بیاد زرّین
بیاد روی مهر افشان زرّین بنام کوکب رخشان زرّین
بعزم راسخ و گام بلندش به سیمای خوش و خندان زرّین
به محجوبی و محجوری او چشم بروز و شب بود گریان زرّین
اگر جان در ره جانان فدا کرد بود جان مَنَش قربان زرّین
اگر حاکم از او برهان طلب کرد چه باشد غیر جان برهان زرّین
گذشت از جان و از انصار لیکن نشد حُب بهاء کتمان زرّین
بود بر هر زبان در هر دیاری هزاران آفرین شایان زرّین
طنین انداز در آفاق باشد هنوز از هر سخن الحان زرّین
مقر بگرفت در رضوان ابهاء نباشد غیر از این رضوان زرّین
شد آنروزی شهادت را پذیرا که شد عبدالبهاء سلطان زرّین
بیاد آن شهیدانی که جان را فدا کردند همچون جانِ زرّین
بسال شصت و دو شد شهر شیراز مصیبت بار از حرمانِ زرّین
بروز بیست و هشت از ماه خرداد جهان گریان شد از فقدان زرّین
ندیده کس چنین روزی غم افزا قسم بر جان بر جانان زرّین
زمین کربلا تجدید شد باز هم از زرّین و از یاران زرّین
چو بی غسل و کفن گشتند مدفون شهیدان همره آرمان زرّین
بجانان داد زرّین مقیمی به تن جائی که بُد مهمان زرّین
درود گرم ما از جان و دل باد به جانبازان هم پیمان زرّین
مقیمی گر رفیق نیمه ره شد کنون دست من و دامان زرّین
(شعر از حسین مقیمی بیاد دختر شهیدش زرّین)


No comments:
Post a Comment