Monday, February 10, 2014

!چشم‌ بندی که لابی‌ گران نظام به اوباما زدند





چشم‌بندی که لابی‌گران نظام به اوباما زدند!

english.alarabiya.net

ساختار واقعی قدرت در ایران و نقش برخی گروه‌ها در پنهان کردن آن


۲۱/ بهمن/۱۳۹۲ آریا حق گو
 
دولت اوباما تصوّر می‌کند که وقتی این قسمت از حکومت ایران در اثر رفع تحریم‌ها و موفقیت در بازسازی اقتصادی ایران در ساختار قدرت ایران تثبیت شد، آنگاه می‌توان از طریق تعامل با این بخش از قدرت در ایران به مسائلی مانند حقوق بشر نیز رسید. اما واقعیت در مورد ساختار قدرت در ایران چیز دیگری است.آن‌چه لابی‌های جمهوری اسلامی و یا گروه‌هایی مثل نایاک از چشم دولت آمریکا پنهان می‌کنند، مصون بودن ساختار قدرت جدید ایران از هرگونه تغییری است.

دستگاه دیپلماسی دولت ایران در دوران حسن روحانی برای دیپلمات‌های خارجی کاملاً شناخته شده است. غربی‌ها همکاران حسن روحانی در این بخش از جمله آقای ظریف را معمولاً دیپلمات‌هایی کارکشته و بسیار حرفه‌ای می‌دانند. اما آیا واقعاً غربی‌ها می‌دانند با چه کسانی طرف هستند یا در این زمینه دچار جهل مرکّب شده‌اند؟

نگارنده نه مشاور دولت‌های غربی در امور ایران است و نه علاقه‌ای به بحث‌های بی ‌پایان در رابطه با واقعیت صحنه آرایی‌های جمهوری اسلامی دارد. آنچه من را به نوشتن این یادداشت وادار نمود چیزی نیست جز قربانی شدن حقوق بشر ایرانیان در چشم ‌بندی [ برخی گروه‌ها] و لابی جمهوری اسلامی در کشورهای غربی.

 تمرکز فعالیت‌های دیپلماسی خارجی ایران در شش ماه گذشته بر رسیدن به توافقی برای حل مساله هسته‌ای ایران بوده است. موضوع حقوق بشر به دو دلیل مهم در این مدت از دستور کار هرگونه مذاکره‌ای با دیپلمات‌های ایرانی خارج شده است:



۱- جامعه جهانی تمایل شدیدی به رسیدن به راه حلی دیپلماتیک و جلوگیری از جنگ با ایران دارد. این باعث شد هرگونه بحثی که کوچک‌ترین صدمه‌ای به امکان موفقیت این مذاکرات وارد می‌کند، عملاً کنار گذاشته شود. بزرگ‌ترین و مهم‌ترین قربانی این روی ‌کرد، وضع حقوق بشر در ایران بود. لابی ‌گران موفّق شده‌اند خطر جنگ با ایران را چنان بزرگ جلوه دهند که جوامع جنگ زده و جنگ هراس غربی را وادار به اعمال فشار بر دولت‌ها برای کنار آمدن با جمهوری اسلامی نمایند.



۲- دیپلمات‌های جمهوری اسلامی ظرف شش ماه گذشته وانمود می‌کرده‌اند که مخالف روند طی شده در ۸ سال گذشته در ایران بوده‌اند و کنار بودن خود از سمت‌های کلیدی در ایران را هم دلیل این ادعا نشان می‌دادند. این دیپلمات‌ها با زیرکی موفق شدند بدون اینکه مطلبی را صراحتاً به زبان بیاورند و در نقد وضع گذشته کلامی بگویند، فضای مجامع دیپلماتیک بین‌المللی را به این سمت بکشانند که افرادی میانه ‌رو هستند و باید از آن‌ها در حد توانایی‌های‌شان در ایران انتظار داشت و به تدریج جایگاه آنان را در نظام قدرت ایران تقویت کرد. لابی‌گران در آمریکا و گروه‌هایی مثل نایاک نقشی اساسی در این موضوع ایفا نمود و به خوبی مطالبی را به نهادهای تصمیم گیرنده در آمریکا منتقل کرد که دیپلمات‌های جمهوری اسلامی نمی‌خواستند هزینه بیان آن را پرداخت نمایند.



لابی جمهوری اسلامی موفق شد کل مشکلات این رژیم را به دوران ریاست جمهوری احمدی ‌نژاد خلاصه کند و چنین وانمود نماید که تمام مشکلات ناشی از تسلّط گروهبان‌هایی مثل احمدی‌نژاد بر مناصب ژنرال‌هایی مثل روحانی بوده است. چنین وانمود می‌شود که «آن مرد رفت» و تمام نکبت‌های جمهوری اسلامی برای مردم ایران و جامعه جهانی را هم با خود برد.



هم اکنون تحلیل جامعه جهانی و به‌ویژه دولت اوباما از شرایط ایران چنین است که دولت حسن روحانی و دستگاه سیاست خارجی او افرادی میانه رو هستند که می‌توان با آن‌ها گام‌های مهمی را در مسیر بهبود وضعیت ایران برداشت اما این افراد فعلاً در ساختار قدرت ایران موقعیتی شکننده دارند و باید از هرگونه اقدامی پرهیز کرد که موضع آنان را در مقابل تندروهای داخل ایران تضعیف می‌نماید. این حالت در واقع وضعیتی آرمانی برای دیپلمات‌های ایرانی است. بدین ترتیب این افراد براحتی از پاسخ گویی در برابر نقض حقوق بشر توسط حکومتی که نماینده آن هستند، معاف می‌شوند. ادامه نقض حقوق بشر در ایران نیز هیچ تاثیری بر موفیقت ماموریت آنان در کاهش فشار بر جمهوری اسلامی نداشته و نخواهد داشت.



 دستگاه دیپلماسی جمهوری اسلامی با زیرکی و هوشمندی مانورهایی انجام می‌دهد تا وضع موجود را تا پایان مذاکرات و کاهش حداکثری فشار بین‌المللی بر حکومت ایران حفظ کند. هنگامی که مذاکرات به سرانجام رسید و شهد منافع اقتصادی سرشار همکاری با ایران زیر دندان غربی‌ها مزه کرد، حتماً برای طرح مساله حقوق بشر دیر خواهد بود. ماموریت دیپلمات‌های کارکشته جمهوری اسلامی و لابی این رژیم در خارج نیز مسکوت گذاشتن مساله حقوق بشر تا آن زمان است. گوشه و کنایه‌های وزیر خارجه ایران و حامیان رسانه‌ای او به تندروهایی مانند مدیرمسوول کیهان یا طرح شایعاتی مبنی بر انتقال پرونده حقوق بشر از قوه قضائیه به وزارت خارجه از همین دست مانورهاست. چنگ و دندان نشان دادن امثال مصباح یزدی به دولت روحانی نیز نعمتی آسمانی است که به خوبی فضای مورد نظر این مجموعه را در اذهان غربی‌ها تبیین می‌نماید.



اما دولت‌های غربی و بويژه دولت اوباما ادعا می‌کنند که نخواهند گذاشت مساله حقوق بشر به حاشیه رانده شود و حتماً آن را در ادامه مذاکرات با ایران لحاظ خواهند کرد. دولت آمریکا تحت القائات لابی‌گران جمهوری اسلامی در آمریکا ظاهراً تصوّر می‌کند که فرصت دادن به دولت روحانی و تعامل و تسامح با دستگاه دیپلماسی او به تدریج باعث افزایش قدرت این مجموعه درون ساختار حکومت ایران خواهد شد و در میان مدّت راهی برای کاستن از تندروی‌ها در ایران باز خواهد شد. دولت اوباما تصوّر می ‌کند که وقتی این قسمت از حکومت ایران در اثر رفع تحریم ‌ها و موفقیت در بازسازی اقتصادی ایران در ساختار قدرت ایران تثبیت شد، آنگاه می‌توان از طریق تعامل با این بخش از قدرت در ایران به مسائلی مانند حقوق بشر نیز رسید. اما واقعیت در مورد ساختار قدرت در ایران چیز دیگریست. آنچه نایاک و لابی‌ گران جمهوری اسلامی از چشم دولت آمریکا پنهان می‌ کنند، مصون بودن ساختار قدرت جدید ایران از هرگونه تغییری است. ساختار قدرت در جمهوری اسلامی در دهه گذشته شکل ویژه‌ای پیدا کرده است که به هیچ وجه با تصورات فعلی دولت آمریکا سازگار نیست.



ظرف ۱۰ سال گذشته با جراحی‌های بسیار عمیق و دردناک، نوعی ساختار قدرت مصون از تغییر در ایران بوجود آمده است. ساختاری که مغز متفکّر آن به شدّت از تمامی انظار پنهان است و هیچ یک از عناصر فعال در آن لایه برای بسیاری از خواص جمهوری اسلامی هم شناخته شده نیستند. این جراحی در دو مقطع می‌رفت تا جمهوری اسلامی را از پای درآورد و حتی در یک مرحله این رژیم را چند ماهی به کما برد اما در نهایت با موفقیت انجام شد. امروز جمهوری اسلامی جدیدی بر ایران حکم می‌راند که بیش از هر زمان برای غربی‌ها ناشناخته است.



در جمهوری اسلامی جدید، حوزه‌های دفاعی و امنیتی با چهارچوب‌های بومی و سازگار با شرایط خاص  این رژیم تعریف شده است. تمامی امورات دیگر کشور با توجه به سیاست‌هایی تنظیم می‌شود که در این حوزه‌ها طراحی می‌شود. سیاست گذاری‌ها در این زمینه‌ها در محافلی انجام می‌شود که چهره‌های شناخته شده و بویژه رسانه‌ای نظام جمهوری اسلامی در آن راه ندارند. قوای سه گانه بنا بر ضرورت و با رعایت کامل طبقه بندی، به تدریج مامور اجرای سیاست‌های طراحی شده در لایه پنهان نظام می‌شوند بدون آنکه از چهارچوب‌های کلی تعیین شده اطلاع داشته باشند.



رئیس جمهوری اسلامی در واقع رئیس الوزراء است و نقش وی در جمهوری اسلامی در حد اداره بخشی از امور جاری کشور در چهارچوب سیاست‌هایی است که در محافل بسیار پنهان ایران طراحی شده است. رئیس جمهور و اصولاً هیچ یک از شخصیت‌هایی که در جمهوری اسلامی رسانه‌ای می‌شوند یا نمایندگان رسمی این حکومت محسوب می‌شوند، در طراحی سیاست‌های کلی نظام هیچ دخالتی ندارند. رئیس جمهور و دستگاه‌های در اختیار او نه تنها نقشی در تعیین سیاست‌های کلی جمهوری اسلامی ندارند، بلکه هیچ ابزاری برای تاثیرگذاری در روند اجرای این سیاست نیز در اختیار ندارند.



وزیر خارجه جمهوری اسلامی نه تنها در سیاست‌ گذاری در حوزه روابط بین الملل ایران نقشی ندارد، بلکه حتی تمام این سیاست‌های اتخاذ شده نیز از طریق وزارت تحت مدیریت وی به اجرا در نمی‌آید. وزیر خارجه ایران و دستگاه تحت مدیریتش، بر اساس ضرورت مامور اجرای بخشی از یک سیاست کلی می‌شوند بی آنکه از کلیّت آن با خبر باشند. برای نمونه، وزارت خارجه ایران به هیچ وجه در جریان اقداماتی که سپاه قدس در حوزه روابط خارجی ایران انجام می‌دهد نیست و هیچ گونه تاثیری بر اقدامات آن شاخه از دستگاه روابط بین الملل ایران نمی‌تواند داشته باشد.



وزیر اطلاعات و وزارتخانه تحت مدیرت او نیز تنها مجری بخشی از سیاست‌های کلی امنیتی و اطلاعاتی جمهوری اسلامی بوده و از چهارچوب‌های کلی طراحی شده بی اطلاع هستند. همین مساله در رابطه با مسائل اقتصادی و فرهنگی کشور نیز وجود دارد و کسانی که فکر می‌کنند دولت در این زمینه‌ها سیاست گذار یا یگانه مجری سیاست‌ها است، از ساختار قدرت ایران کاملاً بی اطلاع هستند. حتی افرادی مثل محمود احمدی نژاد نیز بسیار دیر متوجه ساختار قدرت واقعی در ایران شدند و همین امر نشان می‌دهد که این جراحی عمیق و بسیار پردرد برای بازتولید ساختار قدرت در ایران، بسیار ماهرانه و با رعایت دقیق توافقات قبلی بوده است.



نگارنده هیچ تردیدی ندارد که شخصیت دولت‌مردان حسن روحانی و دیدگاه‌های آنان راجع به موضوعات به هیچ وجه تاثیری بر سیاست‌های کلی جمهوری اسلامی ندارد. با این حال، بازی هوشمندانه حکومت ایران در این است که بسیار دقیق و ماهرانه از روشن شدن ساختار واقعی قدرت برای بازیگران خارجی جلوگیری می‌کند.



لابی بسیار قدرتمند جمهوری اسلامی در خارج، در عمق مراکز مطالعات ایران‌شناسی در غرب نفوذ نموده و مجاری ارائه تحلیل به دولت‌های خارجی را قبضه کرده‌اند. این لابی در طول فرآیند بازتولید ساختار قدرت در ایران، به خوبی به وظیفه خود عمل نمود. عناصر این لابی، با پوشش عناوین آکادمیک قابل قبول برای مراکز پژوهشی غربی و با شناخت کامل از ساختارهای ارائه تحلیل از مراکز علمی و پژوهشی به دولت‌ها در نظام‌های دموکراتیک، موفق شده‌اند پرده‌ای را بر چشمان غربی‌ها بیافکند و آنان را از شناخت ساختار قدرت واقعی جمهوری اسلامی باز دارند. اغلب مراکز پژوهشی و مشاور در زمینه مطالعات ایران در کشورهای غربی و بویژه آمریکا در اختیار عناصر وابسته به این لابی است. جمهوری اسلامی با بودجه خود غربی‌ها برایشان پژوهش می‌کند و هرآنچه را که خودش مایل است به عنوان نتایج تحقیقات علمی از این بنیادهای پژوهشی در اختیار این دولت‌ها می‌گذارد. وابستگان این لابی اغلب دارای عناوین قابل قبول علمی برای محافل آکادمیک غربی هستند. اما آنچه بیش از هر چیز غربی‌ها را مایل به استفاده از آن‌ها می‌کند یک چیز است: ادعای اثبات شده نفوذ این افراد در حکومت ایران. این در واقع رانتی است که رژیم ایران به این افراد می‌دهد تا بتوانند با تکیه بر آن سایر رقبا را از دستیابی به مراکز و بودجه‌های پژوهشی دولت‌های غربی محروم نمایند.



در اثر چندین سال فعالیت عمیق لابی جمهوری اسلامی، دولت‌های غربی تصوّر می‌کنند که با کسانی مذاکره یا معامله می‌کنند که موفقیت آنان به معنای کاستن از تندروی‌ها در ایران و نزدیک کردن حکومت ایران به معیارهای مورد تایید آن هاست. اما نگارنده به صراحت اعلام می‌نماید که کسانی که امید دارند که با تقویت موضع آقای روحانی یا کمک به موفقیت هرچه بیشتر آقای ظریف، راهی برای تاثیرگذاری بر سیاست گذاری‌ها در ایران بیایند، بر سر گوری گریه می‌کنند که مرده‌ای در آن نیست! 

-------------
مطالب بلاگستان و کلیه مطالب رسیده از اعضا، معرف دیدگاه شخصی نویسندگان است نه سایت خودنویس.
 Khodnevis
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
http://behnazar.blogspot.com/2014/02/blog-post_1292.html





(توهین بهائی ستیزان به حضرت محمّد (ص




خانه

بهائی ستیزان در سایت های خود از جمله نوشته اند: «وحشی دانستن شهروندان ترک و اهانت به آنان (اسرار الآثار، ج ۲ ص ۱۵۴، ذیل کلمۀ ترک) در توقیعی خطاب به حاجی میرزا آقاسی است: اُترُکِ التُّرُوکَ وَلَو کانَ اَبُوکَ اِن اَحَبّوکَ اَکَلُوکَ وَ اِن اَبغَضُوکَ قَتَلُوکَ [یعنی] از ترک زبانان دوری کن و فاصله بگیر، اگر چه پدرت باشد که اگر دوستت بدارد خواهدت خورد و اگر دشمن بدارد خواهدت کشت!» (۱)

غافل از آن که این بیان از حضرت باب نیست و از احادیث اسلامی منتسب به رسول اکرم (ص) است! به این ترتیب است که بهائی ستیزان به علت بغض و دشمنی ای که با ادیان بابی و بهائی دارند، چشمانشان از دیدن حقایقی چنین آشکار بسته مانده، ناخواسته به حضرت محمّد (ص) توهین و اعتراض کرده اند!

البتّه این اوّلین بار نیست که اینان چنین دسته گل هائی به آب داده، اشتباهاتی چنین فاحش مرتکب شده اند. از جمله موارد جالب چنین اشتباهات و توهین غیر مستقیم به رسول خدا و ائمۀ اطهار، مواردی است که در مقاله ای با عنوان «توهین "فصل نامۀ تاریخی وسیاسی ویژۀ بهائیت" به امام جعفرصادق (ع)!» ذکر شده است. (۲) از جملۀ این دسته گل ها: «موردی است كه فصل نامۀ تاریخی و سیاسی شمارۀ ۱۷ ویژۀ بهائیت چاپ تابستان ۱۳۸۶، درمقاله ای ازآقای احسان الله شكراللهی طالقانی تحت عنوان «خشت اول: بازشناسی و بازخوانی اسناد و نسخه های توبه نامۀ سیّد علی محمّد باب، به آب داده است! جناب احسان الله شكراللهی طالقانی درمقالۀ مزبورضمن آوردن نقل قولی منتسب به حضرت باب كه فرموده اند: "... صفحۀ عربی به جهت خلاصی كل عرض شده به نظرشریف خواهد رسید كه ثَلِجُ الفُؤاد و ساكنُ القلب باشند..."، در یادداشت شمارۀ ۱۵ درصفحۀ ۱۷۵ فصل نامۀ مزبور چنین افاضات فرموده اند: استاد حائری این تركیب ثَلِجُ الفُؤاد یا برف قلب را تركیبی بسیارضعیف و نازل در زبان عربی دانسته اند كه مفهومی شبیه دل خنك كردن را از آن می جسته و این خود یكی از نشانه های بی سوادی و كم مایگی سیّدعلی محمّد باب است. غافل از آن كه اصطلاح ثَلِجُ الفُؤاد را قبل ازحضرت باب، ائمۀ اطهار به كار برده اند! ازجمله امام صادق (ع) دركتاب مشهور شیعیان، اصول كافی، جلد ۳، ص ۲۸۶، بابِ تَفریجُ كَربِ المُؤمن (گشودن گرفتاری مؤمن) می فرمایند: مَن نَفّسَ عَن مؤمِنٍ كُربَةً نَفّسَ اللهُ عَنهُ كُرَبَ الآخِرَةِ وَخَرَجَ مِن قَبرِهِ وَهُوَ ثَلِجُ الفُؤادِ... [یعنی] كسی كه مؤمنی را از گرفتاری نجات دهد، خدا او را از گرفتاری های آخرت نجات بخشد و از گورش با دل خنك شده و مسرور درآید...» (۳)

باری، جریان «اُترُکِ التُّرُوکَ وَلَو کانَ اَبُوکَ اِن اَحَبّوکَ اَکَلُوکَ وَ اِن اَبغَضُوکَ قَتَلُوکَ» نیز از جمله چنین اشتباهات توهین آمیز است! توضیح آن که حضرت باب در آثار خود بخصوص در آثار چهار سال اوّل ظهور حضرتشان در بستر ایران اسلامی دورۀ قاجاریه، در کنار آثار و آیات و بیانات بدیع در دین جدید بابی، ادبیات و اصطلاحات قران مجید و احادیث و فرهنگ اسلامی و شیعی را نیز به کار می بردند. جملۀ «اُترُکِ التُّرُوکَ وَلَو کانَ اَبُوکَ اِن اَحَبّوکَ اَکَلُوکَ وَ اِن اَبغَضُوکَ قَتَلُوکَ» نیز از حضرت باب نیست بلکه از احادیث منتسب به اسلام است که حضرتشان نظر به شیوع آن در بین مسلمین آن را در توقیع خطاب به حاجی میرزا آقاسی، در شأن وی که حضرتشان را مورد ستم قرار داد و از جمله در قلعه های ماکو و چهریق زندانی کرد، ذکر می کنند.

از نکاتی که مؤیّد این امر است آن که حضرتشان در همان توقیع ذکری نیز از حدیث معروف دیگری می فرمایند و آن را اشاره به خودشان می دانند: «لَو کانَ العِلمُ فِی الثُّرَیا لَناوَلَتْهُ اَیدی رِجالٍ مِنْ فارْس» [اگر علم در ثریا باشد هرآینه رجالی از فارس بدان دست خواهند یافت.] و در مقایسه با آن، حدیثِ «اُترُکِ التُّرُوکَ وَلَو کانَ اَبُوکَ اِن اَحَبّوکَ اَکَلُوکَ وَ اِن اَبغَضُوکَ قَتَلُوکَ» را در اشاره به حاجی میرزا آقاسی بیان می فرمایند. هر دوی این احادیث در متون اسلامی با تغییراتی در عبارات وجود دارد. بیان حضرتشان در توقیع خطاب به حاجی میرزا آقاسی وزیر که مقایسۀ دو حدیث مزبور در آن مشهود است این است که می فرمایند: «... تَأمُرُ بِه اِلی بَلَدِ الغُربَةِ بَعدَ ما تَعرِفُ نَسَبَهُ مِن رَسولِ الله وَ حَسَبَهُ الّذی لایُعادِلُهُ فِی الفارْسِ اَحَدٌ وَ کَفی فی فَخری بِاَنّی اَشرَفُ العَرَب قُرشیاً وَ اَعَزُّ العَجَم فی مُلکِ الفارْس حَیثُ قالَ صَلّی اللهُ عَلیهِ وَ آلِه فی شَأنِ مَن کانَ فیه: لَوکانَ العِلمُ فِی الثّریا لَناوَلَتْهُ اَیدی رِجالٍ مِن فارْس. وَ کَفی فی مَقامِکَ ما قالَ رُوحی وَ مَن فی مَلَکوتِ الاَمرِ وَ الخَلقِ فِداه: اُترُکِ التُّرُوکَ وَلَو کانَ اَبُوکَ اِن اَحَبّوکَ اَکَلُوکَ وَ اِن اَبغَضُوکَ قَتَلُوکَ...» [امر می کنی او-حضرت باب- را به شهر غربت تبعید کنند بعد از این که نَسَبِ او را که به رسول الله می رسد می دانی و حَسَبِ او را که احدی در فارس با آن برابری نمی کند می شناسی و فخر من همین بس که شریف ترین عربِ قریشی و عزیزترین غیرِ عرب در مُلکِ فارس هستم بطوری که حضرت محمّد ص در شأن کسانی که در فارس هستند فرمود: اگر علم در ثریا باشد هرآینه رجالی از فارس بدان دست خواهند یافت. و در شأن و مقام تو [حاجی میرزا آقاسی] همین کافی است که حضرت رسول، که روح من و روح آنان که در ملکوت امر و خلق هستند فدایش باد، فرمود: ترک ها را ترک کن ولو پدرت باشند. اگر دوستت بدارند تو را می خورند و اگر دشمنت دارند می کشندت...] (۴)

از بیان مبارک فوق معلوم است که منظور از حدیث مزبور، حاجی میرزا آقاسی وزیر محمّد شاه قاجار است که بر حضرتشان ستم ها نمود و مانع از دیدار حضرتشان با محمّد شاه گردید؛ دیداری که شاید حقیقت دیانت حضرتشان را بر محمّد شاه آشکار می کرد و سرنوشت دیانت بابی و ایران عزیزمان را طوری دیگر رقم می زد. از جمله در توضیح کم و کیف حدیث مزبور، در کتاب «حضرت باب»، تألیف نصرت الله محمّد حسینی، ص ۸۴۵، چنین آمده است: «سپس می فرمایند تو مصداقِ بیانِ حضرتِ رسول اَكرمی كه می فرمایند تركان را رها ساز اگرچه آن ترك پدر تو باشد. زیرا اگر دوستت بدارد تو را می خورد و اگر از تو خشمناك شود مقتولت می نماید. عین بیان منسوب به رسول اكرم به نحو شایع (و به نوع مَغلوطی كه در میان مردم عامی رواج گرفته ‌است) چنین است: "اُترُکِ التُّرُوکَ وَلَو کانَ اَبُوکَ؛ اِنْ اَحَبُّوکَ اَکَلُوکَ وَ اِنْ اَبغَضُوکَ قَتَلُوکَ". با توجه به ایمان هزاران تن از مردم جانپاك و جانباز ترك زبان به حضرت باب و اوامر مبارك در قیوم الاسما و دیگر آثار مقدسه آن حضرت مبنی برهدایت آن مردم بدیهی است كه هدف اساسی حضرتشان از نقل روایت منسوب به رسول اکرم (به همان نحو مغلوط شایع بین عوام) ابراز خشم و قهر نسبت به حاج میرزا آقاسی صدر اعظم فاسد و خبیث ایران بوده است.» (۵)

از جمله منابعی که ذکر حدیث مزبور و بعضی احادیث مشابه در آن آمده است، موارد زیر است: «در کتاب فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، المناوی، ج ۱، ص ۱۵۲ آمده است: اُترُکِ التُّرکَ اِنْ اَحَبُّوکَ اَکَلُوکَ وَ اِنْ اَبغَضُوکَ قَتَلُوکَ» (۶) و نیز: «تاریخ نگاران نوشته اند: نخستین خلیفه اى كه تركان را به امور ادارى گماشت معتصم عباسى بود، و تركان بودند كه متوكل عباسى را به قتل رسانیدند، و این امر، گفتار پیغمبر (ص) را تصدیق مى كند كه طبرانى به سندى نیكو از ابن مسعود روایت كرده كه آن حضرت فرمود: «اُترُکوا التُّرکَ ما تَرَکوكُم؛ فَاِنَّ اَوَّلَ مَن یَسلِبُ اُمَّتی مُلكَهُم وَ ماخَوَّلَهُمُ اللهُ بَنُو قنطوراء» : تا گاهى كه تركان متعرضتان نشده اند متعرضشان مشوید، زیرا نخستین كسى كه سلطنت و مواهب خداوندى را از امّت من میستاند همین تركانند. (۷)

حال، با روشن شدن موضوع، بد نیست اشاره ای هم به منظور و مقصود بهائی ستیزان از آوردن این قبیل شبهات و تحریفات بکنیم. در فوق از عنوان شبهۀ مزبور در یکی از سایت های بهائی ستیز، مقصودشان آشکار است. ایشان نوشته اند: «وحشی دانستن شهروندان ترک و اهانت به آنان»! (۸) و این درحالی است که حدیث مزبور مربوط به خود اسلام است و نه دیانت بابی و بهائی و این خود بهائی ستیزان اند که باید پاسخ دهند! از این گذشته از اصول دیانت بهائی «وحدت عالم انسانی» و «ترک جمیع تعصّبات نژادی و قومی و ملّی و سیاسی و اقتصادی و امثال آن» و «نسخ حکم نجس انگاشتن دگراندیشان» و «محبّت و یگانگی و معاشرت با عموم اهل جهان» است و بهائیان در گذشته و حال عملاً به این اصول پایبند بوده و هستند و در آینده نیز خواهند بود زیرا قوّه ای الهی واضع و حامی و نافذ چنین اصولی است.

شواهد زیادی در این خصوص در تاریخ و آثار بابی و بهائی هست که به عنوان نمونه برای آن که جان همگان سرور حقیقی یابد به مواردی اشاره می نماید تا حقیقت روشن گردد. از جمله شواهد عملی مزبور آن که حضرت باب عشّاق معنوی بسیاری داشتند؛ از جمله از میان ترکان نازنین که بسیاری از آنها در راه آئین حضرتشان جان شیرین نثار کردند. مشهورترین ایشان شهید بی همتای دین بابی، حضرت ملّا محمّد علی زنوزی ملقب به «انیس» است که در زمان شهادت حضرت باب در تبریز، التماس و تمنّا نمود که با حضرتشان یکجا تیرباران گردد و چنین هم شد. (۹)

مورد دیگر آن که حضرت عبدالبهاء جانشین منصوص حضرت بهاءالله مناجات ها و الواح و اشعاری به زبان ترکی دارند که حاکی از پوچ بودن تحریفات بهائی ستیزان است. از جمله می فرمایند: «ای ناظر الی الله،  فارسی و عربی و ترکی هر سه لسان عاشقان جمال جانان است؛ عشق را خود صد زبان دیگر است؛ مقصد معانی است، نه الفاظ؛ حقیقت است، نه مجاز؛ صَهبایِ حقایق و معانی در هر کأس گوارا؛ خواه جام زرّین باشد، خواه کاسۀ گلین. ولی البتّه جام بلور و مرصّع لطیف تر است.» (۱۰)

و در مناجاتی چنین دعا می فرمایند: «هُوَالابهی، ای يزدان مهربان قصورم چوق و عمل مبرورم يوق گنهکارم بد کردارم غمگينم بی تمکينم بيچاره ام آواره ام گرفتارم ستمکارم سن غفور سن سن غيور سن سن صبور سن  سن کاشف ظلام ديجور سن الهی فضل ايله لطف ايله کرم ايله رحمت ايله معامله ايله گوگلری شاد ايله جانلری آزاد ايله احسان مزداد ايله. ع ع» (۱۱)

و بالاخره حضرت عبدالبهاء در لوحی در قالب شعر، که دربارۀ یکی از عشّاق شهید بهائی است، چنین نغمۀ عاشقانه از سر وفا می سرایند:

هو الابهی
ای صادقم ای صادقم محفلده نور بارقم
جنّت ده نخل باسقم گلشنده مرغ ناطقم
جانلر اوله قربان سکا
گوزلر اوله گريان سکا
علم اليقين در ابتدا عين اليقين در اهتدا
حقّ اليقين در منتها بونلر ايوب حاصل سکا
ای صادقم ای صادقم محفلده نور بارقم
جنّت ده نخل باسقم گلشنده مرغ ناطقم
جانلر اوله قربان سکا
گوزلر اوله گريان سکا
شام سحر نالان ايدن
هر نيمه شب گريان ايدن
چون عاشق يزدان ايدن يالقين يورک سوزان ايدن
ای صادقم ای صادقم محفلده نور بارقم
جنّت ده نخل باسقم گلشنده مرغ ناطقم
جانلر اوله قربان سکا
گوزلر اوله گريان سکا
بير شمر ذی الجوشن يزيد اصلی وليد نسلی پليد
بقض عداوتدۀ شديد تيری سنی اتيدی شهيد
ای صادقم ای صادقم محفلده نور بارقم
جنّت ده نخل باسقم گلشنده مرغ ناطقم
جانلر اوله قربان سکا
گوزلر اوله گريان سکا
ع ع (۱۲)

جانتان خوش و عاشق باد
حامد صبوری
۲۱/ ۱۱/ ۱۳۹۲
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادداشت ها:
۱- http://shiitecenter.com/Portal/Cultcure/Persian/CategoryID/43329/CaseID/129635/71243.aspx
برای پاسخ کلی اتهامات و تحریفات امثال سایت مزبور دربارۀ نظر دیانت بهائی درخصوص حقوق بشر، از جمله رجوع شود به: «گفتمان حقوق بشر: از منظر بهائی» در اینجا:
http://www.persian-bahai.org/node/273
نیز: «وجوهی از مبانی حقوق بشر و آزادی عقیده و وجدان در دیانت بهائی» در:
http://www.noghtenazar.org/node/1040
نیز: «تأثیر جامعۀ بهائی در رشد جریان حقوق بشر» در:
http://www.noghtenazar.org/node/1003
نیز: «وقتی بهائی ستیزان با ادب و با حیا می شوند!» در:
http://velvelehdarshahr.org/node/242
۲- http://noghtenazar.org/node/445
۳- همان.
۴- در بارۀ این توقیع و مضمون فارسی آن رجوع شود به کتاب «حضرت باب»، تألیف نصرت الله محمّد حسینی، ۸۳۷- ۸۴۲. کتاب مزبور در این آدرس موجود است: http://www.bahai-projects.org/node/863
۵- همان.
۶- http://www.askdin.com/thread2253.html
۷- تاریخ الخلفاء/۲۸. http://www.al-shia.org/html/far/books/maaref_maarif/te/017.htm
نیز رجوع شود به مواردی دیگر در اینجا: http://www.askdin.com/thread2253.html
۸- عنوان اصلی آن «حقوق شهروندی در بهائیت» در این آدرس است:
http://shiitecenter.com/Portal/Cultcure/Persian/CategoryID/43329/CaseID/129635/71243.aspx
برای پاسخ به اتهامات این سایت رجوع شود به منابع مذکور در یادداشت شمارۀ یک فوق.
۹- شرح شهادت حضرت باب و جناب انیس را در «تاریخ نبیل» در این دو آدرس و نیز در کتاب «حضرت باب» مذکور در یادداشت های قبلی مطالعه فرمایید:
http://reference.persian-bahai21.info/fa/t/alpha.html
http://www.bahai-projects.org/taxonomy/t/408
۱۰- مائدۀ آسمانی، جلد ۹، ص ۳۵.
۱۱- مجموعۀ مناجاتها حضرت عبدالبهاء، صص: ۳۹۶- ۳۹۷.
۱۲- لوح مبارک در بارۀ شهادت ملّا صادق بادکوبه ای مندرج در کتاب «مائدۀ آسمانی»، جلد ۹، صص: ۱۲۰- ۱۲۱، مطلب صد و پنج.
»
----------------------------------------------------------
 http://behnazar.blogspot.com/2014/02/blog-post_6675.html

http://velvelehdarshahr.org/node/378





انقلاب ايران توطئه خارجي بود / ايرج آريان پور *



انقلاب ايران توطئه خارجي بود / ايرج آريان پور *
--------------------------------------------------

انقلاب ايران توطئه خارجي بود  ولي توطئه كارتر و تاچر و ژيسكاردستن نبود بلكه توطئۀ ياسر عرفات، توطئۀ معمر قذآفي، توطئۀ حافظ اسد رئيس جمهوري وقت سوريه و توطئۀ آقاي فيدل كاسترو كه رئيس همۀ اينها بود.

اسناد و مدارك:

 اولين كسي كه به ايران وارد شد ياسر عرفات بود.
اولين كسي كه با خميني ملاقات كرد ياسر عرفات بود كه خميني او را برادر خود خواند و گفت: "ياسر برادر ماست" و جزو دو عكس كه خميني در آنها خنديده يكي عكسي است كه با ياسر عرفات در تهران گرفته شده.

 اولين سفارتخانه اي كه افتتاح كردند سفارت فلسطين بود.

 اولين سفري كه وزير خارجه جمهوري اسلامي ايران به خارج از كشور انجام داد و اولين سفري كه هيئت سياسي ايران به خارج كشور انجام دادند:
 به هاوانا رفتند و سراسيمه خود را به آقاي فيدل كاسترو رساندند، فيدل كاسترو شبانه وارد هتل هيئت نمايندگي ايران شد و با ذوق و شوق اين ها را در آغوش گرفت و باهم به راز و نياز پرداختند. فرداي آنرو ز با آقاي ژنرال (جاب) ملاقات كردند، از كوبا به نيكاراگوئه رفتند كه در اثر توطعۀ فيدل كاسترو به كمونيستي كشيده شده بود و انقلاب آن هم همزمان با انقلاب ايران بود.

رژيمي كه اكنون بر ايران حكمفرما است و بر ايرانيان حكمروائي  ميكند كوچكترين توجهي به مصالح ايران و ايراني ندارد، نه رژيم جمهوري است نه اسلامي است  نه ايراني است،و هيچكدام از لغات جمهوري و اسلامي و ايراني در آن صادق نيست، يك چيز من درآوردي و جديدي است كه مخلوطي از عوامل مختلف از جمله ماركسيسم هست، اصول ماركسيسمي در آن بشدت رواج دارد ، اصول فاشيستي در آن رواج دارد، شارلاتانيزم در آن وجود دارد و ...، پنجاه ايسم مختلف جمع شده ، شده خمينيزم، كه ايران را اشغال كرده و ايرانيان را به چنين روز فلاكت باري انداخته.   

تنها كاسترو نيست!
اسلام ديني است كه قائل به وجود خداوند است اما اگر به تاريخ ايران مراجعه كنيم مشاهده ميكنيم تمام ارتباطات مهم  دولت جمهوري اسلامي ايران كه خود را اسلامي ميداند از ابتداي تشكيل با كليه كشور هاي غير مسلمان  و كليه كشور هاي غير خدا پرستي بوده است، از جمله اتحاد شوروي ، از جمله آلمان شرقي، از جمله كوبا، از جمله كره شمالي و ده ها كشور كمونيست سابق ، و الآن هم كره شمالي و كوبا تنها كشور هائي هستند كه هنوز مصرانه ميگويند كه ما ماركسيست هستيم ، يا مرگ يا ماركسيسم . اينست كه واقعاً اين رابطه اينجا مشخص ميشود كه به چه منظور كشوري كه خود را اسلامي ميداند با اين همه كشور هاي خدا نشناس در اين ارتباط نزديك و تنگاتنگ است
اكنون ده ها قرار داد مخفي با دولت ماركسيستي كوبا منعقد شده زيرا بعد از آنكه شوروي سقوط كرد كليه كمك هاي شوروي به به رژيم كاسترو قطع شد و ايران جانشين آن شده،در حاليكه مردم ايران زير خط فقر زندگي ميكنند و ميليون ها جوان ايراني بيكار هستند ميليون ها زن ايراني ف دختر ايراني به فحشا و مواد مخدر دچار شده اند . دولت جمهوري اسلامي ايران ده  ها قرارداد مخفي با فيدل كاسترو بسته  تا كمكي را كه شوروي قطع كرده  از كيسه ملت ايران بپردازد

__________________________________
* تلخيصي از گفتگوي راديوئي ايرج آريان پور
 http://behnazar.blogspot.com/2014/02/blog-post_10.html




Wednesday, February 5, 2014

بابی- بهائی کُشی و تبعیض در تاریخ‌ نگاری


بابی- بهائی کُشی و تبعیض در تاریخ‌ نگاری 

بیژن معصومیان

• نامه ی مذکور شرح کُشتارِ جمعیِ بابی‌ها در ماه اوت ۱۸۵۲ در تهران به دنبال سوء قصدِ خود سرانه ی سه بابیِ جوان به ناصرالدین شاه قاجار بود. با ناباوری از خود می‌پرسیدم، مگر می‌شود انسانی با انسانِ دیگر چنین کند؟ مگر حیوان چنین رفتاری با هم نوع خود کرده که این «اشرفِ مخلوقات» در یک روز گرم تابستانی در حقِ نزدیک به ۳۰ تن از همگِنانِ خود در تهران روا داشت؟ ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
يکشنبه  ۱۵ مرداد ۱٣۹۱ -  ۵ اوت ۲۰۱۲

مقدّمه 

نخستین بار نامه ی افسرِ اتریشی را در کتابخانه ی دانشگاه جورج واشنگتن در واشنگتن دی سی خواندم. حدود ۲۵ سال داشتم. هر چه بیشتر مرور کردم، بر حیرتم افزوده شد. خاطرم هست که انگشت به دهان از خود می‌پرسیدم، آیا این‌ها حقیقت دارد و یا کُلِّ این نامه ساخته و پرداخته ی یک داستان‌نویسِ چیره دستِ رُمان‌های خیالی است که می‌داند چگونه احساساتِ خواننده را به بازی بگیرد و او را همزمان به اوج اندوه و همدردی بکشاند؟ نامه ی مذکور شرح کُشتارِ جمعیِ بابی‌ها در ماه اوت ۱۸۵۲ در تهران به دنبال سوء قصدِ خود سرانه ی سه بابیِ جوان به ناصرالدین شاه قاجار بود. با ناباوری از خود می‌پرسیدم، مگر می‌شود انسانی با انسانِ دیگر چنین کند؟ مگر حیوان چنین رفتاری با هم نوع خود کرده که این «اشرفِ مخلوقات» در یک روز گرم تابستانی در حقِ نزدیک به ۳۰ تن از همگِنانِ خود در تهران روا داشت؟ اگر جانِ این انسان‌ها برای «قبله ی عالم» پشیزی ارزش نداشت چرا حد اقل «سلطان صاحبقرانِ» ما و درباریان قاجارِ او به فکر آبروی ایران و ایرانی نبودند تا امثالِ آن افسر نگون‌بختِ اروپایی مجبور نشوند به چشم خود شاهد یکی از سیاه‌ترین روزهای تاریخ معاصر ایران باشند؟ آنچه آن افسر دید به قدری برایش باور نکردنی و مشمئز کننده بود که از سِمَتَش استعفا داد و به اروپا بازگشت.
آنچه در قسمت بعد می‌خوانید ترجمه ی مطالبی است از مستشرق معروف، دکتر پیتر ایوری که مولف کتاب «ایرانِ مدرن» است.[1] او ابتدا به حادثه ی سوء قصدِ سه بابی به ناصرالدین شاه و عواقب آن برای پیروان باب اشاره می‌کند و سپس، به نقل از پروفسور ادوارد براون،[2] نامه ی افسر اتریشی را درج می‌کند.


روزی که تهران خون گریست

«در سال ۱۸۵۲، هنگامی که ناصرالدین شاه در حوالی تهران مشغول شکار بود، با گلوله‌ای که به طرفش شلیک شد، زخمی سطحی بر داشت. سه نفر دستگیر شده، تحت شکنجه قرار گرفتند تا بانی اصلی سوء قصد به جان شاه پیدا شود. حاصل تمامی تلاش‌های دولت وقت آن بود که سه نفر مذکور جزو فرقه ی بابی بودند. متعاقباً، اجازه ی بازجویی و سرانجام اعدام آن دسته از رهبران بابی را که در آن زمان در زندان پایتخت محبوس بودند، دادند. رهبران بابی را سرانجام به بازار تهران آوردند و با مرگ تدریجی به قتل رساندند. جزئیات این کشتار را یک افسر اتریشی که در خدمت شاه ایران بود، شرح داده است. این افسر به سببِ آنچه که به چشم خود دیده بود، چنان احساس انزجار و تنفری در او بیدار شد که از پستش کناره گرفت [و به اتریش باز گشت]. کلمات او که اقتباس از یکی از نامه‌هایش مورخ اوت ۱۸۵۲ میلادی در تهران است، گویای داستانی است حاکی از اوج بی‌رحمی، قساوت و هیجان که در تاریخ ایران با هیچ حادثه‌ای قابل مقایسه نیست، مگر قتل گریبایدوف در قرن نوزدهم و نیز قتل عام نمایندگان روس در ۱۹۴۲. این افسر اتریشی که نامش سروان آلفرد وان گومواَن است می‌نویسد:
پیامبرِ بابیان به پیروانش خاطرنشان کرده بود که اتاق شکنجه راهی است به سوی بهشت. اگر باب به­راستی سخن گفته باشد، در این صورت شاه فعلی ایران سزاوار پاداشی بس عظیم است، زیرا وی با جدیتِ تمام در صدد است که بهشت را مملو از بابی‌ها نماید. جدیدترین فرمان شاه به غلامانش دستور نابودی بابی‌ها بود. اگر این غلامان، تنها فرمان پادشاه را اطاعت می‌کردند و رهبران بابی را همان‌طور که بدون صدمه دستگیر کرده بودند، سریع و به‌طور قانونی به‌قتل می‌رساندند، با توجه به آداب و رسوم شرقی‌ها، این مسئله قابل پذیرش بود. ولی روشی که آن‌ها در اجرای این مجازات به کار می‌بردند، شرایطی که تحت آن رهبران بابی به قتل می­رسیدند، و مشقت و عذابی که اجساد این قربانیان تا لحظه ی آخر قبل از مرگشان تحمل می­کردند، آنقدر وحشتناک است که اگر بخواهم حتّی صحنه‌های اصلی آن‌را بدون جزئیات پیش چشم شما به تصویر بکشم، خون در رگ‌هایم لخته می‌شود. ضرباتِ بی‌شمارِ تَرکه‌ها که با سنگینیِ هر چه تمام‌تر بر پشت و کف پاها نواخته می‌شود و داغ کردنِ قسمت‌های مختلف بدن با میله‌های آهنیِ سرخ شده در آتش، از جمله شکنجه‌های پیش پا افتاده‌ای ‌است که قربانیِ آن‌ها باید خود را بسیار خوشبخت بشمرَد اگر تنها بدین طریق زجر بکشد. اما همراه من بیا، ای دوست، تو که مدعی هستی که صاحب قلبی رئوف و اخلاقی اروپایی هستی. همراهم بیا تا تو را به سرزمین غمگینان ببرم، به جائی که مردمان باید در صحنه ی عمل با چشمان از حدقه در آمده، گوش‌های بریده شده از بدن خود را بدون هیچگونه چاشنی بخورند؛ به سرزمین کسانی که دندان‌هایشان با خشونتِ حیوانیِ دست‌های جلادشان در هم شکسته، به دیار آن‌هایی که جمجمه‌هایشان با ضربات چکش خُرد شده، و یا به مکانی که بازارِ آن با بدنِ قربانیانِ بابی آذین‌بندی شده؛ زیرا چپ و راست، مردم سینه‌ها و شانه‌های بابیان را سوراخ کرده، فتیله‌های سوزان در سوراخ‌ها می‌نهند. شاهد کشاندن تعدادی از بابی‌های زنجیر شده در بازار تهران بودم، در حالی که در پیشاپیشِ آن‌ها یک گروه نظامی حرکت می‌کرد و فتیله‌های موجود در سوراخ‌های کَنده شده در بدن‌هایشان تا آنجا سوخته بود که دیگر شعله ی آتش با چربیِ گوشت‌شان همچون چراغی که به تازگی به خاموشی گرائیده باشد، گه گاه سو سو می‌زد.
‌گاهی، نبوغ خارق‌العاده ی اهالی مشرق زمین شکنجه‌های تازه‌ای می‌آفریند. حالا، آن‌ها پوست کف پایِ بابی‌ها را کَنده، پاهای زخمی آن‌ها را در روغنِ جوشان فرو می­برند، سپس همانند اسب، پای آن‌ها را نعل کرده، قربانی بیچاره را مجبور به دویدن می‌کنند. کوچک‌ترین فریادی از سینه ی قربانی بیرون نمی‌آید. اعضای بی‌حس شده ی بابیِ غیور زجرِ حاصل را در سکوتی تاریک تحمّل می‌کند؛ حالا باید بدود. ولی جسم او قادر به تحملِ آنچه روحش متحمل شده نیست. به زمین می‌افتد. بزنید ضربه ی آخر را! او را از این درد جانکاه نجات دهید! نه! جلاد شلاقش را بکار می‌گیرد و من [افسر اتریشی]، به چشم خود شاهد بودم که نگون‌بخت قربانیِ صدها شکنجه می‌دود! این آغازِ پایانِ کارِ اوست. در نهایت، بدن‌های سوخته و سوراخ شده ی قربانیانِ بابی را با استفاده از دست‌ها و پاهایشان، از بالای درخت آویزان می‌کنند. حالا هر ایرانی اجازه دارد مهارتِ خودش در تیراندازی را بیازماید. اجسادی را دیدم که با حدود ۱۵۰ گلوله شَرحه شَرحه شده بود... فقط جلادِ دربار و عامه ی مردم نبودند که در این کُشتارِ جمعی شرکت می‌کردند، بلکه عدالت حکم می‌کرد که تعدادی از بابیانِ بیچاره به صاحب مَنصبان هم برسند و آنکه مأمورِ پذیرایی از قربانی بود به آلودن دستانش در خون قربانیِ کَت بسته و بی‌دفاع می‌بالید و آنرا افتخاری می‌پنداشت. پیاده نظام، سواره نظام، هنگِ توپخانه، غلامان یا محافظانِ شاه، و نیز اصنافِ مختلف مثل قصابان، نانوایان و غیره همگی خود را در این نمایش خونین سهیم کردند.»[3]



مشارکت در جنایت

پروفسور پیتر ایوری معتقد است که سه علتِ متفاوت برای شرکتِ طبقات و اصنافِ مختلف در این قتل عام وجود داشت: یکی تقسیمِ مسئولیت بود تا هیچ شخص خاصی به تنهایی عامل این جنایات شناخته نشود. ثانیاً، تمامی گروه‌ها و طبقات مختلف مردم می‌خواستند به این طریق مراتب سر سپردگی و صمیمیت خود را به سلطان مجروح‌شان نشان دهند. سوّم اینکه در آن شریطِ اضطرابِ عمومی، هیچکس جرأت عدم پیروی از بقیه را نداشت. گزارش ارگان ِرسمی دولت قاجار یعنی «روزنامه ی وقایع اتفاقیه» از قتلِ عام بابی‌ها نیز به­راستی مایه ی تأسف است—روزنامه‌ای که بانی آن امیر کبیر صدر اعظم ناصرالدین شاه بود. ولی در کمتر از یک سال پس از انتشارِ اوّلین شماره ی آن در ۷ فوریه ۱۸۵۱ میلادی، امیر کبیر در حمام فین کاشان به دستور پادشاه توسط حاجب‌الدوله (حاج علیخان مقدم مراغه‌ای) به قتل رسید. در نتیجه، به فاصله ی کوتاهی روزنامه‌ای که قرار بود مُبشّر ترقی و آزادی‌خواهیِ ایران و ایرانی باشد، گردانندگانش کسانی شدند که قلمِ‌شان مایه ی شرمِ هموطنان‌شان شد، تا حدّی که حتّی نویسندگانِ غربی هم آن را محکوم کردند.[4]

آنچه که اینجا شایان ذکر است، لحن سخیف و قلم‌زنیِ سرا پا تنفرِ نویسنده ی گزارشِ قتل عامِ بابی‌ها در این روزنامه است. همان طور که ملاحظه خواهید کرد، زبانِ نگارنده، بابی‌ها را در حدِّ نیمه حیوان به تصویر می‌کِشد و آن‌ها را شایسته ی وحشیانه‌ترین عقوبات می‌داند، در حالی که از این گروه به جز دو نفر که شرکت آن‌ها در سوء قصدی که نتیجه‌اش یک زخم سطحی به پادشاه بوده، مُحرَز شده بود، مشارکت هیچکدام از بقیه ی افراد در این عملِ مذموم ثابت و یا بررسیِ عادلانه نشده نبود و اکثرِ آنها قبل از سوء قصد به جرم بابی بودن در زندان بودند.


گزارشِ «روزنامه ی وقایع اتفاقیه از قتلِ عامِ بابی‌ها[5] 

کافه ی مردم از علمأ و فضلأ و چاکرانِ در بار ِسپهرِ مدار و رعایا و برایا و وضیع و شریف و بُرنا و پیر و خاص و عام قتلِ این مفسدینِ ضلالت پیشه را واجب دانستند شش نفر از آنها را که این اشخاص بودند ، میرزا حسین قمی که بی تقصیر بود بجهت بعضی سئوال و جواب او را نگاه داشتند و میرزا حسینعلی نوری و میرزا سلیمانقلی و میرزا محمود همشیره زاده ی او و آقا عبدالله پسر آقا محمد جعفر و میرزا جواد خراسانی چون بتحقیق معلوم نشد که با آنها درین مفاسد و شوری شرکت داشته باشند لهذا اعلیحضرت پادشاهی حکم بحبس آنها فرمودند که در حبس موبَّد و مُخَلّد بمانند و بقیه ی آنها را علما و فضلا و چاکرانِ دربارِ پادشاهی عموماً و جمیعِ اهل شهر از تُجّار و اَصناف و کَسَبه در میان خود تقسیم کرده هر یکی را یکفرقه از صنف نوکر یا رعیت از اینقرار بسزای خودشان رسانیدند ، ملا شیخعلی را که رئیس و رأس این فرقه ی ضاله بود و خود را نایب خاص باب میدانست و خود را بحضرت عظیم ملقب ساخته و منشأ و مصدر و بانی و باعث این فتنه عظیمه بود علما و فضلا بر حَسَب حکم شریعتِ طاهره قتل او را واجب دانسته بسزای خود رساندند . سید حسن خراسانی را که از اشرار و مُتابعین آن مذهب بود شاهزادگان بضربِ شمشیر و گلوله و کارد و خنجر مقتول ساختند . ملا زین العابدین یزدی را مقرب الخاقان مستوفی الممالک در اوّل محض تعصبِ دین و حمیّت خود با طپانچه زده بعد از آن مستوفیان عظام و لشکر نویسان کرام کُلَّهُم با طپانچه و کارد و خنجر و قَمَه ریزه ریزه کردند . ملا حسین خراسانی را نیز مقرب الخاقان میرزا کاظم خان نظام الملک و میرزا سعید خان دبیر مَهام خارجه اول نظام الملک خود با طپانچه زد و بعد از آن طپانچه ی دیگر میرزا سعید خان زد و بعد از آن اتباع هر دو با سنگ و قَمَه و کارد و خنجر بسزای خود رسانیدند . میرزا عبد الوهاب شیرازی مشهور بکاظمینی که مدتی در کاظمین بود و بدعویِ همین مذهب فتنه ی عظیمی بر پا کرده بود اتفاقاً در همان ساعت که او را آوردند یکی از علمای موثق معتمَد در آنجا حاضر بوده و شهادت داد که در کاظمین شبها او را دعوت کردم و نپذیرفته لاطایلها و نا مربوطها گفت و از جمله دوازده نفر اشخاصی بود که به نیاوران آمده مرتکب جسارت شدند ، عالیجاهان جعفر قلیخان برادر جناب صدر اعظم و ذوالفقار خان و موسی خان و میرزا علیخان پسران جناب معزی الیه و سایر منسوبان و بنی اعمام و جملگی عملجاتِ تفنگداران و غلامانِ ایشان بضرب گلوله تفنگ و طپانچه و زخمِ قَمه و شمشیر ریزه ریزه کرده بدار البِوار فرستادند . ملا فتح الله قمی ولد ملا علی صحاف که در روز اوّل چند دانه ساچمه ی طپانچه ی او قدری بدن مبارک را خراشیده بود در اردوی همایون بدن او را شمع زده روشن کردند و مقرب الخاقان حاجب الدوله طپانچه ی با ساچمه بهمان جا که او بسر کار اعلیحضرت پادشاهی انداخته بود زد و فی الفور افتاد و سایر عمله ی فراشخانه با قمه پارچه پارچه و سنگ باران کردند . شیخ عباس طهرانی را خوانین و امرأ دربار همایون بضرب طپانچه و شمشیر بِدَرَک فرستادند . محمد باقر نجف‌آبادی که از جمله آن دوازده نفر بود و خود اقرار و اذعان داشت که در جمیعِ محارباتِ طایفه ی ضاله ی بابیه بوده است پیشخدمتان حضور همایون و جمیع عَمَلهِ خَلوت با قمه و کارد و خنجر مقتولش ساختند . محمد تقی شیرازی را مقرب الخاقان اسد الله خان میر آخور خاصه ی پادشاهی و سایر عملاجاتِ اصطبل پادشاهی اول نعل نموده و بعد با تخماق و میخ طویله آهن و قمه و خنجر بیارانش رساندند .
محمد نجف آبادی را مقرب الخاقان ایشیک آقاسی باشی و جارچی باشی و نسق چی باشی و نایبان و باشیان و سایر عَمَله ی حضور در نیاوران بضرب تبر زین و شش پر و غیره باسفل السافلین فرستادند . میر محمد نیریزی را که در جمیع محارباتِ بابیه در نی ریز و زنجان و مازندران در هر جا بوده است و اثرِ زخمِ بسیار از محارباتِ سابقه در بدن او ظاهر بود مقرب الخاقان سر کشیکچی باشی و یوزباشیان و غلام پیشخدمتان و غلامان سرکاری هدف گلوله تفنگ ساخته تیر باران کرده بعد از آن با سنگ و چوب با خاک یکسان کردند محمد علی نجف آبادی را اول خمپاره چیان یک چشم او را کَنده و بعد بدهانِ خمپاره گذاشته آتش زدند .
حاجی سلیمانخان پسرِ یحیی خان تبریزی را تفصیل او در فوق ترقیم با حاجی قاسم نی ریزی که وصیِ سید یحیی بود آقا سید نایبِ فراشخانه بشهر برده بدن آنها را شمع زده افروخته و با نقاره و اهل طَرَب و ازدحامِ خلق در کوچه و بازار گردنده و مانع از سنگ باران مردم در شهر شده تا در بیرونِ دروازه ی شاهزاده عبد العظیم فراشانِ غضب نعش آنها را چهار پارچه کرده بچهار دروازه آویختند . سید حسین یزدی را مقرب الخاقان آجودان باشی و میران پنجه و سرتیپان و سرهنگان بشمشیر گذرانیدند . آقا مهدی کاشی را که از جمله آن دوازده نفر معهود بود فراشان شاهی بضرب قمه و خنجر هلاک نمودند . صادق زنجانی نوکر ملا شیخعلی که روز ِاوّل بدست ملتزمین رکاب کشته شد نعش او را دو پارچه کرده بدروازه ها آویختند . میر زا نبی دماوندی ساکن طهران را اهالی مدرسه دار الفنون بشمشیر و سر نیزه کارش را ساختند.[6] میر زا رفیع نوری را سواره نظام با طپانچه و غَدّاره بِدَرَک واصل نمودند . میر زا محمود قزوینی را بعد از آنکه زنبورکچیان هدف گلوله ی زنبورک کردند با غَدّاره پارچه پارچه نمودند . حسین میلانی را که از توابع اسکوست و آن ملاحده او را بلقب امام همام ابا عبد الله الحسین ملقب کرده بودند سربازان افواج نیزه پیچ کرده با سر نیزه جسدِ خبیث او را پنجره وار مُشَبَّک و بدرک فرستادند . ملا عبد الکریم قزوینی را توپچیانِ حاضرِ رکاب بضربِ غَدّاره دمار از روزگارش بر آوردند . لطفعلی شیرازی را عالیجاه شاطر باشی و شاطرانِ سرکاری با خنجر و کارد و چوب و سنگ نزد معاهدین خود فرستادند
نجف خمسه‌ای را اهالی شهر عموما اجماع کرده با سنگ و چوب و کارد و خنجر و قمه و مُشت معدوم الاثر کردند. حاجی میرزا جانی تاجر کاشی را که بکَرّات ارتداد او معلوم و توبه کرده باز رهائی یافته و باغوای عوام مبادرت نموده بود عالیجاه آقا مهدی ملک التُجّار و تُجّار و کسبه بالاجماع با هر گونه اسبابِ حَرب بجهنم فرستادند . حسن خمسه ای را مقرب الخاقان نصر الله خان و سایر عَمله ی کارخانه ی مبارکه بقتل رساندند . محمد باقر قهپایه را آقایانِ قاجار طعمه شمشیرِ آبدیده نموده بدَرَک فرستادند.
در همین ماه ها (بین سپتامبر تا اکتبر ۱۸۵۲) بود که طاهره (قرهالعین‎) شاعره ی نامی و از جمله حواریونِ سیدِ باب هم به قتل رسید[8]. او که طلایه‌دارِ جنبشِ کشفِ حجاب در ایران بود، پس از اسارت در خانه ی محمود خانِ کلانتر در تهران، مرگ را به همسریِ «سلطان صاحبقران»—که به او علاقه نشان داده بود—ترجیح داد. طاهره را شبانه به باغ ایلخانی تهران بردند و به در خواست خودش با دستمال ابریشمی که برای شهادت همراه آورده بود به دست عُمّالِ مستِ حکومت که وی را خفه کردند کشته شد. دکتر جِیکوب پُلاک تنها اروپائی­ای که در محلِّ قتلِ طاهره حضور داشته، می‌نویسد که «وزیر جنگ و آجودانش مرتکب این قتل شدند. آن زنِ زیبا مرگ تدریجی اش را با استقامتی فوق انسانی تحمل کرد.»[9] مأمورینِ دولت سپس جسد او را در چاهی انداخته، روی آن را با سنگ پوشاندند. 
سوء قصدِ ناشیانه ی سه بابی به ناصرالدین شاه نتیجه ی کشتنِ سیدِ باب و عصبانیت و نومیدی گروهی از بابیان بود که قصدِ انتقام‌جوئی از حکومت را داشتند. اما عمل آن‌ها آن­قدر ناشیانه بود که با استفاده از تفنگِ ساچمه‌ای که معمولاً برای کُشتنِ پرندگان از آن استفاده می‌شود تصمیم به قتلِ سلطان گرفتند. با وجود آن که بنا به اعتراف همگان، حتّی «روزنامه ی وقایع اتفاقیه» پادشاه فقط زخمی سطحی برداشت ولی قاجاریان تصمیم گرفتند که گروهی نزدیک به ۳۰ نفراز پیروان ِباب را برای عملی اشتباه از جانب سه جوانِ بابی به وحشیانه‌ترین روشِ ممکن به قتل برسانند، که این خود نمونه ی بارزِ بی‌عدالتی است.


تاریخ نگاریِ ‎تبعیضانه

پیروانِ آئین‌های باب و بهاءالله بیش از ۱۶۰ سال است آماج انواع تهمت‌های سیاسی و مذهبی بوده‌اند که با استفاده از آن‌ها هزاران بابی و بهائی به فجیع‌ترین شکل ودر کمال قساوت به قتل رسیده‌اند. برای اوّلین بار، مدارک و اسنادِ بسیاری از این جنایات در چندین کتابِ مختلف جمع‌آوری شده و در دسترس عموم قرار گرفته است.[10] برای مثال، منابع ضد بابی-بهائی سال‌هاست تلاش می‌کنند پیدایش دو آئین‌ بابی و بهائی را به دولت‌های استعمارگرِ انگلستان و روسیه که در قرن نوزدهم نفوذ زیادی در ایران داشتند، نسبت دهند. تا آنجا پیش رفتند که بانی آئینِ باب را پرنس دالگورکیِ روسی اعلام کردند.[11] ولی حَضَرات آنقدر از حقایق تاریخی بی‌خبر بودند که درک نمی‌کردند که این پرنس، بعنوان نماینده ی کشورش، مستلزمِ فرستادنِ گزارش‌های مداوم به دولتش بوده است و اگر دروغی در مورد او بگویند در گزارش‌های رسمی پرنس به مقاماتِ کشورش—که آرشیوِ آن امروز در اختیارِ تمام مُحققینِ دنیاست—برملا می‌شود و چنین نیز شد. یعنی دالگورکی که قرار بود مُحَرِّک باب برای اِبداعِ یک نو آوریِ دینی با هدف تضعیف اسلام باشد، تا چهار سال پس از ظهور باب حتّی از وجود او بی‌خبر بود. پس از آنکه از نهضت باب و محبوبیتِ روز افزونش در ایران آگاه شد، این به اصطلاح «حامی باب،» دولت ایران را تحت فشار گذاشت که باب را از ماکو به نقطه‌ای دورتر از مرزِ روسیه تبعید کند تا مبادا جنبشِ او به روسیه هم سرایت کند![12]
مرتبط ساختن آئین بهائی به دولت انگلستان هم تاریخی دیرینه دارد که متأسفانه با سوء نظرِ یکی از نامی‌ترین تاریخ نویسان معاصر یعنی فریدون آدمیت آغاز شد. ایشان در صفحاتِ ۲۴۴-۲۴۳ چاپِ اوّلِ کتابِ «امیر کبیر»، که در سالِ ۱۳۲۳ به طبع رسید، ادّعا کرد که ملا حسین بشرویه‌ای، اوّل پیروِ باب، در حقیقت جاسوسِ دولتِ انگلیس بود که یک افسرِ اطلاعاتیِ آن کشور به نامه ی آرتور کانلی
(Arthur Conolly) او را استخدام کرده بود. آدمییت ادّعا نمود که سندِ این اتّهام در کتابِ کانلی به نام «سفرِ زمینی از انگلستان به شمالِ هندوستان از طریقِ روسیه، ایران، و افغانستان» موجود است. این سند قرار است که به ملاقاتی میانِ ملا حسین و کانلی در سالِ ۱۲۰۹هنگامی که کانلی در خراسان بود هم اشاره داشته باشد. به عقیده ی آدمییت، این ملا حسین بود که به خاطرِ منافعِ دولتِ انگلیس باب را تشویق کرد که جنبشِ خود را آغاز کند. ولی مشکل اینجاست که امکان چنین ملاقاتی از نظر تاریخی وجود نداشته است! در سالِ ۱۲۰۹، ملا حسین یک جوانِ ۱۷ ساله و باب طفلی ۱۱ ساله بود وکانلی خودش در ۳۵ سالگی، یعنی دو سال قبل از شروعِ جنبشِ باب، فوت کرده بود! زمانی که مجتبی مینُوِی، مورخ و نویسنده ی نامی و استاد ادبیات دانشگاه تهران، با در دست داشتنِ نسخه‌ای از کتابِ کانلی آدمییت را ملاقات نمود و از او خواست که اشاره به ملا حسین و باب در کتاب کانلی را به او نشان دهد، آدمییت مجبور شد اعتراف کند که ادّعای او جعلی است. او این مطالبِ ساختگی را در چاپ‌های بعدیِ کتابش حذف نمود.[13]
دلیلِ دیگری که غالباً از طریق آن بهائیان را به دولت بریتانیا ربط می‌دهند اعطای لقب «سِر» (Knighthood) به عبدالبهاء است. منابع ضدِّ بهائی همواره ادّعا کرده‌اند که دولت انگلیس این لقب را به پاسِ خدمات عبدالبهاء به آن کشور در جهتِ حفظِ منافعِ انگلستان به وی داده‌است. ولی واقعیت امر این است که این لقب را به سببِ مساعیِ بشردوستانه ی عبدالبهاء در طولِ جنگ جهانی اوّل به او دادند. عبدالبهاء در دوره‌ای که مردمِ حیفا و عکّا در فلسطینِ آن زمان در خطرِ قحطی بودند با تشویقِ کشاورزانِ بهائی به کِشت و زرعِ سبزیجات، گندم، و ذُرت در آن منطقه سببِ نجاتِ جانِ بسیاری از مردمِ آن نواحی شد، منجمله برخی از سربازان انگلیسی.[14] در طول سال‌ها، دولت انگلیس لقب «سِر» را به افرادِ بسیاری با سوابقِ گوناگون اعطاء کرده است: از نِلسون ماندِلا (Nelson Mandela) گرفته تا مادر تِرِزا (Mother Teresa)، تا آلبِرت شوایتزِر (Albert Schweitzer)، و صدها شخصیت مشهور دیگر.[15]
درج مطالب غیر واقعی در موردِ آئین بهائی تا امروز نیز ادامه دارد و تا آنجا پیش رفته‌اند که یک بُنگاهِ خبریِ پُرسابقه‌ مثل بی بی سی را به جای British Broadcasting Corporation، به آن لقبِ ‎Baha'i Broadcasting Corporation داده‌اند تا آن‌ها را هم متهم به بهائی بودن کنند.[16]

تاریخ‌نویسانِ مشروطیت و کوچک نمائی نقش بابی‌ها، ازلی‌ها، و بهائی‌ها در انقلاب مشروطه 

در طولِ این تاریخِ کوتاهِ ۱۶۰ ساله، هر گاه بابی‌ها و بهائی‌ها قدم‌های مثبتی برای زادگاهِ آئین‌هایشان برداشته‌اند، برخی مورخان این اقدامات را به­کلی نادیده گرفته‌اند یا آن را کم اهمیّت جلوه داده‌اند. برای مثال، بهاءالله در کتاب اقدس پیش‌بینی می‌کند که در آینده حکومتِ ایران به دست جمهور مردم می‌افتد.[17] بهائیان هم با تشکیلِ یک محفلِ مشورتی در سال ۱۸۹۹ میلادی (۱۲۷۸) در تهران شِش سال قبل از آغاز جنبش مشروطیت به استقبالِ مشاوره ی گروهی رفتند. اما پیش‌بینیِ بهاءالله و اقدامات آزادی‌خواهانه ی بهائیان به مِذاق سنتگرایانی مثل شیخ فضل‌الله نوری خوش نیامد. وی در منبری که در میدان توپخانه بر پا کرد، کتاب اقدس بدست، جنبش مشروطه را به بهاءالله و پیروانش نسبت داد.[18] در دورانِ مشروطیت، هرکس عقایدِ مترقی و آزادی‌خواه داشت از جانب شیخ و حامیانش به بابی بودن یا بهائی بودن متهّم می‌شد. برای مثال، یحیی دولت‌آبادی در این باره می‌نویسد: «بعد از واقعه ی باب، هرکس خواست حرف آزادی بزند و یا انتقادی از ستمکاریِ ستمکاران بکند، او را به فساد عقیده و پیرویِ طریقه ی باب متهّم ساخته، نیست و نابودش ساختند.»[19] مصداق این ادّعای دولت‌آبادی نقل قول زیر از خودِ شیخ فضل‌الله نوری است که به نمایندگی از ۵۰۰ آخوندی که در قم بر ضدّ مشروطیت بست نشسته بودند درلوایحی منتشر ساخت:
«سال‌هاست که دو دسته ی اخیر از این‌ها [آزادی‌خواهان] در ایران پیدا شده و مثل شیطان مشغول وسوسه و راهزنی و فریبندگیِ عَوامِ اَضَلِّ مِن الاَنعام (مردمِ نادان‌تر از حیوانات) هستند. یکی فرقه ی بابیه است و دیگری فرقه ی طبیعیه. این دو فرقه لَفظاً مختلف و لُباً متفق هستند و مقصدِ صمیمیِ آن‌ها نسبت به مملکت در ایران دو امرِ عظیم است. یکی تغییر مذهب و دیگر تبدیلِ سلطنت.»[20]
در حقیقت اینجا شیخ فضل‌الله به سازگاریِ تعالیم باب و امسال وُلتِر از پایه گذاران فلسفیِ جنبشِ طبیعیون (naturalists) با مشروطه‌خواهی اعتراف می‌کند. بعد از تشکیلِ مجلسِ مشروطه نیز شیخ بر مخالفت با مجلس و بابی و بهائی بودنِ مشروطه‌خواهان ادامه می‌دهد:
«از بدوِ افتتاحِ این مجلس، جماعتِ لاقیدِ لا ابالیِ لا مذهب از کسانی که سابقاً معروف به بابی بودن بوده اند و کسانی که منکر شریعت و معتقد به طبیعت هستند، همه به حرکت آمده و به چرخ افتاده اند... دیگر روزنامه‌ها و شبنامه‌ها پیدا شد. اکثر مشتمل بر سَبِّ علماء اَعلام و تَعن در احکام اسلام و اینکه باید در این شریعت تصرفات کرد... از قبیل اِباحه ی مُسکرات و اشاعه ی فاحشه خانه‌ها و افتتاحِ مدارسِ تربیتِ نسوان و دبستانِ دوشیزگان[21] و صرفِ وُجوهِ روزه خوانی و وُجوهِ زیاراتِ مَشاهِدِ مقدسه در ایجاد کارخانجات و در تسویه ی طریق و شوارع و در احداث راه‌های آهن و در استجلابِ صنایعِ فرنگ.»[22]
اینجا شیخ فضل‌الله احداثِ مدارسِ دخترانه را—که بهائیان مبتکر آن بودند—با تأسیسِ فاحشه‌خانه یکی می‌کند و از مشروطه خواهان انتقاد می‌کند چرا که آنان «می‌خواهند پول روضه خوانی و زیارت اماکن مقدس اسلام را، یعنی آنچه را که تا آن زمان به جیب فراخ علمایی مثل او می‌رفت را خرج ایجاد کارخانجات و راه سازی در ایران کنند!»[23]
از آغازِ نهضت باب و بهاءالله یکی از اهداف بزرگ روحانیت شیعه این بوده که بابیان و بهائیان را به حاشیه برانند و رابطه ی آن‌هارا با توده‌های مردم قطع کنند. بنابراین از همان ابتدا، با «فرقه ی ضاله» و «مَلاعین» (لعنتی‌ها) خواندن بابی‌ها و بهائی‌ها از منابرشان به توهین و تحقیر این دو گروه پرداختند، امری که تا امروز نیز ادامه دارد. ولی متأسفانه تاریخ‌نویسانِ برجسته ی مشروطیت، از جمله احمد کسروی و ناظم­الاسلام کرمانی، علی‌رغم تلاش در صداقت، هنگام تاریخ‌نگاری، شاید به سببِ این که یکی آخوند (ناظم‌الاسلام) و دیگری آخوندزاده (کسروی) بود و هر دو تحصیلاتِ مذهبیِ شیعه داشتند، در نهایت تاریخ را وارونه جلوه دادند. نقش بابی‌ها، ازلی‌ها، و بهائیان را خرده گرفتند و در کوچک انگاشتن تلاش‌های برخی مقاماتِ اصلاح‌طلبِ قاجار از جمله سپهسالار، امین‌الدوله، مُشیرالدوله و مظفرالدین شاه در بیداریِ ایرانیان و جنبش مشروطه کوشیدند. در عوض به بزرگ کردن نقش دو سید (بهبهانی و طباطبایی) پرداختند و این دو را پیشوایانِ جنبش مشروطه کردند، علی‌رغم این که می‌دانستند هر دو در نهایت، حکومت اسلامی می‌خواستند. برای مثال، به این دو نقل قول ازطباطبایی که خودِ ناظم‌الاسلام آورده، توجه کنید تا نیّات او روشن‌تر شود. این جملات از نطقِ مشهور ِطباطبایی ده روز قبل از صدور فرمان مشروطیت است:
«جمهوری‌طلب نیستیم. به این زودی مشروطه نمی‌خواهیم. یعنی مردم ایران هنوز به این درجه تربیت نشده‌اند و قابل مشروطیت و جمهوریت نمی‌باشند.»[24]
«ما اجرای قانون اسلام را می‌خواهیم. ما مجلسی می‌خواهیم که در آن مجلس، شاه و گدا در حدود قانون مساوی باشند. ما نمی‌گوییم مشروطه و جمهوری. ما می‌گوییم مجلسِ مشروعه. عدالتخانه. تمام شد.»[25]
عصاره ی این دو گفته ی طباطبایی آن که فعلاً برای مردم ایران حکومت اسلامی مناسب‌تر است. وقتی که تربیت شدند، لایق مشروطیت و جمهوریت خواهند شد! این در حالی است که بهاءالله حدود ۳۷ سال قبل از آغاز انقلاب مشروطه در نامه‌ای به ملکه ی انگلیس از حکومتِ پارلمانی تمجید کرده بود.[26] در همان سال‌ها بهاءالله در «کتاب اقدس» نیز وعده می‌دهد که بزودی در ایران حکومت به جمهورِ مردم خواهد رسید.[27] دو سال بعد، فرزندش عبدالبهاء در نوشته‌ای بنام «رساله ی مدنیه» از حکومتِ پارلمانی سخن می‌گوید.[28]
از مَلکُم خان و نقش او در جنبش مشروطه زیاد سخن رفته ولی از آشناییِ سی ساله ی او با بهاءالله و عبدالبهاء و تأثیرِ تعالیمِ آزادی‌خواهانه ی بهائیان بر مَلکُم خان و دو بار دعوت کردن او از بهاءالله به همکاری برای استقرارِ حکومتِ مردمی در ایران، به جز معدودی، معمولاً صحبتی به میان نمی‌آید.[29] از بهائی و بعد ازلی شدن مَلِکُ المُتِکَلِّمین و یا تأثیر گذاریِ بابیان بر جهانگیر خان صور اسرافیل هم عموماً سخنی گفته نمی‌شود. از نقش طاهره (قرهالعین‎) و اهمیّتِ کشفِ حجابِ او بیش از ۵۰ سال قبل از انقلاب مشروطیت کمتر صحبت به میان می‌آید، یا از عصمتِ تهرانی (متخلّص به طایره)، شاعر و نویسنده ی زبردستِ بهائیِ دوران مشروطیت و از شیفتگانِ قرهالعین‎. مقالات متعدد طایره زیر نام مستعارِ «لایحه ی خانم دانشمند» در نشریه ی سوسیال دموکراتِ «ایران نو» نقشِ مهمی در بیداریِ زنانِ ایران و جنبشِ برابری‌خواهیِ زنان در دوران مشروطیت داشت.[30]
اهمیّتِ مورگان شوستر، بانکدار مشهور آمریکائی هم از کسی پوشیده نیست. او به دعوتِ ایران برای سامان دادنِ اقتصادِ در هم ریخته ی کشور به سِمَتِ خزانه‌دار دولت منسوب شد. ولی کمتر به نقش علیقلی خان (نبیل‌الدوله) کاردار سفارت ایران در واشنگتن -که یک بهائی شناخته شده بود- اشاره می‌شود. نبیل‌الدوله بود که به تشویق عبدالبهاء سرانجام شوستر را یافت و دولت قاجار را تشویق به استخدام وی کرد. شوستر در مقدّمه ی کتابش به نقشِ نبیل‌الدوله اشاره می‌کند.[31]
خلاصه آن که در امرِ تاریخ‌نگاریِ معاصر در حق بابیان، ازلیان، و بهائیان و برخی از مُصلحینِ قاجار کُلّاً رعایتِ انصاف نشده است. در عوض، جنبش سرکوبِ بابی‌ها و بهائیان نه فقط منجر به قتلِ هزاران هزار بیگناه گردیده، بلکه آن‌ها و مقدسات‌ شان را هدف انواعِ مختلفِ توهین و افترا قرار داده‌اند و حقِّ هر گونه دفاع در داخل مرز و بوم‌شان را از آن‌ها گرفته‌اند.[32] در دورانِ اخیر نیز هیچگاه به بهائیان اجازه ی دفاع در مقابلِ دروغ‌های رسانه‌ای در داخل ایران داده نشده است؛ نه در عصر قاجار، نه پهلوی‌ها، و طبیعتاً نه در جمهوری اسلامی. پس از انقلاب سال ۱۹۷۹، تهمت‌های بی‌اساس در مورد بهائیان به اوج خود رسیده است. از مونا محمودنژاد ِ۱۶ ساله و نُه زنِ دیگرِ بهائی گرفته تا عبدالوهاب منشادیِ ۸۵ ساله، که در طول حیاتش از روستای منشاد (نزدیک یزد) خارج نشده بود، همگی به جرم «جاسوسی برای اسرائیل» اعدام شدند![33] بیش از ۲۲۰ بهائی را—که بسیاری از آن‌ها از نخبه‌گانِ جامعه ی ایران بودند—بدون هیچ سندِ مَحکَمه پسند یا محاکمه ی عادلانه‌ای با بی‌رحمیِ تمام به قتل رساندند.

خاتمه

جزئیاتِ تاریخیِ ستم‌هایی که به نام مبارزه با بابییت و بهائیت در طول بیش از ۱۶۰ سال بر هموطنان‌ بابی و بهائی وارد آمده از حوزه ی این مقاله خارج است. اما اگرچه باور کردنش مشکل است، ولی در تاریخِ این ادیان فقط یک بار عواملِ جنایت علیه یکی از پیروان‌شان به دادگاه کشیده و محکوم شده‌اند. آن نیز در ۱۷ شهریور ۱۲۶۸ (۸ سپتامبر ۱۸۸۹) در شهرِ عشق‌آبادِ روسیه اتفاق افتاد. رشدِ سریع آئین بهائی در آن مناطق، مسلمانان شیعه را به وحشت انداخت. در نتیجه، دو مسلمان متعصب، داوطلب کُشتن یک بهائیِ شناخته شده ی ۷۰ ساله بنام حاجی محمد رضا اصفهانی شدند، و او را در روزِ روشن در یک خیابانِ شلوغِ عشق‌آباد با ۷۲ ضربه ی خنجر به قتل رساندند. سپس بدون مقاومت خود را تسلیم پلیس کردند. در میانِ ناباوریِ شاهدان، هنگام دستگیری، قاتلان مشغولِ لیسیدنِ خون‌هایی که از خنجرشان می‌چکید بودند.[34] دولت روسیه که امنیت منطقه را در خطر می‌دید، در یک دادگاه، با حضور شهودِ عینی که علیه قاتلان شهادت دادند هر دو را به اعدام محکوم کرد. این حکم، روحانیتِ شیعه در ایران را به شدّت خشمگین کرد ولی، در نهایت، آن‌ها موفق نشدند تصمیمِ دولت روسیه را عوض کنند. اما قبل از اجرای حکمِ اعدام، در کمال ناباوری، بهائیان نزد حاکمِ ماوراء خزر (Transcaspia) ژنرال کُمارُف رفته تقاضای عفو برای قاتلان نمودند! ژنرالِ مزبور که بسیار تحت تأثیر قرار گرفته بود گفت تنها با رضایت تِزارِ روسیه، الکساندر سوّم، امکان عفو و یا کاهشِ مجازاتِ محکومان وجود داشت. سرانجام، تِزار با در خواست بهائیان موافقت کرد ولی فقط حاضر شد قاتلان با یک درجه تخفیف به سیبری تبعید شوند.
توجه کنید که جامعه‌ای نزدیک به ۴۵ سال (از ۱۸۴۴ تا ۱۸۸۹) تحتِ انواع ظلم و ستم باشد و عاملینِ جنایاتِ بی‌شمار علیه آن‌ها هیچگاه مجازات نشوند. سرانجام، در یک مورد، حکومتی خارج از زادگاهِ دین‌شان برای اوّلین بار در تاریخ در حقِّ آن‌ها عدالت را رعایت می‌کند و دو قاتلِ «خونخوار» را به جرم قتلِ عمد محکوم می‌کند. اما حتّی در این یک مورد هم بهائیان گذشت می‌کنند و خود برای نجاتِ جانِ دو قاتل اقدام می‌کنند. عکس العملِ بهاءالله نسبت به این اقدامِ پیروانش نیز خواندنی است:
« این مظلوم [بهاءالله] در لیالی و ایّام به شُکر و حمدِ مالکِ اَنام [خداوند] مشغول، چه که مشاهده شد نصائح و مواعظ تأثیر نموده و اخلاق و اطوارِ این حزب [بهائیان] به درجه ی قبول فائز؛ چه که ظاهر شد آنچه که سببِ روشنیِ چشمِ عالَم است و آن شفاعتِ دوستان از دشمنان نزد اُمرا بوده. کردارِ نیکْ گواهِ راستیِ گفتار است. امید آنکه اَخیار به روشنیِ کردار گیتی را روشن نمایند.»[35]
در اینجا مقایسه ی رفتارِ بهاءالله و پیروانش با آنچه که دشمنان‌شان در طولِ تاریخِ این آئین علیه آن‌ها مرتکب شده اند قابل تَعمُّق است. بهاءالله شفاعت بهائیان از قاتلان نزدِ عواملِ حکومت را اوج انسانیت و سببِ روشنیِ جهان می‌داند. ولی دشمنانِ آن‌ها با شیطانی نشان دادنِ بهائیان و به درجه ی نیمه انسان تنزل دادن‌ شان، همیشه سعی کرده اند تنفر از پیروانِ بهاءالله را در روح و روانِ ایرانی نهادینه کنند و تا حدّ زیادی هم موفق شده اند.[36] بنابراین، کارزارِ امروز ما درکِ زمینه‌های سرا پا تزویرِ این تنفر است و ریشه کن کردنِ انزجارِ بهائی ستیزان. البتّه اخیراً بهائیان در خارج از کشور سعی در روشنگری و دفاع از حقوق انسانی جامعه ی خود کرده‌اند.[37] ولی وقتِ آنست که هموطنان غیر بهائیِ بیشتری به این کارزار علیه ظلم و بی‌عدالتی بپیوندند تا در کنار هم برای حقوقِ حقه ی تمامیِ ستم‌دیدگانِ ایرانی، فارغ از هر گونه عقیده و باوری، تلاش کنیم و تسلیمِ خواسته‌های ظالمانه نشویم. وَ اِلَا برای مثال، نزد حاکمانِ فعلی ایران، شهروندِ نمونه ی بهائی، یک بهائیِ ساکت و به گوشه‌ای خزیده است که در مقابلِ حقوقِ پایمال شده‌اش صامت بنشیند، لب فرو بندد و شُکر کند که در ایرانِ اسلامی حقِّ حیات دارد. اگر صدای اعتراضش بلند شود، باید آماده ی انواعِ اتهامات از قبیل «اقدام علیه امنیت ملی» «تبلیغ علیه نظام» «توهین به نظام مقدس جمهوری اسلامی» و یا بر چسب‌هایی مثل «جاسوس اسرائیل و صهیونیزم بین الملل» و غیره باشد. خوشبختانه در چند سال اخیر، ندای عدالت‌خواهیِ بسیاری از هموطنانِ غیر بهائی‌مان هم بلند شده و این اتفاقِ نیک در آگاهیِ بخشِ بزرگی از ایرانیان که تحت تأثیرِ بیش از یک و نیم قرن تبلیغاتِ سوء علیه بهائیان، حتّی از شنیدن نام بهائی احساس تنفر در وجودشان بیدار می‌شد، اثرات مثبتی گذارده. دو نمونه ی بارزِ این فعالیت‌ها، انتشار نامه ی «ما شرمگینیم» به همتِ نیلوفر بیضایی و خسرو شمیرانی و تولید مُستندِ «تابوی ایرانی» توسط مُستندسازِ برجسته رضا علامه‌زاده است. به امید افزونی این اقدامات و آزادی و سر بلندی ایران و همه ی ایرانیان.


[1] Peter Avery. Modern Iran. New York: Praeger, 1965, p. 60 (contains author’s description of the event leading to the massacre and excerpts from the Austrian Officer’s letter).
[2] Edward Granville Browne. Materials for the Study of the Babi Religion. Cambridge: University Press, 1918, pp. 268-271.
[3] Avery, pp. 60-61.
[4] Douglas Sladen and Eustach de Lorey. Queer Things About Persia. Philadelphia: J. B. Lippincott Co., 1907, pp. 307-317.
See:   archive.org 
[5] «روزنامه‍ی وقایع اتفاقیه» شماره‍ی ۸۲ مورخه ۱۰ ماه ذیقعده ۱۲۶۸ هجری قمری.
[6] مایه‍ی تأسف است که اساتید دارالفنون که هدفشان باید گسترش علم، خرد، و دانائی می‌بود هم در این نمایش خون شرکت کردند و دستانشان را تا مِرفَغ در خون بابی‌ها آلودند.
[7] سلیمان خان که از نظر جسمانی بسیارتنومند بود، هنگام شهادت با بدنِ شمع‌آجین شده این شعر را می‌خوانده است. وقتی یکی از شمع‌ها به زمین می­افتاد، خم شده آن را برداشته به دست خود در بدنِ سوراخ شده­اش می­گذاشته است.
[8] Abbas Amanat. Ressurection and Renewal: The Making of the Babi Movement. Ithaca: Cornell University Press, 1989, pp. 329-330.
[9] .Jakob Eduard Polak. Persien: das Land und seine Bewohner: ethnographische Schilderungen. Leipzig: Brockhaus, 1865, p. 144
[10] برای چند نمونه، مراجعه کنید به منابع زیر:
دکتر فریدون وهمن. یکصدو شصت سال مبارزه با آیین بهائی، انتشارات عصر جدید، ۱۳۸۸.
دکتر فریدون وهمن. بهائیان ایران. نشر باران، ۱۳۹۰.
سهراب نیکو صفت. سرکوب و کشتار دگر اندیشان مذهبی در ایران: جلد نخست- از صفویه تا انقلاب اسلامی.انتشارات پیام، ۱۳۸۸.
سهراب نیکو صفت. سرکوب و کشتار دگر اندیشان مذهبی در ایران: جلد دوّم- از انقلاب اسلامی تا سال ۱۳۸۶. انتشارات پیام، ۱۳۸۸.
تورج امینی. اسناد بهائیان ایران : از سال ۱۳۲۰ تا پایان سال ۱۳۳۱، جلد اوّل از سه جلد، نشر باران، ۱۳۹۱.
[11] برای جزئیاتِ این جعلِ ناشیانه، ببینید:
مینا یزدانی. اعترافات دالگورکی: قصّه‌پردازی و هویّت‌سازی
fis-iran.org 
[12] Momen, p. 72.
[13] چاپ متعلق به "بنگاه آذر" سال ۱۳۲۳ را ببینید bahai-library.com :
[14] Ahang Rabbani. `Abdu'l-Bahá in Abu-Sinan: September 1914-May 1915, published in Bahá'í Studies Review, 13 (2005), pp. 75-103.
[15]   en.wikipedia.org 
[16]   www.seirnews.com 
[17] بهاءالله. کتاب اقدس. آیه‍ی ۹۳. انگلیسی اینجا:
reference.bahai.org 
[18] عبدالحسین آیتی. کواکب الدرّیه، جلد ۲، ص ۱۶۴.
[19] یحیی دولت‌آبادی. حیات یحیی، جلد ۴، ص ۴۳۲.
[20] احمد کسروی. تاریخ مشروطه‍ی ایران، ص ۴۲۱.
[21] اشاره به تأسیس مدارسِ دختران توسط بهائی‌ها در ایران است که اوّلینِ آن در شهر قزوین شش سال قبل از آغاز جنبش مشروطیت افتتاح شد: رجوع کنید به «مدارس فراموش شده» از دکتر سلی شاهور؛
Forgotten Schools : www.amazon.com 
[22] کسروی، ص ۴۲۳.
[23] دلارام مشهوری. رگ تاک، جلد ۲، ص ۹۵.
[24] ناظم‌الاسلام کرمانی. تاریخ بیداری ایرانیان، ص ۳۷۸.
[25] همانجا، ص ۳۸۱.
[26] بهاءالله. آثار قلم اعلی، جلد ۱، ص ۵۶. انگلیسی اینجا:    reference.bahai.org
علاوه بر ملکه ویکتوریا، بهاءالله چندین لوح (نامه) برای دیگر رهبران سیاسی و مذهبی زمان خود فرستاد، من جمله ناپلئون سوّم امپراتور فرانسه، ویلهلم اوّل امپراتور آلمان، فرانتس یوزف امپراتور اتریش، و پاپ نهم. هدف وی از ارسالِ این پیام‌ها اعلان رسالت و تعالیم خود و خواست برای تغییرات اساسی در روشِ این رهبران در اداره‍ی امورِ سیاسی و مذهبی در مناطقِ تحتِ نفوذِ آن‌ها بود. رجوع کنید به:
Bahá’u’lláh. The Proclamation of Bahá’u’lláh to the Kings and Leaders of the World. Haifa: Bahá'í World Centre, 1972.
[27] رجوع کنید به پانویس ۱۸.
[28]   www.h-net.org 
[29] برای مثال ببینید تاریخ ادبیات ایران (از صفویه تا عصر حاضر)، ادوارد برون، دکتر بهرام مقدادی، صفحه ۴۶۵، همانجا، ص ۴۴۳. برای اطلاعات بیشتر، رجوع کنید به تورج امینی، رستاخیز پنهان، ص ۱۴۲ و نیز به رگ تاک جلد ۲، صص ۱۴۳-۱۴۲.
[30] Janet Afary. The Iranian Constitutional Revolution, 1906-1911: Grassroots Democracy, Social Democracy, and the Origins of Feminism. New York: Columbia University Press, 1996, pp. 197-199.
[31] W. Morgan Shuster. The Strangling of Persia. London, Leipsic: Unwin, 1912, p. 4.
amzn.to 
[32] برای مثال، مراجعه کنید به این دو وبسایت که حاوی انتشارات عدیده بر علیه باب و بهاءالله و پیروان آن‌ها می‌باشند:
bahaeyat.persianblog.ir 
bahaibooks.blogfa.com 
[33]   scr.bi 
[34] Edward Granville Browne. A Traveller’s Narrative: Written to illustrate the episode of the Báb. Cambridge University Press, 1891, pp. 411-412.
[35] بهاءالله. مجموعه‍ی الواحِ مبارکه. قاهره، مصر، ۱۹۲۰، صص ۲۹۴- ۲۹۳.
[36] عرفان ثابتی. دراکولاهای بهائی و عاشورای حسینی:
news.gooya.com 
عرفان ثابتی. فم فَتال‌های بهائی، فانتزی‌های جنسی و پهن کردن بساط بی‌ناموسی:
www.roozonline.com 
[37] برای نمونه، مراجعه کنید به سایت کنفرانس «دگراندیشی ستیزی و بهائی‌آزاری در ایران»:
www.sitenama.net 
همچنین اینجا را ببینید:
bit.ly 
question.bahai.org

--------------------------------------------------------------------------------------
 http://behnazar.blogspot.com/2014/02/blog-post_4126.html

 http://akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=47104

 



Tuesday, February 4, 2014

ضرب و جرح سه شهروند بهایی در منزل شخصی



ضرب و جرح سه شهروند بهایی در منزل شخصی

تاریخ: چهارشنبه ,۱۶ بهمن ۱۳۹۲

 فردی با ورود به منزل یک خانواده بهایی ساکن بیرجند، سه تن از اعضای این خانواده را به ضرب چاقو مجروح کرد.

 
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، شامگاه دوشنبه ۱۴ بهمن ماه فرد نا‌شناسی با سلاح سرد (چاقوی نوک‌تیز) وارد منزل یکی از شهروندان بهایی ساکن بیرجند شده و با ضربات پی در پی و مهلک اعضای خانه را مجروح نمود.

یک منبع مطلع به گزارشگر هرانا گفت: “مهاجم با چاقویی که البته آلت قتاله محسوب می‌شود، با سر و صورت کاملا پوشانده شده، از بالای درب وارد حیات منزل شده بود. وی درب  را باز نموده و به صورت کاملا وحشیانه شروع به زدن ضربات چاقو به ساکنین منزل می‌کند.”

در این حادثه آقای قدرت الله مودی از ناحیه شکم و پهلو، خانم طوبی مودی از ناحیه گردن (بسیار نزدیک به شاهرگ) و اعظم مودی دچار صدماتی در نزدیکی ریه‌ها می‌شود.

ضارب بدون هیچ عمل خاصی نظیر سرقت پس از مجروح نمودن این سه شهروند بهایی از منزل خارج می‌شود.

گفتنی است، قدرت الله مودی و همسر ایشان طوبی سبزه‌جو زوج میانسالی هستند که در بیرجند تنها در منزل خود زندگی می‌کنند که البته صبح‌‌‌ همان روز فرزند ایشان «اعظم مودی» که دانشجو و در تهران ساکن می‌باشد برای دیدار با خانواده به بیرجند رفته بود.


 



Sunday, February 2, 2014

مسئله هدایت و ضلالت در قرآن مجيد و كتاب مستطاب اقدس و پاسخ به سر دبير ...


مسئله هدایت و ضلالت در قرآن مجيد و كتاب مستطاب اقدس و پاسخ به سر دبير ...


 negah.org

نگاهی تازه به دیانت بهائی : http://www.newnegah.org/articles/472



نوشته شده توسط دبیر ۰۹ خرداد ۱۳۸۷

کوشا


... 2- مسئله هدایت و ضلالت

   سردبیر محترم سایت بهائی پژوهی نوشته که : مفهوم اولین عبارت کتاب مقدس بهائیان این است که همه گمراهند جز بهائیان و هر کس که بهاء الله را نشناسد از اهل ضلال محسوب می شود پیام اقدس به همه شش میلیارد انسان روی زمین همه نیکوکاران و مخترعان و دانشمندان غیر بهائی این است که شما گمراهید و همه کارهای خوبتان هم باطل است البته سردبیر محترم سایت بهائی پژوهی یادش رفته وقتیکه سر نماز آیه اهدنا الصرط المستقیم را بر زبان می راند اگر و لاالضالین را کش ندهد و بلهجه غلیظ عربی آنرا ادا نکنند نمازش باطل می شود 

راستی  و لاالضالین چه کسانی هستند؟ 

 آیا آنان اهل ادیان گذشته را (همانطور که جناب سر دبیر شمارش کرده مسیحیان ، یهودیان – زردشتیان و سایر نیکوکاران – مخترعان – دانشمندان )غیر مسلمان نمی دانند؟

 آیا و لاالضالین را به سایر فرق اسلامی جز شیعه اطلاق نمی کنند؟

 آیا جناب سر دبیر فرقه شیعه را ناجی و سایر فرق اسلامی را هالک نمی دانند؟

 و آیه مبارکه 
« الله ربکم الحق فماذا بعد الحق الاالضلال » (سوره 10 آیه 32=32/10 ) راندیده اند که جز خدا بقیه اهل ضلال هستند؟

 و یا آیه مبارکه« لقد کنتم و آباوکم فی ضلال مبین (54/21 ) که خطاب به قوم حضرت ابراهیم است که به او مومن نشده اند.

 ویا آیه الذین لا یومنون بالاخره فی العذاب و الضلال البعید(8/34) 

و آیه « و من لا یجب داعی الله فلیس بمعجز فی الارض و لیس له من دونه اولیاء اولئک فی ضلال مبین» (32/46 )
 یعنی کسی که داعی الی الله را اجابت نکند در ضلال مبین است 

براستی این آیه با آیه کتاب مقدس اقدس چه تفاوتی دارد اینجا داعی الله گفته شده  و در کتاب مبارک اقدس مشرق وحی آمده و هر دو فرموده اند که هر کس مشرق وحی یا داعی الله را اجابت نکند در ضلالت هست 

و نیز آیه « و من یکفر بالله و ملائکة و کتبه و رسله و الیوم الآخر فقد ضل ضلالاً بعیدا »(136/4) 
یعنی کسانیکه به خداوند و رسول او عصیان کنند در ضلالت آشکاری هستند . 

آیا بهتر نبود که جناب سر دبیر بجای ایراد گرفتن ازآیه کتاب اقدس جواب این 5 میلیارد نفوس غیر مسلمان را که همه عالم و دانشمند و نیکوکار هم هستند بدهند که بفرموده قرآن کریم همه اهل ضلال و اهل جهنم میباشند البته  آیات مربوط به جهنم بجای خودکه قرآن کریم به غیر مؤمنان یعنی غیر مسلمین وعده دخول بان داده است 

مثل  «ان الله جامع المنافقین و الکافرین فی جهنم جمیعا(140/4) یعنی خداوند منافقین و کافران را جمیعاً به جهنم خواهد فرستاد
و یا ان الذین کفروا من اهل الکتاب و المشرکین فی نار جهنم خالدین فیها(6/96) یعنی آنانکه از اهل کتاب و مشرکان بودند ولی به حضرت محمد ایمان نیاوردند و کافر شدند در آتش جهنم الی الابد خواهد ماند. 

علاوه براین در آیه کتاب اقدس صحبت از بهائی و یاغیربهائی نشده بلکه از یک اصل مهم یعنی  عرفان صحبت شده است که بر هر انسانی واجب است که قبل از هر عملی نسبت به آن شناخت داشته باشد واین همان اصلی است که آیه شریفه قرآن کریم فرموده هر کسی 
غیر از اسلام دینی انتخاب کند از او پذیرفته نخواهد شد واودر آخرت از زیانکاران است (ال عمران ایه85)
-----------------------------------------------------------------------------------------------

____________________________________

في سورة الفاتحه....لماذا كان النصارى ضالين واليهود مغضوب عليهم؟؟ التفسير القرآن الكريم

...
لماذا كان النصارى ضالين واليهود مغضوب عليهم؟؟


نقلا عن تفسير القرطبي لسورة الفاتحه "بامكانك ان تعود له"



غير المغضوب عليهم ولا الضالين

اختلف في " المغضوب عليهم " و" الضالين " من هم فالجمهور أن المغضوب عليهم اليهود , والضالين النصارى ; وجاء ذلك مفسرا عن النبي صلى الله عليه وسلم في حديث عدي بن حاتم وقصة إسلامه , أخرجه أبو داود الطيالسي في مسنده , والترمذي في جامعه . وشهد لهذا التفسير أيضا قوله سبحانه في اليهود : " وباءوا بغضب من الله " [ البقرة : 61 وآل عمران : 112 ] . وقال : " وغضب الله عليهم " [ الفتح : 6 ] وقال في النصارى : " قد ضلوا من قبل وأضلوا كثيرا وضلوا عن سواء السبيل " [ المائدة : 77 ] . وقيل : " المغضوب عليهم " المشركون . و " الضالين " المنافقون .



هذا والله اعلم

...

أما الضالين فهم الذين كفروا من النصارى بشكل خاص ومن اتبعهم من الناس وسار على منهاجهم بشكل عام