Saturday, May 7, 2016

باب- مؤثر‌ترین شخصیت تاریخ معاصر

  بازگشت به صفحه اول
 iran-emrooz.net | Sun, 08.03.2015, 11:24
 فاضل غیبی
    iran-emrooz.net | Sun, 08.03.2015, 11:24

 فریدریش شیلر (۱۸۰۲ ـ ۱۷۵۹م.) شاعر ملی آلمان، تاریخ‌شناس برجسته‌ای نیز بود و بدین سبب در ۲۹ سالگی به استادی دانشگاه منصوب شد. نخستین سخنرانی او در این مقام در ۲۹ ماه مه ۱۷۸۹م. با عنوان «تاریخ به چه درد می‌خورد؟» با استقبال زیاد روبرو شد، چنانکه جمعی از ۴۰۰ نفر حاضر در سالن پس از کف زدنهای زیاد او را تا منزلش بدرقه کردند! آیا قابل تصور است که در ایران هم تاریخ‌شناسان چنین ارجی بیابند؟

برای مردم کشورهای پیشرفته «تاریخ» وسیله‌ای است که با استفاده از آن توانستند در دو سه سدۀ گذشته به هویت و ارادۀ ملی دست یابند. از این نظر جالب است که بدانیم تنها دو هفته پس از سخنرانی شیلر، سقوط زندان باستیل ناقوس انقلاب کبیر فرانسه را به صدا درآورد.

نقش «آگاهی تاریخی» در پیشرفت اجتماعی در این بود که نخبگان اروپایی با شناخت از تجربیات تاریخی اندیشیدند که آیا می‌توان جامعه را در روندی مطلوب به پیش برد و در جهتی مثبت آینده سازی کرد؟ آنان دریافتند که لازمۀ رسیدن بدین، اراده و عمل مشترک جامعه است و «آگاهی تاریخی» زیربنای آن. از اینرو تاریخ‌نگاران مدرن کوشیدند تاریخ را اندیشمندانه بنگرند و به هدف علاقمند ساختن مردم، در نگارش آن از ظرایف ادبی نیز استفاده کنند.

اما به‌راستی از چه چیز تاریخ می‌توان آموخت؟ پاسخ این است که: عملاً از زندگی شخصیتهای تاریخی. چرا که شناخت زندگی مردان و زنان بزرگ، زمانۀ آنان را نیز به خوبی می‌شناساند. (Jacob Burckhardt 1818-1897)، فیلسوف بزرگ تاریخ در قرن ۱۹م.، نوشت: «تاریخ‌گاه بیگاه دوست دارد خود را در فردی متبلور سازد،.. فردی که محل تلاقی عام و خاص و همچنین حرکت و سکون است. چنین افرادی دولت‌ها، ادیان، فرهنگ‌ها و یا بحران‌ها‌ را بازتاب می‌دهند.» (۱۸۷۲م.)

زندگی شخصیتهای تاریخی، برخورد آنان به مشکلات و از همه مهم‌تر اهداف و امیدهای آنان، تأثیری تعیین کننده در تربیت فردی و اجتماعی دارد. تا آنجا که امروزه در مدرسه‌ها حتی علوم طبیعی را نیز در رابطه با زندگی دانشمندان می‌آموزند. از این رو بی‌سبب نیست که در کشورهای پیشرفته زندگینامۀ شخصیت‌های تاریخی دوباره و دوباره از جهات مختلف مورد بررسی قرار می‌گیرد. رکورددار در این زمینه ناپلئون است که گویا تا بحال دو هزار جلد کتاب در شرح زندگی او انتشار یافته است!

چون از این دیدگاه به ایران بنگریم، با منظره‌ای پرتناقض روبرو می‌شویم. از سویی با تاریخی دیرینه و شخصیت‌های تاریخی پرشماری روبروییم، که جمع بزرگی از آنان در شمار نامدارهای جهان قرار دارند و از سوی دیگر آشنایی با آنان بطور شگفت‌انگیزی سطحی است. بویژه نسل جوان از ایران پیش از اسلام تنها نامی از کورش و داریوش شنیده و در تاریخ هزارۀ گذشته نیز با چنان چهره‌های مخدوشی روبرو است که آشنایی با آنان علاقه‌ای را برنمی‌انگیزد.

در دوران معاصر شاید تنها شخصیتی که همگان او را به بزرگی می‌شناسند امیرکبیر باشد، اما کمتر کسی می‌داند که او چگونه از پسر‌آشپز به صدارت عظما رسید و یا چنان پرکار بود که در شبانه روز دو سه ساعت بیشتر نمی‌خوابید. معلوم نیست آیا امیرکبیر را از این نظر باید گرامی داشت که با از بین بردن رقبا، ناصرالدین شاه را به سلطنت رساند و یا بدین سبب که (به ادعای رفسنجانی) «قهرمان مبارزه با استعمار» بود؟ ‌ آیا بدین خاطر که چنان با هوش بود که سازمانی مخفی به‌وجود آورد که حتی مذاکرات درون سفارت انگلیس را به او گزارش می‌داد و یا چنان ساده‌لوح، که به فریب حاجب‌الدوله به حمام فین رفت تا خلعت بپوشد و به صدارت بازگردد؟...

از آنجا که عقل نزد همه کس به یکسان عمل می‌کند، بررسی عقلانی شخصیت‌های تاریخی باعث می‌شود، رفته رفته تصور و برداشتی مشترک از آنان، جانشین برخورد احساسی و تبلیغی شود.

در ایران، گذشته از کمبود بررسی عقلانی، موانع ذهنی بسیاری ما را از شناخت شخصیت‌های تاریخی خود بازداشته است. یکی از این موانع ذهنی «بدآموزی» سعدی است مبنی بر اینکه: بزرگش نخوانند اهل خرد / که نام بزرگان به زشتى بَرَد!

مانع دیگر، این اصل اسلامی است که: «کشته شدن دلیل حقانیت است». بنابراین در تاریخ هر «مبارز»ی بر حق بوده و هر «شهید»ی مقدس است و از برخورد انتقادی در امان! در نتیجه صحنۀ تاریخ ایران همچون صحرای کربلایی توصیف شده است؛ مملو از قهرمانان پرشماری که معلوم نیست چرا «مبارزۀ» آنان راه به جایی نبرده است.

بدین سبب نیز گذشته از امیرکبیر، به سختی بتوان ده شخصیت تاریخی را نام برد که در دوران معاصر از تأثیری «سازنده» و «ماندگار» برخوردار شده باشند. ممکن است از رضا‌شاه، مصدق، امین‌الدوله، رشدیه، کسروی، فروغی،.. یاد کرد، اما از آنجا که زندگی و خدمات آنان هنوز اندیشمندانه پژوهش نشده است، حتی ایران‌دوستان نیز دربارۀ آنان هم‌آواز نیستند.

در این جستار، چهره‌نگاری اندیشمندانۀ شخصیت تاریخی «نا‌شناسی»، او را در جایگاه ویژه‌ای قرار می‌دهد: محمد علی شیرازی (سید باب) در خاندانی از اشرافیت مذهبی بدنیا آمد. خاندان او هم به ردۀ بالای رهبری شیعیان تعلق داشتند و هم تاجرانی ثروتمند بودند. از نوجوانی در بوشهر به تجارت با هند پرداخت و از‌‌ همان اوان باهوش و سنت‌شکن می‌نمود.

چنانکه رسم «دبّه درآوردن» نزد تاجران بوشهر را رعایت نمی‌کرد. بعد‌ها به پیروانش گفت:  «من پیش از این تاجر بودم. شما باید در جمیع امور و در جمیع معاملات از من پیروی کنید. همسایگان خود را گول نزنید و مواظب باشید، کسی شما را نفریبد...» (۲۵۸)

از اینکه ورای منابع اسلامی به چه منابع فکری دسترسی داشته گزارشی در دست نیست. تنها آنکه جهانگردی روسی او را مشغول خواندن «انجیل» دیده است.(۲۱۶) به هر حال آثارش شاهدند که تسلط او بر «معارف اسلامی» بی‌نظیر بوده است. بسیار مهم‌تر از آن سرعت او بود که: «گویا در عرض دو ساعت به اندازۀ قرآن آیات می‌آورد؛ چنانکه کاتب از عهدۀ نوشتن برنمی آید.» (۱۸۵)

«مشهور بود.. سرعت قلم غریبی دارد. به قسمی که وقتی گوشۀ کاغذ را می‌گیرد و به تندی می‌نویسد، وقتی به آخر صفحه می‌رسد، هنوز اول آن خشک نشده..»! (۱۹۴)

جای شگفتی نیست که گویا ۶۴ کتاب از او بجا مانده، که از آن‌ها تنها یکی دو تا به چاپ رسیده است! تا بحال کوشش چندانی برای پژوهش در آثار باب صورت نگرفته، اما مسلماً در مقایسه با نوشتجات اسلامی، دستکم برای ۴۰۰ نفر از ملایان که بابی شدند، از کیفیت بالایی برخوردار بوده است.

تاریخ‌نگاران در این نکته هم رأی‌اند که تودۀ مردم از ظنّ خود و به انگیزۀ رهایی از اسلام به بابیت پیوستند. هما ناطق می‌نویسد: «اگر برخی دولتمردان یا فقهای صوفی و شیخی و حتی گروهی از آزاداندیشان به دنبالش رفتند، می‌بایست انگیزۀ دیگری می‌داشتند..» (۱۷۸)

اما سرگذشت او نشان می‌دهد، در درجۀ اول ویژگی‌های بارز و تدابیر داهیانۀ خود او بود که برآمدن چنین جنبشی را ممکن ساخت.

جنبش بابی از آنجا آغاز شد که به سال ۱۸۴۴م.، به زمانۀ محمدشاه قاجار، ۱۸ جوان که بدنبال «باب امام دوازده» شهر به شهر می‌گشتند، در شیراز با جوانی ۲۴ساله روبرو شدند که به ‌‌نهایت سادگی ادعایی تکان دهنده را با آنان در میان گذاشت: «.. چه مانع دارد که من شخص موعود باشم، چه اشکالی در این مسئله تصور می‌کنید؟» (۱۸۳)

این جوانان گروهی طلبه‌های ایرانی بودند که «با استعدادی کم‌نظیر همۀ معارف اسلامی، از قرآن و حدیث و تفسیر را دریافته، اما در آن‌ها جوابی بر مسایل ایران سراغ نکرده بودند.» از اینرو «میل به یک دگرگونی عظیم، برای غلبه بر عقب ماندگی ایران، آنان را برای پذیرفتن شجاعانۀ ادعایی بی‌نظیر آماده نموده بود.» (۱۸۲)

چنانکه رویدادهای آتی نشان داد، گذشته از هوش و درایت، پاکی اخلاقی باب نیز برای پیروانش جلوه‌ای جالب داشت و نکته آنکه منش وارستۀ او از «تربیت اسلامی» ناشی نبود، شاهد آنکه، در گزارشی از سفر حج نوشت: «چنانچه خود در سفر مکه دیدم، که نفسی خرج‌های کلیه می‌نمود و از رفیق خود، که هم منزل او بود، بقدر یک فنجان آب از او مضایقه می‌نمود... در سبیل مکه امری که (زشت‌تر) از هر امری می‌بود، نزاع حجاج بود با یکدیگر..» (۱۸۸)

سید باب برآمده از خاندان «سادات» با ابراز بیزاری از تباهی اخلاقی شیعیان نشان می‌دهد به «اخلاق ایرانی» وابسته است و از منش ملّایی بدور.

این نکته را نادیده نگذاریم که او به‌هیچ‌وجه در پی مریدپروری نبود، بلکه برعکس می‌کوشید افکار و اعتقادات خرافی را از ذهن یارانش بزداید و کسانی را که استعداد چنین پالایشی را نداشتند از خود دور کند. از جمله آنکه قرار بود در بازگشت از مکه، برای دیدار با پیروان به کربلا بیاید. (بنا به اعتقادات اسلامی پیامبر بیانگر ارادۀ خداست و چون خدا آینده را می‌شناسد تغییر قرار پیامبر به معنی تغییر در علم الهی است و آنرا «بداء» می‌نامند، که بزرگ‌ترین کفر است.) اما باب به شیراز بازگشت و بسیاری از «بابیان» که در کربلا منتظر بودند از او برگشتند!

بارِی، در زمان سفر باب، پیروان چنان آوازۀ او را در سراسر ایران پراکنده بودند که حاکم شیراز مجبور شد او را خانه‌نشین کند. دیری نگذشت که باب پس از نوشتن نامه‌ای به محمدشاه و درخواست ملاقات با او، راهی اصفهان شد و به حاکم شهر، منوچهرخان پناه آورد. منوچهرخان ماه‌های آخر زندگی را می‌گذراند. پس از درگذشت وی صدراعظم وقت، میرزا آقاسی، باب را از دست ملایان اصفهانی نجات داد، اما او را نه به پایتخت و به ملاقات شاه، بلکه به دور‌ترین نقطۀ ممکن یعنی قلعۀ ماکو تبعید کرد. هنوز ۹ ماهی نگذشته بود که سفیر روس با توجه به گسترش روزافزون بابیان از دولت ایران خواست، «این شخص کهنه‌پرست را که به ایجاد آشوب در ولایات مختلفۀ ایران می‌کوشد»! (۲۱۶) از مرز روسیه دور سازد. او را دو سالی در قلعۀ چهریق نزدیک ارومیه زندانی کردند، تا در مجلس ملایان تبریز با حضور ولیعهد محاکمه و فتوای قتل او صادر شود.

نکتۀ مهم در زندگی‌نامۀ باب این است که او توانست با پناه آوردن به حکومت ۶ سالی کشته شدن خود را به تعویق اندازد، چرا که از زمانی سخن می‌گوییم که کشتن چنین کسی بر هر مسلمانی واجب بود! زمانی که ایران یکسره در قبضۀ قدرت رهبری شیعه قرار داشت و خرافه‌پرستی تعصب‌آمیز به اوج خود رسیده بود. فقیهان نه تنها حکم قتل می‌دادند، بلکه بدست خود نیز آن را اجرا می‌کردند. چه جای شگفتی؟! آنان بر امتی حکم می‌راندند که بر سر اینکه باید بالای قبر نماز خواند یا پایین آن، به دو فرقۀ «بالاسری» و «پایین‌سری» تقسیم شده بودند و بدین خاطر خون یکدیگر را می‌ریختند. «صوفی منشی مستوجب مرگ بود، تا چه رسد به ادّعای پیامبری.» (۱۸۷) از اینرو شاید دیگر قابل تصور نباشد که ادعای باب در آن زمانه به چه درجه از شهامت نیاز داشت. یکی از پیروانش بعد‌ها نوشت: «اگر قلبهای عالم را در قلب (کسی) جا دهی جسارت بر چنین امر مهم ننماید.» (ایقان)

به‌راستی که اگر غبار دروغ و تهمت را از چهرۀ تاریخی باب کنار بزنیم، درمی‌یابیم که در درجۀ اول جاذبۀ شخصیت او برای پیروان نزدیکش آنان را چنان برانگیخت که آوازۀ او را با شور و شوق فراوان در سراسر ایران پراکنده ساختند.

روشن ببینیم. باب هم از ثروت بهره داشت و هم به‌سادگی می‌توانست به ملایی در بالا‌ترین رده‌ها دست یابد، چنانکه بعد‌ها نوه عموی او به نام «میرزای شیرازی» مجتهد اول شیعیان شد. بنابراین با توجه به خطر فوری مرگ، که با ادعای قائمیت توأم بود، رسیدن به جاه و مقام به هیچوجه نمی‌توانست انگیزه و هدف او باشد. چنانکه از نامه‌های او برمی‌آید، هدفش از ملاقات با شاه نیز این بود که از او بخواهد با کمک بابیان قدرت ملایان را در هم شکند و «نظم» اجتماعی را برقرار کند: «.. اگر تو نپذیری، خداوند دیگری را برخواهد گزید تا نظم را برقرار کند.»! (۲۰۴)

بنابراین اگر بخواهیم جمع بندی کنیم، باب را شخصیتی باید شناخت برخاسته از ردۀ بالای حاکمیت با احاطۀ بی‌نظیر بر «معارف اسلامی» که با یارانش خردمندانه سخن می‌گفت. چنین شخصیتی در ایران خرافات زدۀ آن روزگار که زیر زهدفروشی ملایان مجال تنفس نداشت بی‌شک از جاذبۀ بسیاری برخوردار بود.

به یک کلام باب بر آن بود که تنها راه نجات ایران برانداختن حکومت مرئی و نامرئی ملایان بر جامعه است. مذهب شیعه مشروعیت ملایان را تثبیت کرده بود و تنها راه نجات آن بود که با ظهور مهدی، قائم و یا هر کس دیگری که منتظرش بودند، دوران اسلام به سر آید.

نگاهی به بابیت

روشن است که اینجا پرداختن به جوانب مختلف بابیت ممکن نیست. تنها برای آنکه برای انسان‌دوستی اندیشمندانۀ باب نمونه‌ای بدست داده باشیم، به برخی «احکام» او اشاره می‌شود. پیش از این باید توجه داشت که همۀ دیگر جنبش‌های رفرم مذهبی چه مسیحی و چه اسلامی در واقع بازگشت به اصل دین را تبلیغ می‌کنند. بدین دلیل که همۀ ادیان کهن خود را کامل می‌دانند و هیچگونه نوآوری (بدعت) را تحمل نمی‌کنند. از مارتین لو‌تر تا کالوین و از شریعتی تا سَلَفی‌ها همگی برآنند که «دین» منحرف شده و باید به اصل آن بازگشت. درحالیکه پیام محمدعلی شیرازی این بود که گذشته‌ها گذشته و باید دوران نوینی را آغاز کرد! هر دیانتی دوره‌ای دارد و چون دوره‌اش به‌سر رسید، نیروی حیاتی‌اش را از دست می‌دهد و مانند جسدی روی دست پیروانش می‌ماند.

پیام باب به بابیان نه بازگشت به گذشته، بلکه رو به آینده داشت. از اینرو «تعالیم» او دو جهت داشت، یکی بریدن کامل از شیعی‌گری: منع به منبر رفتن، منع نماز جماعت، منع «امر به معروف و نهی از منکر» و منع خرید و فروش وسایل «متبرکه»، منع فتوای به قتل،...

مثلاً یکی از اصول اعتقادی شیعه اعتقاد به «نجاست» به معنی ناپاکی «ذاتی» بسیاری چیز‌ها (از جمله کافران!) است. این تصور مدعی است که در برخورد «نجاسات» با چیزهای پاک، نجاست پخش می‌شود. جالب است که ببینیم باب چه راه حل نبوغ آمیزی برای رهایی از این تصور بیمارگونه نشان داد: برخورد ناپاک به پاک باعث پاکی می‌شود!

جهت دیگر بابیت، درانداختن طرحی نو از انسان و جامعه است. باب بدین منظور از دو اهرم کمک می‌گیرد: یکی زنده ساختن فرهنگ ایرانی است و دیگری کوشش برای گسترش خردورزی. اینجا باید در نظر داشت که مردمان زمانۀ او چنان در «فرهنگ شیعی» غرق بودند که او تنها با تکیه بر چنین مقولاتی می‌توانست پیام خود را گسترش دهد: نمونه آنکه «حق اعلام جهاد» را از ملایان گرفت و آن را انحصاراً حق شاه اعلام کرد و یا برای زنده ساختن نوروز، آن را روز پایانی ماه روزه (عیدفطر) تعیین کرد!

در نگاه باب، انسان موجودی خردمند است. حال اگر در نظر گیریم، «مصیبت کربلا» مهم‌ترین مشغولیت ذهنی مخاطبان باب بود، این سخن او را باید در آن روزگار انقلابی‌ترین شعار در جهت خردورزی دانست که هنوز هم تازگی خود را حفظ کرده است: «وقتی که سیدالشهدا طلب (آب) می‌نمود، سزاوار بود (دادن آب) به او. والّا سالی کرور کرور در ذکر تعزیۀ او صرف نمودن تلذّذی است برای صارفین.. حال باید انسان عمل را در موقع کند تا آنکه نفع بخشد او را.» (۲۵۸)

دیگر امتیاز فرد «بابی» احساس همدردی است. گفتن ندارد که باب آزار حیوانات را منع می‌کند تا چه رسد به «برده‌داری و خرید و فروش انسان». فرا‌تر از آن هرگونه «ضرب و شتم» (کتک زدن و دشنام گفتن) و «تنبیه بدنی» را ردّ می‌کند. خانواده در نظر باب کانون اصلی جامعه است: «اعظم عبادت خدا محبت به همسر و به خصوص اطفال می‌باشد؛ بدون تفاوت میان پسر و دختر.»

بر همین پایه نیز جایگاه والای زن و حقوق برابر با مرد (مانند: تک همسری و حق مساوی طلاق) قرار دارد. نه تنها «سخن، نگاه و همنشینی» میان زن و مرد مجاز است، بلکه باب رابطۀ زن و مرد را چنان تنگ و مهرآمیز می‌خواهد که: «مسافرت باید اگر مقدور باشد به همراه همسر انجام گیرد.»

اصولاً نگاه باب به روابط انسانی چنان لطیف است که می‌توان گفت آنچه دربارۀ «احکام و مجازات» بیان داشته، نه تنها در تاریخ ایران، بلکه در تاریخ جهان یکتا است. می‌دانیم که پس از هزاران سال که مجازات جرم بر اصل «قصاص» قرار داشت، در جوامع مدرن هدف مجازات اهداف تربیتی قرار گرفت، تا مجرم از تکرار جرم بازداشته شود. منع مجازات اعدام هنگامیکه باب آنرا مطرح کرد در هیچ جای جهان به‌صورت خواستی فراگیر مطرح نبود. فرا‌تر از این باب در این زمینه به انقلابی دست زد و «مجازات» را به امری درونی و شخصی بدل ساخت:

مثلاً اگر کسی مردی را به زندان اندازد و یا کودکی را کتک بزند، همسرش ۱۹ روز بر او حرام می‌شود! (۲۵۲)

میرزا آقاخان کرمانی در کتاب «هشت بهشت» برخی نظرات باب دربارۀ ویژگی‌های زندگی اجتماعی را برشمرده است. از جمله: حرمت تفتیش عقاید و جستجو در امور شخصی مردم، فراگیر کردن صلح عمومی و جلوگیری از خرید و فروش سلاح‌های جنگی، تشکیل مجلسی در (هر بَلَد و هر مرکز) تا به طور مساوات در میان سکنۀ آن حدود حکم کند، اعم از اهالی یا اجانب...

نیم نگاهی به زندگی، آرا و آثار علی محمد شیرازی کافیست تا جوانی را با اندیشه‌ای داهیانه بیابیم که در آستانۀ عصر حاضر با آرزوهای بلندی برای ایران به ادعایی بزرگ برخاست. با درایت توانست جان خود را برای مدتی هر چند کوتاه حفظ کند و در همین زمان نیز به جنبش مردمی بزرگی دامن زد: «(او) در آستانۀ ورود ایران به دوران نوین، اهدافی را در مقابل جامعه گذاشت که هرگاه ایرانیان بخواهند به نوسازی عیمق و واقعی دست بزنند، ناگزیر از روی آوردن بدان‌ها هستند. هر زن ایرانی، که برای رفع حجاب و تساوی حقوق با مردان برمی‌خیزد، در واقع‌‌ همان می‌کند که طاهره (قرةالعین).. کرد و هر مردی که در پی یافتن منزلت انسانی قدمی برمی دارد به راه بابیان رفته است.» (۱۷۹)

خوشبختانه دربارۀ گسترش «فتنۀ باب» میان دوست و دشمن اختلافی نیست. امیرکبیر به سفیر روس گزارش داد: «تعداد بابیان در سراسر ایران به صدهزار رسیده است.» (۲۶۱) و گوبینو سفیر فرانسه نیز نوشت: «.. در بین هشتاد هزار سکنۀ تقریبی طهران پنج هزار از آن‌ها از حزب بابی می‌باشند.» (۲۶۲)

نکتۀ مهم در این میان این است که هرچند جنبش بابی به قیمت جان حدود ده هزار تن سرکوب شد، اما بازماندگان بابیان «بی‌بازگشت از اسلام بریده بودند» (۲۱۸) وانگهی، ملایان با فتوا به ارتداد، راه بازگشت آنان به اسلام را بسته بودند: «هر کس میان کس و کار خود» ظنّ «به وجود و حضور بابی بَرَد، مختار است (او) را به دست خود به دَرَک واصل کند.»(۲۹۱)

در نیم قرن «عصر ناصری» بابیان هرچند مجبور به پنهان کاری بودند، اما توانستند ارزش‌ها مطرح شده از سوی باب را به موازین زندگی خود بدل کنند و خواه ناخواه در میان امت شیعه بپراکنند و آن نیرویی را در درون جامعه بپرورانند که خواستار تحولات بنیادین در ایران بود. شگفت‌انگیز آنکه در آستانۀ انقلاب مشروطه پس از آنهمه «بابی‌کشی» نسبت جمعیت «بابیان» به کل جمعیت بیش از نیم قرن پیش بود.(۱۵۱ـ۲)

دلارام مشهوری نشان داده است که بدون دو جناح «بابی» (ازلیان و بهائیان) انقلاب مشروطه پدید نمی‌آمد و «تأثیرات فرنگیان و فرنگ رفته‌ها» بسیار کمتر از آن بود که بتواند امتی اسیر در چنگال تاریک‌اندیشی ملایان را به چنین مقولاتی جلب کند. به همین منطق نیز در دوران رضاشاه بسیاری تدابیر تجددخواهانه (از جمله «رفع حجاب») بدون استقبال و پشتیبانی همین بخش از جامعه امکان موفقیتی نداشت.

از آن پس نیز جریانی که سرچشمۀ آن به باب برمی‌گشت، پشتیبان حرکت پیشرفت‌طلبانه بود و بخش مهمی از اندیشمندان و راهگشایان ایرانی، از آقاخان‌کرمانی تا دهخدا و از جمال‌زاده تا بهرام بیضائی، مستقیم یا غیرمستقیم از این جریان متأثر بودند. «پاکسازی» ۳۰هزار تن از آموزگاران مدارس پس از انقلاب، در واقع حذف همین عنصر اجتماعی را هدف داشت و نتایج آن را می‌توان در ایران امروز به روشنی دید.

اگر بپذیریم که: «تغییر عقیده و اخلاق یک جماعتی در یک مملکت خیلی دخیل است در تغییر امور اجتماعی» (۱۸۱ـ۲) می‌توان محمد علی شیرازی (باب) را که بزرگ‌ترین جنبش پایدار در تاریخ معاصر ایران را پدید آورد، به عنوان مؤثر‌ترین شخصیت تاریخی معاصر شناخت.

اسفند۱۳۹۳ش.

نقل‌قول‌ها از: دلارام مشهوری، رگ تاک، دوجلد، انتشارات خاوران (پاریس)، چاپ‌چهارم، ۱۳۸۴ش.(شماره صفحه



__________________________________________




Tuesday, May 3, 2016

موج تازه‌ای از فشارها بر کسب و کار بهائیان - پدر را كشتند و محل كسب پسرش را هم مهر و موم كردند - سكوت سه ساله رژيم حاكم بر ايران در مورد قتل عطاءالله رضواني شهروند بهائي بيگناه بندرعباس


website counter

 موج تازه‌ای از فشارها بر کسب و کار بهائیان -  پدر را كشتند و محل كسب پسرش را هم مهر و موم كردند -  سكوت سه ساله رژيم حاكم بر ايران در مورد قتل عطاءالله رضواني شهروند بهائي بيگناه بندرعباس

سكوت سه ساله جناب حسن روحاني رئيس جمهور ايران در مورد قتل شهيد مجيد عطاءالله رضواني شهروند بهائي بيگناه بندرعباس و موج تازه‌ای از فشارها بر کسب و کار بهاییان در بندرعباس، فصل الخطابي است بر تأئيد و ادامه آزار بهائيان توسط مزدوران رژيم حاكم بر ايران.
----------------------------------------------------



1395-02-14
 

به گزارش گلد نیوز به نقل از سحام در پی فشارهای اخیر بر کسب و کار بهاییان در شهرهای مختلف ایران و خصوصاً شهرهای شمالی کشور، دامنه‌ی این اقدامات در جنوب کشور و شهر بندرعباس نیز تشدید شده است.

به رغم اینکه چند سالی است اداره‌ اماکن این شهر ارعاب و تهدید کسبه‌ بهائی برای به تعطیلی کشاندن مغازه‌ها و شرکت‌های آنان را در دستور کار داشت، در روزهای اخیر به اقدامات خود شدت بخشیده و اقدام به تعطیلی چند مغازه‌ بهاییان کرده است.

طی ماه‌های اخیر چند مغازه‌ عینک‌سازی ازجمله عینک سناتور، عینک جزیره و عینک زایس پلمپ شده‌اند.

۸ اردیبهشت ‌ماه جاری، یک روز قبل از نهم رضوان که روز تعطیل مذهبی بهاییان است، اداره اماکن به کلیه مغازه‌های بهایی مراجعه کرده و متذکر شده است که نباید در این روز مغازه‌هایشان را تعطیل کنند و در همان روز به عینک گامرون هم اخطار پلمپ داده شد.

عمده‌ این اقدامات با هدایت شخصی به نآم سروان حسن زند، ریاست دایره‌ تخصصی اداره اماکن بندرعباس صورت می‌پذیرد که مسئولیت اعمال فشار اقتصادی بر بهاییان بندرعباس را برعهده داشته و با کمک وحمایت اداره اطلاعات این شهر به بازجویی و تفتییش عقیده و تحقیق درباره‌ زندگی خصوصی افراد پرداخته و سعی به تشویق آنان به خروج از کشور دارد. وی اقدامات خود را از سال ۹۰ آغاز کرده است و با گذشت زمان به آن‌ها شدت بخشیده است.

حسن زند ازجمله افرادی بوده که در سال‌های گذشته به شدت پیگیر وضعیت کسب و کار عطاالله رضوانی یک شهروند بهائی بوده و بارها با تهدید سعی در تعطیلی و محدود ساختن فعالیت اقتصادی وی داشت تا در پی قتل این شهروند بهایی، فعالیت اقتصادی این خانواده برای مدتی متوقف شد.

با این وجود پس از تشدید فشارها بر بهائیان، اسفندماه گذشته عینک‌سازی سناتور که محل کسب‌وکار کورش رضوانی پسر این مقتول بود، پلمپ شد.

اداره اماکن همچنین چند شرکت نصب و خدمات آسانسور بهاییان را هم پلمپ کرده و نسبت به پایان فعالیت اقتصادی، از آنان تعهد گرفته شده است.



--------------------------------------------------------------------------------------------------



Saturday, August 31, 2013


به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟



آقاي حسن روحاني

قتل اخير شهيد مجيد عطاءالله رضواني، شهروند بهائي بيگناه بندرعباس توسط جانيان جمهوري اسلامي ايران، فاجعه ديگري است علاوه بر فجايع متعدد 35 سال گذشته در ايران ، كه در يك كلام ، خسران مبين است براي ملت ايران.

مجازات قاتلين عطاءالله رضواني ، مَحَك صدق گفتار و حُسن كردار شما خواهد بود و گناه حمايت از قاتلين ايرانيان بيگناه از جمله بهائيان، و چشم پوشي از مظالم و جنايات عديده وارد بر آنان، به حساب دولت شما و شخص شما ثبت خواهد شد.

----------------------------------------------------------------------------------------------




Thursday, April 3, 2014




 خـوش بُـود گر محك تجربه آيد به ميان      

تـا سـيه روي شود هر كه در او غش باشد



با آغاز سال نو و در پايان شش ماه اخير، پرونده قتل بهاییان پی‌گیری نمی‌شود وهنوز هيچ اقدامي در جهت مجازات قاتلين عطاءالله رضواني شهروند بهائي بندرعباس صورت نگرفته است.

متن نامه مورخ Saturday, August 31, 2013، خطاب به آن جناب با بيش از 1600 بيننده * و نيز نامه / RealPersian WikiLeaks February 16 تحت عنوان " پرونده قتل بهائیان پی‌گیری نمی‌شود" ** راديو زمانه عيناً جهت استحضار درج ميگردد:

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------




- ۲۶ بهمن   ۱۳۹۲ 


کیان ثابتی
بهاییان
در چندماه گذشته شماری از شهروندان بهایی در ایران مورد حمله افراد نا‌شناس قرار گرفتند، اما تاکنون پرونده هیچکدام از آنان با پیگیری مراجع قضائی روبه‌رو نشده است.
عطاءالله رضوانی یکی از قربانیان جنایت‌های اخیر، در شهریورماه سال جاری در بندرعباس کشته شد.
 سعیدالله اقدسی، دیگر فرد بهایی است که در اردیبهشت‌ماه توسط افراد نا‌شناس به قتل می رسد، ولی خبر آن نه ماه بعد، در بهمن‌ماه انتشار می‌یابد.
آخرین نمونه نیز حمله یک فرد نا‌شناس با چاقو به یک خانواده بهایی به نام «مودی» در شهر بیرجند بود.
در بیشتر جنایت‌های صورت‌گرفته، سوءقصدکنندگان فقط قصد کشتن یا ضرب و شتم فرد بهایی را داشته‌اند و هیچگونه سرقتی از محل حادثه نشده است. دستگاه قضائی و امنیتی کشور تاکنون – چه پیش و چه بعد از انقلاب – اقدامی برای یافتن عاملان این جنایت‌ها انجام نداده‌ است.
تاکنون ده‌ها شهروند بهایی توسط افراد نا‌شناس کشته یا مورد ضرب و شتم قرار گرفته‌اند و همه آنها کم‌وبیش دچار چنین سرنوشتی شده‌اند. فعالان حقوق اقلیت‌های مذهبی، ریشه این قتل‌‌ها، خرابکاری‌ها و تبعیض‌ها را «تعصب مذهبی» و «نفرت عاملان، محرکان و حامیان آنها از دگراندیشان دینی» می‌دانند. همایش‌های گوناگون و همچنین کتاب‌ها، مقالات و برنامه‌های مختلف رادیویی و تلویزیونی نیز افکار عمومی را به طور پیوسته علیه بهاییان تحریک می‌کنند.
در مهرماه سال جاری، ماموران امنیتی همچنین به منزل ۱۴ شهروند بهایی ساکن آباده حمله کردند. آنان از بهاییان آن منطقه خواستند شهر را ترک کنند چون مردم آن‌ها را دوست ندارند و ممکن است در خیابان با چاقو به ایشان حمله کنند.
 هجوم‌ دسته‌جمعی به بهاییان، بخش دیگری از پروژه سرکوب و آزار شهروندان بهایی در ایران است که در تمام صد سال اخیر کم و بیش و هر از چندگاه اجرا شده است. از دیگر نمونه‌های اخیر این گونه اقدامات می‌توان به آتش کشیدن منازل ۵۰ روستایی بهایی در روستای ایول مازندران در تیرماه سال ۸۹ و حمله و غارت اموال بهاییان روستای کتا از توابع یاسوج اشاره کرد.
قتل فقط برای قتل
در بیشتر جنایت‌های صورت‌گرفته، سوءقصدکنندگان فقط قصد کشتن یا ضرب و شتم فرد بهایی را داشته‌اند و هیچگونه سرقتی از محل حادثه نشده است. دستگاه قضائی و امنیتی کشور تاکنون – چه پیش و چه بعد از انقلاب – اقدامی برای یافتن عاملان این جنایت‌ها انجام نداده‌ است.
به عنوان نمونه با گذشت ماه‌ها از قتل عطاءالله رضوانی در شامگاه دوم شهریورماه سال جاری هنوز تحقیقی جدی در این زمینه صورت نگرفته و پرونده وی، همچنان در مرحله تحقیق است؛ بی آنکه نشانه‌ای از تحقیق را با خانواده مقتول در میان بگذارند.
 یک فرد آگاه از روند پرونده قضائی درباره پرونده عطاءالله رضوانی به زمانه می‌گوید: «با گذشت نزدیک به شش‌ماه از کشته شدن آقای رضوانی، هیچ تغییری در روند پیگیری پرونده قتل وی صورت نگرفته است. فقط ادعا شده امکان خودکشی بوده است. بی‌پایه بودن این ادعا اینجا ثابت می‌شود که هیچ اسلحه‌ای در کنار جسد مقتول کشف نشده است. از طرف دیگر، آقای رضوانی تاجری خوشنام در شهر بوده و زندگی شاد و بدون مشکلی در کنار همسر و دو فرزندش داشته است.»
 این فرد آگاه ادامه می‌دهد که چندین مرتبه از مسئولان پرونده درخواست شده که با توجه به سرقت رفتن موبایل آقای رضوانی پس از قتل، تماس‌های وی را بررسی کنند یا از طریق چک کردن دوربین‌های اداره راهنمایی، مسافران اتومبیل وی را شناسایی کنند، ولی تاکنون به هیچکدام از این درخواست‌ها پاسخ مثبت داده نشده است.
شامگاه دوشنبه ۱۴ بهمن‌ماه حوالی ساعت ۹ شب، فردی با نقابی بر چهره با سلاح سرد (چاقوی نوک تیز) از طریق بالا رفتن از دیوار خانه، وارد منزل یک خانواده بهایی در بیرجند می‌شود و به اعضای این خانواده حمله می‌کند. سپس بدون آنکه سرقتی انجام دهد، محل را ترک می‌کند.
درباره  قتل یک شهروند ۸۳ ساله بهایی به نام «سعیدالله اقدسی» در شهر میاندوآب نیز تا به امروز هیچ تحقیق جدی صورت نگرفته است.
به گزارش خبرگزاری هرانا در روز اول اردیبهشت ماه سال جاری که مطابق با یکی از اعیاد مهم بهاییان است، فردی نا‌شناس پس از شکستن قفل وارد منزل اقدسی می‌شود و پس از بستن دست و پای وی، با شیئی نوک تیز هفت ضربه کشنده به او می‌زند.
 قاتل پس از انجام عمل، بدون آنکه سرقتی از محل انجام دهد، آنجا را ترک می‌کند. یکی از نزدیکان فرد مقتول به هرانا اظهار داشته که در طی ده ماه گذشته، روی این پرونده هیچ نوع پیگیری یا شناسایی مظنون صورت نگرفته است. هیچ وکیلی هم در میاندوآب به دلیل بهایی بودن مقتول حاضر به پذیرش وکالت پرونده این قتل نشده است.
جنایت با سلاح سرد
شامگاه دوشنبه ۱۴ بهمن‌ماه حوالی ساعت ۹ شب، فردی با نقابی بر چهره با سلاح سرد (چاقوی نوک تیز) از طریق بالا رفتن از دیوار خانه، وارد منزل یک خانواده بهایی در بیرجند می‌شود و به اعضای این خانواده حمله می‌کند. سپس بدون آنکه سرقتی انجام دهد، محل را ترک می‌کند.
در این حادثه، قدرت‌الله مودی (پدر خانواده) در ناحیه شکم و پهلو، طوبی سبزه‌جو مودی (مادر خانواده) در ناحیه گردن و اعظم مودی (دختر جوان) در ناحیه ریه و دست بر اثر ضربات چاقو آسیب می‌بینند.
خانواده مودی
خانواده مودی
 اعظم مودی پس از اینکه به هوش می‌آید، خود را به تلفن می‌رساند و به اورژانس اطلاع می‌دهد. جامعه جهانی بهایی در بیانیه‌ای حمله به خانواده مودی در بیرجند را ناشی از نفرت مذهبی دانست و از دولت حسن روحانی خواست تا به وعده برابری همه شهروندان ایرانی عمل کند و هرچه سریع‌تر، عاملان این جنایت را شناسایی کند.
یکی از نزدیکان خانواده مودی در مورد وضعیت جسمانی اعضای خانواده مودی به زمانه می‌گوید: «به نظر می‌رسد ضارب برای کشتن اعضای این خانواده وارد منزل آنان شده بوده و پس از آنکه سه عضو این خانواده بر اثر ضربات چاقو بیهوش می‌شوند، به گمان آنکه همگی مرده‌اند منزل را ترک می‌کند. آنان اما به طرز معجزه‌آسایی زنده می‌مانند. آقای مودی مورد اصابت هشت ضربه چاقو در ناحیه شکم قرار گرفته و همسر ایشان هم که چندی قبل جراحی قلب داشته مورد اصابت ضربه چاقو در نزدیکی شاهرگ گردن شده است. اعظم هم چند عصب دستش قطع شده بود که چون امکان پیوند رگ در بیرجند وجود نداشت به مشهد اعزام شد. عمل پیوند در مشهد با موفقیت صورت پذیرفت. در حال حاضر، هر سه نفر پس از ده روز از بیمارستان مرخص شده‌اند و در منزل در حال استراحت هستند.»
این فرد که مایل به ذکر نام خود نیست، دلیل این حمله را تعصب مذهبی می‌داند. او می‌گوید: «خانواده مودی، از بهاییان شناخته شده و قدیمی در بیرجند هستند. آقای مودی سال‌ها یکی از اعضای شورای اداره‌کننده جامعه بهایی بیرجند بوده است. از طرف دیگر، هیچ نوع سرقتی از منزل آنان صورت نگرفته و ضارب پس از حمله، آنجا را ترک کرده است. خانواده مودی، افرادی متمول در بیرجند هم نیستند که کسی بخواهد با توسل به زور از ایشان پول بدزدد.»
در آذرماه سال  ۱۳۵۹، یک زن و شوهر بهایی به نام‌های «محمد حسین معصومی» و «شکرنساء معصومی» در روستای نوک بیرجند توسط افرادی نا‌شناس، مضروب و سوزانده می‌شوند. در هیچکدام از این قتل‌ها، ضاربان مورد پیگرد قانونی قرار نگرفتند.
به گفته وی پرونده‌ای در اداره پلیس تشکیل شده ولی تاکنون مظنونی نداشته است. از اداره اطلاعات هم تماس گرفته‌اند و گفته‌اند پیگیر ماجرا خواهند بود و فقط از پخش خبر در اینترنت اظهار نارضایتی کرده‌اند.
سابقه اینگونه برخورد با شهروندان بهایی در بیرجند به سال‌های اولیه بعد از انقلاب برمی‌گردد: «میراسدالله مختاری» در ۲۸ اردیبهشت ماه ۱۳۵۹ خورشیدی در روستای اندورن بیرجند توسط افرادی نا‌شناس با روش سنگسار کشته می‌شود.
در آذرماه همین سال، یک زن و شوهر بهایی به نام‌های «محمد حسین معصومی» و «شکرنساء معصومی» در روستای نوک بیرجند توسط افرادی نا‌شناس، مجروح و سوزانده می‌شوند. در هیچکدام از این قتل‌ها، ضاربان مورد پیگرد قانونی قرار نمی گیرند.
 ترور شهروندان بهایی طی چند دهه اخیر
پیشینه قتل و ضرب و شتم بهاییان که معمولاً با تهییج و تحریک احساسات مذهبی شماری از مسلمانان متعصب به وقوع می‌پیوندد، به دوران پهلوی برمی‌گردد.
 کشتن سه شهروند بهایی در سال ۱۳۲۳ در شاهرود، به قتل رساندن مهندس عباس شهیدزاده در سال ۱۳۲۶ در شهر شاهی (قائم‌شهر کنونی)، قتل دکتر سلیمان برجیس در سال ۱۳۲۸ در کاشان، کشتن ضیاءالله حقیقت شهروند بهایی ساکن جهرم در مردادماه و ابراهیم معنوی شهروند بهایی ساکن روستای حصار (تربت حیدریه) در دی‌ماه سال ۱۳۵۷ خورشیدی، نمونه‌هایی از ترور و قتل شهروندان بهایی در پیش از انقلاب اسلامی محسوب می‌شوند. قتل‌هایی که هیچ‌گاه عاملان آن‌ها شناسایی نشدند.
ترور و قتل بهاییان پس از بنیانگذاری نظام اسلامی در ایران رو به گسترش یافت. در بیانیه‌ای که جامعه جهانی بهایی در سپتامبر ۲۰۰۸ میلادی منتشر کرد، اسامی ۲۲۱ شهروند بهایی که از دوران انقلاب اسلامی در ایران به اتهام دگراندیشی، ترور یا اعدام شده‌اند، درج شده است.
بر اساس این بیانیه، اولین شهروند بهایی که بر اثر اصابت گلوله متعصبان مذهبی کشته شد «حسین شکوری» نام داشت. او در روز ۱۳ فروردین ماه ۱۳۵۸ هنگامی که به مدرسه دخترش می‌رود به ضرب گلوله فرد نا‌شناس به قتل می‌رسد.
عطاءالله رضوانی
عطاءالله رضوانی
حسین شکوری ساکن اشنویه بوده است. او پیش از انقلاب اسلامی (اواخر دهه ۳۰)، بهایی می‌شود. به همین دلیل هم از کار اخراج می‌شود. او طی این سال‌ها همواره به دلیل بهایی شدن مورد اذیت و تهدید متعصبان مذهبی محل قرار می‌گیرد. به طوری که در سال ۱۳۴۳ فرزند چهارده ساله‌اش را در بیرون از خانه چنان کتک می‌زنند که می‌میرد.
پس از قتل حسین شکوری، ترور شهروندان بهایی همچنان تا این زمان به شکل‌های مختلف ادامه داشته است.
ربودن فعالان سر‌شناس بهایی مانند علیمراد داودی، محمد موحد، یوسف عباسیان، هوشنگ محمودی و بهیه نادری و پیدا نشدن اجساد آنان یکی از روش‌هایی بوده که گروه‌های تندروی مذهبی در ایران برای حذف بهاییان به کار برده‌اند.
ترور شهروندان بهایی نیز توسط افراد نا‌شناس همچنان ادامه داشته است. حسن اسماعیل‌زاده، عطاءالله حقانی، پروفسور منوچهر حکیم، روحانیه یارشاطر، بابک طالبی (نوجوان)، شروین فلاح، منصور دولت و شهرام رضایی نمونه‌هایی از ده‌ها ترور شهروندان بهایی تا سال ۲۰۰۵ هستند.
دیان علایی، سخنگوی جامعه جهانی بهایی اعلام کرده که از سال ۲۰۰۵ تاکنون به جان ۵۰ شهروند بهایی سوءقصد شده است و ۹ نفر هم کشته شده‌اند بدون آنکه هیچ محکمه قضائی برای آنها تشکیل یا قاتل شناسایی شود.
سوءقصد به جان بهاییان در خارج از کشور 
در بهار و تیرماه سال جاری به چند تن از بهاییان خارج از ایران نیز حمله شد.
اولین شهروند بهایی که بر اثر اصابت گلوله متعصبان مذهبی کشته شد «حسین شکوری» نام داشت. او در روز ۱۳ فروردین ماه ۱۳۵۸ هنگامی که به مدرسه دخترش می‌رود به ضرب گلوله فرد نا‌شناس به قتل می‌رسد.
در گزارشی که در زمانه منتشر شد،مهرافزون رشیدی، پناهنده بهایی افغان، گفت از سوی افغان‌های متعصب چندین‌بار تهدید به مرگ شده است. این پناهجوی افغان در شامگاه پنجشنبه ۱۹ دی ماه توسط دو موتورسوار افغان مورد سوءقصد قرار گرفت.
او به زمانه گفت: «حدود یک ماه پیش یکی از دوستان افغانم به من اطلاع داد که چون بهایی شده‌ام، افغانی‌ها نقشه کشیده‌اند تا مرا بکشند. مواظب خودم باشم… غروب روز پنجشنبه (۱۹ دی ماه) حوالی ساعت پنج بعد از ظهر که از امضای هفتگی پلیس مهاجرت به خانه برمی‌گشتم در یک خیابان فرعی یک موتورسیکلت با دو سرنشین که صورت‌های خود را با شال پوشانده بودند به من نزدیک شد. ناگهان نفری که پشت راننده موتور نشسته بود چاقویی را از زیر لباس درآورد و به من زد که ضربه چاقو به بازوی چپم خورد. بار دیگر، ضربه دیگری زد که به بالای سینه‌ام اصابت کرد.‌‌ همان جا افتادم. موتور سوار می‌خواست ضربه دیگری بزند که یک زن تُرک رسید و شروع به سروصدا کردن کرد و موتور سواران فرار کردند.»
 بعد از حادثه، پلیس به محل می‌آید و مهرافزون را با آمبولانس اورژانس به بیمارستان منتقل می‌کند. در بیمارستان معلوم می‌شود که چاقو سمی بوده است. پلیس به دلیل آنکه چهره ضاربان مشخص نبوده است به او می‌گویند که کاری نمی‌توانند انجام دهند.
مهرافزون دلیل این سوءقصد‌ها و تهدید‌ها را بهایی بودن خود و خانواده‌اش می‌داند.
او به فتوای آیت‌الله سیستانی در رابطه با حکم افرادی که در ترکیه از اسلام به دین دیگری می‌گروند، اشاره می‌کند. این فتوا را چند ماه پیش در منزل وی انداخته‌اند. طبق این حکم، گرویدن مسلمانان در ترکیه به دینی دیگر حرام اعلام شده است. مهرافزون معتقد است این فتوا به افغان‌های متعصب جواز شرعی می‌دهد تا او را مورد تهدید و اذیت قرار دهند درحالی که وی در ایران بهایی شده است و مشمول این حکم نمی‌شود.
در همین زمینه:

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پرونده مرگ مشکوک عطالله رضوانی؛ بن بست دو ساله
دو سال از مرگ مشکوک «عطالله رضوانی»، شهروند پنجاه و دو سالهٔ بهایی ساکن بندرعباس می‌گذرد، نتایج تحقیقات پزشکی قانونی نشان داده که «مقتول در زمان وقوع قتل مقاومتی در برابر ضارب نشان نداده و قاتل فردی حرفه‌ای و دارای مهارت کامل در استفاده از کلت کمری بوده است» اما علیرغم همه شواهد و مدارک موجود، خانواده مقتول بر این باورند که اراده‌ای برای روشن شدن نقاط مبهم و تاریک این پرونده وجود ندارد. «عطالله رضوانی»، شبانگاه روز دوم شهریورماه سال ۱۳۹۲ بعد از سرکشی ازمنزل یکی از دوستانش که در سفر به سر می‌برده، ربوده شد و یک روز بعد جسدش را در یکی از جاده‌های حومه بندرعباس و در اتومبیل شخصیش در حالی پیدا کردند که با شلیک یک گلوله به سرش کشته شده بود. «نوید اقدسی» پسر خاله «عطالله رضوانی» در گفت‌و‌گو با ایران وایر درباره برخی نقاط مبهم و تاریک این پرونده توضیحاتی می‌دهد.
آقای اقدسی، از پرونده آقای رضوانی چه خبر، روند رسیدگی پیشرفتی داشته؟
خیر به هیچ وجه پرونده هیچ پیشرفتی نداشته و هیچ رایی هم تا به حال صادر نشده، کلا آقای امانی، بازپرس پرونده در این دوسال فقط پرونده را به بهانه‌های واهی، مانند خودکشی معطل کرده و آخر سر هم به خانواده گفته که ما به درستی نمی‌دانیم مرگ مرحوم رضوانی قتل بوده است یا خود کشی؟ شما خودتان اگر به کسی مظنون هستید بروید شکایت کنید. در یک مرحله هم آقای امانی به خانواده رضوانی پیشنهاد داده که دیه بگیرند و از دنبال کردن پرونده صرف نظر کنند که خانواده رضوانی این پیشنهاد را نپذیرفته‌اند.
در مورد روز حادثه بگویید؟
غروب دوم شهریورماه بود که آقای رضوانی بعد از ترک محل کارش راهی منزل دوستش، «دکتر می‌دانی» می‌شود تا به خانه آن‌ها سرکشی کند. دکتر می‌دانی در سفر خارج از کشور بود آن‌ها با اینکه سرایدار داشتند اما از آقای رضوانی درخواست کرده بودند او هم گاهی به آنجا سرکشی کند. در آنروز دختر و همسر آقای رضوانی در سفر مشهد بودند و فقط پسرش در بندرعباس بود. «کریم»، سرایدر افغان منزل دکتر «میدانی» که بعد‌ها تلاش کردند به نوعی به قتل آقای رضوانی مرتبطش کنند و وانمود کنند که قتل را او انجام داده، آخرین نفری بود که پسر خاله‌ام را ملاقات کرد. او بعد‌ها گفت که آقای رضوانی چهل دقیقه با موبایلش با کسی حرف زده و بعد از او جدا شده و رفته، آن شب مرحوم رضوانی به خانه‌اش مراجعه نکرد و فردا ظهر با، کورش، پسر خاله‌ام تماس گرفتند که برای شناسایی جسد پدرش به پزشکی قانونی مراجعه کند.
با توجه به اینکه آقای رضوانی تاجر موفقی بوده شاید انگیزهٔ قتل دزدی بوده باشد؟
آقای رضوانی تاجر نبودند یعنی نمی‌شود به او تاجر گفت. او مرد معتبر و قابل اعتمادی بود که کار و تخصص اصلی‌اش راه اندازی و تعمیر تصفیه خانه‌های آب، پمپ‌های آب و آب شیرین کن‌ها بود شاید بشود با توجه به رزومه کاری ایشان گفت که مرحوم رضوانی وارد‌ترین شخص در این زمینه در استان هرمزگان بود. اما فرضیه قتل با انگیزه دزدی به این دلیل منتفی است که جسد مرحوم رضوانی در حالی پیدا شد که نه ماشین و نه کیف پولش دزدیده نشده و فقط گوشی موبایلش مفقود شده بود.
در طول این مدت دو ساله رویکرد سیستم قضا و پیگیری چه سمت و سویی داشته است؟
همه جور احتمالاتی مطرح شده به جز آنچه باید مورد توجه قرار می‌گرفت. فرضیه‌هایی مانند خودکشی، دشمنی شخصی، سرقت و فرضیه‌های بی‌اساس دیگری هم از سوی مامورین انتظامی و امنیتی مطرح شد اما کلیه شواهد و مدارک و اذعان تمامی بستگان، آشنایان و همکاران ایشان موید این است که این قتل انگیزه عقیدتی داشته و آقای رضوانی هیچ دشمنی شخصی نداشته و درگیرمشکلات مالی هم با هیچ کس نبوده، آن مرحوم نه تنها با کسی دشمنی نداشت بلکه به خاطر اخلاق نیکو و مردم داری و انجام کارهای خیر مورد احترام اطرافیانش بود.
به نظرتان طرح «فرضیه خودکشی» از سوی مسئولین پرونده به منظور لوث کردن مسیر پرونده بوده؟
دقیقا. هر عقل سلیمی می‌پذیرد این فرضیه‌ای کاملا بی‌اساس و بدون شواهد و سند و صرفا برای به انحراف کشاندن پرونده و خسته کردن خانواده و بستگان از پیگیری پرونده است. آقای رضوانی هیچ سابقه مشکل روانی، افسردگی یا مشکلات خانوادگی و هیچ دلیلی یا انگیزه‌ای برای خودکشی نداشته است. این فرضیه آنقدر بی‌ریشه و مسخره و بچه گانه و بدون مدرک و دلیل است که خود مسئولین هم تا کنون جرات نکرده‌اند پرونده را با عنوان «خودکشی» مختومه اعلام کنند.
شما خبر دارید که پیش از این آقای رضوانی از سوی نیروهای امنیتی یا افراد افراطی مذهبی تهدید هم شده بود؟
آقای رضوانی بار‌ها، مستقیم یا غیر مستقیم توسط مامورین اطلاعاتی و مسئولین تهدید شده بود، خودش برای اینکه ما نگران نشویم چیزی به ما نمی‌گفت ولی مامورین اطلاعات وقتی بعضی از بهاییان دیگر را تهدید یا بازجویی می‌کردند، بار‌ها و بار‌ها خطاب به آقای رضوانی به زبان تهدید پیغام و پسغام می‌فرستاده‌اند. ما از طریق گفته‌های بهاییان بندر عباس متوجه ‌شدیم آقای رضوانی قبلا هم تهدید می‌شده. او در طول ده سال پایانی عمرش، مانند دیگر بهاییان بندرعباس بار‌ها در مرکز تهدیدات و تحریکات امام جمعه بندرعباس، آقای «نعیم آبادی» بود. «نعیم آبادی» به کرات حرف‌های تهدید آمیزی بر علیه جامعه بهائیان مطرح می‌کرد و آقای رضوانی و چند تن دیگر از افراد جامعه بهایی طی یک نامه‌ای، از آقای «نعیم آبادی» درخواست کرده بودند دست از این تحریکات بردارد. ما کاملا بر این باور و ایمان هستیم که قتل آقای رضوانی با انگیزه عقیدتی و به خاطر مسائل مذهبی بوده و نحوه رسیدگی به پرونده قتل ایشان دقیقا موید این ادعاست که حکومت مایل نیست پرونده مسیر درستی را طی کند ونقاط مبهم و تاریکش روشن شود.
فرضیه دیگری که در طول مسیر رسیدگی به پرونده مطرح شد شک به دست داشتن سرایدار افغان منزل دکتر «میدانی» بوده است. شما در این مورد چه می‌دانید؟
کریم کارگر و سرایدار افغانی بود که از بچگی در خانه دکتر میدانی بزرگ شده بود. مطمئنا کریم آمر قتل آقای رضوانی نبوده و دستور قتل ایشان را نداده ولی اینکه آیا مستقیم یا غیر مستقیم جزو عاملین قتل باشد، هنوز مبهم است. چون کریم چند هفته بعد از ترور آقای رضوانی ناپدید شده و تاکنون ما هیچ خبر موثقی از محل سکونتش نداریم. او آخرین کسی بودکه آقای رضوانی را دیده و احتمالا چیزهایی می‌دانسته و بعد از ترور، با وکیل پرونده نیز دیداری داشت که بلافاصله بعد از این دیدار، توسط نیروهای اطلاعاتی و انتظامی تهدید شده بود که چرا با وکیل آقای رضوانی ملاقات کرده‌ای؟ حدس شخصی من این است که دلیل ناپدید شدن کریم اطلاعاتی است که در این مورد می‌داند و لابد به خاطر تهدید از سوی نیروهای امنیتی نمی‌خواسته ما چیزی بدانیم یا اینکه نیروهای اطلاعاتی هم می‌دانسته‌اند که اگر او کماکان در بندرعباس بماند ممکن است مطلبی را درز بدهد و مصمم شده‌اند او را گم و گور کنند.
آیا احتمال وقوع قتل توسط یک شهروند با عقاید افراطی مذهبی را محتمل می‌دانید؟
به عقیده من این احتمال منتفی است. اولا این شهروند افراطی سلاح گرم از کجا آورده؟ هفت تیری که آقای رضوانی با آن به قتل رسیده به اسلحه «شاه کش» مشهور است، یک اسلحه کمری کوچک که در دسترس هر کسی نیست. آن شهروند عادی از کجا اطلاعات ساعت و زمان حضور و شماره موبایل آقای رضوانی را داشته؟ خود شما در طول سال‌های گذشته چند بار شنیده‌اید که یک شهروند، دیگری را به خاطر عقایدش به گلوله بسته باشد؟ همه اتفاقاتی از این دست به تمامی توسط نیروهای شخصی یا به قول خودشان عناصر خودسر انجام شده که از جاهای بخصوصی خط گرفته و حمایت می‌شده‌اند. تهدیدات ومسائلی که در مسیر آقای رضوانی قبل از ترور ایشان قرار می‌گرفته به خوبی هدفدار بودن این ترور را نشان می‌دهد. اگرهم فرض کنیم که این قتل توسط یک شهروند انجام شده، سئوالی که پیش می‌آید این است که چرا نیروی انتظامی و حاکمیت تمام تلاشش را برای به انحراف کشاندن پرونده و لاپوشانی واقعیت انجام می‌دهد.
آیا در طول برگزاری مراسم بزرگداشت ایشان ازسوی نیروهای امنیتی مزاحمتی برای خانواده ایجاد نشد؟
قبل از مراسم خاکسپاری، اداره اطلاعات بندر عباس همسر و پسر آقای رضوانی را احضارکرد و از آن‌ها خواست که در مراسم خاکسپاری فقط یک دوربین باشد و کسی با دوربین موبایل فیلم و عکس نگیرد. در طول مراسمی که توسط خواهر آقای رضوانی، خانم «صهبا رضوانی» در سمنان برگزار شد اخلال به وجود آوردند ولی درمراسمی که در جاهای دیگر ایران برگزار می‌شد مشکلی به وجود نیاوردند، به نظر من سیاست حکومت تا الان این بوده که جریان این ترور رو مسکوت نگه دارند تا به مرور زمان از برد خبری و اهمیت مطلب کم شده و مسئله به تدریج فراموش شود.
به نظرتان در ‌‌نهایت ماجرای این پرونده به کجا ختم خواهد شد؟
در طی ۱۷۰ سال تاریخ بهایی درایران و در زمامداری سه حکومت قاجاریه، پهلوی و جمهوری اسلامی پرونده ترور بهاییان هیچگاه به سرانجام نرسیده و فکر نکنم که پرونده ترور عطاالله رضوانی هم در جمهوری اسلامی از این قاعده مستثنا باشد. در ابتدا و توسط آقای رضایی، افسر پرونده تحقیقاتی در مورد این قتل انجام می‌شد ولی بصورت بسیار ناگهانی این تحقیقات متوقف شد و از آن به بعد اصلا تحقیقاتی انجام نشده که نتیجه‌اش را بخواهند به ما اعلام کنند و پرونده به کلی راکد مانده است.
http://iranwire.com/features/7950/