Monday, September 10, 2012

تاریخچه آغاز و گسترش دین بهائی در امریکا


تاریخچه آغاز و گسترش دین بهائی در امریکا
به مناسبت صدمین سالگرد سفر عبدالبهاء به امریکا (۱)


بمناسبت یکصدمین سال سفرهای حضرت عبدالبها به آمریکا- مصاحبه با خانم دکتر سهیلا وحدتی، کنشگر حقوق بشر، درباره مقاله ایشان در ایرانین دات کام تحت عنوان دین بهائی در آمریکا

Nou Andishan’s 100th Anniversary of the Commemoration of ‘Abdu’l-Bahá’s visit to America , interviewing Dr. Soheila Vahdati on her article “ The Baha’i Religion inIran” in Iranian. com


 سهیلا وحدتی 
• یکی از پیامدهای گسترش آئین بهائی در امریکا این بود که برخی از بهائیان امریکا برای خدمت نیکوکاری به ایرانیان عازم ایران شدند. از آن جمله، پزشکی به نام سوزان مودی (Susan Moody) و آموزگاری به نام لیلیان کپس (Lillian Kapps) که در مدرسه تربیت تدریس می کرد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۵ اسفند ۱٣۹۰ -  ۲۴ فوريه ۲۰۱۲
بهار امسال یک سده از آغاز سفر چند ماهه عبدالبهاء به امریکا می گذرد. عبدالبهاء در طول این سفر سخنرانی هایی در برخی از شهرهای امریکا و کانادا از جمله نیویورک، واشنتگن، شیکاگو، سانفرانسیسکو، ساکرامنتو و برکلی ایراد نمود و نه تنها توجه جامعه مذهبی را به خود جلب نمود بلکه مورد استقبال روشنفکران، هنرمندان، کنشگران و چهره های برجسته اجتماعی آن دوران قرار گرفت. روزنامه نگاران با او مصاحبه کردند و عکس و خبرهای مربوط به سخنرانی های عبدالبهاء در روزنامه های امریکایی بازتاب یافت. بسیاری از افراد برجسته جامعه امریکا، از تئودور روزولت، رئیس جمهور پیشین امریکا، گرفته تا الکساندر گراهام بل، مخترع تلفن، و اندرو کارنگی، ثروتمند نیکوکار، به دیدار وی شتافتند. سفارتخانه های ایران و ترکیه از وی بطور رسمی پذیرایی کردند.

اما کمتر کسی در میان ما ایرانیان غیربهائی عبدالبهاء را می شناسیم و یا از سفر او به عنوان یک ایرانی و سخنرانی های او به عنوان یک مدافع صلح و حقوق زنان و برابری نژادی آگاهی داریم.

ما عبدالبهاء را تنها به عنوان یکی از افراد پایه گذار آئین بهائی می شناسیم و کمتر وی را به عنوان یک روشنفکر می بینیم که صاحب نظر بوده و حرفی برای گفتن داشته است. نقش عبدالبهاء در پایه گذاری آیین بهائی قابل انکار نیست، اما نکته قابل توجه درباره سفر وی به امریکا، پیام هایی بوده که برای مردم امریکا داشته و بینش روشنگرانه او را نشان می دهد. جالب آنکه عبدالبهاء مردم امریکا را مستعد ترین مردم برای اشاعه صلح در جهان می دیده است.

عبدالبهاء به عنوان یک روشنفکر شرقی عظمت پیشرفت دانش و فناوری در غرب را درک می کند و بدان احترام می گذرد، و در همان حال کمبودهای فرهنگی و نابرابری ها را درمی یابد و این همه را در سخنرانی های خود به خوبی تصویر می کند. او مخاطبان خود را به صلح، درک متقابل، مدارا، و برابری انسانها بدون توجه به جنسیت و نژادشان فرا می خواند.

شاید یکصدمین سالگرد سفر عبدالبهاء به امریکا مناسبتی باشد برای اینکه نگاهی بدون پیشداوری و تعصب مذهبی به شخصیت و نظرات وی داشته باشیم و گفته های او را در چارچوب سخنان یک روشنفکر ایرانی در صدسال پیش بررسی کنیم.

شایسته است که عبدالبهاء عباس را نه به عنوان یک شخصیت مذهبی، بلکه به عنوان یک ایرانی ببینیم که فکری باز و اندیشه ای روشن و جلوتر از زمان خود داشته که برای جامعه روشنفکری و جریانهای پیشروی اجتماعی امریکا در 1912 نیز جذاب بوده است. سخنان عبدالبهاء در صد سال پیش نکته هایی را در بر دارد که هنوز در جامعه ما مورد بحث است. تاریخچه سفر عبدالبهاء و همراهان او بویژه برای ما ایرانی-امریکایی ها از نظر تاریخ سفر و مهاجرت ما ایرانیان به امریکا جالب توجه است. اما آنچه که برای خود ما ایرانیان دارای اهمیت است اینست که عبدالبهاء را به عنوان یک ایرانی بشناسیم و تاریخ سفر او را به عنوان بخشی از تاریخ خودمان بپذیریم.

با سپاس از منصورتایید، فرهاد ثابتان، فارس هدایتی، رابرت استاکمن (Robert Stockman)، کارن روتان(Karen Rutan)، ان پری (Anne Perry)، فیروز کاظم زاده، دوین تراکسل (Duane Troxel)، شارلین مغزی ادر (Charleen Maghzi Ader) ، بیژن معصومیان و همه دوستان دیگر که در دستیابی ام به منابع و اطلاعات برای این مطلب کمک کرده اند، از شما دعوت می کنم که با من در مسیر آشنایی با جریان سفر عبدالبهاء به امریکا که با یک کنجکاوی ساده آغاز شد، همراه شوید.


تا به کجا نمی دانیم!


با کارن (Karen) در یک مهمانی شام آشنا شدم. زنی آرام و مهربان، هم سن و سال من با پوست سفید روشن و موهای شرابی رنگ که پروانه وار مراقب بچه هایش بود. شوهرش را به عنوان یک بهائی مومن می شناختم و حدس زده بودم خودش هم با ازدواج بهائی شده باشد. از این رو هنگامی که توضیح داد که در یک دوره آموزشی دروس بهائی با شوهرش آشنا شده تعجب کردم. کنجکاو شدم که از چه زمانی و چگونه بهائی شده است. پاسخ او مرا بیشتر متعجب ساخت. کارن گفت که در یک خانواده بهائی بدنیا آمده، و در حقیقت این مادربزرگ او بوده که در آغاز جوانی تغییر کیش داده و به دین بهائی گرویده بود.

با یک حساب سرانگشتی تخمین زدم که پیش از حدود هشتاد سال پیش ایرانیان بهائی به امریکا مهاجرت کرده و به ترویج و تبلیغ این دین پرداخته اند. تجربه پژوهش درباره تاریخ سرکوب بهائیان برایم دشواری جستجو و یافتن منابع در این زمینه را روشن ساخته بود و با سانسور سیستماتیک مذهبی و حکومتی در این زمینه بخوبی آشنا شده بودم. از این رو، می دانستم که بسیاری از جنبه های تاریخ کشورمان را که با تاریخ دین بهائی گره خورده، نمی دانیم. اما هنوز برایم روشن نشده بود که در این زمینه تا به کجا نمی دانیم!

منابع موجود در زمینه تاریخ بابی و بیانی و بهائی یا زیر پرده ای ضخیم از دشمنی و تعصب مخالفان آن پنهان شده و یا چنان آمیخته به زبان ستایش گزاف پیروان آن است که یافتن حقیقت تاریخی بسیار دشوار است. افزون بر آن، کتابهایی که بدست نهادهای بهائی انتشار می یابد کمتر در دسترس غیربهائیان قرار می گیرد و بسیاری از ما حتی از وجود چنین کتابهایی نیز آگاه نیستیم. سرنخ آشنایی من با بسیاری از این منابع از طریق دوستان بابی و بهائی بوده است.

در ادامه صحبت ها با دوستان بهائی متوجه شدم که تاریخ کیش بهائی در امریکا کهن تر از آن است که تخمین زده ام. حدود صدسال پیش عبدالبهاء به امریکا سفر کرده و با بهائیان امریکا ملاقات کرده است. پس ایرانیان بهائی از پیش از یک سده پیش به امریکا آمده و به ترویج دین بهائی پرداخته اند. به عنوان یک ایرانی-امریکایی، تاریخچه مهاجرت ایرانیان به امریکا برایم جالب بوده است. از این رو برآن شدم که در این باره کنکاش کنم و آنچه که در این تحقیق دریافتم، برایم شگفت انگیز بود: صدسال پیشتر از این، یک ایرانی در امریکا به عنوان یک سخنران مشهور در دفاع از صلح، برابری نژادها، و حقوق زنان در کلیساها و سالن های سخنرانی و دانشگاه های این کشور سخنرانی کرده و مورد استقبال شدید بسیاری از دولتمردان، روشنفکران، و مبارزان رفع تبعیض نژادی و مدافعان حقوق زنان قرار گرفته است. دردناک است که چون او یک بهائی بوده، ما ایرانیان چیزی درباره او نمی دانیم. اما نکته جالب دیگری که در این کنکاش دریافتم این بود که اولین بهائیان که حدود 120 سال پیش به امریکا سفر کرده و این آئین را در قاره جدید گسترش دادند، ایرانی نبوده اند.


اولین بهائی در امریکا


آنتون حداد اولین بهائی بود که در اوایل تابستان سال 1892 پا به خاک امریکا نهاد(2) آنتون حداد اهل سوریه بود و به عنوان مترجم در وزارتخانه ای در مصر که توسط انگلیس ها اداره می شد کار می کرد. او از طریق دوست صمیمی خویش، جورج خیرالله، با آئین بهائی آشنا شده بود و به تشویق او برای کسب در آمد به امریکا آمده بود. (3)




ترویج دین بهائی در امریکا


ابراهیم جورج خیرالله اولین کسی بود که دین بهائی را به مردم امریکا معرفی نمود و نقش بسیار مهمی در ترویج دین بهائی در قاره امریکا داشت. ابراهیم خیرالله یک مسیحی تحصیلکرده بود که در سوریه بدنیا آمده بود.(3) با توجه به آنچه که توسط دوست صمیمی او، آنتون حداد (3)، و شاگردان کلاسهای درس آئین بهائی او در امریکا درباره وی گفته شده (4)، می توان چنین گفت که خیرالله فردی خوش بیان و دارای قدرت کلام و نیز جاه طلب بود که در سال 1890 با یکی از رهبران بهائی در مصر به نام عبدالکریم تهرانی آشنا شده و به آئین بهائی گرویده بود.(3)

خیرالله در پی نوآوری و همواره در تلاش برای اختراع ابزارهای جدید بود. اولین اختراع وی یک بلیط بود که روی آن جای خالی برای تبلیغات وجود داشت. ایده خیرالله این بود که این بلیط را برای نمایشگاه جهانی کلمبوس (World’s Columbian Exposition) که اولین نمایشگاه مهم جهانی در امریکا بود که قرار بود در سال 1893 در شهر شیکاگو برگزار شود، به فروش برساند. وی به کمک حداد از طریق سفارت امریکا در قاهره این اختراع را به ثبت رسانید و حداد را برای فروش آن روانه امریکا نمود. اختراع دیگر وی دستگاهی بود که به راه رفتن کمک می نمود. خیرالله خود برای فروش اختراع دوم به سمت روسیه حرکت کرد تا آن را برای کمک به حرکت ارتش پیاده روسیه به تزار بفروشد که موفقیتی کسب نکرد.(3)(6)

عبدالکریم تهرانی که ساکن قاهره بود اجازه سفر او به امریکا را از عبدالبها گرفته بود و نیزسرپرستی مالی خانواده خیرالله را در طول سفر وی به امریکا به عهده داشت.(4)

آرشیو ملی اسناد ورود مسافران به امریکا نشان می دهد که خیرالله در روز 20 دسامبر 1892 وارد نیویورک شد.(2)


شیکاگو: مرکز بهائیان امریکا


از آنجایئکه نمایشگاه جهانی کلمبوس قرار بود که در شیکاگو برگزار شود، آنتون حداد به شیکاگو رفته بود و خیرالله نیز پس از آنکه از فروش اختراع خود به روسیه ناامید شد، به او پیوست. خیرالله با آنکه می دانست حداد موفقیت تجاری کسب نکرده، تصمیم گرفت که به کمک او برود. حداد پس از مدتی به مصر بازگشت. اما خیرالله با آنکه همسر و فرزندان خود را در مصر جا گذاشته بود، در شیکاگو ماندگار شد و راه های دیگری برای کسب در آمد یافت. وی ابتدا شریکی یافته و به فروش اجناس شرقی پرداخت و در این راه به شهرهای دیگر سفر کرده و برای آشنایی مشتریان خود با شرق، درباره سوریه و مصرو مشرق زمین سخنرانی می کرد. اما سرانجام با پرداخت پول برای خود مدرک تقلبی دکترا دست وپا کرده و به کار درمان بیماران با استفاده از شیوه هایی مانند انرژی درمانی پرداخت و به نظر می رسد که تا مدتی این راه عمده کسب در آمد وی بود و باعث آشنایی او با مردم و ترویج آئین بهائی شد.(2)(3)(4)

خیرالله همانطور که تسلط خود به زبان انگلیسی را افزایش می داد و با فرهنگ امریکا آشنایی می یافت، آموزش آئین بهائی به مردم امریکا را نیز آغاز نمود. وی خود آشنائی زیادی با آئین بهائی نداشت و هر آنچه که به نظرش جالب می آمد با شورو علاقه فراوانی که به آئین بهائی داشت به عنوان حقایق و آموزه های بهائی به مردم ارائه می کرد. از جمله خیرالله به شاگردان خود می گفت که تعداد پیروان بهائی 55 میلیون نفر است در حالیکه شاید حداکثر یک میلیون نفر بود. باورهای مذهبی خیرالله در حقیقت آمیزه ای از آئین مسیحی و بهائی بود و او در دوره های آموزشی منظم و رایگان به تبلیغ بهائیت می پرداخت و بازگشت مسیح را مژده می داد.(4)

شیکاگو شاید مناسب ترین مکان برای آموزش این آئین جدید با آموزه های مدارا و صلح و برابری بود چرا که همزمان با نمایشگاه جهانی کلمبوس، گردهمایی جهانی ادیان (World Parliament of Religions) نیز در سال 1893 در شیکاگو برگزار شد.(5) از سال 1891 رهبران ادیان گوناگون از سراسر جهان به این گردهمایی دعوت شده بودند و برای اولین بار از آئین بهائی در این نشست نام برده شد. جالب اینکه اما هیچ فرد بهائی در این نشست شرکت نداشت.

خیرالله که همه اختراع هایش شکست خورده بود در تبلیغ آئین بهائی موفقیت بسیار زیادی بدست آورد. وی در مدت کوتاهی پیروان زیادی در اطراف خویش جمع کرد. او با یک زن امریکایی نیز ازدواج نمود و در شیکاگو ساکن شد. تعداد پیروان آئین بهائی با کلاس های آموزشی خیرالله در شیکاگو بسرعت افزایش یافت و شیکاگو به مرکز بهائیان در امریکا تبدیل شد.

خیرالله و پنج تن از شاگردان او که پیرو آئین بهائی شده بودند اولین مجمع (First Assembly) بهائی ها را در سال 1895 در شیکاگو تشکیل دادند. در بهار 1896 تعداد پیروان آئین بهائی به 16 نفر و تا زمستان آن سال به سی نفر افزایش یافت. در سال 1897 جامعه بهائی شیکاگو حدود 60 نفر را در برمی گرفت. در این زمان اعضای جامعه ماهانه مبلغی به فراخور وضعیت خویش می پرداختند. خیرالله رئیس جامعه بهائی امریکا بود و تنها کسی بود که درباره آئین بهائی اطلاعات دست اول داشت و با عبدالبهاء در عکا از طریق نامه نگاری در تماس بود زیرا او تنها کسی بود که به زبانهای عربی و انگلیسی تسلط داشت.

جامعه بهائی جلسه های هفتگی تشکیل می دادند اما این جلسه ها مانند جلسه های هفتگی کلیسا برنامه دعا و سخنرانی و خوش و بش اجتماعی را دربرمی گرفت. در برخی جلسه ها حتی به خاطر کمبود منابع بهائی، انجیل خوانده می شد.(2)(4)



برخی از کسانی که جذب آئین بهائی شدند، از جمله برخی زنان، پزشک بودند و این باعث آشنائی بیشتر مردمی که به دنبال شفا ودرمان بودند با آئین بهائی شد. در میان کسانی که در شیکاگو جذب آئین بهائی شدند زنان و مردانی از قشرهای گوناگون اجتماعی و دارای شغل های گوناگون قشر متوسط، از معلم و وکیل و کتابدار و مهندس گرفته تا تلفنچی و نجار و قصاب و نانوا به چشم می خورد که هیچکدام از قشر مرفه یا فقیر نبودند. بیشتر آنها مسیحی بودند گرچه تعداد بسیار اندکی از آنها پیشینه باور دینی نداشتند.

خیرالله با تقاضای شدید برای کلاس هایش مجبور شد که دو سری کلاس آئین بهائی داشته باشد و بیشتر وقت او صرف پاسخ دادن به پرسش های مردم کنجکاو درباره آئین بهائی و آموزش شاگردانش می شد تا اینکه با رشد جامعه بهائی در شیکاگو، خیرالله اداره کلاس ها را به شاگردان پیشین خود سپرد و خود آغاز به سفر به مناطق اطراف نمود و به دعوت کسانی که مایل به شنیدن سخنان او درباره آئین بهائی بودند پاسخ گفت. خیرالله همانند دیگر افراد مبلغ دین بهائی در ایران که به سفر می پرداختند و مردم را دعوت به آئین جدید می کردند، به شهرها و دهات سفر می کرد و مردم را به آئین بهائی دعوت می نمود.

بدین ترتیب دین بهائی در منطقه شمال شرقی امریکا و کانادا بیشتر گسترش یافت. در کنوشا (Kenosh, Wisconsin) بیشتر پیروان جدید از قشر کارگر ولی در نیویورک از قشر متوسط بالا بودند که با حمایت مالی خود به گسترش کلاسها و جلب پیروان بیشتر کمک کردند (7) در میان زنانی که پیرو آئین بهائی شده بودند هواداران برتری زنان به چشم می خوردند. (2)

نکته جالب در حاشیه اینکه هنگامی که خیرالله با همسرجدید خود درسال 1895 به انگلستان سفر کرد، برخی از خویشان این زن به آئین بهائی گرویدند و بدین ترتیب دین بهائی به اروپا نیز راه یافت.(2)

بدین ترتیب بود که برگزاری نمایشگاه جهانی کلمبوس در سال 1893 در شهر شیکاگو آنتون حداد و سپس خیرالله را بدان شهر کشاند و سالها بعد، هنگامی که عبدالبهاء به امریکا سفر نمود، کلنگ آغاز بنای نیایشگاه بهائیان یا مشرق الاذکار امریکا را در حاشیه همان شهر شیکاگو به زمین زد که ساختمان آن در سال 1953 به پایان رسید و تا به امروز نیایشگاه اصلی و مرکز اداری بهائیان امریکاست.




جو فرهنگی و مذهبی امریکا در دهه 1890 و نخستین پیروان آئین بهائی


خیرالله هنگامی وارد امریکا شد که این کشور دستخوش دگرگونی های عظیم اجتماعی و فرهنگی بود. در آغاز دهه 1890، مهاجران سفیدپوست در سرتاسر امریکا مستقر شده و آخرین قبیله های سرخپوست را در زانوی مجروح (Wounded Knee) در داکوتای جنوبی قتل عام نموده و شکست دادند. امریکا به تدریج به یک جامعه شهرنشین تبدیل می شد و با مشکلات شهرنشینی و صنعتی شدن روبرو بود. اعتصاب های کارگری توسط حکومت سرکوب می شد. نژادپرستی هنجار پذیرفته شده اجتماعی بود. در سال 1892 که خیرالله پا به امریکا گذاشت، 155 نفر سیاهپوست در امریکا بدون برگزاری دادگاه بدست یک مشت مردم عادی بدارآویخته (lynch) شدند. فرهنگ غربی انگلوساکسون به عنوان فرهنگ برتر جهانی شناخته می شد و امریکا می رفت که نیروی دریایی پیشرفته برای خود فراهم سازد و تبدیل به یک قدرت جهانی شود.(2)

رشد سریع صنعتی شدن جامعه در تشدید بحران های اجتماعی و افزایش فقر بازتاب می یافت. همچنین رشد علوم و دانش پایه های باور محکم به دین مسیحیت را تهدید می نمود. گرچه اکثریت جامعه همچنان به آئین پروتستان انجیلی باور داشتند، اما در حاشیه برخی دانش و علوم را کنار گذارده و محکم تر به پایه های ایمان دینی چسبیدند، و برخی خرد را بر دین برتر دانسته و منکر وجود خدا شدند. محاکمه کشیشی به نام چارلز بریگز(Charles A. Briggs) توسط کلیسای نیویورک به جرم کفرگویی در این زمان نمونه گویای دگرگونی اندیشه مذهبی در امریکای آن زمان است.(2)


چارلز بریگز در دانشگاه کلمبیا در 1891 سخنرانی عمده ای ایراد نمود درباره اینکه بخشی از انجیل توسط افرادی نوشته شده که خود هرگز عیسی میسح را ندیده بودند و بنابراین در متن انجیل خطاهایی وجود دارد. وی با اینکه به پیامبری مسیح اعتقاد داشت و تنها به متن انجیل ایراد گرفته بود، به جرم ارتداد توسط کلیسا محاکمه شد. اگرچه وی درپایان دادگاه بیگناه شناخته شد، اما از شغل خود برکنار شد. جالب اینکه خیرالله با اینکه تازه پا به امریکا گذارده بود اما به عنوان یک مبلغ فعال به سراغ بریگز رفت و با وی درباره آئین بهایی سخن گفت اما بریگز بر آئین مسیحی باقی ماند.(2)

افکار مذهبی گوناگونی از اروپا به امریکا راه یافته بود. پیروان فرقه مسیحی کواکر (Quakers) که به دستگاه روحانیت باور نداشته و مخالفت با جنگ را یک فریضه مذهبی می دانند، شباهت های زیادی بین باورهای خویش و آئین بهائی می یافتند. برگزاری گردهمایی جهانی ادیان در شیکاگو در سال 1893 نیز نشانگر آن است که فضای فکری برای پذیرش آئین جدید از سوی برخی مردم مسیحی باز شده بود.

بگذریم از اینکه چنین گردهمایی مورد انتقاد شدید برخی مسیحیان قرار گرفت زیرا که ادیان دیگر را همرده ی دین مسیحی قرار می داد و همه را در یکجا جمع می کرد گرچه 100 تن از 170 سخنران مسیحی و بیشتر آنها کشیش بودند.(2)

یکی از نمونه های تاثیرگذاری این گردهمایی جهانی ادیان، تاسیس "مدرسه تطبیقی ادیان عکای سبز" به عنوان محلی برای کنفرانس های تابستانی در جنوب ایالت مین (Maine) است که توسط سارا فارمر (Sarah Farmer) در سال 1894 پس از تماس با شرکت کنندگان در این گردهمایی صورت گرفت. پس از آن که سارا فارمر که پیرو آئین کواکر بود، در سال 1900 به آئین بهائی گروید، عکای سبز (Green Acre) به یک مدرسه بهائی تبدیل شد که تا به امروز نیز در این زمینه فعال است.(2)

در پایان هزاره دوم میلادی بسیاری از مسیحیان انتظار بازگشت مسیح را می کشیدند و برخی به دنبال ظهور پدیده جدیدی بودند. از این رو برخی در گردهمایی جهانی ادیان در شیکاگو شرکت کردند و برخی خبرها و سخنرانی ها را در روزنامه ها دنبال می کردند.(2)

خیرالله بیان کرده بود که خدا "برروی زمین راه رفته است" و این برای کسانی که به دنبال پژوهش در واقعیت دین بودند و یا به بازگشت عیسی در پایان هزاره دوم باور داشتند بسیار جالب بود. برخی مانند چیس (Chase) به دنبال خیرالله گشته و او را یافتند تا به آنها آموزش دینی بدهد.(2)

خیرالله به شاگردانی که در کلاسهای درس او شرکت کرده و به آئین بهائی می گرویدند، در آخرین جلسه کلاس درس، "اسم اعظم" یا "الله الابهی" می داد و به این ترتیب تنها کسی بود که امریکائیان از طریق او می توانستند بطور رسمی بهائی شوند.(2)


به گفته اولین رهبر امریکایی جامعه بهائی، تورنتون چیس (Thornton Chase) "تقریبا همه کسانی که این آموزه ها را در این کشور پذیرفتند ... مسیحی نبودند، بلکه از فرقه ها و باورهای گوناگون، باورمندان به روحانیت، بودائی ها، اهل عرفان، باورمندان به ذهنیت یا دانش مسیحی یا علوم فرای طبیعی بودند." و در جای دیگر بیان می دارد که "این امر مردم بسیاری را به خود جلب کرده که پیشتر با همه گونه فلسفه و نظریه آشنا شده بودند، آرزوها و علایق زودگذر داشتند، از "برتری زنان" گرفته تا "تناسخ ارواح"، از آنارشی و شکل های ابتدایی تر سوسیالیسم گرفته تا ارتباطات الهی و کانالهای ویژه با خدا."(2)


با این وجود، به نظر می رسد که بیشتر کسانی که به آئین بهائی گرویدند کسانی بودند که آموزه های انجیل و مسیحیت را در عمق ضمیر خود باور داشتند و بیشتر آنان از خانواده کشیش های پروتستان می آمدند. از جمله باور داشتند که مسیح بزودی ظهور خواهد کرد.(2)


وحشت مسیحیان امریکا از گسترش آئین بهائی


گسترش سریع آئین بهائی در امریکا کشیش های مسیحی را به وحشت انداخته بود. شاید یک دلیل عمده گسترش سریع آئین بهائی در امریکا این بود که خیرالله فردی مسیحی بود و آموزه های بهائی را به گونه ای که انگار ادامه آموزه های مسیحی هستند، تبلیغ می کرد. یکی از برجسته ترین نمودهای وحشت کشیش های امریکایی سخنرانی استویان واترالسکی (Stoyan Krstoff Vatralsky) است. وی که دانش آموخته هاروارد بود، توسط کشیش های مسیحی اجیر شده بود که به مخالفت آشکار با آئین بهائی بپردازد و مردم را از آن دور سازد.(9) وی افزون بر سخنرانی هایی که از سال 1899 در این زمینه آغاز کرده بود، مقاله ای در سال 1902 در نشریه الهیات امریکا (American Journal of Theology) منتشر ساخت و در آن به بهائیان که "حقیقت شناسان" (Truth Knowers) خوانده می شدند حمله کرد: "خیرالله ... ادعا می کند که هزاران نفر را در ظرف دو سال بهائی کرده است. اینکه این گزافه به چه میزان درست است من نمی توانم تشخیص دهم اما جای شک باقی نیست که این مرد موفقیت باورنکردنی ای داشته است. من خودم گردهمایی های سازمان یافته و خیلی بزرگی از پیروان او هم در کنوشا و هم در شیکاگو دیده ام. من همچنین دلایلی دارم که ادعاهای آنان را درباره جمع های مشابه رو به رشد که جلسه های مخفیانه در همه شهرهای بزرگ امریکا دارند باور کنم. اهمیت این امر هنگامی روشن تر می شود که این حقیقت را بیاد آوریم که هرگز در تاریخ گذشته جهان یک آئین محمدی چنین در میان مسیحیان بدون ضرب شمشیر ریشه ندوانده است."(4)

روزنامه نیویورک هرالد (New York Herald)در اگوست 1900، روزنامه شمال امریکا (The North American) در فوریه 1902، و نیویورک تایمز (New York Times) در دسامبر 1904 مقاله هایی درباره گسترش آئین بهائی منتشر کردند که نشانگر آن است که گسترش آئین بهائی توجه مردم امریکا را جلب کرده است. (4)


گسترش آئین بهائی در امریکا


سفرهای خیرالله تاثیرگذار بود و آئین بهائی در نیویورک، ویسکانسن، کانزاس و کالیفرنیا پیروانی یافت.

جالب اینکه دربیشتر ایالت ها نسبت زنانی که به آئین بهائی می گرویدند دو برابر مردان بود.(8) روشن نیست که آیا تمایل زنان امریکایی در آن زمان به کسب حقوق برابر با مردان در این امر موثر بوده و آموزه های بهائی در برابری حقوقی زن و مرد را جذاب می یافته اند یا اینکه این ترکیب آماری تصادفی بوده است.


سفر اولین زائرین بهائی از امریکا به عکا




اولین بهائی امریکایی که برای زیارت عبدالبهاء به عکا رفت، فیبی هرست (Phoebe Apperson Hearst) بیوه پولدار سناتور هرست و از شخصیت های بسیار فعال و بانفوذ اجتماعی بویژه در کالیفرنیا بود. وی در سال 1898 به همراه برخی از خویشان و نوکر سیاهپوست خویش از طریق اروپا راهی زیارت عکا شد و در این سفر خیرالله و برخی از دوستان امریکایی خویش را که باعث آشنایی وی با آئین بهائی شده بودند نیز دعوت کرده بود که با وی همراه شوند. نوکر وی اولین فرد سیاهپوست امریکایی بود که به آئین بهائی گروید.


نیکوکاری در ایران


یکی از پیامدهای گسترش آئین بهائی در امریکا این بود که برخی از بهائیان امریکا برای خدمت نیکوکاری به ایرانیان عازم ایران شدند. از آن جمله، پزشکی به نام سوزان مودی (Susan Moody) و آموزگاری به نام لیلیان کپس (Lillian Kapps) که در مدرسه تربیت تدریس می کرد.




کمک به گسترش آئین بهائی در کشورهای دیگر


یکی دیگر از پیامدهای گسترش آئین بهائی در امریکا این بود که بهائیان امریکایی همانند بهائیان ایرانی فعالیت خود را برای تبلیغ آئین بهائی در کشورهای دیگر آغاز کردند.



جدائی در میان بهائیان امریکا

در طول سفر خیرالله به عکا اختلاف هایی میان وی و عبدالبهاء بروز کرد. هر دو فرد، شخصیت هایی کاریزماتیک و برجسته در جامعه بهائی بودند و پیروانی داشتند که بشدت به آنها ارادت می ورزیدند. خیرالله برای خود جایگاه والایی قائل بود و انتظار داشت که به عنوان رهبر بهائیان امریکا از سوی عبدالبهاء جایگاه رسمی پیدا کند. اما عبدالبهاء با ارائه این دلیل که بهائیان مقام روحانی ندارند از پذیرش او به عنوان رهبر بهائیان امریکا سرباز زد. خیرالله همچنین اصرار داشت که کتاب آموزشی او در زمینه آئین بهائی که در امریکا بسیاری را به دین بهائی جلب کرده بود به زبان عربی و فارسی نیز چاپ شود. اما عبدالبهاء فقط با انتشار بخشی از کتاب او موافقت کرد و انتشار کامل آن را نپذیرفت زیرا که آموزه هایی متفاوت با باورهای بهائی در آن وجود داشت از جمله اینکه خدا در قالب انسان ظهور می کند.(10)

همچنین یک سری اختلاف های شخصی دیگر در میان آنها بروز کرد که گفته می شود به این دلیل بوده که خیرالله از ترویج دین بهائی استفاده مالی برده و هزاران دلار بدست آورده است(4). عبدالبهاء در مخالفت با اینکار بیان داشته که کسی دین بهائی را بخاطر پول تبلیغ نمی کند. خیرالله که نمی خواست موقعیت والای خویش را در میان جامعه بهائی در امریکا از دست دهد، بالاخره بیان کرد که "اگر یک رهبر بهائی در امریکا نمی تواند وجود داشته باشد، پس یک رهبر بهائی در عکا هم نمی تواند وجود داشته باشد، و من به عباس افندی نشان خواهم داد که چیزی را که بگویم عمل خواهم کرد و می توانم این را ثابت کنم."(3)

به این ترتیب، خیرالله پس از بازگشت به امریکا به مخالفت با عبدالبهاء پرداخت و راه خود را از او جدا کرد. هنگامی که این خبر به قاهره رسید، عبدالکریم تهرانی که آموزگار آئین بهائی به خیرالله بود، از عبدالبهاء اجازه خواست که به امریکا سفر کند و خیرالله را تشویق به بازگشت به پیروی از عبدالبهاء نماید.(3) عبدالکریم در سفر به امریکا موفق به بازگردان خیرالله به جمع پیروان عبدالبهاء نشد، اما موفق شد که پول هنگفتی به بهانه حمایت از عبدالبهاء جمع آوری نماید و پس از بازگشت به مصر خود پشت پا به آئین بهائی زد و به اسلام روی آورد و راه خود را از عبدالبهاء جدا کرد و با آنکه خود از سران نهضت بابی بود به دشمنی شدید با آن پرداخت. جدائی خیرالله و در پی او عبدالکریم تهرانی از عبدالبهاء ضربه بزرگی برای بهائیان بود.(4)

عبدالبهاء برای آنکه بتواند پیوند محکمی با جامعه بهائیان امریکا نگاه دارد، ابتدا حاجی میرزا حسن خراسانی، یکی از سران بابی در مصر را به همراه حسین روحی، پسر حاجی ملاعلی تبریزی، به عنوان مترجم وی به امریکا فرستاد. اما او موفقیت چندانی کسب نکرد. در پی او، میرزا اسدالله، علیقلی خان، و میرزا ابوالفضل گپایگانی که یکی از نویسندگان مهم بهائی ملقب به ابوالفضائل و نویسنده کتابهای الدرالبهیه و الفراید بود را در سال 1904 به شیکاگو فرستاد. (4) این افراد در بهائی کردن افرادی مانند سارا فارمر و تبدیل عکای سبز به آموزشگاه بهائی نقش داشته اند. علیقلی خان که پیشتر نقش منشی عبدالبهاء در حیفا در نگارش نامه به بهائیان امریکا را به عهده داشت، در امریکا ماندگار شد و با یک زن امریکایی ازدواج کرد که شاید اولین ازدواج امریکایی و ایرانی باشد. دخترآنها، مرضیه (Marzieh Gail) بعدها رساله مدنیه عبدالبهاء را به انگلیسی ترجمه نمود و شاید اولین زن روزنامه نگار در تهران بوده باشد.(11)


افرادی مانند علیقلی خان و دیگرایرانیان ساکن امریکا در چیدن مقدمات سفر عبدالبهاء به امریکا نقش داشتند.

خیرالله همچنان به زندگی در امریکا و فعالیت های خویش در همکاری با میرزا محمدعلی ، برادر کوچکتر عبدالبهاء که هوادار صبح ازل بود، ادامه داد. وی فرزندان خود را نیز به امریکا آورد. پسر او مترجم آثار خلیل جبران به زبان انگلیسی است. خیرالله هنوز پیروانی در امریکا دارد که خود را بهائیان یکتاپرست (Unitarian Bahai’s) می خوانند.(12)

(پایان بخش یک)



*توضیح: بیشتر عکس های این مجموعه نوشتار برگرفته از centenary.bahai.us و communitybaha.blogspot.com
است. همه منابع اینترنتی که در تهیه این مطلب مورد استفاده قرار گرفته در فاصله سپتامبر 2011 تا فوریه 2012 بازدید شده است.

1 – برگرفته از کتاب "عبدالبهاء در نیویورک"
Hussein Ahdieh and Hillary Chapman, Abdu’l-Baha in New York, Centenary of His Visit to America, 2012
www.AbdulBahaInNewYork.org
2- دین بهائی: آغاز در امریکای شمالی
Robert Stockman, The Baha’I Faith: Beginnings in North America, World Order, Volume 18, Number 4, 1985, pp 7-27
3- نامه آنتون حداد به بهائیان امریکا
An Outline of the Bahai Movement in the United States, A sketch of its promulgator and why afterwards denied his Master, Abbas Effendi, by Anton Haddad, New York City, 1902 [unpublished paper]
bahai-library.com
4- منابع برای مطالعه دین بابی، گردآوری شده توسط ادوارد براون
Edward G Browne, Materials for the Study of the Babi Religion, Cambridge: at the University Press, 1918, II- Ibrahim George Khayrullah and the Bahai Propaganda in America
bahai-library.com
5 – تارنمای دانشنامه دین شناسی غربی همیاری بوستون
people.bu.edu
6 – کتاب دیانت بهائی در امریکا، ص 78
William Garlington, The Bahai Faith in America, Praeger Publishers, 2005
7- همانجا، ص 80-81
8- همانجا، ص 80
9- همانجا، ص 83
10- همانجا، ص 82
11- کتابخانه بهائی
bahai-library.com
12- تارنمای بهائیان یکتاپرست
unitarianbahaikhairullah.wordpress.com  
اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:


 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=44062
پیام صلح و انساندوستی از شرق
به مناسبت صدمین سالگرد سفر عبدالبهاء به امریکا (۲) 

 

بمناسبت یکصدمین سال سفرهای حضرت عبدالبها به آمریکا- مصاحبه با خانم دکتر سهیلا وحدتی، کنشگر حقوق بشر، درباره مقاله ایشان در ایرانین دات کام تحت عنوان دین بهائی در آمریکا

Nou Andishan’s 100th Anniversary of the Commemoration of ‘Abdu’l-Bahá’s visit to America , interviewing Dr. Soheila Vahdati on her article “ The Baha’i Religion inIran” in Iranian. com



 سهیلا وحدتی 


• فراخوان به صلح و تلاش برای گسترش و پایدار ساختن صلح، جانمایه اصلی همه سخنرانی های عبدالبهاء است. "من بر حسب دعوتهای محافل صلح بامریکا میروم زیرا اساس این امر بر صلح عمومیست و وحدت عالم انسانی و مساوات بین بشر چون این عصر عصر انوار است و قرن اسرار." ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱۲ اسفند ۱٣۹۰ -  ۲ مارس ۲۰۱۲


عبدالبهاء لقب عباس افندی است. عباس افندی پسر بزرگ میرزا حسینعلی نوری، ملقب به بهاءالله، است که پیرو باب و پایه گذار آئین بهائی بود. عبدالبهاء عباس در سال 1844 در تهران به دنیا آمد و در سال 1912 به امریکا سفر نمود و در سال 1921 در گذشت.


عبدالبهاء در سن 9 سالگی که پدرش به بغداد تبعید شد، به همراه خانواده به بغداد رفت. پس از ده سال زندگی در بغداد، مهاجرت خانوادگی ادامه یافت و از طریق قسطنطنیه به ادرنه رفتند و 5 سال در آنجا زندگی کردند. سپس به عکا تبعید شدند. وی در آن شهر در سال 1873 با دختری به نام فاطمه که به منیره موسوم شد ازدواج کرد. عبدالبهاء در سال 1908 از عکا به حیفا رفت. قیام ترک های جوان در سال 1908 به سقوط دولت عثمانی و آزادی عبدالبهاء انجامید و سفرهای وی آغاز گردید. ایشان در سال 1910 به مصر رفت، در سال 1911 سفری به اروپا داشت و در سال 1912 به امریکا سفر نمود. در بازگشت از امریکا، وی دوباره به اروپا سفر نمود و در سال 1913 به فلسطین بازگشت.(1)


عبدالبهاء به عنوان یک روشنفکر


بسیاری از شخصیت های برجسته و معروف جامعه امریکا، از سیاستمدار گرفته تا کاشف و مخترع، به دیدار عبدالبهاء شتافتند و به سخنرانی های او گوش فرا دادند. این افراد بهائی نبودند، اما صحبت های او را جالب یافتند، چرا؟ جا دارد که ما ایرانیان تاریخ و اندیشمندان خود را بهتر بشناسیم و دریابیم صحبت های عبدالبهاء چه نکته های جالبی برای مردم امریکای 1912 در بر داشت. یک ایرانی در صد سال پیش چه حرف های نویی برای مردم غرب داشته است؟

"پیام من وحدت عالم انسانی است و صلح عمومی و تطبیق مسائل دینیه با علوم صحیحه، تساوی حقوق عمومی و دفع تعصب دینی و جنسی و وطنی و سیاسی و بیان حقیقت ادیان الهی و منع تقالید و اوهامات مذهبی و تربیت نساء تا بدرجه ئیکه حقوقشان با رجال مساوی شود و تعدیل معیشت افراد بشر که اگر امیر بر سریر عزت جالس است، فقیر هم خانه و حصیری داشته باشد و همچنین تاسیس مدنیت روحانیه و تعدیل اخلاق عالم انسانی و وحدت اساس ادیان الهیی که اگر امم عالم پی بحقیقت ادیان برند، چون حقیقت یکیست متحد شوند. اما بسبب تقالید در اختلاف و جدال مانند چه که تقالید مختلف است."*(2)

عبدالبهاء با آنکه دوران بسیار کوتاهی از عمر خود را در ایران بسر برده بود، به هر دو زبان فارسی و عربی کاملا مسلط بود. نیز گرچه بظاهر آموزش رسمی ندیده بود، اما یکی از روشنفکران برجسته دوران خویش بوده و دو اثر وی، «رساله مدنیه» که درباره ایجاد یک جامعه متمدن در ایران است، و «رساله سیاسیه» که روی جدایی دین از سیاست تاکید دارد، از آثار برجسته روشنگری پیش از انقلاب مشروطه است.

عبدالبهاء بهیچوجه انقلابی نبود، بلکه یک اصلاح طلب و رفرمیست بود. او وجود شاه و دستگاه قدرت و ثروت را زیر سوال نمی برد، بلکه شیوه اداره جامعه و سیاستگذاری را مورد بحث قرار می داد. وی فردی روشنفکر و خردگرا بود و تاکید او بر صلح و برابری انسانها و دفع تعصب دینی و جنسی و وطنی و سیاسی پیامی است که هنوز پس از یکصد سال می تواند شنیده شود.

اگر عبدالبهاء را بخواهیم تنها به عنوان یک نواندیش دینی نگاه کنیم، می بینیم که او از بسیاری از نواندیشان دینی کنونی پیشروتر است. در تمام سخنرانی ها بیش از آنکه بر ویژگی دین و آئین بهائی تکیه کند، بر نقطه اشتراک همه ادیان تکیه دارد، و اصولا بیشتر از آنکه بر دین تکیه کند، بر صلح، دوستی و برابری انسانها و دفع تعصب و رفع تبعیض تکیه می کند و باور دارد که " اگر دین سبب جدال گردد عدم آن بهتر است."(3) همچنین وی خردگرا و هوادارعلم است و باور دارد که در رودررویی علم و دین همواره دین باید به دنبال علم رفته و خود را با علم همخوان سازد. "شما باید مسائل الهیه را مطابق با علم نمائید."(4)

اگرچه بهاءالله پایه گذار آئین بهائی بود، اما عبدالبهاء شاید نقش اصلی را در تدوین آموزه های بهائی داشته است. عکسی که در حدود سال 1930 در حظیره القدس (= مرکز گردهمایی بهائیان) یزد گرفته شده نشان می دهد که نکته های مورد تاکید عبدالبهاء در سفرش به امریکا به صورت آموزه های اصلی دین بهائی شکل گرفته است.

یک نکته مهم و جالب در مورد این آموزه ها که در سخنرانی های عبدالبهاء نیز چشمگیر است، نه تنها جهانی بودن بلکه به هم پیوستگی این آموزه هاست. نگاهی به این آموزه های بهائی که عبدالبهاء در برجسته ساختن و تدوین آنها نقش اصلی را داشته است، نشانگر ذهنیت این فرد و آینده ای است که برای دنیا مجسم می ساخته است که در آن همه انسانها با صلح و برابری و بدون فقر و تبعیض و جنگ در کنار همدیگر زیسته و حتی همه به یک زبان سخن می گویند.

در همین راستا، زبان اسپرانتو به عنوان یک "لسان عمومی" با "وحدت عالم انسانی" همخوانی پیدا می کند و شاید اولین هواداران و مروجان زبان اسپرانتو در ایران بهائیان بوده اند. عبدالبهاء در پاسخ به این پرسش درباره زبان عربی که "آیا ممکن است زبان عمومی شود" پاسخ منفی می دهد اما "فرمودند چند هفته پیش نامه ئی از نیویورک بیکی از روسای اسپرانتو نوشتم که اگر مجمعی از وکلای اجناس و ملوک فراهم کنند و این لسان را در تحت مذاکره و ترویج گذارند انوقت عمومیت پیدا می کند."(5)

به نظر می رسد که از همان آغاز کار، نوآوری در دین و نواندیشی دینی از اهمیت نقش عبدالبهاء به عنوان یک روشنفکر در دوران مشروطیت کاسته است. خود او در اینباره می گوید که "درباره من اغلب اهالی شرق گفتند و نوشتند که فلانی در علم و فضل و نطق و بیان منکر ندارد حیف که مروج آئین تازه ئی است. توقع آن داشتند که ما خادم و مروج عقائد و رسومات قدیمه آنها بشویم دیگر خبر ندارند که باید بعالم انسانی خدمت نمود و مروج الفت و یگانگی عمومی شد."(6)


سفرنامه عبدالبهاء: بدایع الآثار


محمود زرقانی نام یکی از همراهان عبدالبهاء عباس در سفر وی به امریکا است که وظیفه نگارش روزانه وقایع این سفر را به عهده داشته است. کتاب وی با نام بدایع الآثار در دو جلد در بمبئی هندوستان در سال 1914 به نشر رسیده است. جلد اول این کتاب روزنگاری سفر است، و جلد دوم سخنرانی های عبدالبهاء را در بر دارد. من جلد اول بدایع الآثار را به عنوان منبع اصلی مورد استفاه قرار داده و همزمان کوشیده ام که میزان درستی گفته های محمود زرقانی را با استفاده از منابع دیگر، مانند روزنامه های وقت امریکا، بررسی کنم.

محمود زرقانی به عنوان یک بهائی مومن از زبان گزافه ستایش مذهبی استفاده می کند. وی نام یا لقب عبدالبهاء را بکار نمی برد، بلکه از عنوان هایی مانند "شخص جلیل"، "وجود مبارک" و "هیکل اکرم" به عنوان ضمیر استفاده می کند. اما گزارش نسبتا دقیقی از سفر عبدالبهاء و حتی عادت های شخصی وی و برخی شوخی هایش با دیگران ارائه می کند. جلد ا بدایع الآثار همچنین متن کامل برخی از مهمترین سخنرانی های عبدالبهاء را دربر دارد.

زرقانی شیوه و سلیقه ویژه خود را در نگارش رخدادها دارد. برخی رخدادهای مهم مانند دیدار تئودور روزولت، رئیس جمهوری پیشین امریکا را با یک جمله تمام می کند(7)، ولی در چند مورد کنجکاوی رهگذران درباره عبدالبهاء را با حوصله شرح می دهد. وی به دلیل نداشتن شناخت کافی از جامعه امریکا و سازمان های اجتماعی آن، مثلا نامی از «انجمن ملی برای پیشرفت مردم رنگین پوست» (NAACP) که یکی از پیشروترین کانون های فعالیت اجتماعی امریکا بوده و هست، در این کتاب نمی آورد و آن را "مجلس مخصوص الفت سفید و سیاه" می نامد و سخنرانی عبدالبهاء را در آن مجلس در کمتر از یک جمله خلاصه می کند.(8) همچنین با اینکه بارها از دیدار عبدالبهاء و "خانمهای حقوق طلب" و سخنرانی برای جمع های آنان نام برده شده، اما نامی از انجمن های زنان برده نشده است.


زمینه چینی سفر عبدالبهاء به امریکا


محمود زرقانی در مقدمه جلد 1 بدایع الآثار می نویسد که عبدالبهاء پس از آنکه درسال 1909 اجازه سفر یافت، پیاپی دعوت نامه هایی برای سفر به امریکا دریافت می نمود، از جمله یک عریضه با "امضای فردفرد" بهائیان امریکا و نیز دعوت نامه هایی از "کنگره های صلح و کنائس و محافل اخری" که عبدالبهاء را به امریکا دعوت نمودند.

عبدالبهاء به عنوان یک تبعیدی دولت عثمانی حق سفر نداشت و در سال 1908 که درپی قیام "ترک های جوان" دولت عثمانی سقوط کرد، وی اجازه سفر یافت. اولین سفر وی به اسکندریه و اروپا بود و پس از آن دوباره به اسکندریه بازگشت. سپس به دعوت بهائیان امریکا پاسخ گفته و راهی امریکا شد. بهائیان امریکا 16هزار دلار مخارج سفر وی را نیز فرستادند اما عبدالبهاء این پول را نپذیرفت (9) و مخارج سفر وی توسط بهائیان ساکن ایران و فلسطین تامین شده است.(10)

در پی اختلاف میان خیرالله و عبدالبهاء و شکافی که این اختلاف میان بهائیان امریکا ایجاد کرد، عبدالبهاء افراد گوناگونی را به امریکا فرستاد که هیچکدام در برقراری پیوند محکم با جامعه بهائیان امریکا موفق نبودند. از این رو، ضرورت جدی برای سفر خود عبدالبهاء به امریکا احساس می شد. بهائیان هوادارعبدالبهاء وی را دعوت کردند که به امریکا بیاید و ترتیبی دادند که عبدالبها بصورت رسمی به عنوان سخنران در کنفرانس صلح مهانک دعوت شود. در سال 1911، علیقلی خان نبیل الدوله که کاردار سفارت ایران در امریکا و بهائی بود دراین کنفرانس سخنرانی کرده بود. میرزا احمد سهراب، یکی از بهائیان ساکن شهر واشنگتن دی سی و خزانه دار جمعیت تربیت ایرانی – امریکایی (Persian-American Educational Society)، نقش عمده در دعوت رسمی عبدالبهاء به کنفرانس صلح دریاچه مهانک داشت. (11) سهراب همان کسی بود که مورگان شوستر را به عنوان کارشناس به حکومت ایران معرفی کرده بود.(10)

ابتدا قرار بود که عبدالبهاء از طریق لندن و با کشتی تیتانیک به امریکا رود. اما تصمیم گرفت که از سفر زمینی صرف نظر کرده و در اسکندریه سوار کشتی شده و مستقیم به نیویورک سفر کند. عبدالبهاء و همراهانش در روز 25 مارس 1912 سوار کشتی سدریک شدند.

همراهان عبدالبهاء شش نفر بودند: شوقی افندی (نوه دختری عبدالبهاء)، سید اسدالله، دکتر امین فرید که پزشک دانش آموخته دانشگاه شیکاگو و به انگلیسی مسلط بود و یکی از مترجمین عبدالبهاء در سفر بود، خسرو، میرزا منیرزین، و محمود زرقانی که نویسنده کتاب است. در بندر ناپل چشم های مسافران راهی امریکا مورد معاینه قرار گرفت و شوقی افندی، خسرو و میرزا منیر را به خاطر "علت چشم" از کشتی پیاده کردند زیرا گفته شد که "اگر تا نیویورک هم بروند آنها را مراجعت خواهند داد."

تاریخ نگاری زرقانی از آغاز سفر عبدالبهاء آغاز می شود. وی می نویسد که در بندر ناپل برخی بهائیان امریکایی، کانادایی و انگلیسی به جمع عبدالبهاء و همراهانش پیوستند.

در تمام طول سفر عبدالبهاء صبور است و شتابی در بهائی کردن اطرافیانش ندارد. هنگامی که بهائیان امریکایی به عبدالبهاء گفتند که هر صبح یکشنبه مردم از سالن کشتی به عنوان کلیسا استفاده نموده و در آنجا به دعا می پردازند، وی پاسخ داد که "شما هم بروید همراهی کنید."

اما توجهی که یک امریکایی به عبدالبهاء و صحبت های او نشان می دهد باعث می شود که توجه دیگران نیز به صحبت های عبدالبهاء جلب شود تا جایی که "برخی از حضور مبارک اجازه گرفته تهیه مجلس مفصلی بجهت استماع خطابه مبارکه دیدند و بر در افیس جهاز بلسان انگریزی اعلان کردند که امشب حضرت عباس افندی در اوطاق بزرگ درجه اول در خصوص امر بهائی خطابه ادا خواهند فرمود." که این امر به مذاق "چند نفر کشیش ها و بعض ایتالیائیهای متعصب" خوش نمی آید.(12)


ورود به نیویورک


عبدالبهاء در روز 10 آپریل 1912 وارد نیویورک شد. در هنگام ورود وی هزار نفر به استقبال وی در بندر نیویورک شتافتند(13). حتی پیش از پیاده شدن وی از کشتی، "چند نفر از روزنامه نویسها" وارد کشتی شده و با وی مصاحبه کردند.(14)

دو روز بعد، روزنامه نیویورک تایمز در تاریخ 12 آپریل در گزارشی با عنوان "عبدالبهاء اینجاست، رهبر جنبش بهائی می آید که پیام صلح را ارائه کند" درباره ورود عبدالبهاء به نیویورک و ماموریت وی برای صلح و ارائه یک سخنرانی اصلی در کنفرانس صلح دریاچه مهانک(Lake Mohank) می نویسد. در این گزارش آمده که هنگامی که یک خبرنگار از وی پرسید «بهائی» یعنی چه، عبدالبها پاسخ داد "یعنی دوست داشتن همه دنیا، دوست داشتن انسانیت، خدمت به آن، کارکردن برای صلح جهانی و برادری جهانی."(13)

همچنین این روزنامه در تاریخ 15 آپریل گزارشی درباره سخنرانی کوتاه عبدالبهاء در کلیسای اسنشن (Ascension) در مانهاتان نیویورک که یکی از کلیساهای تاریخی و بااهمیت نیویورک است انتشار داده است. در این گزارش اشاره شده که کلیساهای مختلفی از عبدالبهاء دعوت به سخنرانی کرده اند اما این اولین دعوتی است که وی پذیرفته است.

در این گزارش آمده که دکتر گرانت، کشیش کلیسا، در معرفی عبدالبهاء می گوید که "مایه افتخار ماست که امروز به سخنان کسی گوش فرا دهیم که از شرق آمده و قاصد بزرگ و نوین خیراندیشی و کسی است که پیام عشق برای همه بشریت را حمل می کند." عبدالبهاء به فارسی سخن می گفت و دکتر فرید سخنان او را عبارت به عبارت ترجمه می کرد. خلاصه ای که از صحبت عبدالبهاء در این گزارش آمده در حقیقت محور اصلی صحبت های او در امریکا در باره اهمیت صلح، پایان دادن به تبعیض های گوناگون، و توجه به معنویت و انسانیت را بطور خلاصه ترسیم می کند:

"تمدن مادی ما با تکامل صنعت و پیشرفت های علوم مادی خیلی ترقی کرده است اما تمدن معنوی ما به عقب رفته و انحطاط داشته است. ما باید تلاش کنیم تا تمدن مادی مان را به وسیله ای خالص و شیشه ای بس شفاف تبدیل کنیم که نور تمدن معنوی ما بتواند درون آن بتابد. یکی از چیزهایی که تمدن معنوی را تقویت می کند صلح است و بدنه سیاسی نیازمند صلح جهانی است، اما یگانگی انسانیت، همبستگی انسانها، که پیام همه پیامبران بوده است، تنها با نیروی معنوی بدست می آید، چرا که نه تفاوت های نژادی و نه میهن پرستی نمی تواند آن را به پیش ببرد. یگانگی انسانیت با برتری تمدن معنوی تحقق می پذیرد و نه در وضعیتی که مثل اکنون ما در دریای مادی گرایی غرق شده ایم."

این گزارش همچنین به سخنرانی عبدالبهاء در انجمن «افکار جدید» (New Thought Society) اشاره می کند و نیز اینکه ایشان کسانی را که از راههای دور برای دیدارش آمده اند در عصر روز بعد به حضور خواهد پذیرفت.

بازتاب ورود عبدالبهاء به نیویورک در جامعه امریکایی به تدریج گسترده تر می شود و روزنامه نیویورک تایمز در روز یکشنبه، 21 آپریل، گزارش مفصلی درباره عبدالبهاء انتشار می دهد.

گزارش با توصیف عبدالبهاء "با چهره ای زیبا" و لباس شرقی و زبان فارسی او آغاز می شود. سپس خلاصه ای از چهل سال زندانی بودن وی بیان می شود. و سفر عبدالبهاء به اروپا و امریکا را چنین توضیح می دهد که "بهائیان بیش از هرچیز به آموزش و بازکردن ذهن از طریق تماس با همه ملت ها و نژادها اعتقاد دارند." سپس درباره تاریخ هفتاد ساله جنبش بهائی و بابی و سی هزار شهیدان و سرکوب آنها توسط حکومت می گوید. پس از توضیح درباره بهاءالله و بنیان نهادن آئین بهائی و جانشینی عبدالبهاء به جای پدر به عنوان رهبر بهائیان توضیح می دهد که "چنین سنتی که رهبری از پدر به پسر برسد وجود ندارد، در حقیقت مقام روحانی در میان بهائیان وجود ندارد. این روحانیت عبدالبهاء بود که او را شخصی ساخت که بهتر از هرکسی می توانست این جنبش را برای جهان تفسیر کند."

یکی از نکته های جالبی که در همه سخنرانی های عبدالبهاء تکرار می شود و این گزارش نیز بدان اشاره می کند اینست که آئین بهائی مخرج مشترک همه آئین هایی است که به معنویت و برابری و برادری انسانها باور دارند: "برای بهائی بودن فرد محبور نیست که دینی را که در آن بدنیا آمده از دست بدهد. یک فرد مسیحی، مسیحی باقی می ماند، یک فرد محمدی (=مسلمان)، محمدی باقی می ماند، یک بودایی هنوز یک بودائی است. فقط آنها نه روی آئین اعتقادی خویش بلکه روی معنویت تاکید می کنند. و همه برادر همدیگر هستند."

جالب اینکه تاکید عبدالبهاء روی گسترش دین بهائی و افزایش پیروان این آئین نبوده و اصراری نداشته که دیگران حتما دین خود را عوض کنند و بهائی شوند، بلکه تاکید وی روی اهمیت ارزش های معنوی و بهادادن بدانها توسط همگان در هر آئینی بوده است. و شاید همین نکته او را برای جامعه متکثر امریکا بسیار جذاب ساخته است.

هنگامی که گزارشگر از وی می پرسد که او چه پیامی برای مردم امریکا دارد درپاسخ از جمله می گوید که "زمان آن فرا رسیده که دنیای انسانیت معیارهای یگانگی جهان انسانی را بالا ببرد، بطوریکه همبستگی و وحدت همه ملت های دنیا را به هم پیوند دهد، بطوریکه باورهای خشک و خرافاتی پایان یابد، بطوریکه واقعیت بنیادی که زیربنای همه دین هایی است که همه پیامبران بنا نهاده اند آشکار گردد. حقیقت یکی است. و آن عشق به خداست. آن پیشرفت جهان است. آن یگانگی انسانیت است. آن پیوندی است که همه نژادهای انسانی را می تواند با هم یکی سازد. آن بهره بردن از صلح بزرگ است، بدور انداختن جنگاوری است."(13)

نکته جالب درباره شیوه صحبت عبدالبهاء، که به گفته گزارشگر نیویورک تایمز با تسلط کامل مترجم وی به انگلیسی سلیس ترجمه می شود، اینست که ساده است. و از آنجاییکه بسادگی بر مسائل بزرگ و پراهمیتی مانند صلح و برابری نژادها و برابری زن و مرد انگشت می گذارد، تصویری دیگر از انسانیت در مقابل مخاطبان خود ترسیم می کند که تاثیرگذار است.


"پیامبری از شرق"


به گفته محمود زرقانی "در عصر و قرنی که دول و ملل امریکا و اروپا از صنایع مادیه و مدنیت طبیعیه بی نهایت مغرور بودند و اهل شرق را بنظر حقارت و در منتها درجه توحش و جهات می دیدند و دست تطاولشان بر مشرقیان دراز بود."(15) عبدالبهاء به عنوان یک شرقی وارد امریکا می شود و احترام مردم امریکا را برمی انگیزد.

عبدالبهاء خود درباره اهمیت سفرش به امریکا چنین می گوید "تا حال واقع نشده که از شرق شخصی بغرب بیاید محض انبعاثات وجدانی و ملاقات دوستان الهی و باین درجه با نفوس محترمه الفت و محبت صمیمی داشته باشد بدون روابط ملکی و مقصد سیاسی و تجارت و سیاحت. این قضیه مثل ندارد و در هیچیک از تواریخ نیست و اگر نفوسی هم آمده اند بجهت سیاحت و تجارت ومقاصد دیگر بوده است."(16)

تاکید عبدالبهاء روی معنویت و ارزش های انسانی از او چهره ای معنوی ساخته که با توجه به اینکه همه ادیان بزرگ از شرق برخاسته اند، او نیز به عنوان کسی که پیام صلح و معنویت و انساندوستی را از شرق برای مردم آورده مورد توجه امریکایی ها قرار گرفته است. قبا و عمامه و منشاء شرقی او هم بیشتر او را در چشم غربی ها به عنوان یک پیامبر شرقی می نمایانده است برخی از خبرنگارها در تیتر خبری خود او را پیامبری که از شرق آمده می خواندند. گرچه هنگامی که خبرنگاری عبدالبهاء را "پیغمبر شرق" می نامد، چنین پاسخ می دهد که "من پیغمبر نیستم، بنده خدا هستم و نامم عبدالبهاء است." ولی "با وجود این در روزنامه هایی" از عبدالبهاء به عنوان "پیغمبر شرق" و "نبی صلح" نام می بردند.(17) حتی شش سال بعد، نیویورک تایمز در خبری اختصاصی در 15 دسامبر 1918 با عنوان "پیامبر زنده و سالم است" خبر سلامت عبدالبهاء در فلسطین را به خوانندگان خود می دهد.(18)

به نظر می رسد برخی از طرفداران او واقعا او را پیامبر می دیده اند و حتی حاضر بوده اند جان خود را برای او فدا کنند. "احبای اوکلند اطفال را بجهت متبرک نمودن بمحضر اطهر میآوردند."(19) گزارشگر نیویورک تایمز از یک بهائی امریکایی که تعصب او در همخوانی با آموزه های عبدالبهاء نبوده می گوید که در بیان میزان اعتقاد خود به عبدالبهاء بیان داشته است که "برای این مرد من خودم را با سر از طبقه پانزدهم به پایین می اندازم."(20)


اهمیت سخنرانی های عبدالبهاء


در سال 1912 جامعه امریکا هنوز بشدت دچار نژادپرستی بود. گرچه دوران برده داری پایان یافته بود اما ذهنیت اجتماعی تا برابر پذیرفتن سیاهان خیلی فاصله داشت. اتحادیه های کارگری در حال قدرت گرفتن بودند و مبارزه برای اجرای قانون 48 ساعت کار در هفته و تعیین حداقل دستمزد در جریان بود. زنان بدنبال حقوق خود بودند و موضوع حق رای زنان و نیز پیوستن زنان به اتحادیه های کارگری از مسائل عمده آنان بود. حزب سوسیالیست یک دهه پیشتر پایه گذاری شده و در حال اوج گرفتن در میدان قدرت سیاسی بود. پیشرفت های سریع علم و تکنولوژی و تحولات اجتماعی بر اندیشه اجتماعی تاثیر می گذارد و برخی بدنبال اندیشه های نوینی بودند که با شرایط زندگی جدید همخوانی داشته باشد و مکتب های فکری جدید پا می گرفت. در دنیایی نو سایه جنگی که می رفت در اروپا آغاز شود بر فضای سیاسی امریکا نیز تاثیر گذارده بود. و در 1912سال تبلیغات سیاسی برای انتخابات ریاست جمهوری جریان داشت.

عبدالبهاء آموزه هایی را در طول سفر و سخنرانی هایش برجسته نمود که پاسخگوی پرسش های روز و شرایط سیاسی-اجتماعی امریکا در آغاز دهه دوم قرن بیستم بود و همانطور که اشاره شد به صورت آموزه های اصلی آئین بهائی در آمد. تدبیرو نکته سنجی عبدالبهاء در انتخاب و بیان این آموزه ها و بررسی مسائل از زاویه ای صلح جویانه، انسان دوستانه و خردگرایانه بود که توجه عمومی فراوانی نسبت به شخصیت او و سفرش در امریکا جلب نمود. عبدالبهاء بقدری در امریکا شهرت یافت که بسیاری از شخصیت های مهم و برجسته جامعه امریکا خواهان دیدار با وی بودند و خبر سخنرانی های او در بسیاری از روزنامه ها انتشار می یافت.


دفاع از صلح


فراخوان به صلح و تلاش برای گسترش و پایدار ساختن صلح، جانمایه اصلی همه سخنرانی های عبدالبهاء است. "من بر حسب دعوتهای محافل صلح بامریکا میروم زیرا اساس این امر بر صلح عمومیست و وحدت عالم انسانی و مساوات بین بشر چون این عصر عصر انوار است و قرن اسرار."(21)

"سفری در پاریس و لندن بودم حال برای ملاقات طالبان صلح بامریکا آمده ام. امیدم چنان است انجمنهای صلح امریکا سبقت جویند سوال (چگونه صلح عمومی حاصل شود) حصولش بواسطه جلب افکار عمومیست و امروز صلح عمومی درمان هر دردی است."* و در پاسخ پرسشی درباره درد ادامه می دهد که "از جمله دردها ابتلا و اضطراب رعایا در حرب دول است که آنچه بزحمت تحصیل می کنند دول بزور گرفته صرف مصاریف باهظه (= گزاف) حرب مینمایند و روز بروز بر این مصاریف میافزایند و بار رعایا گران تر و اضطراب خلق شدیدتر می شود. این یک درد عظیم است. امروز در ممالک ایتالیا و ترکی به بینید چه قدر اضطرابست پدرها خبر مرگ پسرها می شنوند و پسرها از خبر مرگ پدرها پریشان میشوند. چه آبادیها ویران میگردد و چه ثروتها بباد میرود. علاج این درد بصلح عمومی میشود. اینست سبب آسایش کلی. (سوال: آیا میشود صلح اسباب زحمت و جنگ مایه ترقی شود) خیر. امروز آنچه سبب پریشانی است جنگست. اگر جمیع ترک حرب نمایند از جمیع مشکلات آسوده شوند و هر زحمتی مبدل براحت شود و این نمیشود مگر بسبب ترقی عقول و تربیت نفوس."(22)

"گرگان و سگان درنده همیشه با هم در نزاع و جدالند ولی برای طعمه مجبور بشکار لکن انسان محتاج نیست، قوت دارد ولی محض طمع و شهرت و نام این خونها ریخته میشود. بزرگان بشر در قصور عالیه در نهایت راحت آرمیده اند ولی بیچارگان را بمیدان حرب میرانند و هر روز آلت جدیدی که هادم بنیان بشر است ایجاد میکنند. ابدا بحال بیچارگان رحم ننمایند و ترحم بمادران نکنند که اطفال را در نهایت محبت پرورش داده اند. چه شبها که محض آسایش فرزندان آرام نداشته اند، چه روزها که در تربیتشان منتهای مشقت دیده اند تا آنها را ببلوغ رسانیده اند. آیا سزاوار است این مادران و پدران در یکروز هزاران جوانان اولاد خویش را در میدان حرب پاره پاره بینند، این چه وحشت است و این چه غفلت و جهالت و این چه بغض و عداوت، حیوانات درنده محض قوت ضروری میدرند ولی گرگ روزی یک گوسفند میدرد اما انسان بی انصاف در یکروز صدهزار نفر را آغشته خاک و خون نماید و فخر کند که من بهادری کردم و چنان شجاعتی ابراز نمودم که روزی صدهزار نفس را هلاک کردم و مملکتی را بباد فنا دادم."(23)

"ملاحظه کنید که جهالت و غفلت انسان بدرجه ئیست که اگر شخصی یک نفر را بکشد او را قاتل گویند و قصاص نمایند. او را بکشند یا حبس ابدی نمایند اما اگر انسانی صدهزار نفر را در روزی هلاک کند او را جنرال اول گویند و اول شجاع دهر نامند. اگر شخصی از مال دیگری یک ریال بدزدد او را خائن و ظالم گویند اما اگر شخصی مملکتی را غارت کند او را جهانگیر نام نهند. این چه قدر جهالت است چه قدر غفلت است."(24)

توجه جامعه امریکا به عبدالبهاء به عنوان پیام آور صلح باعث می شود که "هندوستانیان شیکاگو" نامه ای به او نوشته و ضمن تبریک ورود او به شیکاگو، او را برای ایجاد صلح میان هندوها و مسلمانان به هند دعوت کنند. "ما که اهالی هندوستانیم میدانیم که منافع زیاد از مسافرت انحضرت بوطن ما عاید خواهد شد زیرا عدم اتحاد هنود و مسلمان آنها را بنهایت جدال وادار نموده اما تعالیم شما که جمیع مانند اصول تعالیم بزرگان ماست میتواند آنها را متفق نماید و امم متباینه را متحد سازد و یقین داریم که مثل این پذیرائی و احترام امریکائیها در هند هم نسبت بانحضرت مجری خواهد شد."(25)

تاکید عبدالبهاء بر اهمیت صلح به درجه ای است که آن را "فریضه دینی" و انکار آن را مترادف با "کفر" می خواند. "از جمله بیانات مبارکه شرحی در خصوص استعداد اهالی امریکا بجهت صلح عمومی بود که چون از مشکلات سیاسی دورند و در گوشه ئی آسوده و نسبت بسایر قطعات اهالی امریکا هم بیشتر طالب صلح و صلاح لهذا اگر چنانچه باید قیام کنند و دولت و ملت بقوه معنویه بر ترویج تعالیم و اصول الهیه جدا برخیزند مسئله صلح عمومی را از پیش می برند و اینمسئله صلح در امر حضرت بهاء الله حکم قطعی و فریضه دینی است نه رای انجمن و مشورت هیئت ملت و دولتی که معلل باغراض باشد یا قبول تغییری و تبدیل نماید و چون از فرائض دینیه است حتمی الوقوعست مثل اینکه در اصطلاح دیانت انکار و مخالفت مسیح کفر است انکار صلح هم در امر حضرت بهاءالله چنین است."(26)


کنفرانس صلح در لیک مهانک


کنفرانس صلح یا کنفرانس داوری بین المللی در دریاچه مهانک* (Lake Mohonk Conference on International Arbitration) با شرکت سیصد نفر در سه روز برگزار شد. بنیانگذار این کنفرانس صلح که صاحب همان هتل محل برگزاری آن بود، آلبرت اسمایلی (Albert Smiley) از کواکرها (Quakers) بود و یکی از هدف های این کنفرانس تشکیل دیوان دائمی داوری (Permanent Court of Arbitration) در لاهه بود که در این زمینه موفق شد. دیوان دائمی داوری در سال 1899 پایه گذاری شد و تاکنون وظیفه حل و فصل برخی اختلاف های بین المللی را بدون جنگ به عهده دارد.(27)

عبدالبهاء نظراتی مشابه آلبرت اسمایلی داشت و به داوری بین المللی به جای جنگ خیلی اهمیت می داد، به نوشته ی زرقانی، عبدالبهاء برای جمعی از خبرنگاران "شرحی مفصل در خصوص بیت العدل عمومی ومحکمه کبری فرمودند که از قبل جمیع پارلمانها اصلاح مشکلات ملل نماید مثل قضیه بالکان را اصلاح کند و مانند طبیب حاذق امراض مزمنه امم را شفا بخشد."(28)

عبدالبهاء که اولین سخنران پس از نهار در اولین روز کنفرانس بود، با خلاصه ای درباره دوران پرکشمکشی که بهاءالله آئین بهائی را پایه گذاری نموده آغاز می کند و اصول پایه ای آئین بهائی را برمی شمارد که بطور خلاصه چنین است. یک، همه باید حقیقت را بجویند، تقلید باید کنار گذاشته شود. دو، همه انسانها از یک خانواده هستند. سه، دین و دانش همزاد یکدیگرند. هر امر دینی که با علم همخوانی نداشته باشد بی اعتبار است. چهار، دین باید پیوندی برای وحدت جامعه باشد و اگر بخواهد باعث جنگ و کشتار شود، نبودش به. پنج، تبعیض های نژادی، مذهبی، ملی، سیاسی ویرانگر پایه های بدنه سیاسی هستند. شش، زنان و مردان انسان های برابرند. هفت، تعدیل وضعیت اقتصادی که ثروتمند ها ثروتمندتر و فقرا فقیرتر نشوند و هر دو رفاه نسبی داشته باشند. هشت، فلسفه برای بشر کافی نیست و مذهب نیز لازم است.(30)


دین پیرو خرد و در خدمت صلح و زندگی


عبدالبهاء یک متعصب مذهبی خشک اندیش نیست، بلکه اندیشه ای پیشرو دارد و به علم و دانش اهمیت فراوان می دهد و دین بهائی را پیامد "تجدد" می داند: "عقول و افکار بشر توسیع یافت اختراعات تجدد جست علوم و فنون تجدد یافت قوانین عالم تجدد پیدا نمود لهذا اقتضا چنان بود که آئین الهی نیز تجدد یابد."(31)

نگرش مثبت عبدالبهاء به علم و دانش و استفاده از آن برای پیشبرد امر صلح، راه را برای سخنرانی وی در دانشگاه استانفورد باز کرد.

پیام عبدالبهاء به "قسیس های محترم" که به دیدار او می آمدند این بود که "مادیات و روحانیات همیشه همعنان بوده ولی حال مادیات غلبه نموده و اساس الهی فراموش شده و در عُهده تاخیر افتاده از جمله اسباب تاخیر آنکه روسای دیانت دین را مخالف علم و عقل گفتند و ترویج تقالید نمودند پس شما باید مسائل الهیه را مطابق با علم نمائید."(32)

در "معبد و کنیسه عظیم اسرائیلیان" (Temple Emanu-El)، یکی از قدیمی ترین و بزرگترین کنیساهای یهودیان در شهر سانفرانسیسکو، عبدالبهاء خطاب به پیروان و از جمله "بزرگان" دین یهود بیان می دارد که "هر دینی منقسم بدو قسم است قسمی تعلق بعالم اخلاق دارد ... و این امر معنوی است... و اساس جمیع ادیانست. قسم ثانی تعلق بمعاملات دارد و آن فرع است و باقتضای زمان تغییر می کند... موسی در بیابان بود، برای مجرمین چون محبس نبود، اسباب نبود، باقتضای آنوقت فرمود اگر کسی چشمی را کور کند او را کور نمایند اگر دندانی را بشکند دندانش را بشکنند. آیا حال ممکن است؟ ده حکم قتل در تورات موجود که حالا هیچیک ممکن نیست جاری شود. در یک مسئله قتل قاتل حالا جمیع عقلا در بحثند که قاتل را نباید کشت. پس آن احکام تورات همه حق است لکن باقضای آن زمان.... اینگونه احکام باقتضای وقت در هر دوری تغییر میکند و فرع است. اما اساس ادیان که تعلق باخلاق و روحانیات دارد تغییر نمیکند و آن اساس یکی است... همان اساس را حضرت مسیح تاسیس نمود، همان اساس را حضرت محمد ترویج فرمود، جمیع انبیای الهی بحقیقت دعوت نمودند. مقصود کل یکی است و آن ترقی و عزت عالم انسانی و مدنیت آسمانی است."(33)

عبدالبهاء دین را در خدمت زندگی می داند، و نه به عکس.

وی در سخنرانی خویش در "کلیسای موحدین" در مونتکلر از جمله می گوید که "چون نظر بتاریخ کنیم ملاحظه مینمائیم که از اول عالم الی زمانناهذا بین بشر جنگ و جدال بوده یا جنگ بین ادیان بوده یا حرب بین اجناس بوده یا نزاع و جدال بین دول بوده یا بین دو اقلیم و جمیع اینها از جهل بین بشر ناشی و از سوء تفاهم و عدم تربیت منبعث و اعظم نزاع و قتال بین ادیان بوده و حال آنکه انبیای الهی بجهت اتحاد و الفت بین بشر آمدند. زیرا آنان شبان الهی بودند نه گرگان، شبان بجهت حفاظت و جمع گوسفندان است نه برای تفریق آنها... پس معلوم شد که ادیان الهی سبب الفت و محبت بوده، دین الله سبب نزاع و جدال نیست. اگر دین سبب جدال گردد عدم آن بهتر است زیرا دین باید سبب حیات گردد. اگر سبب ممات شود البته معدوم خوشتر و بیدینی بهتر است. زیرا تعالیم دینی بمنزله علاجست. اگر علاج سبب مرض شود البته عدم علاج خوشتر است."(34)

(پایان بخش دو)

*توضیح: در متن بدایع الآثار نقطه گذاری تقریبا وجود ندارد، اما برای سادگی خواندن در اینجا به متن اصلی اضافه شده است.

1- دانشنامه ایرانیکا
www.iranicaonline.org
2- کتاب بدایع الآثار، جلد 1، ص 73-74
3 - همانجا، ص 84
4 - همانجا، ص 31
5 – همانجا، ص 165
6 - همانجا، ص 286
7 – همانجا، ص 53-54
8- همانجا، ص 62-63
9 – همانجا، ص 6
10 – گفتگو با دکتر فیروز کاظم زاده، تاریخدان و استاد بازنشسته دانشگاه Yale
11- کتاب "عبدالبهاء در نیویورک"، ص 43
Hussein Ahdieh and Hillary Chapman, Abdu’l-Baha in New York, Centenary of His Visit to America, 2012
www.AbdulBahaInNewYork.org
12 - کتاب بدایع الآثار، جلد 1، ص 14
13 - نیویورک تایمز، 12 آپریل 1912
query.nytimes.com
14 - کتاب بدایع الآثار، جلد 1، ص 27
15 – همانجا، ص 4
16 - همانجا، ص 325-326
17 – همانجا، ص 29
18 – نیویورک تایمز، 15 آپریل 1918
query.nytimes.com
19 - کتاب بدایع الآثار، جلد 1، ص 285
20 - نیویورک تایمز، 21 آپریل 1912
query.nytimes.com
21 - کتاب بدایع الآثار، جلد 1، ص 22
22 - همانجا، ص 27
23 - همانجا، ص 87
24 – همانجا، ص 88
25 – همانجا ص 67
26 – همانجا، ص 397-398
27 –همشهری آنلاین
hamshahrionline.ir
28 - کتاب بدایع الآثار، جلد 1، ص 355
29 – تارنمای آثار صلح در سراسر جهان
peace.maripo.com
30 - گزارش کنفرانس دریاچه مهانک درباره داوری بین المللی
Lake Mohonk Conference on International Arbitration www.archive.org
31 - کتاب بدایع الآثار، جلد 1، ص 351
32 – همانجا، ص 31
33 – همانجا، ص 302-303
34 – همانجا، 84 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:



 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------

http://www.akhbar-rooz.com/author.jsp?authorId=2899

سهیلا وحدتی  :

۲ مرداد ۱٣۹۱
۱۱ ارديبهشت ۱٣۹۱
۱٨ اسفند ۱٣۹۰
۱۲ اسفند ۱٣۹۰
۵ اسفند ۱٣۹۰
۲٨ دی ۱٣۹۰
۱ آذر ۱٣۹۰
۲۶ آبان ۱٣۹۰
۷ مهر ۱٣۹۰
۱۶ شهريور ۱٣۹۰
۲۷ مرداد ۱٣۹۰
۱۷ مرداد ۱٣۹۰
بچه های بسیجی (حقوق بشر)
۱۱ مرداد ۱٣۹۰
۶ مرداد ۱٣۹۰
٣۱ خرداد ۱٣۹۰
۱۴ اسفند ۱٣٨۹
٣۰ دی ۱٣٨۹
۲۴ دی ۱٣٨۹
۱٨ آذر ۱٣٨۹
۴ آذر ۱٣٨۹
۲۴ آبان ۱٣٨۹
۶ مهر ۱٣٨۹
۲٨ شهريور ۱٣٨۹
۱۹ شهريور ۱٣٨۹
۱ شهريور ۱٣٨۹
۲۹ مرداد ۱٣٨۹
۱٨ مرداد ۱٣٨۹
۲ مرداد ۱٣٨۹
۲۰ تير ۱٣٨۹
۱۴ تير ۱٣٨۹
۲۵ خرداد ۱٣٨۹
۱٨ خرداد ۱٣٨۹
٣۰ ارديبهشت ۱٣٨۹
۲۵ ارديبهشت ۱٣٨۹
۱٨ بهمن ۱٣٨٨
۱۱ بهمن ۱٣٨٨

NouAndishan Part 1 - YouTube

www.youtube.com/watch?v...
14 May 2012 - 39 min - Uploaded by Nouandishan
Like I dislike this. Share Flag as inappropriate. Loading... Alert icon. Sign in or sign up now! Alert icon ...

NouAndishan Part 2 - YouTube

www.youtube.com/watch?v...
14 May 2012 - 52 min - Uploaded by Nouandishan
NouAndishan Part 1by Nouandishan2 views · NouAndishan Part 15 - 2012 07 14 54:30. Watch Later ...

NouAndishan Part 3 - YouTube

www.youtube.com/watch?v...
14 May 2012 - 52 min - Uploaded by Nouandishan
NouAndishan Part 3. Nouandishan ... NouAndishan Part 15 - 2012 07 14by Nouandishan2 views ...



******************************************************

حضرت عبدالبهاء بعنوان یک روشنفکر ایرانی
سفر حضرت عبدالبهاء به امریکا از طرف محقق محترم خانم دکتر سهیلا وحدتی مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار گرفته






Monday, August 27, 2012

بهائی ستیزی تصویری

بهائی ستیزی تصویری 

یکشنبه ۲۶ اوت ۲۰۱۲

http://freedomofpen.blogspot.com/2012/08/blog-post_26.html 

‏Photo: توهین به مقدسات اقلیت مذهبی بهایی در راهپیمایی روز قدس***

جمعیت مبارزه با تبعیض تحصیلی – همزمان با برگزاری راهپیمایی روز قدس جمعه ۲۷ مردادماه، در میدان نقش جهان اصفهان، عکس های تعدادی از شخصیت های سیاسی و مذهبی مطرح جهان سوزانده شد، که در این میان عکس هایی از شخصیت های قابل احترام جامعه بهایی مانند عبدالبهاء به چشم می آید.

روز قدس که مناسبتی رسمی در جمهوری اسلامی ایران است از یک سال پس از انقلاب ایران، هرساله در آخرین جمعه ی ماه رمضان و در حمایت از ملت فلسطین برگزار می‌شود.

http://www.edu-right.net/from-anywhere/human-rights/1063-abdulbaha-naghshjahan‏


بهائی ستیزی، یا برخورد با بهائیان در ایران، سابقه ای به قدمت عمر این آئین نوین دارد. مخالفت با این آئین نوین در سرزمینی که مهد این آئین است، از زمان قاجاریه با بابی کشی آغاز و در زمان پهلوی با تخریب اماکن مقدسه ی بهائی در شیراز و عبادتگاه بهائیان در تهران ادامه پیدا می کند؛ این سیر تاریخی با اعدام اعضای محفل ملی بهائیان، اعدام عده ای از زنان بهائی در شیراز، بازداشت های مکرر، محرومیت از تحصیل و محرومیت از اشتغال در جمهوری اسلامی همچنان ادامه دارد.
در هفته ای که گذشت، جمهوری اسلامی حرکت های تندی را علیه بهائیان انجام داد که جای بررسی دارد. کما این که انجام این حرکت ها معمولا برای آماده کردن افکار عمومی در جهت برخورد شدید تر با این جامعه می باشد و جمهوری اسلامی از این سیاست نه تنها در قبال بهائیان بلکه در مقابل دیگر اقلیت های مذهبی نیز استفاده می کند.
آغاز سناریوی جدید جمهوری اسلامی از اصفهان بود و میدان نقش جهان؛ جایی که همزمان با برگزاری راهپیمایی روز قدس در روز جمعه ۲۷ مرداد ماه، عکس های تعدادی از شخصیت های سیاسی و مذهبی مطرح جهان سوزانده شد، که در این میان عکس هایی از شخصیت های قابل احترام جامعه بهایی مانند عبدالبهاء، پسر بهاءالله پیامبر دین بهائی، نیز به چشم می آمد.
سوزاندن عکس و پرچم دیگر کشورها در چنین روزهایی در جمهوری اسلامی ظاهرا به یک سنت تبدیل شده است. مهم نیست عکس چه کسی و یا پرچم چه کشوری است، مهم آتش زدن آن جهت نشان دادن خشم و عصابنیت امت همیشه در صحنه است.
آتش زدن تصویر یک شخصیت مذهبی در کنار شخصیت هایی سیاسی ای نظیر، رئیس جمهوری اسرائیل یا پادشاه عربستان! توهینی بزرگ به چند میلیون انسان است که چنین شخصیت هایی برایشان محترم هستند. جمهوری اسلامی، برای توهین به اعتقادات و مقدسات دیگران، هیچ خط قرمزی ندارد. مهم توهین است، و به زعم ایشان، این توهین می تواند باعث محو و نابودی طرف دیگر ماجرا یعنی کسانی که مورد توهین قرار گرفته اند شود.
این توهین ها در حالی صورت می گیرد که رژیم اسلامی نسبت به هر گونه حرکتی نسبت به خود حساس است و بسیار تند پاسخ می دهد. چند ماه پیش، رژیم اسلامی سفیر خود را در اعتراض به رژه ی همجنسگرایان از جمهوری آذربایجان فراخواند! جمهوری اسلامی معتقد بود که رژه ی این عده در جلوی سفارت ایران در آذربایجان کار صهیونیست هاست! و این حرکت "توهین به ساحت مقدس ولی امر مسلمين جهان1" است! از این نکته هم می گذریم که به راستی ولی امر کدام مسلمین؟ آیا منظور آنها ولی امر شیعیان است که اقلیتی ۱۰ درصدی از کل مسلمانان جهان2 را تشکیل می دهند؟ از این نکته هم می گذریم که آیا شیعیانی که در عراق و یا لبنان وجود دارند ایشان را بعنوان ولی امر قبول دارند یا ایشان تنها ولی امر عده ای در ایران هستند؟ اما از این نکته غافل نمی شویم که اصولا رژه همجنسگرایان، در یک کشور آزاد چگونه توهین به ساحت مقدس ایشان است؟
اصولا توهین به هر شخصی یا عقیده ای محکوم است. این مثال تنها برای نشان دادن آستانه ی صبر و شکیبایی جمهوری اسلامی بود. از این دست مثال ها البته زیاد است. جمهوری اسلامی نشان داده که به قانون طلایی، هر آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگران هم مپسند، پای بند نیست و به بیانی دیگر سردمداران رژیم اسلامی، مرگ را دوست دارند اما نه برای خود، بلکه برای همسایه!
به موضوع اصلی برگردیم، با توجه به نکته ی گفته شده در بالا، واضح و مشخص است که تعداد افرادی که عبدالبهاء برایشان، محترم و مقدس است از تعداد کسانی که ولی امر مورد اشاره در بالا را قبول دارند بسیار بیشتر است، حال چگونه یک اقلیت تند رو به خود اجازه می دهد به اکثریت ساکت و صلح طلب توهین کند، جای بسی شگفتی و البته تاسف است.
اما یک روز بعد از این توهین علنی و آشکار به مقدسات بهائیان، شنبه ۲۸ مرداد ماه، در برنامه ی ماه عسل3، شاهد حضور سه مهمان بودیم که به تعبیر خودشان "زاده ی بهائیت" بودند! کاری که قبلا مهناز رئوفی برای جمهوری اسلامی انجام می داد اکنون این سه نفر مامور شده بودند که انجام بدهند. ظاهرا مهناز رئوفی دیگر از مد افتاده و باید به فکر پیدا کردن و شاید هم ساختن مهرهای جدید بود.
این برنامه که برای بدنام کردن بهائیان ایران تدارک دیده شده بود، با هدایت مجری برنامه و بعضا راهنمایی های او و تذکر برخی نکته ها به مهمانان مانند استفاده ی مکرر از لفظ "فرقه ی خود ساخته انگلیسی" و یا "فرقه بهائیت" همراه می شد تا مهمانانی که از سنین کودکی تصمیم گرفته اند مسلمان بشوند، مبادا لفظ "دین" را بکار ببرند و در برنامه ای که علیه بهائیان است گاف بدهند.
در مورد این برنامه حرف و حدیث بسیار است. این که چگونه این مهمانان که ظاهرا بهائی بودند، تعالیم اساسی دین سابق خود را نمی دانستند و توضیحاتشان بعضا خنده دار هم می شد. جایی که عرفان "تشکیلات بهائی" را به "همان جلسات دعای خودمون" تشبیه می کند که البته منظور وی جلسات دعای مسلمانان است؛ یا آنجا که ایمان، دیگر مهمان برنامه در جواب سوال مجری که می پرسد "تشکیلا بهائیت یعنی چه؟" می گوید "بهائیت از تشکیلات تشکیل شده... بهائیت بصورت جاسوسیه چون پایه گذارش انگلیسه" آیا این سخنان یک بهائی سابق می تواند باشد یا سخنان یه مامور اطلاعات است؟
سوالی که جا دارد در اینجا پرسیده شود این است که اگر بهائیت "کارهای جاسوسی" می کند، آیا این بدان معناست که مهمانان برنامه نیز اعمال جاسوسی انجام داده اند؟ اگر انجام نداده اند چگونه همکیشان سابق خود و خانواده ی خودشان را در مظان اتهام قرار می دهند و اگر هم انجام داده اند، چقدر خوب می شد که از نحوه ی جاسوسی آنها در این برنامه سوال می شد تا بینندگان عزیز، متوجه اعمال آنان باشند و راههای جاسوسی آنها را سد کنند.
نشان دادن چنین برنامه ای در حالی که در روز قبل از آن هم برنامه ی آتش زدن تصویر عبدالبهاء در اصفهان اجرا شده، نشان از حرکت جدیدی علیه بهائیان دارد. اما ظاهرا جمهوری اسلامی این بار تمامی فشنگ هایش را با هم شلیک کرده است. فیلمی در یوتیوب4 بارگذاری شده است بنام "خون و خضراء" که اگرچه در ظاهر ضدبهائی به نظر نمی رسد، اما با دقت در آن متوجه می شویم که یک بهائی هیچ وقت نمی تواند چنین فیلمی بسازد.
صاحب حساب یوتیوب شخص یا اشخاصی هستند که خود را "شمس بهاء" نامیده اند. این نام بارها و بارها در ادبیات بهائی بکار رفته و برای بهائیان آشناست. سازندگان این فیلم هم به همین علت این نام را برگزیده اند که کسی به کار انها شک نکند. سازندگان این فیلم برای این که، نشان دهند این فیلم از تولیدات صدا و سیما و وزارت اطلاعات نیست و بصورت کاملا آماتور تهیه شده، از یک نرم افزار رایگان ادیت استفاده کرده اند که آرم و لوگوی آن در بالای ویدئو موجود است.
سازندگان فیلم که بسیار سعی کرده اند، خود را بهائی جا بزنند، در گام اول، یعنی سلام بهائی یا 
همان "الله ابهی" چنان ناشیانه عمل می کنند که هر بهائی ای با دیدن آن تنها می تواند بخندد! در این فیلم این طور القا می شود که الله ابهی مانند یک اسم رمز است. خب اگر اینطور باشد، پس "سلام" در اسلام و "شلام" در یهود نیز اسم رمز است. واضح است که هر آئینی فرهنگ و اداب و رسوم خاص خود را برای احوالپرسی و دید بازدید دارد ضمن این که بهائیان کلمه الله ابهی را بصورت "اللهو ابهی" تلفظ نمی کنند. جا دارد سازندگان این جور فیلم های زرد حداقل چند روزی با بهائیان معاشرت داشته باشند که تلفظ این قبیل کلمات را یاد بگیرند.
همان طور که در ابتدا اشاره کردم، این فیلم در ظاهر ضد بهائی نیست، اما هدف از ساخت آن هم مشخص نیست. نماهای محدود و اغلب تاریک-ظاهرا بهائیان با تکنولوژی ای بنام لامپ آشنایی ندارند-چهره های محو شده در تاریکی و شخصیت اصلی که لباسی شبیه به مردان انگلیسی قرن ۱۹ می پوشد، همه و همه تنها به قصد محرف کردن ذهن بیننده و ترسناک نشان داده چهره ی بهائیان استفاده شده است.
یکی از موضوعاتی که برای بنده جالب بود، قسمتی است که خانمی از شخصیت اصلی می خواهد برای ورود به موسسه، که همان دانشگاه آنلاین بهائیان است که هم اکنون مرتبطین با آن در زندان هستند، ابتدا در کنکور دولتی شرکت کند تا وقتی که با نقص پرونده روبرو شد بعد از او ثبت نام شود!
در این فیلم این طور القا می شود که شرکت در کنکور برای بهائیان چیز عجیبی است و البته پیامی که در پشت این دیالوگ وجود دارد این است که حالا که می دانیم به دانشگاه راهمان نمی دهند چرا شرکت کنیم؟ شرکت کردن بهائیان در کنکور برای پر کردن "لیست تظلم خواهی"، آنطور که شخصیت اصلی می گوید نیست، حق آنان است. بهائیان بعنوان یک ایرانی حق دارند که در کنکور شرکت کنند و موسسه آزاد علمی تنها یک مسکن است بر دردهای جوانان مشتاق تحصیل بهائی.
در واقع در این قسمت فیلم حکومت آرزوی قلبی خود را با بیننده در میان می گذارد: بهائیان عزیز! در کنکور شرکت نکنید، شما که خودتان دانشگاه دارید. این شرکت نکردن در کنکور البته سبب خواهد شد یکی از موارد جدی نقض حقوق بهائیان از گزارشات سالانه مجامع بین المللی حذف شود و بعبارتی مقداری از فشارهای بین المللی بر رژیم ایران کاسته شود.
همانطور که در زندان ها "بازجوی خوب" و "بازجوی بد" وجود دارد، هفته ی گذشته نیز جمهوری اسلامی در نقش "بهائی ستیز بد" و "بهائی ستیز خوب" ظاهر شد. بدها آنها بودند که تصویر آتش زدند و شوی تلویزیونی به راه انداختند و خوب ها آنهایی بودند که در یوتیوب فیلم گذاشتند و سعی کردند مشکلات بهائیان را نشان بدهند.
داستان بهائی ستیزی و دگراندیش ستیزی در جمهوری اسلامی سر دراز دارد. باید نشست و نظاره کرد که حرکت بعدی رژیم اسلامی در برخورد با جامعه بهائی چیست.
این مقاله ابتدا در سایت نگاه منتشر شد.
...................................................................................................................................


توهین به مقدسات اقلیت مذهبی بهایی در راهپیمایی روز قدس***

جمعیت مبارزه با تبعیض تحصیلی – همزمان با برگزاری راهپیمایی روز قدس جمعه ۲۷ مردادماه، در میدان نقش جهان اصفهان، عکس های تعدادی از شخصیت های سیاسی و مذهبی مطرح جهان سوزانده شد، که در

این میان عکس هایی از شخصیت های قابل احترام جامعه بهایی مانند عبدالبهاء به چشم می آید.

روز قدس که مناسبتی رسمی در جمهوری اسلامی ایران است از یک سال پس از انقلاب ایران، هرساله در آخرین جمعه ی ماه رمضان و در حمایت از ملت فلسطین برگزار می‌شود.





Sunday, August 26, 2012

انقلاب مشروطه، آیین بهائیت و جمهوری اسلامی


انقلاب مشروطه ، آیین بهائیت و جمهوری اسلامی
 یکشنبه 12 اوت 2012

DR
نوشته  مصطفی خلجی
روز چهاردهم مرداد 1286، مبدأ دوران مدرن در تاریخ معاصر ایران به شمار می‌آید؛ در این روز، بالاخره مظفرالدین شاه قاجار فرمان مشروطیت را امضا کرد و راه برای تبدیل حکومت استبدادی به دولت قانونی هموار شد. اما با گذشت بیش از صد سال از انقلاب مشروطه ایران، هنوز اهداف و آرمان‌های این انقلاب به طور کامل محقق نشده و حتی در برخی از موارد شکست خورده است.
به مناسبت سالگرد انقلاب مشروطه ایران، در میزگرد این هفته «زمینه‌ها و زمانه‌ها» به چگونگی شکل‌گیری این انقلاب و همچنین آثار و نتایج آن پرداخته شده است.
مهمانان این برنامه: داریوش آشوری، نویسنده و پژوهشگر از پاریس، فریدون وهمن، استاد ایرانشناسی دانشگاه کپنهاگ از دانمارک، و علی‌اصغر حقدار، نویسنده و پژوهشگر از آنکارا در ترکیه.
تاریخ فکر و ادبیات مشروطه
در ابتدای این میزگرد، داریوش آشوری که در زمینه تاريخ تفکر و روشنفکری در ایران معاصر پژوهش کرده، به پیشینه‌های فکری انقلاب مشروطه و نقش روشنفکران در آن دوران اشاره می کند.
آشوری می گوید: ایده هایی که از انقلاب فرانسه و قرن نوزدهم اروپا سرریز کرد به بقیه جهان، از جمله ترکیه و روسیه و ایران، ذهن هایی را تحت تأثیر قرار داد.
این پژوهشگر ادامه می دهد: در آن دوران برای اولین بار در معرض روابط بین المللی قرار گرفتیم و این پرسش مطرح که اختلاف پتانسیل قدرت میان ما و دیگران چیست؟ اولین کسی که در این زمینه پرسش مهمی را مطرح کرده عباس میرزا ولیعهد فتحعلی شاه قاجار است که برای اولین بار از نماینده ناپلئون می پرسد که چرا ما درمانده ایم و شما این قدر موفقیت دارید. این پرسش بنیادی را نسل های بعدی هم دنبال کردند تا امروز که همچنان برای نسل ما، زنده است.

عباس میرزا ولیعهد فتحعلی شاه قاجار اولین کسی است که برای اولین بار از نماینده ناپلئون می پرسد چرا ما درمانده ایم و شما این قدر موفقیت دارید؟
آشوری می گوید: این ایده ها در تمامی کشورها انقلاباتی را ایجاد کرد و در ایران نیز انقلاب مشروطه پدید آمد.
این نویسنده همچنین در بخش دیگری از سخنانش به رابطه ظهور مشروطه با ظهور روشنفکری ایرانی اشاره می کند و می گوید: آن ایده ها در هر کشوری نوع بومی روشنفکری را به وجود آورد، از جمله نوع بومی روشنفکری ایرانی.
وی ادامه می دهد: این روشنفکری در ابتدا نامش منورالفکری بود و بعد از طریق حزب توده و تأثیر ایده های لنینیستی کلمه روشنفکری رواج پیدا کرد که بیشتر ترجمه کلمه روسی اش است تا ترجمه معادل فرنگی.
همچنین آشوری که در زمینه زبان فارسی و تحولاتش پژوهش هایی را منتشر کرده درباره تأثیر انقلاب مشروطه بر زبان و ادبیات فارسی می گوید: تحولات خیلی بزرگ اجتماعی و تاریخی و انقلابها، تإثیرات عمیق روی زبانها می گذارند، و ناگزیر باید زبانها را با خودشان سازگار کنند.
آشوری ادامه می دهد که وقتی در دوران مشروطه مفهوم مردم مطرح می شود و خطاب به مردم نوشته می شود، خود به خود زبان باید از آن پیچ و تابهای حرفه ای منشیانه بیرون بیاید و عمومیت پیدا کند.
وی اضافه می کند که مهمترین عامل نزدیکی زبان فارسی به مردم، روزنامه ها و مطبوعات بود که ایده های مدرن را منتشر می کردند؛ ایده هایی مثل آزادی و برابری.

رابطه بهائیت و مشروطیت
در این میزگرد همچنین فریدون وهمن که در زمینه تاریخ بهائیت در ایران پژوهش و کتاب «یکصد و شصت سال مبارزه با دیانت بهائی» را نیز منتشر کرده، به نوسازی دینی در دوران مشروطه پرداخت.
وهمن گفت: در مورد نهضت مشروطیت و تجدد در ایران تا کنون صدها کتاب و پژوهش منتشر شده و این آثار نظریات مختلفی را مطرح می کند. اما تا کنون این کتابها به نقش نهضت بابی و بهایی در نهضت مشروطیت اشاره نکرده و این موضوع را کاملا روشنفکران و نویسندگان ما حتی نویسندگان و پژوهشگران ما در غرب نادیده گرفتند و از آن گذشتند.
این استاد دانشگاه در توضیح رابطه بهائیت با مشروطیت می گوید: نهضت بابی و بهایی شصت سال قبل از نهضت مشروطه انقلاب معنوی بزرگی در ایران به وجود آورد. درست است که از غرب عقاید و تفکرات بسیاری را گرفتیم اما باید بپذیریم که یک نهضت بومی خیلی بیشتر می توانست به ما کمک کند تا یک انقلاب وارداتی به سبک غرب.
وهمن در ادامه به نوآوری ها و افکار بهایت می پردازد و از آن جمله به نظام نوین دینی، شامل تساوی حقوق زن و مرد و لغو خرافات و اوهام اشاره می کند.

روشنفکران و نویسندگان ما حتی نویسندگان و پژوهشگران ما در غرب، نقش نهضت بابی و بهایی در نهضت مشروطیت را کاملا نادیده گرفتند
وی می افزاید که دهه ها قبل از انقلاب مشروطه بسیاری از مردم ایران به اصول بهاییت به عنوان اصول اعتقادی خودشان باور داشتند و آن را در جامعه خودشان عملی می کردند. و همه اینها زمینه را برای ترقی خواهی و تجدد آماده کرد.
وهمن می گوید که بر اساس تحقیقهایی که صورت گرفته، بیشتر سران مشروطیت هم از بابی ها و ازلی و بهایی ها بودند.
داریوش آشوری نیز در این زمینه با فریدون وهمن هم نظر است و می گوید: نقش بابی ها و بهایی ها در نهضت مشروطیت آن چنان که باید در نظر گرفته نشده و در محاق سانسور شخصی و سیاسی باقی مانده است.
آشوری ادامه می دهد که جنبش بهائیت اگر در ایران شانس پیروزی داشت می توانست در تحول اجتماعی ایران نقش مهمی را ایفا کند و چیزی شبیه جنبش پروتستانتیزم در مسیحیت باشد. و از آنجا که ریشه هایش نیز با بنیانها و باورهای شیعی ارتباط داشت و در درون آن باورها شکل گرفته بود و در عین حال پذیرای ایده های مدرن بود، اگر این جنبش موفق شده ایران وضع دیگری می داشت.
در ادامه وهمن اضافه می کند: تمام روشنفکران ما با تمام حسن نیت و دلسوزی که داشتند در یک فضای اسلامی حرکت می کردند، یعنی خواهان تجدد در تمامی سطوح بودند، ولی به شریعت و مذهب که می رسیدند در آنجا توقف می کردند و حتی بعضی ها تجدد را در بازگشت به اصل دین اسلام می دانستند. این امر را اگر بررسی کنیم می بینیم که دوری از هر نوع نوآوری است.
وهمن در این زمینه روشنفکران دینی را به پرسش می گیرد و می گوید که آنان باید در این زمینه پاسخگو باشند.
علی اصغر حقدار نیز در این باره می گوید که یکی از نکاتی که در روشنفکری ضعیف و کم کار ایران موجب شرمندگی است، عدم توجه روشنفکری ایران به حقوق اقلیتهای دینی از جمله آیین بهائیت است و این شرمندگی تا وقتی که عذرخواهی رسمی و اخلاقی نشود و جبران نشود، روی دوش روشنفکران ایرانی باقی خواهد ماند. روشنفکران ایران یک عذرخواهی اساسی و تاریخی به پیروان آیین بهائیت بدهکارند
.
 
متون مشروطه و مشروطه پژوهی
علی اصغر حقدار، پژوهشگر تاریخ مشروطه و نویسنده کتاب هایی چون «مجلس‌ اول‌ و نهادهای‌ مشروطیت‌» و «رسائل سیاسی عصر مشروطیت» در این میزگرد به متون مشروطه می پردازد.
وی می گوید: متون مشروطه به صد سال قبل از مشروطه، یعنی دوره عباس میرزا باز می گردد. عباس میرزا در آن دوران یک عده ای را برای تحصیل به غرب فرستاد و در اولین سفرنامه هایی که از آن دوران به دست ما رسیده، مفاهیمی مثل پارلمان مشروطیت و دولت منتظم وجود دارد.

عدم توجه روشنفکری ایران به حقوق اقلیتهای دینی از جمله آیین بهائیت موجب شرمندگی و این شرمندگی تا وقتی که عذرخواهی رسمی و اخلاقی نشود و جبران نشود، روی دوش روشنفکران ایرانی باقی خواهد ماند.
حقدار ادامه می دهد: پس از آن، منورالفکران یا مدرن های کلاسیک ایرانی مثل میرزا فتحعلی آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی و ملکم خان با نگاهی واقع بینانه نیازهای آن زمان را در دستیابی به قانون مداری و انتظام دولت و تفکیک حقوق عرفی از حقوق شرعی مطرح کردند.
وی تأکید می کند که قبل از اینکه مشروطیت مستقر شود، متون آن به این شکل در فرهنگ ایرانی به وجود آمده بود.
این پژوهشگر همچنین به اسناد و مدارک تاریخی و سیاسی اشاره می کند که در مشروطیت به وجود آمد. به عنوان نمونه می شود صورت مذاکرات مجلس اول را به عنوان متن اولیه مشروطیت به کار برد.
حقدار اضافه می کند که بعد از این دوران متون مشروطه گسترش بیشتری یافته و در متون تئوریک و تاریخی مشروطه ثبت شده و همه این آثار را می توان به عنوان متون مشروطه مطرح کرد. حتی در ادبیات و رمان ایرانی هم مشروطیت به متن و موضوع و گفتار تبدیل شده است.
وی همچنین به شبنامه ها و روزنامه ها هم به عنوان متون مشروطه اشاره می کند و می گوید که خوشبختانه برخی از این متون در ثبت قوانین به بار می نشیند.
حقدار همچنین درباره مشروطه پژوهی می گوید: مشروطه پژوهی همزمان با اولین متونی که اشاره شد، شکل گرفته است.
حقدار ادامه می دهد که مشروطه پژوهی شامل توضیح مشروطه و متون آن و همچنین سنجش انتقادی متون مشروطه است. مشروطه پژوهشی همچنین پس از بررسی متون تاریخی، وارد تاریخ نگاری می شود و به نوعی می توان نوشته های یحیی دولت آبادی و ناظم الاسلام کرمانی و احمد کسروی و حتی فریدون آدمیت و ایرج افشار را هم می توان لایه هایی از مشروطه پژوهی دانست.
حقدار می گوید: امروز ما پی بریده ایم که باید تاریخ اندیشه مشروطه را نیز به سنجش ببریم. حتی در ادبیات امروز رمان نویسان ما نیز به نوعی مشروطه پژوهی می کنند و به خلق و خوی مشروطه خواهان و روحیات اجتماعی آن زمان می پردازند.


انقلاب مشروطه و جمهوری اسلامی
در بخش پایانی این میزگرد، فریدون وهمن درباره شکست آرمانهای مشروطه به ویژه در دوران جمهوری اسلامی می گوید: به صورت ظاهر، انقلاب مشروطیت با شکست کامل مواجه شد، نه در زمان جمهوری اسلامی بلکه در آغاز مشروطیت و با تصویب متمم قانون اساسی.
وی ادامه می دهد که در آن زمان بسیاری از اصول رو که در اصل قانون اساسی بود عوض کردند و تفکیک جنسیتی گذاشتند و انتخاب نمایندگان مجلس رو منحصر به معتقدین به تشیع کردند و عده زیادی از مردم ایران را مجزا کردند.
وهمن همچنین می گوید که ممکن است که جمهوری اسلامی به ظاهر بتواند جنبش مشروطه را خفه کند اما خوشبختانه روشنفکران و مردم و جوانان ما بیدارند و روح مشروطه را نگاه می دارند.

جمهوری اسلامی می خواهد نهادهای مدرن را با تفکرات عقب مانده توام کند که موفقیتی نخواهد داشت.
در این زمینه، آشوری نیز می گوید: جمهوری اسلامی آن چنان تضادهای ساختاری و ایده ای دارد که به هیچ وجه نمی تواند خودش را به عنوان یک حکومت جا بیندازد، اگرچه موقتا می توانند زور و فشار بیاورند و چیزهایی را به جامعه تحمیل کنند، اما در دراز مدت نخواهند توانست.
آشوری تأکید می کند که دستاوردهای مشروطه در ایران نهادی شدند و جمهوری اسلامی نمی تواند آنها را ریشه کن کند، فقط می تواند آنها را دستکاری یا کارکردشان را مختل کند.
این نویسنده اضافه کرد که جمهوری اسلامی می خواهد نهادهای مدرن را با تفکرات عقب مانده توام کند که موفقیتی نخواهد داشت.
علی اصغر حقدار نیز در پایان می گوید: داده های تاریخی ثابت می کند که مشروطه شکست نخورده است، بلکه مشروطه پروژه ناتمام مدرنیته ایران است.
وی ادامه می دهد: طبیعی است که وقتی یک فرهنگ جدید وارد یک فرهنگ سنتی شود، آن را به چالش می کشد و عاملان فرهنگ سنتی هم مقاومت خواهند کرد.
حقدار تأکید می کند: من معتقدم که پروژه فرهنگی غیرمشروطه در ایران شکست خورده است.
این نویسنده اظهار می دارد که اگر مشروطه ناتمام مانده، برای این است که ما فرهنگ سازی نکردیم و از این کار بزرگ و بنیادین غفلت کردیم. امروز ما باید مشروطه را در لایه های گوناگون به فرهنگ تبدیل کنیم
.


 http://www.persian.rfi.fr/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/20120812-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%8C-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B7%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%9F







Wednesday, July 25, 2012

ايران ، از ماراتن تا صلح اعظم




ايران ، از ماراتن تا صلح اعظم


سخنرانی جناب گلنفورد میچل Glenford Mitchell
در کنفرانس انجمن دوستداران فرهنگ ایران، سپتامبر 2011

ترجمه مینو ثابت

 
دوستان عزیز بهائی و دوست داران عزیز بهائیان، برای من نهایت افتخار است که در حضور شما باشم. قبل از هر چیز لازم می دانم سپاس خود را به حضور اعضاء انجمن دوست داران فرهنگ ایران بخاطر کار بزرگی که انجام می دهند و بوسیله آن تفاهم و دوستی در بین مردم بوجود می آوردند تقدیم کنم. بنظر من در این مقطع از زمان این کار مهم و بزرگی است. بعد از همه مطالبی که از سخنرانان این جلسات شنیدم از خود می پرسم که من چرا اینجا هستم چون آنچه لازم بود گفته شده، ولی به هر حال اجازه می خواهم که من هم سخنان خودم را بگویم.
در حدود 2500 سال قبل جنگی در بین ایرانیان و یونانیان در محلی به نام ماراتُن در خاک یونان بوقوع پیوست. این اولین اقدام داریوش شاهنشاه ایران برای فتح یونان بود ولی نتیجه ای که بدست آمد حیرت انگیز بود و بر خلاف برتری تعداد سپاهیان ایران در این جنگ، یونانیان پیروز شدند. این پیروزی در پیشرفت بعدی تمدن یونان عطفی بشمار آمده است. یکی از آثار این پیروزی حتی در زمان ما به کار بردن نام ماراتُن در ورزش دو و میدانی است و اصل آن از این داستان منشاء گرفته که یک دوندهء یونانی به نام فیدی پیدس pheidippides که در جنگ مذکور شرکت داشت مامور رساندن خبر پیروزی غیر منتظره سپاه یونان به مردم آتن گردید. او مسافت 40 کیلو متر از ماراتُن تا آتن را بدون وقفه دوید و پس از وارد شدن به مقصد و اعلام پیروزی یونانی ها، بر اثر خستگی مفرط بر زمین افتاده جان داد. برای این داستان ارزش بیش از اندازه قائل شده اند تا جایی که معروف ترین ورزش المپیک با نام دوی ماراتُن مبدل به سمبُل مسابقات جهانی المپیک شده است. این مسابقه در تمام دوره های بازی های اُلمپیک که آغاز آن در سال 1896 در آتن بود، جزء مسابقه های ورزشی بوده است.
االبته ما امروز در اینجا برای بیان یک واقعه ورزشی گرد هم نیامده ایم و به دنبال ورزش دو و میدانی ماراتُن نیستیم ولی منظور اینست که کوشش انسان ها در طول تاریخ برای رسیدن به هدف صلح نیز می تواند نوعی ماراتُن بشمار آید.
کشور ایران در تلاش برای رسیدن به صلح سابقه ای تاریخی دارد. بنابراین من امروز برای بیان مطلب خود از عنوان جالب «ایران، از ماراتُن تا صلح اعظم» را برگزیده ام، به این امید که در خلال سخنان خود بتوانم نمای با شکوهی را که در انتظار آیندۀ ایران است تا اندازه ای ترسیم نمایم.
با نگاهی به گذشته باید گفت که آنچه که واقع شده در حقیقت فاجعه و یا مصیبتی نیست که در ذهن مردم جای گرفته است بلکه باید آن را به چشم موهبتی نگریست که به گونه ای اسرار آمیز به جهان و جهانیان اعطاء شده است. در سال 490 قبل از میلاد در دوره هخامنشیان، پس از جنگ هایی که بوقوع پیوست ایران تبدیل به یک امپراطوری بزرگ شده بود. این امپراطوری با شاهان عادل، عظمت سپاه و اداره سرزمینی در نهایت قدرت که به پهنای قاره آمریکا بود، پر آوازه گشته بود. مردم این سرزمین از هر قوم و نژادی با یکدیگر در نهایت صلح و صفا می زیستند. داریوش امپراطور ایران با آنکه از هر جهت از امپراطوری خود خاطر جمع بود ولی آرزوی دستیابی به سرزمین های جدید را نیز در سر می پروراند و با آنکه تا مرزهای کشور یونان را در تصرف خود داشت ولی همواره در آرزوی تصرف یونان بود. اقدام برای دستیابی به این هدف هنگامی صورت گرفت که مردم یونان در پی ایجاد یک سیستم جدید برای اداره حکومت خود بودند و آن حکومتی بود که اساس آن بر آزادی سیاسی بنا نهاده شده بود و به نام دموکراسی خوانده می شد. یونانیان از این آزادی که پس از سالیان طولانی نارضایتی از حکومت های خود کامه می رفت تا شکل بگیرد، در هیجان بسر می بردند و با آرزوی آزادی که سر تا پای آنان را فرا گرفته بود وقتی از قصد داریوش آگاه شدند با آنکه سپاه پر قدرتی هم نداشتند ولی تصمیم بر مقاومت گرفتند. یکی از فرماندهان سپاه یونان که از قبل نیز با ایرانیان درگیر شده بود فرماندهی لشکر یونان را بر عهده گرفت و نقشه ای طرح کرد که به نظر می رسید می تواند در مقابل ارتش بزرگ ایران و ساز و برگ جنگی مفصل آن، موثر واقع گردد. این نقشه موفقیت بزرگی بدست آورد و طی آن بیش از 6 هزار از 29 هزار سرباز ایرانی به قتل رسیدند و بقیه به امید حمله دوباره عقب نشستند. این حمله دوباره هرگز بوقوع نپیوست. دراین جنگ فقط 192 سرباز یونانی کشته شدند.
نبرد ماراتُن آغازی برای پایان حملات ایران به قصد تسخیر یونان بود. حمله بعدی ایرانیان که ده سال بعد از آن نبرد صورت گرفت دوباره منجر به شکست آنان شد و پس از آن دیگر ایران با یونان درگیر نشد.
پیروزی در نبرد ماراتُن روحیه یونانیان را به شدت تقویت کرد. چنین نتیجه گیری شد که پیروزی درخشان سربازان یونان پشتوانه ای برای ارزش های دموکراتیک مردم یونان و در مقابل، این ارزش ها سبب بالا رفتن روحیه سربازان و پیروزی آنان در نبرد گردید. نویسندگان و خطیبان یونان طی نسل های بعد هنوز هم این نظریه را تایید می کردند. این روحیه مثبت قدرتی چشم گیر در سعی و کوشش یونانیان بوجود آورد و سبب بروز عقاید و افکار جدیدی شد که پایه و اساس تمدن و فرهنگ آنان را بنا نهاد. ریچارد ای. بیلوز Richard A. Billows در کتاب تاریخ وقایع خود که در سال گذشته به چاپ رسیده می نویسد نبرد ماراتُن به همان صورت که در تاریخ یونان و غرب نقطه عطف را تشکیل داده بود در قرن نوزدهم بار دیگر تکرار شد. جان استوارت میل John Stuart Mill فیلسوف انگلیسی می نویسد: واقعه نبرد ماراتُن حتی از نبرد هِیستینگر Hastings که در تاریخ خود انگلستان بوقوع پیوسته است مهم تر بشمار می رود. چنین سخنی از جانب یک شخصیت مهم انگلیسی درباره نبرد هیستینگر که در تاریخ خود انگلستان بوقوع پیوسته است مهم تر بشمار می رود. چنین سخنی از جانب یک شخصیت مهم انگلیسی درباره نبرد هیستینگز که خود سر آغازی در شکل گیری ملّت انگلیس است بسیار جالب توجه است.
بسیاری از مورّخین دارای نظر های متفاوتی دربارۀ نبرد سرنوشت ساز ماراتُن می باشند ولی از نظر بیلوز اگر در این نبرد ایرانیان بر یونانیان غالب می آمدند دموکراسی یونان در نطفه خفه می شد. او به این نتیجه می رسد که برخورد این دو سپاه متخاصم در آن روز یکی از وقایع مهم در تاریخ جهان بشمار می آید و در آن روز، سر نوشت تاریخ بشریت را از یک سو به سویی دیگر تغییر داد. در نتیجه ایران نیز خود از نهضت روشن بینی یونان بی نصیب نماند و نتایج مثبت این نهضت سبب تحرک و پیشرفت جامعه ایران نیز شد. این به آن معنی نیست که ایران پس از حمله اسکندر در یک گذرگاه کوتاه تاریخ جزو متصرّفات امپراطوری یونان درآمد. بسیار مهم است که بدانیم تاریخ جنگ های ایران و یونان که توسط مورّخان یونانی نوشته شده است بمرور زمان در قرون بعد از طرف ایرانیان به صورت حقایقی مسلّم پذیرفته شد زیرا ایران مدتی پس از تسلّط اعراب تاریخ گذشته خود را رفته رفته به بوته فراموشی سپرد. برنارد لوئیس Bernard Lewis مورخ می نویسد تنها اطلاعاتی که از ایران باستان بجای مانده توسط یهودیان و یونانیان نوشته شده و در حالیکه این دو ملّت درباره کورش مطالبی نوشته اند از خود ایرانیان اطلاعاتی در این مورد بدست نیامده است. لوئیس می نویسد تاریخ کلاسیک یونان از کشمکش های مداوم بین ایران و یونان خبر می دهد که شروع آن به صورت حمله از جانب ایران بوده و با حمله از جانب اسکندر به اوج خود رسیده است. او همچنین می نویسد با آنکه تاریح این دو ملت مملو از جنگ وجدال است ولی لحن نوشتجات تاریخ کهن یونان در باره ایران همواره با احترام و حتی گاهی با نوعی همدردی همراه بوده است. مثلا آیسوخولوس Aeschylus که خود از حریفان جنگی ایرانیان بشمار می رفت در نمایشنامه ای که به نام ایرانیان نوشته با حریفان ایرانی خود که در جنگ شکست خورده بودند اظهار همدردی کرده است.
قرن ها بعد فردوسی شاهکار خود را به نام شاهنامه نوشت و به این وسیله جان تازه ای در کالبد بپا خاسته ایران دمید. آذر نفیسی در پیشگفتار خود که برای ترجمه انگلیسی این کتاب که توسط دیک دیوس Dick Davis انجام شده چنین می نویسد: شاهنامه بمنزلۀ شناسنامۀ ایران است و نشانی از زنده بودن آنان دارد.
نباید اجازه داد که افکار سازنده و اختراعات هوشمندانه ایرانیان در دنیای قبل از اسلام در مقابل فرهنگ و تمدن یونان به فراموشی سپرده شود. در واقع تمدّن درخشان ایران به طرق مختلف در جهان پرتو افکن بود و هنگامی ایران متوجه یونان شد که بزرگترین، قدرتمندترین و ثروتمندترین قدرت های جهان آن روز شناخته می شد. این کشور با قدرت ابداعی خود در پیشرفت جهان سهم بسزایی داشته است و اختراعاتی را به عرصه ظهور در آورده که دنیای امروز از آنها بی خبر است. مثلاً یکی از آنها در اسب سواری اختراع رکاب است که در دنیای آن روز تحوّل بزرگی در سیستم خبر رسانی و حمل و نقل ایجاد کرد و همچنین تاثیر بسزایی در جنگ ها داشت. ایرانیان قبل از هر ملّت دیگری دارای سیستم سواره نظام آموزش دیده بودند و وقتی به ماراتُن حمله کردند یونانیان هنوز از سیستم سواره نظام بی خبر بودند. در تاریخ یونان آمده است که چگونه اختراع رکاب سبب پیشرفت سیستم پُستی ایرانیان گردید. پُست در ایران آن روز عبارت از شبکه ای از قاصدانی چابک سوار و اسبانی تازه نفس بود که در سرتاسر آن سرزمین دارای چاپارخانه با مراکز پستی بودند و دولت مرکزی به توسط همین سیستم می توانست با اقصی نقاط کشور در رابطه ای سریع باشد و اوامر دولتی را به دور ترین نقاط کشور برساند. رکابِ زین اسب حتی امروز برای کابوی های آمریکایی نیز همانند سربازان هخامنشی اهمیت دارد.
یکی دیگر از اختراعات ایرانیان آسیاب است که طی قرون متمادی اوّلین و یگانه منبع انرژی عضلانی انسان و حیوان بوده است. دیگر از این اختراعات ایجاد کتاب است که اهمیت آن در حفظ ادب و فرهنگ ملل ناگفتنی است. علاوه بر آنچه که به اختصار در اینجا یاد کردیم همچنین باید قبول کرد که بشریّت باید پیشرفت خود را مدیون نقش مهم ایران در دایره علم و دانش باشد.
تحولات علمی ایران بین قرون نهم تا چهاردهم میلادی شباهت فراوانی به تحوّلات علمی اروپا در قرون بعد از آن دارد. در مقایسه با یونان، جایگاه ایران کاملا متمایز است و این بخاطر وجود دو نهاد بر جسته یکی دیانت زردشتی و دیگری حکومت پادشاهی در ایران قبل از اسلام بوده است.
ایمان به دیانت زردشتی و تاثیر احکام و دستوران آن در منش و رفتار شاهان ایران بود که سایر ملت ها و ادیان آنها را تحت تاثیر قرار می داد. بنا به گواهی تاریخ، امپراطوری بابل بدست کورش کبیر منهدم شد و طبق فرمان او یهودیان که سالیان طولانی در اسارت بابلی ها بودند آزاد شدند و به سرزمین خود بازگشتند. همانطور که می دانید اولین اعلامیه حقوق بشر از طرف کورش کبیر صادر شد و به همین جهت او را پدر حقوق بشر نامیده اند. به نظر برنارد لوئیس در بین گزارش های موجود دربارۀ نحوۀ رفتار کورش با یهودیان شباهت هایی وجود دارد. در نظر او این شباهت ها را می توان هم در آثار کتاب های عهد عتیق و هم در نوشتجات یهودی که بعد از تورات نوشته شده مشاهده کرد. در هر دوی این آثار بسیاری از کلمات ایرانی موجود است- مثلا کلمه پردیس(به معنی بهشت) - که ریشه ایرانی دارد.
تلافی بین دو دیانت ایرانی و یهودی در تاریخ جهان اهمّیّت فراوانی دارد. لوئیس می گوید تاثیر ژرف تفکر مادی و معنوی ایرانیان را می توان در پیشرفت یهودیان پس از آزادی از اسارت و سپس در مسیحیان و در نتیجه در سرزمین های رُم، یونان، بیزانس و بالاخره در اروپا مشاهده نمود.
مورّخان همچنین از کشمکش آسمانی بین دو نیروی خوب و بد یا ایزدی و اهریمنی که به مکافات و مجازات و جهنم و بهشت منتهی می شود یاد می کنند که از دیانت ایرانی منشا گرفته است. دبلو اچ مک نیل W.H.McNeill مورّخ مشهور تاکید می کند افکار و عقایدی که منشا زرتشتی و یهودی دارند هرگز از خاطر بشر زدوده نشده اند. وی میگوید عقیده بازگشت مسیح از این عقیده زرتشتی مایه می گیرد که در زمان آخر کسی از نسل زرتشت ظاهر خواهد شد و همه نیکی ها را در روی زمین جاری خواهد ساخت. این یک عقیده زرتشتی است و لوئیس با تاکید می گوید این مطلب تا بعد از آزادی قوم یهود از بابل یعنی تا بعد از قرار گرفتن آنها تحت تاثیر ایرانیان، در تورات یاد نشده بود.
رجعت مسیح در ادیان یهودی و مسیحی اهمّیّت فراوان دارد. تأثیر عمیق این دین ایرانی در بین باور های دینی در غرب عموما شناخته نشده است. منظور من از دین ایرانی از قول مورّخین است وگرنه هیچ دیانتی که از جانب پیغمبری آورده شده باشد ربطی به ملّتی که او از میان آنها برخاسته ندارد. دیانت بهائی، زرتشت را به عنوان پیامبری می شناسد که مانند موسی، عیسی و محمد تعلیماتی برای بشر آورده است و بخشی از ظهورات مستمر الهی است که در هر عصر و زمان در بین بشر ظاهر می شوند.
چنانکه گفته شد ایران در تشکیل ادیان و در پی آمد آن پیشرفت تمدن ایران باستان، نقش عمده ای داشته است. دلائل فراوانی در رابطه این پیشرفت با ادیان زرتشتی و اسلام موجود است. معلوم است که ظهور حضرت باب و حضرت بهاالله در ایران قرن نوزدهم وسعت جدیدی به این پیشرفت بخشیده است. آئین بهائی با سرعت در سرتاسر جهان پخش شد چنانکه انسیکلوپدیا بریتانیکا آن را پس از دیانت مسیحی به عنوان دومین دیانت با انتشار وسیع در عالم اعلان کرد. به این ترتیب بار دیگر ایران نقش خود را به عنوان مسیری در عبور کاروان تمدّن بدست آورد ولی جای تاسف است که بیشتر ایرانیان از این حقیقت بی خبر ماندند زیرا علماء اسلام بیش از یک قرن و نیم است در تلاشی که برای مخالفت با آئین بهایی در پیش گرفته اند مانع آگاهی ایرانیان از دانستن حقیقت تعلیمات این آئین گردیده اند. با همه اینها آئین بهائی در غرب قدرت گرفت و از آن طریق در گوشه و کنار جهان منتشر شد. دیانت بهایی گرچه در ایران بوجود آمد ولی یک دین ملی- میهنی نیست بلکه آئینی جهانی است. در اینجا این پرسش پیش می آید که چرا در این صورت این آئین در ایران شکل گرفت ؟
سوال جالبی است و باید جواب داد. در اینجا لازم است که از آثار بهائی شاهد بیاورم زیرا از خلال آنها بهتر می توان جواب این سوال را دریافت. در آثار بهائی توضیحاتی موجود است که حقایقی را در مورد ظهور مظاهر الهی روشن می سازد. پیامبران الهی همواره در نقاطی و در میان مردمانی ظاهر شده اند که یا به سرعت رو به سقوط بوده و یا در پایین ترین درجات اخلاقی و روحانی قرار گرفته بودند. به دو نمونه از آنها در آثار بهائی توجه کنید: یکی نکبت و ادبار قوم بنی اسرائیل و سقوط آنان به پایین ترید درجات شون انسانی در دوران قبل از خروج از مصر به رهبری حضرت موسی و دیگری بربریت، بت پرستی و کمبود اخلاقیات در میان اقوام عرب مدّت ها قبل از ظهور اسلام تا اینکه حضرت محمد در بین آنها ظاهر شد و پیام خود را به آنان رسانید. حضرت شوقی ربانی ولیّ امر و مفسر آثار بهائی در این باره می نویسد که این شرایط در مورد ظهور دیانت بهائی نیز مصداق دارد. در هنگام ظهور حضرت بهالله ظلم و فساد و تباهی وصف ناپذیر در امور دینی و مدنی ایرانیان چنان به اوج رسیده بود که بسیاری از نویسندگان، سیاستمداران و سیاحان در آثار خود مفصلاً به آن پرداخته اند.
حضرت شوقی ربانی می نویسد در این اصل حقایقی نهفته است و آن اینکه ظهور پیامبر الهی در بین یک ملت نه بخاطر نژاد برتر و یا سیاست موثرتر و یا روحانیت والاتر آن ملت است بلکه در نتیجه احتیاج مفرط، انحطاط مطلق و گمراهی صرف آنهاست. ظهور پیامبر جدید در بین چنین ملّتی همچون یک اهرم سبب ارتقاء نوع بشر و رسیدن آنها به اخلاق و سلوک عالی تر می گردد.
این طرز نگرش در مورد ظهور مظاهر الهی بسیار جالب توجه است. حضرت شوقی ربانی چنین ادامه میدهند: در چنین شرایط و حالاتی است که پیامبران می توانند قدرت احیاء کننده خود را در نجات ملّت خود از قعر فلاکت و بدبختی نشان دهند و به آنها قدرتی اعطاء کنند تا بتوانند پیام جدید را در میان سایر ملل و اقوام گسترش دهند و اسباب نجات آنان را نیز فراهم آورند.
امروز مردم ایران در حکم آن اهرمی هستند که در احیا و اصلاح عالم به کار گرفته شده اند. خون هزاران شهیدی که در راه شناسایی این ظهور جدید ریخته شد این امر را میسر می سازد. به این جهت امروز ایران به صورت دریچه امیدی برای نجات عالم بشریت دیده می شود. بهائیان در هر نقطه که باشند به ایران عشق می ورزند. این عشق و علاقه با ازدیاد تعداد بهائیان در سایر نقاط جهان به صورت مضاعف افزایش می یابد. باید بگویم که ما بهائیان هر کجا که باشیم خود را به نوعی ایرانی می دانیم! تعجب می کنید اگر بدانید که بعضی از اطفال ما از نژاد های مختلف سیاه، سفید، زرد و سرخ، نام های ایرانی دارند و ما عاشق غذای ایرانی هستیم. پیامبران و یا مظاهر الهی بنا به عللی سه بار از ایران برخاسته اند: حضرت زرتشت، حضرت باب، و حضرت بهاالله. بنا براین مردم ایران سه بار افتخار پیشبرد تمدّن جهان را یافته اند.
این نکته ایست که قابل توجه است. حضرت باب با اظهار امر خود در شیراز مردم را برای ظهور قریب الوقوع حضرت بهالله آماده ساخت. چند نفر و از جمله طاهره شاعره مشهور مستقلاً او را شناختند و از پیروان او شدند. با ازدیاد پیروان حضرت باب و انتشار هر چه بیشتر پیام او، علماء اسلام و حکومت وقت در از میان برداشتن آنان متحد شدند و هزاران نفر از بابیان را به قتل رساندند. در سال 1850 که شش سال از اعلان امر حضرت باب می گذشت خود او را در میدان تبریز تیر باران کردند. در این تیر باران 750 نفر از فوج سربازان تفنگ هایشان را بسوی حضرت باب نشانه گرفته آتش گشودند. دو سال پس از این واقعه دو نفر بابی شوریده سر در پی کشتن شاه بر آمدند. کوشش آنها برای اینکار بسیار بی خردانه بود و بی نتیجه ماند. این حادثه سبب شد که حضرت بهالله را در سیاه چال طهران به زنجیر بکشند. در چنین محلی بود که حضرت بهالله برای اولین بار ماموریت الهی خود را دریافت. با اینکه حکم رسمی درباره بی گناهی ایشان از هر گونه اتهام، صادر شده بود ولی شاه به منظور مجازات، دستور تبعید اشان را به بغداد داد. از بغداد حضرت بهالله را به سایر نقاط در امپراطوری عثمانی تبعید کردند تا آنکه بالاخره ایشان را در قلعه عکا واقع در فلسطین زندانی نمودند.
در همه جا از استانبول و ادرنه گرفته تا زندان عکا حضرت بهالله پیام الهی خود را به شاهان و رؤسای ممالک و به گوش مردم جهان رساندند. ایشان آثار فراوانی دارند که طی آن وحدت و یگانگی عالم انسانی را به عنوان مهم ترین ماموریت الهی خود اعلام کرده و امکان تامین آن را از طریق ترک تعصبات از هر نوع، تساوی حقوق بین زنان و مردان، تعلیم و تربیت اجباری، تطابق بین علم و دین، تعیین یک زبان بین المللی برای همه مردم جهان تا بتوانند به راحتی با یکدیگر رابطه برقرار کنند، ذکر نموده اند.
مجموعۀ این تعالیم به نام نظم نوین جهانی خوانده شده است. حضرت بهاالله در لوحی خود خطاب به همۀ سلاطین جهان به به نام سورۀ ملوک مشهور است و همچنین در الواحی که جداگانه برای روسای برجسته دول فرستادند اتحاد را اول شرط صلح جهانی که هدف نهایی ظهور ایشان است دانسته اند. طولانی ترین این الواح خطاب به ناصرالدین شاه است که طی آن مراحلی را که برای رسیدن به عدالت اجتماعی و صلح در ایران و سایر ممالک جهان باید پیمود برشمرده اند. همانطور که می دانید ناصرالدین شاه، قاصد این لوح را که جوان هفده ساله ای بود و بدیع نام داشت به قتل رسانید. هیچیک از روسای دولت های جهان به پیام ایشان توجه نکردند.
با همه اینها حضرت بهالله در آثار خود از نقش آنان در رسیدن به صلح اصغر یاد نموده اند، به این صورت که وقتی مشکلات در جهان رو به ازدیاد نهد رؤسای ملل بالاخره مجبور به ایجاد یک حکومت جهانی خواهند شد تا راه حلّی برای مسائل بین المللی بیابند. حضرت بهالله در کتاب اقدس در اهمیت نظم نوین بهائی می فرمایند که نظم عالم از این نظم اعظم به لرزه خواهد افتاد. این به آن معنی است که زندگی بشر چنان تحولی خواهد یافت که چشم عالم شبیه آن را ندیده است. یعنی اینکه زمان تغییر کلی در ساختار اجتماعی جهان فرا رسیده است. تغییری که حکومت جهانی را به همراه خواهد داشت تا بتواند صلح حقیقی را در دنیا برقرار کند و تمدّن و فرهنگ جدیدی در تاریخ بشر بوجود آورد. انسان همواره در رویای نظم عالم بسر برده است. پیامبران، فلاسفه و شعرا از زمان های قدیم تا به امروز همواره دربارۀ روزی که کلیه مردم جهان به یکدیگر خواهند پیوست سخن گفته اند و حضرت بهالله بار ها آن را قاطعانه تاکید فرموده اند.
آثار بعدی حضرت بهالله افکار آگاه جهان را متوجه زمان امروز ما می سازد. در یکی از این آثار می فرماید که هدف از خلقت جهان هستی، ظهور این روز اعظم است. روزی که کلّیۀ کتب مقدس از آن یاد کرده و پیامبران و انبیای الهی آرزوی دیدنش را داشتند و ما امروز در چنین روزی بسر می بریم. برای تشریح بیشتر این مطلب باید گفت که در تاریخ اجتماعی بشر، پیشرفت از تشکیل خانواده آغاز و تا تشکیل کشور ها ادامه یافت و اکنون که به مرحله بلوغ خود رسیده احتیاج به یک نظم جهانی دارد. حضرت بهالله هدف نهایی را وحدت نوع بشر قرار داده اند. بنا بر این، مقصد از ظهور حضرت بهالله تحقق وحدت عالم انسانی است- وحدتی که نفوذی همه جانبه داشته و جهان شمول باشد. اولین شرط تامین این وحدت تحوّل روحانی و اخلاقی در وجود هر انسان و انعکاس آن در اعمال و رفتار زندگانی اوست.
حضرت شوقی ربّانی درباره وحدت عالم انسانی چنین توضیح می دهند که این وحدت که محور اصلی کلیه تعالیم بهائی را تشکیل می دهد، یک احساس کور و یک ابراز امیدواری واهی و نامشخص نیست و لازمه آن فقط برقراری روابط نزدیک و خیر اندیشانه بین انسان ها و ایجاد همکاری بین افراد یک ملّت نمی باشد بلکه باید کلّیۀ ممالک و ملت های جهان را مانند افراد یک خانواده بشری به یکدیگر پیوند دهد. توجه به هدف حضرت بهاالله کنید، همه میدانیم که گاهی حتی بین افراد یک خانواده هم تفاهم کلّی وجود ندارد. حضرت بهالله خواسته اند که جمیع ملل جهان هم همچون افراد یک خانواده بشری در کنار هم زندگی کنند. این اندیشه بسیار بزرگی است.
دستیابی به این مرحله نهایی در این دوره از تکامل نه فقط لازم بلکه غیر قابل اجتناب است و مرحله ای است که به سرعت نزدیک می شود. این را می توان از شرایطی که امروز در اطراف ما بر جهان حاکم است دانست و هیچ چیز به جز قدرت خداوند به استقرار آن نخواهد بود. این آرزوی بزرگ که این چنین محکم و بی تردید در حق جهان در نظر گرفته شده سوال مهمّی را مطرح می کند. برای رسیدن به این آرزو چه باید کرد؟ برای جواب به این سوال به وقت بیشتری احتیاج است ولی همین قدر می توان گفت که بر خلاف ظهورات پیشین، حضرت بهالله قوانین مخصوصی ارائه فرموده و با تاسیس تشکیلات اساسی پایه یک دولت جهانی را بنا نهاده اند. حضرت شوقی ربانی این تشکیلات را به صورت الگویی برای جامعه جهانی در آینده توصیف فرموده و آن را بزرگترین وسیله برای تاسیس صلح اعظم دانسته اند.
امروز برای تحقق بخشیدن به این هدف، دو جریان در کار است: یکی از آنها فعالیت زمامداران جهان و بعضی موسسات بشر دوستانه است که به منظور اتحاد شرق و غرب عالم و تاسیس صلح اصغر به کار مشغولند. این جریان ربطی به بهائیان ندارد و این زمامداران جهان هستند که در این راه کوشش می کنند. جریان دیگر از دو جهت مربوط به فعالیت های پیروان آئین بهایی می شود. یکی از فعالیت ها نشر و اشاعه تعالیم بهائی در سرتاسر جهان به منظور ایجاد تحوّل روحانی مردم دنیا است زیرا بدون این تغییر و تحوّل، هیچ سیستم اداری ولو اینکه بسیار دقیق هم ترسیم شده باشد، قادر به انجام وظیفه کامل نخواهد بود. دیگری پیشرفت دادن سیستم اداری تشکیلات بهائی است که طبق قوانین و مقرراتی که از جانب حضرت بهالله تدوین شده اند باید الگوی «نظم نوین جهانی» باشد. این دو جریان اصلی و موازی با هم، پرچم صلح جهانی را در دنیا به اهتراز در خواهند آورد.
با همه کوشش های ناچیز ما در ساختن سیستم تشکیلات بهائی برای اداره امور جامعه بهائیان، ما بهائیان هنوز نمی توانیم ادّعا کنیم که به همه جوانب نقشه حضرت بهالله برای وحدت نوع بشر پی برده ایم ولی شاهد قدرت اجرایی این تعالیم در ایجاد همبستگی هستیم و با اجرای آنها به این نتیجه رسیده ایم که وصول به دنیایی که منظور نظر حضرت بهالله است ممکن می باشد.
ساختار نظم اداری بهائی عبارت از تشکیلاتی است که هر یک از آنها 9 نفر عضو دارد و همۀ آنها در سطوح محلّی، ملّی و بین المللی به طرزی دموکراتیک انتخاب می شوند. در انتخابات بهائی هیچ گونه نامزد و یا پروپاگاند انتخاباتی وجود ندارد. این تشکیلات تصمیمات خود را با شور و مشورتی که همراه با اصول و مبادی روحانی است انجام می دهند.
در حالیکه تعالیم بهائی اهمیت را بر سیستم حکومت جهانی قرار داده ولی در ضمن باید دانست که اصول آئین بهائی بر روحانیات عرفانی متّکی است، از رابطه انسان با خالق خود سخن می گوید و به حیات پس از مرگ معتقد است. در زندگی بهائی دعا و نیایش جای مخصوصی دارد زیرا این عوامل لازمه تزکیه نفس و یک زندگی مفید در این جهان هستند که در قلب آن عشق قرار دارد-عشق خدا به مخلوقش و عشق مخلوق به خدا و بنده های او. آثار بهائی در این مورد بسیار است. از جمله در آثار حضرت بهالله به این مضمون می خوانیم که (تو را دست داشتم و تو را آفریدم، پس مرا دوست داشته باش تا نام تو را ذکر کنم و روح زندگی در تو بدمم).
بهائیان وحدت عالم انسانی را به چشم عشقی سیاسی، اجتماعی و روحانی می نگرند. در اینجا عدالت در مرکز اصلی قرار دارد. حضرت بهالله می فرمایند عدالت بروز اُخوت و یگانگی در بین ابناء بشر است. لازمه دیانت بهائی پیوستن زندگی جسمانی و روحانی انسان به یکدیگر است تا پاکی اعمال و رفتار ما، پیشرفت ما را تضمین کند. هنوز خیلی مطالب در این مورد نا گفته باقی مانده ولی حال اجازه بدهید به نتیجه گیری برسیم.
جمیع عالم انسان در راهی طولانی به سوی تکامل و صلح جهانی پیش می رود. پستی ها و بلندی ها در تمدّن های جهان تکامل تدریجی نسل انسان را تضمین کرده و به فرموده حضرت بهاءالله به حد کمال نزدیک نموده است. صلح اعظم که منظور نظر پیامبران، شعرا و فلاسفه گذشته بوده و در دوره ای که حضرت بهاءالله آغاز فرموده بالاخره فرا خواهد رسید و ایران در آماده شدن برای چنان روزی سهم بسزایی داشته است. تحلیل گران معتبر خاطر نشان کرده اند که ایران در راه رسیدن به این هدف با شکوه، همواره فعال بوده است و واقعۀ ماراتُن یکی از این نمونه هاست. با آنکه ایران در این نبرد با شکست روبرو شد ولی جرقه ای که از آن برخاست سبب انفجار ترقیات در زمینه های سیاسی و روشن بینی در یونان گردید و نتایج درخشان آن به سرتاسر جوامع بشری سرایت کرد. اگر این اتفاق نیفتاده بود تاریخ بشر می توانست سر دیگر داشته باشد. شاید زمان این حادثه و نتایج حاصله از آن در نتیجه اراده الهی بوده و شاید لازم بوده که یونان در آن زمان معین چنین تجربه ای داشته باشد وگرنه ممکن بود که هرگز سقراط، افلاطون، ارسطو، هرودت و دیگر اندیشمندان بوجود نمی آمدند تا با فلسفه، تاریخ، علوم سیاسی، مجسمه سازی و معماری خود تاثیری چنین شگرف در جهان بوجود بیاورند.
حضرت بهاءالله درباره یونان به این مضمون می فرمایند: برای هر سرزمینی نصیبی، برای هر چیزی سهمی...و برای هر موقعیتی اظهار مناسبی مقدّر است. به یونان نظر کن، او را برای مدّتی برکرسی حکمت نشاندیم و هنگامی که میقاتش بسر آمد سریرش سرنگون شد، زبانش از سخن ایستاد، نورش خاموش شد و پرچمش پایین آمد.
منظور از این بیان هر چه باشد ما باید به هر حال شادمان باشیم که چنین نتیجه ای از نبرد ماراتُن حاصل شد. در پایان بسوی ایران نظر می کنیم. بر خلاف شرایطی که امروز بر آن حاکم است آینده ای روشن در انتظارش است و زمان به حقیقت پیوستن پیشگویی زرتشت نزدیک است. اشعار سعدی درباره وحدت بشر در نظامی که حضرت بهاءالله ایجاد فرموده اند حقیقت خود را بازیافته و می رود تا مردم جهان را به یکدیگر پیوند دهد.
ابیاتی از سعدی که در بالای ورودی سازمان ملل جلب نظر می کند چنین می گوید:

بنی آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامت نهند آدمی

با همه شرایطی که امروز در کشور ایران حاکم است وقتی که میقات آن فرا رسد مردم ایران بار دیگر شکوه گذشته خود را بدست خواهند آورد. با همه شرایط نامناسبی که بر این مردم حکمفرما بود، حضرت بهالله با قاطعیت از آینده درخشان آنان خبر می دهند. چنانکه در یکی از آثار خود به این مضمون چنین می فرمایند: ای ارض طاء(طهران) غم مخور زیرا خداوند تو را منشاء سرور عالم مقدر فرموده، شاد باش که خداوند تو را مطلع نور خود قرار داده، زیرا که مظهر جلال ایزدی در تو زائیده شده و عشق و محبت او همواره به تو توجّه دارد. روزی می رسد که اضطراب تو به آرامش تبدیل خواهد شد و این حکمی است که در کتاب مُبین مقرر گشته است.



Thursday, July 5, 2012

کنکاشی در بهائی ستيزی



کنکاشی در بهائی ستيزی

نویسنده: سهراب نیکو صفت
ناشر: انتشاراتِ پیام
دانلود كتاب  :

از مقدّمه کتاب:

بحث و گفتگو و به نقد کشيدن عقائد و افکار موجب شکوفائی و اعتلای فرهنگی يک جامعه است و بايد به آن ارج نهاد. تنها از این راه است که میتوان با گذشته تاریخی ملّتی آشنا شد, رویدادهای مثبت آن را تقویت کرد و از تکرار اشتباهات گذشته جلوگیری نمود.


هر ملّتی که به سرنوشت آینده خود علاقه مند باشد باید پدیده های اجتماعی مربوط به جامعه خود را دقیقاً بررسی نماید. امّا متأسّفانه در جامعه ایران از زمان پيدايش جنبش بابیّه و بعداً بهائیّه تا به امروز یک بحث علمی و منطقی در شناخت تفکّرات این جنبش نشده است. آنچه تا کنون توسّط مخالفین آنها نوشته شده است غیر از تهمت و افتراهای گوناگون چیز دیگری به چشم نمیخورد. زمانی آنها را به روسیّه گاهی به انگلیس و امروزه به صهیونیسم و آمریکا وابسته می دانند.


آیا میتوان تصوّر نمود که یک دولت خارجی بتواند رستاخیزی به این عظمت را در ایران به وجود بیاورد؟ چنین فکر باطلی توهین به یک ملّت است. رستاخیز بابی موفّق می شود در مدّتی کمتر از پنج سال در بین کلّیّه اقشار جامعه ایرانی نفوذ کند و روحانیّونی نظیر حجّت زنجانی و وحید دارابی از بين روحانيون و تاجری نظیر میرزا جانی کاشی از ميان تجار و زارعی مثل ملّا جعفر گندم پاک کن را از بين زارعين به خود جلب کند که جان خود را بر سر آرمان خود بگذارند. آیا انصاف است که آنها را عامل خارجی بنامیم؟ از نظر تاریخی غیر قابل انکار است که هزاران نفر ایرانی از اقشار مختلف جامعه جان و مال و مقام خود را بر سر اعتقادات خود گذاشتند. آیا اینها همه عمّال خارجی بودند؟


آنهائی که به چنین تفکّری دامن میزنند ناخود آگاه آب به آسیاب آن نیروهائی می ریزند که ملّت ایران را نابالغ میدانند و مدّعی هستند که هیچ کاری در ایران بدون نظر خارجی انجام نمیشود. این تفکّر مانع رشد فکری و بلوغ یک ملّت است و باید با آن سخت مخالف بود. هدف از این نوشته فقط روشن کردن زوایای تاریخ 150 ساله گذشته این جنبش در ایران است.


ملّتی که گسست تاریخی داشته باشد نه تنها هیچگاه موفّق به ورود به شاه راه رشد و شکوفائی نخواهد شد بلکه اشتباهات تاریخی خود را تکرار خواهد کرد. این سؤال مطرح است که چرا از دوران اوّلیّه این جنبش تا کنون از طرف مورّخین و یا روشنفکران ایرانی تحقیقی عاری از قرض و پیشداوری نسبت به این جنبش نشده است. آنچه تا کنون نوشته شده است چیزی جز ردّیه های غیر معقول نبوده است. روحانیّت شیعه که با روی کار آمدن سلسله صفوی و بعد از آن سلسله قاجاریّه به قدرت بلا منازع ایران تبدیل شد قدرت خود را بر پایه تحمیق و بی خبر نگاه داشتن جامعه ایران از رویدادهای اجتماعی و فرهنگی جهان و بالاخصّ جنبشهای فکری و مذهبی قرار داد. مخالفت روحانیان شیعه با گروه اخباری, صوفی, شیخی, بابی و بهائی شاهد این مدّعا است. روحانیّت شیعه با تأسیس مدارس جدید تا سر حدّ امکان مخالفت کرد و از هرگونه اقدامی که در حیطه قدرت آنها بود در جلوگیری از تشکیل آنها فروگذار نکرد. ایجاد مدارس که منجر به باسواد شدن جامعه میشد نمی توانست در راه اهداف روحانیّون باشد. مخالفت روحانیّون با مدارس جدید شکستن میز و صندلی های مدرسه حسن رشدیّه و فرار اجباری او به خارج از کشور از دست طلّاب علوم به اصطلاح دینی ثبت در تاریخ است.


این روحانیّون که به قول ذبیح الله صفا در تاریخ ادبیّات ایران ج 1-5, ص 187, «از بحرین شام لبنان و عراق آمده بودند و شاگردانی که از ایران برای تحصیل علوم دینی می رفتند و در آن مناطق تعلیم می دیدند با زبان تازی سر و کار داشتند و بیشتر تالیفات خود را به عربی خوب یا بد و گاه نا درست می نوشتند. و از این راه دورانی تازه از چیره گی فرهنگی تازی را در ایران پدید آوردند.» اینها هیچگونه علاقه ای به فرهنگ و زبان ایران نداشتند. حتّیٰ امروزه هم روحانیّونِ بزرگ آثار خود را به عربی مینویسند.


مردم را عوام کالانعام می دانند و برای آنها هیچ گونه حقّی جهت ابراز عقیده ای قائل نیستند. خود را مجتهد و مردم را مقلّد می دانند. یعنی مردم باید از عقائد و آراء آنان تقلید کنند و خود دارای حقّ تشخیص نیستند. آیا از جامعه ای که مردم آن عاری از عقل باشند میتوان انتظار رشد فکری و فرهنگی داشت؟ آيا در چنین جامعه ای نور رستگاری میتابد؟ آيا چنین جامعه ای متحجّر و نازا نخواهد بود؟ بدین علّت است که در 500 سال گذشته فیلسوف نامدار و یا متفکّری در ایران به وجود نیامده است. ولی خوشبختانه امروزه با بودن امکانات علمی و فنّی مردم به اطّلاعاتی دسترسی پیدا کرده اند که زمانی فقط در انحصار عدّه معدودی به نام روحانی بود.


سیّد باب این رادمرد ایرانی برای مردم عقل قائل بوده است و آنها را اشخاصی می دانسته که خود میتوانستند خوب و بد کار را تشخیص بدهند و احتیاج به پیشوا و رهبر نداشتند.


سیّد باب با تفکّرات خود پایه قدرت روحانیّت شیعه را هدف قرار میدهد و از این رو مخالفت شدید آنها را به جان می خرد. در اینجا اشاره ای به تفکّرات سیّد باب و بهاءالله مسئله را روشن میکند. برای نمونه آنها نماز جماعت را تحریم میکنند یعنی یکی از ابزار بزرگ روحانیّت را از دست آنان خارج میکنند. آنها معتقداند که هر شخصی خود می تواند به سوی خدای خود عبادت کند.


دوم فتوای روحانیّت شیعه را غیر قانونی می دانند و حقّی برای آنها در این زمینه قائل نیستند. آنها اصولاً فتوا را حرام اعلام می کنند. بر بالای منبر رفتن و از موضع قدرت صحبت کردن را گناه می دانند. دست بوسی و اقرار به گناه و طلب بخشودگی از طرف شخصی غیر از خداوند متعال را حرام می دانند و آن را مخالف کرامت انسانی معرّفی می کنند. حقوق زن و مرد را مساوی میشناسند و معتقد هستند که هر شخصی موظّف است که خود کشف حقیقت کند و نباید گوش به فرمان دیگری باشد.


اینها همه آلات و ابزاری بود که روحانیّت شیعه با استفاده از آنها صد ها سال بر خر مراد سوار بوده است. و اگر اینها را از دست میداد دیگر چیزی برای او باقی نمیماند.


شاید این حقّ طبیعی روحانیّت شیعه باشد که برای استمرار قدرت خود با چنین نظریّاتی مخالفت کند و تا پای نابودی با آن سرسازش نداشته باشد. امّا باید این را صراحتاً اعلام کنند نه اینکه تهمت های نا روا به چنین جنبشی بزنند. در حقیقت علّت مخالفت روحانیّت شیعه با جنبش بابیّه در مطالب ذکر شده است نه حفظ بیضه اسلام و صلاح مملکت اسلامی.


مهدی بازرگان در مصاحبه با یوسفی اشکوری به درستی در باره روحانیّون چنین می گوید:


«اینها برای روحانیّت دلسوزی می کردند نه برای دین.» راجع به میرزای شیرازی مرجع بزرگ عالم تشیّع یعنی همان شخصی که با فتوای تحریم تنباکو و سرانجام تسلیم شدن ناصر الدّین شاه در برابر مردم به آن محبوبیّت ومعروفیّت رسید چنین می گوید:


«میرزا شیرازی فکر کرد که با دادن امتیاز تنباکو از طرف ناصر الدّین شاه به فرنگی کم کم پای فرنگی به ایران باز می شود. همانگونه که در آن موقع باز شده بود و فرنگی هم یعنی کافر و کافر هم بی دین است. یعنی مردم دینشان را از دست می دهند. حرکت این بود, کاری به این نداشت که ناصرالدّین شاه مستبد است و باید برود یا اینکه انگلیسیها نباشند. او هیچ نمی گفت که چرا خارجی ها آمدند و چرا با آنها تجارت میشود و چرا امتیاز بانک به آنها داده می شود. حتّیٰ باید گفت حرکت میرزا شیرازی خیلی دلسوزی برای دین هم نبود. گول نخوریم. دلسوزی برای روحانیّت بود که همه چیز را در اختیار داشت و علما بدون اینکه زحمت کشیده باشند و مسؤلیّت داشته باشند گرداننده مملک بودند. پول نزد آنها میرفت احترام و اطاعت هم برای آنها بود. هم آخرت برای آنها بود و هم دنیا.

در نظر میرزا وقتی فرنگی ها آمدند و دین را از مردم گرفتند مریدها هم از بین می روند. مرید هم که رفت همه چیز آنها از بین میرفت. این است که باطناً آن دلسوزی برای روحانیّت بود. » [نوگرائی دینی, گفتگو با یوسفی اشکوری, نشر قصیده 1378, ص 35]

همچنین بازرگان در مصاحبه یاد شده راجع به روحانیّت در انقلاب بهمن 57 چنین می گوید:


«ولی بعدها معلوم شد که اگر آنها دنبال آقای خمینی را گرفتند برای این بود که آقای خمینی از اوّل دنبال حاکمیّت روحانیّت بود و از عوامل موفّقیّت و پیروزی ایشان هم همین بود که این قشر عظیم و متشکّلِ قدیمی روحانیّت را به حرکت درآورد. ایشان به طلّاب گفته بود که تنها نظامی که روی قانون است اسلام است و اسلام هم دستور حکومت دارد و کسی باید مصدر حکومت باشد که قانون شناس باشد. قانون شناس کی است؟ شما طلبه ها. بعد هم ولایت فقیه را مطرح کردند و کار ولایت فقیه به آنجا رسید که آقای آذری قمی گفت اگر ولیِّ فقیه بخواهد و مصلحت حکومت ایجاب کند میتواند توحید را هم تعطیل کند. لذا آفت واقعی توحید و آفت رسالت و آفت امامت همین است.»


با توجّه به مطالب ذکر شده راجع به روحانیّت و تفکّراتِ باب و بهاءالله که به آن اشاره شد علّت مخالفت روحانیّتِ شیعه با بابیان و بهائیان کاملاً مشخّص است. نه باب و نه بهاءالله هیچگونه مخالفتی با اسلام نداشتند. بلکه بر عکس مدافع اسلام در برابر ادیان گذشته بوده اند. آنها سعی در این داشتند که مردم بتوانند طنابِ اسارتِ فکری خود را از زیر بار خرافاتِ روحانیّون که به نام دین معرّفی می کردند بیرون بکشند و خود را از اوهام و خرافات آزاد سازند.


معتقدین به آئین بهائیّت را امروزه میتوان در بین ملل مختلفه که در سراسر جهان ساکن هستند مشاهده نمود. آیا میتوان یک بهائیِ فرانسوی, آلمانی, انگلیسی, افریقائی و یا غیره را وابسته به خارجی دانست؟ آیا روز آن نرسیده است که نویسندگان و مورّخین ما یک بحث منطقی و علمی نسبت به عقاید و افکار آنها را شروع کنند. امروزه در جهان هر پدیده اجتماعی مورد بحث و تحقیق قرار میگیرد. چرا ما نباید نسبت به جنبشی که از ایران شروع شده و ریشه در فرهنگ ایران دارد و امروزه به یک جنبش جهانی تبدیل شده است تحقیق نکنیم؟ هدف ما از بحث و گفتگو با آقای شهبازی و شهبازی ها فقط و فقط باز کردن روزنه ای به تاریخ گذشته این جنبش است.


چرا ما نباید به عقائد و افکار دیگران احترام بگذاریم؟ آيا این همه کشتارِ مذهبی در تاریخ کشور ما کافی نبوده است؟ آیا نباید یک روزی خطّ بطلان بر اختلافات مذهبی بکشیم؟ امید است که بتوانیم در این راه قدمی برداریم. چون ایمان داریم که رازِ رشد یک جامعه در تحمّل عقائد و افکار دیگران است.

 خداوند همه را به راه راست هدایت فرماید

فایل ضمیمهسایز
kankash_bahai_setizi-shahbazi-sohrab_niku_sefat_-2005c_2.pdf1.16 MB