل نداشته با چه وسیله ای در آن وقت شب، این مسافت 300 کیلومتری را طی کرده و توانسته صبح زود در ابرقو حاضر باشد و اصولاً چه نیازی به این عمل احمقانه داشته است، اصلاً مهمّ نبود. مهمّ این بود که بالاخره پای یک بهائی به این معرکه بازشود. امّا اسفندیار خان که خود در مظانّ اتّهام است در حالی که از لحاظ قضایی هیچ مسئولیّتی در این مورد ندارد، کار و زندگی خود را رها کرده و به دهبید و سپس به قشلاق می رود و چون متوجّه می شود که نکوئی در شیراز به سر می برد و در خانه اش هم چیزی نمی یابد، از همان جا به شیراز می رود تا وی را دستگیر کند، ولی اسفا که وی در شب وقوع قتل در شیراز بوده و از یک هفته قبل در آنجا دست فروشی می کرده و دالان دار کاروانسرا و دیگر مسافرین نیز شهادت می دهند. او پس از آن که موفّق نمی شود از سروان ثریا، رئیس کلانتری 3 شیراز حکم جلب او را بگیرد شتابان به یزد رفته و حکم جلب را از صادقی بازپرس پرونده می گیرد و مجدداً به شیراز رفته واحمد را به ابرقو برده و به خاکپور می سپارد. خاکپور هم او را به زندان یزد می فرستد.

علّت قتل از نظر پرونده سازان

امّا هنوز دو مانع عمده بر سر راه طرّاحان توطئه وجود داشت.اوّل اینکه هیچ بهائی در ابرقو ساکن نبود و دوّم اینکه انگیزه قتل چه بوده است که البته در این وانفسای عقل و انصاف، حلّ این و جعل آن نیز چندان دشوار نمی نمود. استوار خاکپور ابتدا سعی کرد برای حلّ مشکل اوّل، با اعمال دردناکترین شکنجه ها، محمّد شیروانی مسلمان یکی از زندانیان را مجبور کند که به بهائی بودن و ارتکاب قتل اقرار کند امّا موفّق نمی شود لذا سناریو را این گونه پیش می برند که بهائیان اسفند آباد به ابرقو آمده و صغری و بچه هایش را کشته اند. انگیزه قتل هم این بوده که هر وقت سیّد محمّد قیومی در ابرقو روضه می خوانده و راجع به بهائیان صحبت می کرده، این زن (صغری) در میان جمعیت به بهائیان فحش داده و ناسزا می گفته است. قیومی نیز که حالا در سلک یاران اسفندیارخان در آمده بود، به این امر شهادت داد. استوار خاکپور گرچه موفّق نشد از محمّد شیروانی اعتراف بگیرد اما علی محمّد،فرزند 17 ساله وی زیر شکنجه های سخت (آویزان کردن از سقف و شلاّق زدن و داغ کردن و روی یخ گذاشتن در زمستان سرد) تحمّل نیاورد و به هرآن چه آنان خواستند اعتراف نمود و گفت که سه تن از بهائیان اسفند آباد شبانه به ابرقو آمده و به همراهی پدرش، صغری و فرزندانش را به قتل رساندند. خلاصه استوار خاکپور به اسفند آباد می رود و پس از ماجراهایی سه تن از بهائیان آنجا را به جرم قتل دستگیر و به زندان یزد می فرستد امّا از بد حادثه، شهود مسلمانی پیدا می شوند و شهادت می دهند که این سه تن، در شب قتل در بوانات که فرسنگها با ابرقو فاصله دارد بوده اند. بازپرس که ایراد اتّهام را غیر ممکن می بیند به ناچار آنها را آزاد می کند. در این میان فرماندار یزد آقای بنی ادم که جانب انصاف را رعایت کرده بود و اوّلین بار حقیقت ماجرا را اعلام نموده بود، با تحریکات اسفندیار خان و دوستانش در یزد و تهران، عزل و احمد معاون زاده رئیس دادگستری یزد که از هر حیث مورد اعتماد آنها بود کفیل فرمانداری شد و به این ترتیب همه چیز در تحت کنترل آنها در آمد. چون ایده قاتل شمردن بهائیان اسفند آباد به شکست انجامید برای جبران این شکست با بهانه ای سست، حاج میرزا حسن شمسی رئیس محفل اسفند آباد را متّهم و به زندان یزد فرستادند و کم کم فکر در گیر کردن بهائیان یزد به این معرکه قوّت گرفت و به این بهانه که بین شمسی و محفل یزد ارتباطاتی بوده است بالاخره، نه نفر از اعضای محفل یزد به دادسرا احضار می شوند و در نهایت امر، جواد صادقی، بازپرس یزد چهار نفر به نامهای محمّد شیروانی مسلمان، محمّد حسین نکویی، احمد نکویی و علی محمّد شیروانی را به ارتکاب قتل متّهم و یازده نفر یعنی حاجی میرزا حسن شمسی و عبّاسعلی پور مهدی و نه نفر اعضای محفل روحانی یزد را بعنوان معاونین و محرّکین قتل معرّفی نمود. جالب این جاست که در مقدّمه کیفر خواست دادستان اشاره شد که سه نفر اسفند آبادی بهائی که تا کنون شناخته نشده اند نیز از عاملین قتل بوده اند. این سؤال که مگرهمه بهائیان اسفند آباد چند نفر بوده اند که با وجود اینکه برای دادستان واضح بوده که سه تن از قاتلین، اسفند آبادی بوده اند باز ایشان نتوانسته آنها را شناسایی کند، کماکان بدون جواب مانده است. در این بین حکم جلب شخص بهائی دیگری به نام جلال بینش که بازرگانی درستکار و علیل المزاج بود نیز صادر گردید. اتّهام او این بود که نامه ای خطاب به حاج میرزا حسن شمسی مبنی بر اعلام وصول تنباکوی ارسالی از ابرقو نوشته بوده است که قضّات یزد آن را یک پیام رمزی که دال براعلام انجام قتل بوده دانسته و او را معاون در جرم شناختند. ایشان در زندان و پس از یازده ماه تحمّل مشقّات طاقت فرسا و قبل از محاکمه، جان به جان آفرین تسلیم نمود.

زندان کرمان

در شب هفدهم دی ماه 1329شمسی، زندانیان را به زندان کرمان منتقل می کنند. در این زمان عبدالله رازی وکیل پایه یک دادگستری به وکالت متّهمین انتخاب می شود و ایشان در همان بدو امر متوجّه می شود که که پرونده ساختگی و نامرتب است و چند ین برگ را هم از اوّل آن برداشته اند. جریان را به اطّلاع حسین فروغ، رئیس دادگستری کرمان که ریاست دادگاه عالی جنایی راهم عهده دار بوده می رساند ایشان هم ذکر می کند که من هم متوجّه این امر شده بودم و به همین دلیل و دلایل دیگر تقاضا کرده ام که پرونده را به دادگاه عالی جنایی مرکز ارجاع کنند. علی ایّ حال، مقرّر می شود که متّهمین به تهران منتقل شوند.در آن زمان سپهبد رزم آرا نخست وزیر بود و مشهور است که وی در یک تماس تلفنی به بوذری وزیر دادگستری گفته بودکه: «باید وزیر عدلیه سعی کند که متّهمین در راه یزد به طهران کشته شوند و همگی از گرفتاری و سر و صدای این پرونده و محاکمات آن آسوده شوند.» به هر حال متّهمین با اتوبوس به طهران اعزام شدند. امّا شایعاتی قویاً بر سر زبانها بود که قرار است در راه اتوبوس آنها مورد حمله قرار گیرد. بعضی ها هم می گفتند که رزم آرا مایل است از این جریان سوء استفاده کرده و به بهانه حمله به بهائیان و با ایجاد آشوب در شهرهای مختلف حکومت نظامی اعلام و سپس کودتا کند. به هر حال رزم آرا در همان زمان ترور شد و اتوبوس حامل متّهمین تقریباً بدون اتّفاق خاصّی به طهران وارد گردید. دادگاه جنائی شعبه یک مرکز پس از مطالعه پرونده متوجّه نقایص آن می شود و قرار رفع نقص پرونده را می دهد و از جمله می نویسد که:
بالاخره ان سه نفر بهائی اسفند آبادی مجهول الهویّه که ادّعا شده که قاتلین اصلی هستند کجا یند؟ آنها را بیاورید تا آنها را محکوم به اعدام و سایرین را هم بتوانیم به عنوان معاونت در جرم محکوم کنیم.
راجع به فعّالیت عبّاسعلی پور مهدی در ابرقو، کوچکترین دلیلی در پرونده نیست. یک فکری برای این کار بکنید و بگویید چه اقدامی در این قتل کرده است؟
...آخر این استوار خاکپور که می گوید اثاثیه مقتول را محمّد حسین برادر محمّد شیروانی به ده بید نزد احمد نکویی برده، منبع این اطّلاع کجاست؟ چگونه محمّد حسین، شبانه بال در آورده و پس از کشتن صغری به دهبید رسیده و صبح در ابرقو بوده است؟
و دستورهای دیگری هم می دهد که هر کس آن قرار را می خواند یقین می کرد که آن قرار به منزله حکم برائت متّهمین است.با این حال در همین قرار هم بسیاری موارد نادیده گرفته شد. از جمله غیبگویی و مکاشفه مجعول و غیر قانونی او و ادّعای الهام غیبی مبنی بر ارتکاب قتل به علّت اختلافات مذهبی و همچنین اقدام بازپرس در رها کردن بدون قید و شرط متّهمین درجه اوّل یعنی مهمانان صغری مقتوله و نقش اسفندیار خان و عزل ناگهانی فرماندار حق گوی یزد و....
به هر تقدیر اسدالله زمانیان مأمور تکمیل پرونده می شود. او به یزد می رود و با هجوم به منزل بهائیان و حظیره القدس یزد، مقادیر زیادی از دفاتر و اوراق و الواح و کتب امری و اوراق تجارت خانه جلال بینش و حتّی اسناد و عکسهای شخصی و خانوادگی و کتب خطّی نفیس و خلاصه مدارکی که هیچ ارتباطی با پرونده ابرقو نداشته را ضبط کرده و به عنوان دلایل قاطع به طهران می فرستد. آانگاه به اسفند آباد می رود و از استوار خاکپور به اصطلاح بازجویی می کند. امّا پاسخهای نهایی وی به سؤالات مرکز برای رفع نقص پرونده بسیار جالب است:
در مورد سه نفرزارع بهائی اسفند آبادی تبرئه شده، که حتّی صادقی بازپرس یزد هم چاره ای جز آزاد کردن آنها نداشت، مجدّدا آنها را احضار کرده و این بار با مهربانی و خدعه آنها را فریب داده و ورقه ای را جلوی آن بیچارگان بیسواد می گذارد تا ذیل آن را انگشت بزنند و بلافاصله این سه تن یعنی محمّد رفاهی، حسن همّتی و حسین کرم بخش را بازداشت و به طهران می فرستد به این ترتیب درس جدیدی از خیانت و فریب کاری به خاکپور و استادش صادقی می آموزد.
در باره عبّاسعلی پور مهدی و ارتباط او با محمّد شیروانی، هرچه کردند نتوانستند کوچکترین دلیلی بیابند امّا بالاخره دو نفر را در ابرقو یافتند که اظهار می کردند ما سه روز بعد از واقعه قتل صغری، عبّاسعلی را در ابرقو دیدیم که اوقاتش تلخ بود و می گفت می خواهم به یزد بروم و این هم مدرک محکمی برای ارتباط او با این قتل شد.
و در مورد بال در آوردن محمّد حسین و سیر سریع شبانه او نیز بسیار جالب است که خاکپور در جواب گفته است که: «یادم نیست از چه کسی شنیدم امّا آقای بازپرس شما الحمد لله عقل کلّ هستید چطور باور نمی کنید که محمّد حسین صغری را کشته و شبانه بیست و پنج فرسنگ به دهبید رفته و صبح در ابرقو حاضر بوده باشد؟» و به این ترتیب این ابهام هم به نیکو ترین شکل حل شد. و مدارک کافی! برای تشکیل دادگاه فراهم آمد و این دادگاه در روز 17 اردیبهشت 1331 تشکیل گردید.

تحریک مردم و سوء استفاده ازاحساسات مذهبی آنان

نکته بسیار مهمّ در جریان این واقعه تحریک مردم و ایجاد بلوای عمومی به منظور ارعاب دست اندر کاران امور قضایی و جبران کاستیهای پرونده می باشد. درابتدا اسفندیار خان فقط برای اینکه خودرا از معرکه رهایی بخشد گناه را به گردن بهائیان انداخت ولی در مراحل بعدی دستهای دیگری وارد کار شدند. ده نفر وکلای شخصی برای دفاع از ورثه مقتول انتخاب شدند که هزینه آنها قبلاً تأمین وبه قولی حدود هفتصد هزار تومان از محل اعانات عمومی برای این امر جمع شده بود. حاجی علی اکبر خان طه وکیل دادگستری که بعد ها دادستان کانون وکلای دادگستری شد به احمد نصیری یکی از وکلای مدافع متّهمین گفته بود که تا این مبلغ درآمد باقیست هر ساله یا یک نفر بهائی را می کشند و برای قاتلین اعانه جمع می کنند و به جیب می ریزند و یا یک بهائی را به ارتکاب قتل متّهم می کنند و برای حمایت مدّعی خصوصی، تحصیل درآمد می کنند. در سالن دادگاه تعداد زیادی از ارباب عمائم و جم غفیری از بازاریان متعصّب و عصبانی، نه برای تماشا که برای بر هم زدن نظم دادگاه و ارعاب قضات در جایگاه تماشاچیان می نشستند و با ایجاد هیاهو و جنجال، خواستار صدور حکم محکومیّت متّهمین می شدند. خلیل صبری، دادیار سنّی مذهب، برای رفع سوء ظن نسبت به خود، کاسه داغ تر از آش شد ودر مقابل جماعت کثیر شیعیان سخنرانی ای فتنه انگیز و تأسّف بار نمود و در طیّ آن اظهار داشت بهائیان پنجاه سال است که آدم می کشند و بیانات خود را با این جمله خاتمه داد که دادگاه باید متّهمین را به اشدّ مجازات محکوم کند و گرنه مردم خود انتقام خواهند کشید و به این ترتیب احساسات مذهبی را برانگیخته و دادگاه را به محیطی رعب آور تبدیل نمود و این در حالی بود که وظیفه دادیار فقط اقامه دلایل اتّهامیّه می باشد. در بیرون از دادگاه همه روز جزواتی حاوی اکاذیب، تهمتهای واهی وفحشهای رکیک و ناسزا چاپ و منتشر می شد. بطور مثال در اعلامیه ای به قطع 52x32 سانتیمتر با چاپ و نقاشی نوشته شده بود:
· بانو صغری و پنج طفل بیگناه او چگونه به قتل رسیدند؟ چرا آنها را کشتند؟ قاتل و محرّک کیست؟ همه روزه از ساعت 9 در دادگاه جنایی حاضر شوید و در این محاکمه نظارت داشته باشید. شما ای مقامات مسئول کشور و هیئت حاکمه قضّات محترم، در برابر این فاجعه عظیم چه قضاوت می کنید؟ آیا قاتلین و محرّکین این جنایت را به دار مجازات بالا می برید و یا قضاوت را به دست ملّت می سپارید که با دلی خونین تا اخرین روز محاکمه ناظریم که رأی محکمه صادر شود؟
و در اعلامیّه دیگر آمده:
· اینجا کشور اسلامی است مردم باشهامت ایران اجساد پلید عناصر بی وطن را به خاک مذلّت خواهند کشید. ای بهائیان بی وطن، ای دستهای الوده.....
و در جای دیگر:
· بخدای منتقم قسم اگر کسانی که خواهر مسلمان ما و جگر گوشه گان او را قطعه قطعه کرده اند به دار آویخته نشوند صرفنظر از اینکه تمام انها را قطعه قطعه می کنیم مقامات مسوول و محافظه کار را شدیداً مجازات می نماییم.
و دهها اعلامیّه از این دست که همگی زمینه را برای التهاب مردم و تأثیر بر رأی دادگاه آماده می نمود.

بیانات وکلای شاکیّه خصوصی

به استثنای دو سه نفر وکلای خصوصی که به تشریح مواد قانونی و مسائل حقوقی و جزائی پرداخته و انصافاً ادب و نزاکت را رعایت نمودند، سایر وکلا چند روز متوالی محشری بپا کردند و بجای استدلال منطقی در اثبات جرم متّهمان،به حملات شدید، بهتانهای واهی و کلمات بسیار زشت و رکیک نسبت به معتقدات دینی و شخصیّت متّهمین مشغول شدند. خداداد صابرآستارایی که خصومت زیادی با بهائیان داشت اظهار داشت که بهائیان هر شیئ نجسی را پاک می دانند. اگر یک بهائی هر 19 سال یکبار اسباب و اثاث خانه اش را عوض نکند او را از جامعه اخراج می کنند، بهائیان باید مرده های خود را در صندوق بلوریا مرمر بگذارند و به خاک بسپارند و معلوم نیست اگر همه بهائی شوند این همه سنگ مرمر از کجا می آورند؟ و خلاصه مطالبی گفت که هیچ ارتباطی با مورد اتّهام نداشت. ابوالحسن عمیدی نوری مدیر روزنامه داد که در اول کار به استناد گزارش بنی آدم فرماندار حق گوی یزد گزارش صحیح واقعه و مرتکبین واقعی آن را در روزنامه خود درج کرده بود، برای رفع اتّهام طرفداری از بهائیان، جزوه مجعول و سراسر دروغ یادداشتهای کینیاز دالگورکی سفیر سابق روسیّه در ایران را به دادگاه آورده و همه آن را قرائت کرده و بدون اقامه دلیل، متّهمین را بی وطن و جاسوس و قاتل خواند. سیّد مهدی رضوی دیگر وکیل خصوصی رقیّه، تنها دختر زنده مانده صغری، اظهار کرد: «ما در محاکمه قاتلین بهائیان مهدورالدّم مانند قتل در شاهرود و دکتر برجیس در کاشان، با ایجاد ازدحام و هیاهو، قضات را تهدید و مرعوب کردیم تا برائت قاتلین را از دادگاه گرفتیم» و با این سخنان علناً به تماشاچیان نشان داد که چه باید بکنند. ادیب رضوی یزدی گفت که قبل از مشروطیّت هر کس در یزد علناً خود را بهائی معرّفی می کرد واجب القتل بود و تا کنون صدها بهائی را به فتوای علماء در یزد کشته اند ولی از وقتی که قانون وضع شده، علماء اجازه ندارند فتوای قتل کسی را بدهند پس باید بهائیان را محکوم و بدین گونه معدوم کرد. «وکیل دیگر در مورد لزوم سپردن بهائیان به اصناف برای کشتن آنها داد سخن داد و دیگری گفت که بهائیان به این دلیل صغری را کشته اند که پنجاه سال قبل ابرقوئی های مسلمان، دو نفر بهائی را کشته بودند. در هنگام تمامی این اتّهامات، با اینکه همه خارج از موضوع بودند، هیچ منعی از طرف رئیس دادگاه بعمل نیامد و برعکس اظهارات وکلای مدافع متّهمین بارها و بارها از طرف وی قطع و اخطار داده شد. گفتنیهای بسیاری در این باره وجود دارد ولی در حوصله این مقال نمی گنجد.»

نتیجه نهایی

رأی چنین دادگاه و چنان فضایی کاملاً قابل پیش بینی بود. تمامی متّهمین مجرم شناخته شدند. ابتدا چهارنفر را به اعدام و بقیّه را به حبسهای تا 15 سال همراه با اعمال شاقّه محکوم نمودند و پس از فرجام خواهی، محمّد شیروانی به اعدام محکوم و این حکم در میدان امیر چخماق یزد به اجرا گذاشته شد. بقیّه به زندان با اعمال شاقّه محکوم شدند. حاجی میرزا حسن شمسی سالخورده که به ده سال حبس با اعمال شاقه محکوم شده بود در 15 فروردین 1334 شمسی در اثر شش سال گرفتاری و تحمّل نا ملایمات و مشقات طاقت فرسای فراوان در زندان بیمار شده و روح پر فتوحش به ملکوت الهی پرواز نمود

خاتمه

سالها از آن واقعه می گذرد. مروزه کسانی بهایئان را متّهم می کنند که در زمان شاه، تمام امکانات کشور در چنگ آنان بوده است.می گویند و می نویسند که بهائیان مسلمانان را قتل عام کرده اند. مهمّ نیست چه می گویند. آنها در طول تاریخ، و نه تنها برای بهائیان که برای بسیاری دیگر نیز این چنین گفته اند. مهمّ این است که مردم ایران، در این زمان چه فکر می کنند؟ آیا با آنان هم رأی هستند؟ آیا هنوز همان مردمی هستند که در سالن آن دادگاه کذائی اجتماع کردند؟ آیا پس از گذشت این سالیان دراز در شیوه تفکّر آنان تغییری حاصل شده است؟ آیا انصاف را جانشین تعصّب نموده اند؟ آیا به دموکراسی و احترام به عقاید دیگران معتقد شده اند؟ در این صورت چه باک از جام جم و کیهان و رجعت اسفندیار خان ها و قیومی ها و خاکپور ها و صادقی ها و زمانیان ها وامثال آنها؟ مهمّ اندیشه مردم است. چیزی که بهائیان سالیان دراز است که به انتظار آن نشسته اند تا روزی بتوانند با هموطنان خود درد دل کنند. راز آن همه سالهای غربت در وطن را برای آنان بازگویند وحدیث ترقّی آنان و ایران عزیز را زمزمه کنند. آمین یا ربّ العالمین. 
 
مقاله قبلی
مقاله بعدی




Tuesday, June 1, 2021

مسأله‌ بهائیت چیست؟/ مهدی خلجی



مسأله‌ بهائیت چیست؟

  • 20 مهٔ 2016 - 31 اردیبهشت 1395
بهائیان به پیروی از آموزه‌ها و آموزگارانِ مذهبی خویش، آگاهانه و عامدانه از دخالت در سیاست می‌پرهیزند. با این همه، نه چنین اصل الاهیاتی و نه وفاداری عملی مؤمنان بدان، هرگز دست مخالفان و دشمنان آنان را از ستیز و سرکوب و ستم بر ایشان کوتاه نکرده و سایه‌ اطمینان‌بخش امان و امنی بر آسمان‌شان نگسترده است.
در ادبیات نمایندگان رسمی تشیع و بنگاه‌های تبلیغاتی‌ نهادهای سیاسی و مذهبی‌اش، بهائیت نه آیین دینی سزاوار احترام که فرقه‌‌ شیطانی و شری است ساخته‌ «استعمارگران انگلیسی» برای نابود کردن بنیان‌های تشیع. در گفتار آنان، بهائیت و صهونیسم در توطئه‌پردازی و کینه‌ورزی علیه مسلمانان و ایرانیان یک‌دل و هم‌گام‌اند. بهائیان و صهیونیست‌ها و «اسلام‌هراسان» و «ایران‌هراسان» و «جنگ‌طلبان» اروپائی و آمریکائی، شانه به شانه‌ هم، آتش‌بیار جنگ نرم و ارباب حلقه‌های جاسوسی‌ علیه ایران‌ و ایدئولوژی اسلامی‌اند.
به گواهی تاریخ و تجربه، کوشش طی بیش از یک قرنِ بهائیان در نمایش تعهد صادقانه و ایمانی به سیاست‌گریزی، نتوانسته ماشین ستم و سرکوب را از کار بیندازد؛ هم‌چنان‌که تأکید باورمندان به این آیین نوین بر آرمان صلح‌خواهی و آرزوی شکل‌گیری«وحدت عالم انسانی» دریچه‌ای به سوی دوستی با شیعیان و عادی کردن رابطه‌ اجتماعی با مسلمانان نگشوده و ننموده است.
حق نشر عکس
Image captionفارغ از اصل سیاست‌پرهیزی آیین بهائی، بهائیت در ایران از آغاز زایش خود مسأله‌ای سیاسی بوده است. چرائی آن آشکار است: تشیع دست‌کم از عهد صفوی به این سو سرشتی سیاسی یافته و سرمایه‌ای بی‌بدیل برای مشروعیت‌بخشی به حکومت گشته است. آیین بهائی به رغم دوری از هرگونه درگیری و درافتادن با غیربهائیان، از بُن با اعلام پایان دوران مأموریت اسلام در مقام دین معنا پیدا می‌کند.
بهائیت؛ مسأله‌ای سیاسی
فارغ از اصل سیاست‌پرهیزی آیین بهائی، بهائیت در ایران از آغاز زایش خود مسأله‌ای سیاسی بوده است. چرائی آن آشکار است: تشیع دست‌کم از عهد صفوی به این سو سرشتی سیاسی یافته و سرمایه‌ای بی‌بدیل برای مشروعیت‌بخشی به حکومت گشته است. آیین بهائی به رغم دوری از هرگونه درگیری و درافتادن با غیربهائیان، از بُن با اعلام پایان دوران مأموریت اسلام در مقام دین معنا پیدا می‌کند. با آن‌که مسلمانان به مسیحیت، در مقام دیانتی الاهی و آیینی ابراهیمی احترام می‌گذارند، ظهور محمد پیامبر اسلام را نشانه‌ و نقطه‌ پایان تاریخ اعتبار و حقانیت آن می‌انگارند. بر همین قرار، بهائیان نیز پیدایش آیین خود را به معنای آغاز دوران تازه‌ای در تاریخ قدسی می‌شناسند که در آن آیین بهائی یگانه دین الاهی حق است و در عین حال، دیگر ادیان و مذاهب تنها در خور حرمت‌گزاری‌اند و پیروان آن‌ها از حقوقی همسان با بهائیان برخوردارند.
آیین بهائی، با نفی ایده‌ خاتمیت، خود را تازه‌ترین دین الاهی و جهانی می‌شمارد. بر این بنیاد، بهائیت در ذاتِ خود نفی حقانیت و تداوم اعتبار تشیع و اسلام در عصر جدید است و طبعاً اقتدارهای مذهبی و همه‌ نهادها و دستگاه‌های تکیه‌داده بدان‌ها را از نظر مذهبی نامشروع و منسوخ می‌بیند. در آیین بهائی پدیده‌ای به نام و با کارکرد طبقه‌ «روحانیت» پدیدنیامد، ولی تبلیغ دین و کوشش برای دعوت دیگران به گرویدن به بهائیت، تکلیف دینی یکایک بهائیان است. از این نظر، بهائیت در گروه ادیانی مانند یهودیت یا آیین زرتشتی جا نمی‌گیرد.
در نیمه‌ نخست سده‌ نوزدهم، سید علی محمد باب، نخست با دعوی «بابیت» و میانجی ارتباط با امام دوازدهم شیعیان بودن و سرانجام نوید دادنِ ظهور «کسی که خداوند وی را خواهد نمایاند»، رهبری جنبش دینی-اجتماعی تازه‌ای شناخته شد که شاید کمتر کسی می‌توانست درازای تداوم تاریخی و پهنای گستره‌ جهانی آن را در خیال بگنجاند. دعاوی گوناگون باب، هر یک، اعلام رویارویی بی‌پرده با روحانیت شیعه دیده و فهمیده ‌شد. با افزایش شتابانِ شمار پیروان باب، علمای شیعی حکم ارتداد آن‌ها را صادر کردند. بابی‌ستیزی و سپس بهائی‌ستیزی به تکلیفی دینی برای فرد فرد شیعیان و نیز جهاز و فرصتی در دست حکومت‌های پادشاهی قاجار و پهلوی برای نمایش مشروعیت سیاسی درآمد. رابطه‌ بابی‌ها و بهائی‌ها با دربار، پیشاهنگی‌شان در بنیادگذاری نظام آموزشی مدرن و اولویت دادن به تربیت مدرن نسل نو، پیشرو بودن ایده‌های آنان در زمینه‌ اصلاحات اجتماعی و آزادی و حقوق برابر شهروندان، همگرائی فکری‌شان با مشروطه‌خواهان و به ویژه شاخه‌ عرفی‌تر و تجددشناس‌تر آن‌ها، به مخالفان مشروطیت امکان بخشید که سخاوتمندانه با زدن برچسب بابی به مشروطه‌خواهان، مخالفان سیاسی خود را در معرض انواع فشارهای اجتماعی جامعه‌ شیعی بگذارند و آن‌ها را تا جای ممکن آسیب‌پذیر و منزوی گردانند.
حق نشر عکس
Image captionپیشاهنگی‌ بابی ها و بهایی ها در بنیادگذاری نظام آموزشی مدرن و اولویت دادن به تربیت مدرن نسل نو، پیشرو بودن ایده‌های آنان در زمینه‌ اصلاحات اجتماعی و آزادی و حقوق برابر شهروندان، همگرائی فکری‌شان با مشروطه‌خواهان، به مخالفان مشروطیت امکان بخشید که سخاوتمندانه با زدن برچسب بابی به مشروطه‌خواهان، مخالفان سیاسی خود را تا جای ممکن آسیب‌پذیر و منزوی گردانند.
قانون؛ قلب تپنده مسأله‌ بهائیت
از جمله دستاویزها برای بابی خواندن مشروطه‌خواهان، باور هواداران مشروطه به آرمانِ برابری یا «مساوات» همگان در برخورداری از حقوق و همسانی در پیشگاه قانون بود. با این همه، باید نظر داشت که در میان مشروطه‌خواهان، درکی یگانه و همساز از مفاهیم کلیدی‌ای مانند مساوات و قانون وجود نداشت. بر خلاف مشروطه‌خواهان عرفی (سکولار) که در اندیشه و کنش به دنبال برابری یکایک شهروندان در بهره‌مندی از حقوق اساسی و انسانی به مفهوم مدرن آن بودند و گوناگونی جنسیت و مذهب و عقیده را توجیهی پذیرفتنی برای اعمال تبعیض‌های قانونی نمی‌انگاشتند، رهبران مذهبی مشروطیت، چون محمد حسین نائینی و محمد کاظم خراسانی، هرگز به مفهوم مدرن «مساوات» حقوقی میان آدمیان باور نداشتند. آن‌ها به هیچ روی، قانون را چیزی جز شریعت اسلام نمی‌دانستند و اجرای احکام فقهی شیعی، را شالوده و شرطِ مشروعیتِ مشروطیت و استقرار آن می‌شناختند.
محمد حسین نائینی در کتاب مهم «تنبیه الامة و تنزیة الملة» تصریح کرد که مشروطیت، نه پدیده‌‌ای تازه‌ که همان اجرای احکام شریعت است؛ همراه با سلب امکان ستم سلطان و کارگزاران‌اش به مردم و بی‌اعتنائی به وظایف و حقوق شرعی خود و دیگران. نائینی با لحنی مدافعه‌گرانه، اتهام برداشت اروپایی‌مآبانه‌ مشروطه‌خواهان از مساوات یا در طلب چنین امری بودن را «مغالطه‌ای ملحدانه» خواند. این مجتهد سرشناس، بارها تأکید که مراد هم‌فکران‌اش از اصطلاح «مساوات» تنها «مساوات قرآنی» و برابری مردم با همدیگر در مصداق احکام قرارگرفتن و الزام تکالیف شرعی و نیز عدم تبعیض در اجرای حدود و قوانین فقهی میان افراد است؛ وگرنه «حتی طفل ممیز هم تواند فهمید که تسویه‌ فیما بین اصناف مختلفة الاحکام و رفع امتیازشان از یکدیگر، با ضرورت تمام شرایع و ادیان و حکم عقل مستقل، مخالف و موجب ابطال قوانین سیاسیه‌ جمیع امم و هدم اساس نظام عالم است» و در هیچ جای جهان هم وجود نداشته و ندارد. درست همین فهم از برابری حقوقی در متن قانون اساسی جمهوری اسلامی، به ویژه اصل نوزدهم آن نیز بازتابیده است.
حق نشر عکسAP
Image captionسراسر بدنه‌ حقوقی کشور، بر رشته‌ گسترده‌ای از تبعیض‌های سیستماتیک استوار است: نه تنها تمایز حقوقی میان انسان و حیوان و تبعیض علیه زنان، کودکان، غیر روحانیان شیعه، شهروندان شیعه جز شیعه‌ اثنی عشری (مانند اسماعیلیان)، اهل سنت، پیروان ادیان رسمی و غیر رسمی و اقوام گوناگون که حتی تبعیض علیه هر شیعه‌ اثنی عشری که «اعتقاد قلبی توأم با التزام عملی به ولایت فقیه» نداشته باشد.
بر خلاف همه‌ کشورهای اسلامی که در قانون اساسی خود اسلام و نه مذهبی از مذاهب اسلامی را را دین رسمی کشور می‌دانند، اصل دوازدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، «مذهب حقه‌ اثنی عشری» را مذهب رسمی کشور خوانده؛ و حتی فراتر از این، در اصل‌های سیزدهم و چهاردهم، اندک‌شمار دین‌هایی را «قانونی» قلمداد کرده و محدوده‌ آزادی‌های پیروان‌شان را تعیین نموده و دین‌ها و آیین‌های جز آن را «غیرقانونی» شمرده است. این امر، ابداع رهبران مذهبی انقلاب چهل سال پیش نیست، بل‌که در فاتحه‌ متمم قانون اساسی مشروطه، یعنی اصل نخست آن، پیشینه‌ دارد. می‌دانیم که در نظام‌‌های سیاسی مسلمانی که فاصله‌ بیشتری با دموکراسی دارند و مانند عربستان سعودی حتی ایدئولوژی دینی مشروعیت‌بخش حکومت، یعنی وهابیت، شیعه‌ستیز است، مذهب رسمی تنها اسلام اعلام شده، نه شاخه و شعبه‌ای خاص از آن.
اعلام مذهب رسمی جز انکار مفهوم شهروندی و وجاهت قانونی به اعمال تبعیض نیست. شهروندی در اندیشه‌ سیاسی جدید مقوله‌ای است که اقتضا می‌کنند یکایک افراد یک ملت فارغ از نژاد و جنسیت و عقیده و قومیت و مذهب خود در حقوق اساسی و شهروندی با یکدیگر برابر باشند. آیین بهائی در ایران غیرقانونی است و اعمال تبعیض‌های گسترده علیه شهروندان بهائی با توجیه قانونی صورت می‌پذیرد.
مشروطه‌خواهان روحانی در خیال خود، با جان و تمامِ توش و توان، بهای تلاش برای تحقق‌ مشروطه‌ای را می‌پرداختند که همان ایده‌ اجرای شریعت اسلام است. از این رو، کوشیدند تا اصل دوم متمم قانون اساسی مشروطه را در سازوکار قانون‌گذاری به تصویب رسانند تا هر راه و روزنی برای نقض فتاوای فقهی و احکام شرعی بسته شود و اندیشه‌ حقوقی مدرن بر نگرش و گرایش نمایندگان مجلس شورای ملی اثری بر جا ننهد. اصل دوم تصریح می‌کند «مجلس مقدس شورای ملی... باید در هیچ عصری از اعصار مواد قانونیه آن مخالفتی با قواعد مقدسه اسلام و قوانین موضوعه حضرت خیرالانام صلی الله علیه و آله و سَلم نداشته باشد و معین است که تشخیص مخالفت قوانین موضوعه با قواعد اسلامیه بر عهده علمای اعلام ادام الله برکات وجود هم بوده و هست لهذا رسماً مقرر است در هر عصری از اعصار هیاتی که کمتر از پنج نفر نباشد از مجتهدین و فقهای متدینین ... که در مجلس عنوان می‌شود به دقت مذاکره و غور رسی نموده هریک از آن مواد معنونه که مخالفت با قواعد مقدسه اسلام داشنه باشد طرح و رد نمایند که عنوان قانونیت پیدا نکند و رأی این هیئت علماء در این باب مطاع و بتبع خواهد بود و این ماده تا زمان ظهور حضرت حجة عصر عجل الله فرجه تغییر پذیر نخواهد بود.» به سخن دیگر، نهادی که در قانون اساسی جمهوری اسلامی و ساختار حکومت کنونی ایران با نام «شورای نگهبان» شناخته می‌شود، تبارِ آن به همین اصل دوم متمم قانون اساسی بازمی‌گردد.
حق نشر عکسNA
Image captionطی دو دهه‌ گذشته، دو رئیس جمهوری، محمد خاتمی و حسن روحانی، با تکرار شعار «حکومت قانون» و «قانون تنها قوه‌ محدودکننده‌ آزادی مردم است» در پی ساختن سدی در برابر نبرد تمام‌عیار دستگاه‌های حکومتی و مذهبی علیه جامعه و نهادهای مدنی برآمدند، بی‌آن‌که در نظر بگیرند دشمنی آن دستگاه‌ها و نیروها و نهادها چندان با مقوله‌ «حکومت قانون» نیست.
طی دو دهه‌ گذشته، دو رئیس جمهوری، محمد خاتمی و حسن روحانی، با تکرار شعار «حکومت قانون» و «قانون تنها قوه‌ محدودکننده‌ آزادی مردم است» در پی ساختن سدی در برابر نبرد تمام‌عیار دستگاه‌های حکومتی و مذهبی علیه جامعه و نهادهای مدنی برآمدند، بی‌آن‌که در نظر بگیرند دشمنی آن دستگاه‌ها و نیروها و نهادها چندان با مقوله‌ «حکومت قانون» نیست. قانون اساسی، مراجع و فرایند قانون‌گذاری را ملزم می‌کند که مرز تصمیم‌های فقیهان و احکام شریعت را درنوردند. سراسر بدنه‌ حقوقی کشور، بر رشته‌ گسترده‌ای از تبعیض‌های سیستماتیک استوار است: نه تنها تمایز حقوقی میان انسان و حیوان و تبعیض علیه زنان، کودکان، غیر روحانیان شیعه، شهروندان شیعه جز شیعه‌ اثنی عشری (مانند اسماعیلیان)، اهل سنت، پیروان ادیان رسمی و غیر رسمی و اقوام گوناگون که حتی تبعیض علیه هر شیعه‌ اثنی عشری که «اعتقاد قلبی توأم با التزام عملی به ولایت فقیه» نداشته باشد. باری، شعار «حکومت قانون» در عمل به کار آن دو رئیس جمهوری و جنبش‌های اجتماعی حامی آنان نیامد. هسته‌ سختِ اقتدارگرای جمهوری اسلامی آن شعار را چابکانه از دهان حریف ربود و تیغ حقّ‌ستیزی‌اش را با با همان شعار تیز و بُرّان کرد و پوست و گوشت رقیب را با آن شکافت.
تداوم بهائی‌ستیزی در ایران، نشانه‌ تداوم بحران مفهوم و نهاد قانون و حقّ، در نظر و عمل است. بدون رهانیدن منطق و سازوکارهای قانون‌گذاری از بند و قید صناعتِ فتوا و کارخانه‌ باید-نبایدسازیِ فقیهان، بهائی‌ستیزی از میان نمی‌رود و در کنار دیگر نمونه‌های نقض حقوق بشر و شهروندی، روند سازگار‌نمودن نظام حقوقی و نیز مناسبات اجتماعی را با مقتضیات روزگار معاصر، کُند، کم‌‌رنگ و پر درنگ می‌کند.
بحران دولت و دموکراسی
در فقدان یا ضعف ساختار و رویکرد عرفی و مدرن حق و قانون، نه دولت به معنای مدرن به درستی پا می‌گیرد نه کوشش‌ها برای دموکراتیک‌کردن ساحت و سازوکارهای سیاسی به بار و برگی می‌نشیند، نه «امر سیاسی» - به معنای توانایی هر شهروند برای مشارکت سیاسی آزادانه و کارآمد و اثرگذار در زندگی عمومی و اجتماعی‌ - مجالی ماندگار می‌یابد.
از همان هنگام که پیکار و رنج مشروطه‌خواهان، نظام حقوقی مبتنی و محدود به شریعت را پدیدآورد، گرهی سخت در کار افتاد. نه تنها حکم شرعی یا فتوای فقیه به ماده‌ قانون و اصل حقوقی بدل گشت که عکس آن نیز صورت پذیرفت؛ یعنی قوانین عادی و عرفی نیز مشروعیت و الزامی فقهی و شرعی یافتند. عبارت «مجلس مقدس شورای ملی» که از متمم قانون اساسی آوردیم، به گوش ایرانیان امروزی آشناست. در جمهوری اسلامی نه تنها شخصیت‌ها و مقامات و نهادهای سیاسی و حکومتی که حتی قوانین نیز از قدسیتی دینی بهره‌مندند. طبق گفته‌ها و فتواهای ثبت‌شده‌ آیت الله خمینی و آیت الله خامنه‌ای و هم‌چنین روحانیان نام‌دارِ هم‌پیمان با حکومت، از پرداخت مالیات یا قبض‌های آب و برق و گاز گرفته تا رعایت قوانین راهنمائی و رانندگی، شرکت در انتخابات و «حضور در صحنه» سیاسی، همه فریضه‌هایی دینی و تکالیفی شرعی‌اند. در چنین بستر و بافتاری است که در مثل، ناصر مکارم شیرازی، مرجع نزدیک به قدرت، می‌تواند بگوید: «دیدار با سران بهائیت جرم است و باید پیگیری شود»؛ یعنی فتوای فقهی مبنی بر وجوب پرهیز از معاشرت با بهائیان و سعی در منزوی ساختن آنان باید مبنا و مستندِ تصمیم‌گیری قوه‌ قضائیه گردد و فتوا قابلیت اجرائی قانون را بیابد. در نظر ایدئولوژی‌پردازان جمهوری اسلامی، میان گناه در معنای فقهی و جرم به مفهوم حقوقی فرق و فاصله‌ای نیست.
حق نشر عکسGETTY
Image captionمی‌دانیم که همه‌ قوانین در جمهوری اسلامی تنها «تا اطلاع ثانوی» معتبرند و هر لحظه به تشخیصِ مصلحتِ ولی فقیه و با حکم حکومتی وی می‌توانند نقض یا تعلیق شوند. ایدئولوژی اسلامی، با یکی کردن اقتدار دینی و اقتدار سیاسی، به تهی شدن هر دو اقتدار از معنا و ارزش و مسخ آ‌ن‌ها به واژه‌هایی پوچ ولی بس خشونت‌بار و خطرناک انجامیده است.
رهبران و کارگزاران جمهوری اسلامی، به شکلی سیستماتیک و نهادمند، در کار عرفی کردن شریعت و شرعی کردن عرف‌اند و چنان مرزهای میان شریعت و عرف را می‌سایند و از میان می‌برند که در واقعیتِ عملی، «هرچه آن خسرو کند، شیرین بود»: اساساً قانون، اصالت و اعتباری پایدار و خودبنیاد ندارد و یکه‌سالاری و اقتدارگرائی در پس نقاب مذهب چهره می‌پوشد تا بتواند از تقید و تعهد به هر اصلی، از جمله اصول مذهبی، سرباز زند. می‌دانیم که همه‌ قوانین در جمهوری اسلامی تنها «تا اطلاع ثانوی» معتبرند و هر لحظه به تشخیصِ مصلحتِ ولی فقیه و با حکم حکومتی وی می‌توانند نقض یا تعلیق شوند. ایدئولوژی اسلامی، با یکی کردن اقتدار دینی و اقتدار سیاسی، به تهی شدن هر دو اقتدار از معنا و ارزش و مسخ آ‌ن‌ها به واژه‌هایی پوچ ولی بس خشونت‌بار و خطرناک انجامیده است.
تا زمانی که فقهِ تبعیض‌بنیاد، شالوده نظام حقوقی کشور است، بهائی‌ستیزی ننگی نازدودنی خواهد ماند. گزاف نیست این داوری که بهائی‌ستیزی، نمادِ نمایان ناکامی نظری و عملی جنبش دموکراتیک در استوار کردن ریشه‌های شهروندی در ایران و به پس راندن نیروهای امتیازطلب و تبعیض‌گر است. با افسوس و اسفناکی می‌بینیم که در نظر و عمل، هنوز حقوق اساسی انسانی، پایه و پشتوانه‌ نظام حقوقی، نظم و ساختار سیاسی و مناسبات دولت-ملت نیست.
واقعیت نویدبخش و دل‌گرم‌کننده آن است که گرچه می‌توان بهائیان را هم‌چنان سرکوب کرد، ولی «مسأله‌ بهائیت» دیگر سرکوب‌شدنی نیست. بهائیت به مسأله‌ای سخت‌جان و درگیر با ذهن و وجدان عمومی جامعه بدل گردیده است. دیگر نه می‌توان آیین بهائی را از بیخ و بُن برانداخت، نه سودای بیرون راندن همه شهروندان بهائی از ایران و تحمیل مهاجرت بر آنان در سر پروردنی است. تا روزی که هسته‌ سخت سیاسی و حقوقی اقتدارگرای نظام حاکم دوام می‌آورد و جان به در می‌برد، مسأله‌ بهائیت، زخمی بر پیکر بنی آدم و خوره‌ای ویران‌گر در وجدان اخلاقی و انسانی جامعه‌ ایران خواهد ماند؛ همان‌گونه که مسأله‌ زن، مسأله‌ قومیت‌ها، مسأله‌ پیروان مذاهب شیعه‌ غیراثنی عشری و نیز پیروان ادیان و آیین‌های دیگر و خداناباوران و بیگانگان با دین. همه‌ این مسأله‌ها، زاده‌ اصالت و مشروعیت یافتن تبعیض، امتیازبخشی و نقض نظام‌مند حقوق اساسی، حقوق بشر و شهروندی در ساختار قانونی و نهادهای سیاسی جمهوری اسلامی است.
حل مسأله‌ بهائیت، بدون تبعیض‌زدائی از قانون صورت نمی‌بندد. زدودن رشته‌ دراز و شبکه‌ پیدا و پنهان تبعیض‌ها، از جمله به تحقق دو شرط بستگی دارد: استقرار دولت مدرن دموکراتیک که لزوم بی‌طرفی خود نسبت به عقائد و ادیان گوناگون، آزادی دینی و بی‌دینی، کثرت‌گرائی عقیدتی و تنوع سبک زندگی را به رسمیت می‌شناسد و در نهادها و لایه‌های گوناگون‌اش مبنای عمل قرار می‌دهد و در یک کلام، دولتی سکولار و عرفی است. دوم سکولار و عرفی شدن بدنه‌ نظام و نهاد حقوقی در کنار سکولار شدن دولت.
فقه اسلامی یا فقه شیعه، با حقوق مدرن، لیبرال و دموکراتیک، سراپا ناسازگار است. تمنای اصلاح فقه و توانمندسازی آن برای همزیستی با مقتضیات تمدنی و فرهنگی عصر جدید، خام و نافرجام است. اصلاح فقه تنها در جهت کارآمدتر کردن اقتدارگرایی سیاسی شدنی است، و دست‌وپا زدن برای دموکراتیک کردن آن سعی باطلی بیش نیست. فقه را باید منظومه‌ حقوقی بشری و تاریخی منسوخی شناخت و در براندازی و بنیان‌افکنی سراسر عمارت آن پروا و پرهیز روا نداشت.
گفتن ندارد که دو شرط یادشده، تنها با ظهور اراده‌ سیاسی شمار چشم‌گیر و اثرگذاری از شهروندان، تقویت و تحکیم همبستگی اجتماعی و دلیری فکری و عقلانی جامعه‌ علمی، تحقق خواهد پذیرفت. بر این روی، گرچه از چشم‌انداز آیین بهائی و مؤمنان آن، سیاست‌ورزیدن و مشارکت در امر سیاسی، خط قرمزی عبورناپذیر است، در واقع، مسأله‌ بهائیت در ایرانِ شیعی، سرشت و سرگذشتی سیاسی داشته و لاجرم سرنوشتی سیاسی نیز در انتظار آن نشسته است.
حق نشر عکسAP
Image captionگرچه از چشم‌انداز آیین بهائی و مؤمنان آن، سیاست‌ورزیدن و مشارکت در امر سیاسی، خط قرمزی عبورناپذیر است، در واقع، مسأله‌ بهائیت در ایرانِ شیعی، سرشت و سرگذشتی سیاسی داشته و لاجرم سرنوشتی سیاسی نیز در انتظار آن نشسته است.



Monday, May 17, 2021

طاهره قرة العین

طاهره قرة العین


جناب طاهره – تذكرة الوفاء - اثر حضرت عبدالبهاء

https://behnazar.blogspot.com/2021/04/blog-post.html




Tuesday, April 27, 2021

Portrait and biography of Tahirih Qurratu’l-`Ayn / Tahirih - Memorials of the Faithful, Abdul-Baha

Tahirih Qurratu’l-`Ayn

Táhirih – Memorials of the Faithful, Abdul-Baha

A woman chaste and holy, a sign and token of surpassing beauty, a burning brand of the love of God, a lamp of His bestowal, was Jináb-i-Táhirih. She was called Umm-Salmá; she was the daughter of Ḥájí Mullá Ṣáliḥ, a mujtahid of Qazvín, and her paternal uncle was Mullá Taqí, the Imám-Jum’ih or leader of prayers in the cathedral mosque of that city. They married her to Mullá Muḥammad, the son of Mullá Taqí, and she gave birth to three children, two sons and a daughter; all three were bereft of the grace that encompassed their mother, and all failed to recognize the truth of the Cause.

When she was still a child her father selected a teacher for her and she studied various branches of knowledge and the arts, achieving remarkable ability in literary pursuits. Such was the degree of her scholarship and attainments that her father would often express his regret, saying, “Would that she had been a boy, for he would have shed illumination upon my household, and would have succeeded me!”

One day she was a guest in the home of Mullá Javád, a cousin on her mother’s side, and there in her cousin’s library she came upon some of the writings of Shaykh Aḥmad-i-Ahsá’í. Delighted with what he had to say, Táhirih asked to borrow the writings and take them home. Mullá Javád violently objected, telling her: “Your father is an enemy of the Twin Luminous Lights, Shaykh Aḥmad and Siyyid Kázim. If he should even dream that any words of those two great beings, any fragrance from the garden of those realities, had come your way, he would make an attempt against my life, and you too would become the target of his wrath.” Táhirih answered: “For a long time now, I have thirsted after this; I have yearned for these explanations, these inner truths. Give me whatever you have of these books. Never mind if it angers my father.” Accordingly, Mullá Javád sent over the writings of the Shaykh and the Siyyid.

One night, Táhirih sought out her father in his library, and began to speak of Shaykh Aḥmad’s teachings. The very moment he learned that his daughter knew of the Shaykhí doctrines, Mullá Ṣáliḥ’s denunciations rang out, and he cried: “Javád has made you a lost soul!” Táhirih answered, “The late Shaykh was a true scholar of God, and I have learned an infinity of spiritual truths from reading his books. Furthermore, he bases whatever he says on the traditions of the Holy Imáms. You call yourself a mystic knower and a man of God, you consider your respected uncle to be a scholar as well, and most pious—yet in neither of you do I find a trace of those qualities!”

For some time, she carried on heated discussions with her father, debating such questions as the Resurrection and the Day of Judgment, the Night-Ascent of Muḥammad to Heaven, the Promise and the Threat, and the Advent of the Promised One. Lacking arguments, her father would resort to curses and abuse. Then one night, in support of her contention, Táhirih quoted a holy tradition from the Imám Ja’far-i-Ṣádiq; and since it confirmed what she was saying, her father burst out laughing, mocking the tradition. Táhirih said, “Oh my father, these are the words of the Holy Imám. How can you mock and deny them?”

From that time on, she ceased to debate and contend with her father. Meanwhile she entered into secret correspondence with Siyyid Kázim, regarding the solution of complex theological problems, and thus it came about that the Siyyid conferred on her the name “Solace of the Eyes” (Qurratu’l-‘Ayn); as for the title Táhirih (“The Pure One”), it was first associated with her in Badasht, and was subsequently approved by the Báb, and recorded in Tablets.

Táhirih had caught fire. She set out for Karbilá, hoping to meet Siyyid Kázim, but she arrived too late: ten days before she reached that city, he passed away. Not long before his death the Siyyid had shared with his disciples the good news that the promised Advent was at hand. “Go forth,” he repeatedly told them, “and seek out your Lord.” Thus the most distinguished of his followers gathered for retirement and prayer, for fasts and vigils, in the Masjid-i-Kúfih, while some awaited the Advent in Karbilá. Among these was Táhirih, fasting by day, practicing religious disciplines, and spending the night in vigils, and chanting prayers. One night when it was getting along toward dawn she laid her head on her pillow, lost all awareness of this earthly life, and dreamed a dream; in her vision a youth, a Siyyid, wearing a black cloak and a green turban, appeared to her in the heavens; he was standing in the air, reciting verses and praying with his hands upraised. At once, she memorized one of those verses, and wrote it down in her notebook when she awoke. After the Báb had declared His mission, and His first book, “The Best of Stories,” was circulated, Táhirih was reading a section of the text one day, and she came upon that same verse, which she had noted down from the dream. Instantly offering thanks, she fell to her knees and bowed her forehead to the ground, convinced that the Báb’s message was truth.

This good news reached her in Karbilá and she at once began to teach. She translated and expounded “The Best of Stories,” also writing in Persian and Arabic, composing odes and lyrics, and humbly practicing her devotions, performing even those that were optional and supernumerary. When the evil ‘ulamás in Karbilá got wind of all this, and learned that a woman was summoning the people to a new religion and had already influenced a considerable number, they went to the Governor and lodged a complaint. Their charges, to be brief, led to violent attacks on Táhirih, and sufferings, which she accepted and for which she offered praise and thanks. When the authorities came hunting for her they first assaulted Shamsu’d-Ḍuḥá, mistaking her for Táhirih. As soon, however, as they heard that Táhirih had been arrested they let Shams go—for Táhirih had sent a message to the Governor saying, “I am at your disposal. Do not harm any other.”

The Governor set guards over her house and shut her away, writing Baghdád for instructions as to how he should proceed. For three months, she lived in a state of siege, completely isolated, with the guards surrounding her house. Since the local authorities had still received no reply from Baghdád, Táhirih referred her case to the Governor, saying: “No word has come from either Baghdád or Constantinople. Accordingly, we will ourselves proceed to Baghdád and await the answer there.” The Governor gave her leave to go, and she set out, accompanied by Shamsu’d-Ḍuḥá and the Leaf of Paradise (the sister of Mullá Ḥusayn) and her mother. In Baghdád she stayed first in the house of Shaykh Muḥammad, the distinguished father of Áqá Muḥammad-Muṣṭafá. But so great was the press of people around her that she transferred her residence to another quarter, engaged night and day in spreading the Faith, and freely associated with the inhabitants of Baghdád. She thus became celebrated throughout the city and there was a great uproar.

Táhirih also maintained a correspondence with the ‘ulamás of Kazímayn; she presented them with unanswerable proofs, and when one or another appeared before her she offered him convincing arguments. Finally she sent a message to the Shí’ih divines, saying to them: “If you are not satisfied with these conclusive proofs, I challenge you to a trial by ordeal.” Then there was a great outcry from the divines, and the Governor was obliged to send Táhirih and her women companions to the house of Ibn-i-Álúsí, who was muftí of Baghdád. Here she remained about three months, waiting for word and directions from Constantinople. Ibn-i-Álúsí would engage her in learned dialogues, questions would be asked and answers given, and he would not deny what she had to say.

On a certain day the muftí related one of his dreams, and asked her to tell him what it meant. He said: “In my dream I saw the Shí’ih ‘ulamás arriving at the holy tomb of Imám Ḥusayn, the Prince of Martyrs. They took away the barrier that encloses the tomb, and they broke open the resplendent grave, so that the immaculate body lay revealed to their gaze. They sought to take up the holy form, but I cast myself down on the corpse and I warded them off.” Táhirih answered: “This is the meaning of your dream: you are about to deliver me from the hands of the Shí’ih divines.” “I too had interpreted it thus,” said Ibn-i-Álúsí.

Since he had discovered that she was well versed in learned questions and in sacred commentaries and Texts, the two often carried on debates; she would speak on such themes as the Day of Resurrection, the Balance, and the Ṣiraṭ, and he would not turn away.

Then came a night when the father of Ibn-i-Álúsí called at the house of his son. He had a meeting with Táhirih and abruptly, without asking a single question, began to curse, mock and revile her. Embarrassed at his father’s behavior, Ibn-i-Álúsí apologized. Then he said: “The answer has come from Constantinople. The King has commanded that you be set free, but only on condition that you leave his realms. Go then, tomorrow, make your preparations for the journey, and hasten away from this land.”

Accordingly Táhirih, with her women companions, left the muftí’s house, saw to arranging for their travel gear, and went out of Baghdád. When they left the city, a number of Arab believers, carrying arms, walked along beside their convoy. Among the escort were Shaykh Sulṭán, Shaykh Muḥammad and his distinguished son Muḥammad-Muṣṭafá, and Shaykh Ṣáliḥ, and these were mounted. It was Shaykh Muḥammad who defrayed the expenses of the journey.

When they reached Kirmansháh the women alighted at one house, the men at another, and the inhabitants arrived in a continuous stream to seek information as to the new Faith. Here as elsewhere the ‘ulamás were soon in a state of frenzy and they commanded that the newcomers be expelled. As a result the kad-khudá or chief officer of that quarter, with a band of people, laid siege to the house where Táhirih was, and sacked it. Then they placed Táhirih and her companions in an uncovered howdah and carried them from the town to an open field, where they put the captives out. The drivers then took their animals and returned to the city. The victims were left on the bare ground, with no food, no shelter, and no means of traveling on.

Táhirih at once wrote a letter to the prince of that territory, in which she told him: “O thou just Governor! We were guests in your city. Is this the way you treat your guests?” When her letter was brought to the Governor of Kirmansháh he said: “I knew nothing of this injustice. This mischief was kindled by the divines.” He immediately commanded the kad-khudá to return all the travelers’ belongings. That official duly surrendered the stolen goods, the drivers with their animals came back out of the city, the travelers took their places and resumed the journey.

They arrived in Hamadán and here their stay was a happy one. The most illustrious ladies of that city, even the princesses, would come to visit, seeking the benefits of Táhirih’s teaching. In Hamadán she dismissed a part of her escort and sent them back to Baghdád, while she brought some of them, including Shamsu’d-Ḍuḥá and Shaykh-Ṣáliḥ, along with her to Qazvín.

As they traveled, some riders advanced to meet them, kinsmen of Táhirih’s from Qazvín, and they wished to lead her away alone, unescorted by the others, to her father’s house. Táhirih refused, saying: “These are in my company.” In this way they entered Qazvín. Táhirih proceeded to her father’s house, while the Arabs who had formed her escort alighted at a caravanserai. Táhirih soon left her father and went to live with her brother, and there the great ladies of the city would come to visit her; all this until the murder of Mullá Taqí, when every Bábí in Qazvín was taken prisoner. Some were sent to Ṭihrán and then returned to Qazvín and martyred.

Mullá Taqí’s murder came about in this way: One day, when that besotted tyrant had mounted his pulpit, he began to mock and revile the great Shaykh Aḥmad-i-Ahsá’í. Shamelessly, grossly, screaming obscenities, he cried out: “That Shaykh is the one who has kindled this fire of evil, and subjected the whole world to this ordeal!” There was an inquirer in the audience, a native of Shíráz. He found the taunts, jeers and indecencies to be more than he could bear. Under cover of darkness he betook himself to the mosque, plunged a spearhead between the lips of Mullá Taqí and fled. The next morning they arrested the defenseless believers and thereupon subjected them to agonizing torture, though all were innocent and knew nothing of what had come to pass. There was never any question of investigating the case; the believers repeatedly declared their innocence but no one paid them any heed. When a few days had passed the killer gave himself up; he confessed to the authorities, informing them that he had committed the murder because Mullá Taqí had vilified Shaykh Aḥmad. “I deliver myself into your hands,” he told them, “so that you will set these innocent people free.” They arrested him as well, put him in the stocks, chained him, and sent him in chains, along with the others, to Ṭihrán.

Once there he observed that despite his confession, the others were not released. By night, he made his escape from the prison and went to the house of Riḍá Khán—that rare and precious man, that star-sacrifice among the lovers of God—the son of Muḥammad Khán, Master of the Horse to Muḥammad Sháh. He stayed there for a time, after which he and Riḍá Khán secretly rode away to the Fort of Shaykh Tabarsí in Mázindarán. Muḥammad Khán sent riders after them to track them down, but try as they might, no one could find them. Those two horsemen got to the Fort of Tabarsí, where both of them won a martyr’s death. As for the other friends who were in the prison at Ṭihrán, some of these were returned to Qazvín and they too suffered martyrdom.

One day the administrator of finance, Mírzá Sháfí, called in the murderer and addressed him, saying: “Jináb, do you belong to a dervish order, or do you follow the Law? If you are a follower of the Law, why did you deal that learned mujtahid a cruel, a fatal blow in the mouth? If you are a dervish and follow the Path, one of the rules of the Path is to harm no man. How, then, could you slaughter that zealous divine?” “Sir,” he replied, “besides the Law, and besides the Path, we also have the Truth. It was in serving the Truth that I paid him for his deed.”

These things would take place before the reality of this Cause was revealed and all was made plain. For in those days no one knew that the Manifestation of the Báb would culminate in the Manifestation of the Blessed Beauty and that the law of retaliation would be done away with, and the foundation-principle of the Law of God would be this, that “It is better for you to be killed than to kill”; that discord and contention would cease, and the rule of war and butchery would fall away. In those days, that sort of thing would happen. But praised be God, with the advent of the Blessed Beauty such a splendor of harmony and peace shone forth, such a spirit of meekness and long-suffering, that when in Yazd men, women and children were made the targets of enemy fire or were put to the sword, when the leaders and the evil ‘ulamás and their followers joined together and unitedly assaulted those defenseless victims and spilled out their blood—hacking at and rending apart the bodies of chaste women, with their daggers slashing the throats of children they had orphaned, then setting the torn and mangled limbs on fire—not one of the friends of God lifted a hand against them. Indeed, among those martyrs, those real companions of the ones who died, long gone, at Karbilá—was a man who, when he saw the drawn sword flashing over him, thrust sugar candy into his murderer’s mouth and cried, “With a sweet taste on your lips, put me to death—for you bring me martyrdom, my dearest wish!”

Let us return to our theme. After the murder of her impious uncle, Mullá Taqí, in Qazvín, Táhirih fell into dire straits. She was a prisoner and heavy of heart, grieving over the painful events that had come to pass. She was watched on every side, by attendants, guards, the farráshes, and her foes. While she languished thus, Bahá’u’lláh dispatched Hádíy-i-Qazvíní, husband of the celebrated Khátún-Ján, from the capital, and they managed, by a stratagem, to free her from that embroilment and got her to Ṭihrán in the night. She alighted at the mansion of Bahá’u’lláh and was lodged in an upper apartment.

When word of this spread throughout Ṭihrán, the Government hunted for her high and low; nevertheless, the friends kept arriving to see her, in a steady stream, and Táhirih, seated behind a curtain, would converse with them. One day the great Siyyid Yaḥyá, surnamed Vahíd, was present there. As he sat without, Táhirih listened to him from behind the veil. I was then a child, and was sitting on her lap. With eloquence and fervor, Vahíd was discoursing on the signs and verses that bore witness to the advent of the new Manifestation. She suddenly interrupted him and, raising her voice, vehemently declared: “O Yaḥyá! Let deeds, not words, testify to thy faith, if thou art a man of true learning. Cease idly repeating the traditions of the past, for the day of service, of steadfast action, is come. Now is the time to show forth the true signs of God, to rend asunder the veils of idle fancy, to promote the Word of God, and to sacrifice ourselves in His path. Let deeds, not words, be our adorning!”

The Blessed Beauty made elaborate arrangements for Táhirih’s journey to Badasht and sent her off with an equipage and retinue. His own party left for that region some days afterward.

In Badasht, there was a great open field. Through its center a stream flowed, and to its right, left, and rear there were three gardens, the envy of Paradise. One of those gardens was assigned to Quddús, but this was kept a secret. Another was set apart for Táhirih, and in a third was raised the pavilion of Bahá’u’lláh. On the field amidst the three gardens, the believers pitched their tents. Evenings, Bahá’u’lláh, Quddús and Táhirih would come together. In those days the fact that the Báb was the Qá’im had not yet been proclaimed; it was the Blessed Beauty, with Quddús, Who arranged for the proclamation of a universal Advent and the abrogation and repudiation of the ancient laws.

Then one day, and there was a wisdom in it, Bahá’u’lláh fell ill; that is, the indisposition was to serve a vital purpose. On a sudden, in the sight of all, Quddús came out of his garden, and entered the pavilion of Bahá’u’lláh. But Táhirih sent him a message, to say that their Host being ill, Quddús should visit her garden instead. His answer was: “This garden is preferable. Come, then, to this one.” Táhirih, with her face unveiled, stepped from her garden, advancing to the pavilion of Bahá’u’lláh; and as she came, she shouted aloud these words: “The Trumpet is sounding! The great Trump is blown! The universal Advent is now proclaimed!” The believers gathered in that tent were panic struck, and each one asked himself, “How can the Law be abrogated? How is it that this woman stands here without her veil?”

“Read the Súrih of the Inevitable,” said Bahá’u’lláh; and the reader began: “When the Day that must come shall have come suddenly... Day that shall abase! Day that shall exalt!...” and thus was the new Dispensation announced and the great Resurrection made manifest. At the start, those who were present fled away, and some forsook their Faith, while some fell a prey to suspicion and doubt, and a number, after wavering, returned to the presence of Bahá’u’lláh. The Conference of Badasht broke up, but the universal Advent had been proclaimed.

Afterward, Quddús hastened away to the Fort of Tabarsí and the Blessed Beauty, with provisions and equipment, journeyed to Níyálá, having the intention of going on from there by night, making His way through the enemy encampment and entering the Fort. But Mírzá Taqí, the Governor of Ámul, got word of this, and with seven hundred riflemen arrived in Níyálá. Surrounding the village by night, he sent Bahá’u’lláh with eleven riders back to Ámul, and those calamities and tribulations, told of before, came to pass.

As for Táhirih, after the breakup at Badasht she was captured, and the oppressors sent her back under guard to Ṭihrán. There she was imprisoned in the house of Maḥmúd Khán, the Kalántar. But she was aflame, enamored, restless, and could not be still. The ladies of Ṭihrán, on one pretext or another, crowded to see and listen to her. It happened that there was a celebration at the Mayor’s house for the marriage of his son; a nuptial banquet was prepared, and the house adorned. The flower of Tihran’s ladies were invited, the princesses, the wives of vazírs and other great. A splendid wedding it was, with instrumental music and vocal melodies—by day and night the lute, the bells and songs. Then Táhirih began to speak; and so bewitched were the great ladies that they forsook the cithern and the drum and all the pleasures of the wedding feast, to crowd about Táhirih and listen to the sweet words of her mouth.

Thus she remained, a helpless captive. Then came the attempt on the life of the Sháh; a farmán was issued; she was sentenced to death. Saying she was summoned to the Prime Minister’s, they arrived to lead her away from the Kalántar’s house. She bathed her face and hands, arrayed herself in a costly dress, and scented with attar of roses she came out of the house.

They brought her into a garden, where the headsmen waited; but these wavered and then refused to end her life. A slave was found, far gone in drunkenness; besotted, vicious, black of heart. And he strangled Táhirih. He forced a scarf between her lips and rammed it down her throat. Then they lifted up her unsullied body and flung it in a well, there in the garden, and over it threw down earth and stones. But Táhirih rejoiced; she had heard with a light heart the tidings of her martyrdom; she set her eyes on the supernal Kingdom and offered up her life.

Salutations be unto her, and praise. Holy be her dust, as the tiers of light come down on it from Heaven.