Zia Jaberi
🌿🍀🌿
*🩷 حکایتی از ایادی امرالله ، جناب علی اکبر فروتن 🩷*
*ایادی امرالله ، جناب علی اکبر فروتن در خاطراتشان می نویسند 😗
چون پدرم کربلائی محمدعلی سبزواری به امر مبارک ایمان آورد ، مادر و جدّهام که هر دو مسلمان و متعصّب بودند ، به کمال شدّت با پدر مخالفت ورزیدند .
این خصومت به مقامی رسید که جدّهام نزد مجتهد اعلم سبزوار رفت و فتوای قتل یگانه فرزند خود را که به عقیدهٔ او کافر و بیدین شده بود خواست حتّی ملاقات جناب فروغی و گفتگو با مبلّغین بهائی دیگر در وی اثر نداشت .
روزی در سبزوار یکی از تجّار ارامنه را به تهمت مباشرت با زنی مسلمه در بلوای عامی به وضع فجیعی کشتند .
در همان اوان که شهر منقلب و طغیان مردم به اوج رسیده بود ، خلق بی شعور به منزل ما هجوم نموده ، پدرم را بعنوان بابی کشان کشان و ضرب زنان برای فتوا به خانهٔ مجتهد بردند تا جسد یک بابی را با جسد ارمنی بسوزانند و ثواب آخرت را دو چندان نصیب خود سازند .
مجتهد که مردی سلیم النفس و متّقی بود ، از صدور حکم به عذر شبهه خبط دماغ ، امتناع ورزید و خلق بی شعور را با نصیحت متفرّق ساخت . پدرم پس از رهایی از چنگال جُهّال و اوباش به منزل رفت و در خانه دچار تعرّض و ناسزای مادرش گردید که چرا او را نکشتند و خاندان آنان را از این عار و ننگ نجات ندادهاند .
این مخالفتها چندین سال ادامه داشت تا آنکه مادرم شبی در خواب ، امام علیه السلام را زیارت نمود که با چهرهای نورانی و دیدگانی نافذ به او ناظرند . مادرم سراسیمه به جانب امام می رود تا مراتب خضوع و خشوع را بجای آورد ، ولی امام به مادرم بانگ میزند که از من دور شو زیرا تو از شیعیان با ایمان ما نیستی .
مادرم دامان امام را گرفته ، گریان عرض می کند قربانت گردم ، من در اجرای فرائض مذهبی کوتاهی نکردهام .
به روضه خوانی میروم در تعزیهٔ حضرت سیدالشهداء همیشه شرکت میکنم . فرزندانم پیوسته در امامزادهها مشغول مناجاتند ، نذر و نیازم به جاست ، آخر چه خطایی از من سر زده است که مرا از خود میرانید ؟ امام جواب می دهد همه اینها که گفتی درست ، ولی چرا شوهرت را که به قائم آل محمّد ایمان آورده و در صراط مستقیم سالک است ، تا این حد میآزاری و هر آن بنحوی عذابش میدهی؟
مادرم در خواب زار زار میگرید و از خواب بیدار میشود . صدای گریهٔ مادر جدّهام را بیدار میکند و علّت زاری و بیقراری او را سوال مینماید .
مادرم شرح خوابش را برای جدّهام تعریف میکند .
در همان وقت که بین الطلوعین بوده ، هر دو به اطاق پدرم می روند و ماوقع را میگویند .
پدرم از این حکایت به فراست درمییابد که امام که با آن شمایل و اوصاف که بر مادرم ظاهر شده ، کسی جز حضرت عبدالبهاء نبوده است ، لهذا به مادرم می گوید اگر تو تصویر امام را ببینی ، خواهی شناخت ؟ بلافاصله شمایل مبارک را از لای کتابش که از ترسِ غارت مردم در گنجه خصوصی گذارده بود ، بیرون آورده به مادرم نشان میدهد .
مادرم با قید قسم میگوید امامی که من در رویا دیدم همین ایشان بودند . پدرم برای چندمین بار شرح حیات مبارک حضرت عبدالبهاء و معتقدات بهائیان به دیانت اسلام و برخی از تعالیم مبارک را برایشان بیان مینماید .
خوشبختانه در آن سحرگاه حالت انتباه به مادر و جدّهام دست میدهد و قلبشان به نور ایمان روشن گردیده ، هر دوی آنان به امر مبارک ایمان میآورند .
پس از این واقعه و دیدن آن خواب عجیب ، مادر و جدّهام به جبران مافات قیام میکنند و به خدمت امرالله مشغول شده ، منزل ما پناهگاه احبّائی میشود که در منزلشان امنیت و راحت نداشتند و به روزگار سابق پدرم گرفتار بودهاند .
در آن زمان من پنج ساله بودم .
(حکایت دل ، ص ۴-۱)
🌸🌹🌸🌹🌸
🌿🍀🌿
No comments:
Post a Comment