Monday, March 31, 2025

فواید و استفاده‌های ریشه قاصدک (Dandelion Root)

 فواید و استفاده‌های ریشه قاصدک (Dandelion Root)



The Hidden Power of Prickly Lettuce: The Unpretentious Wonder of Nature (Lactuca serriola) 👇

قاصدک (Dandelion) یک گیاه معمولی است که اغلب به نام "چمن جاده‌ها" شناخته می‌شود، اما ریشه آن دارای فواید بی‌شماری برای سلامتی است. ریشه قاصدک برای قرن‌ها به عنوان یک گیاه طبیعی برای درمان بیماری‌های کبد، کلیه، هاضمه و مشکلات پوستی استفاده شده است.


فواید شگفت‌انگیز ریشه قاصدک:


1. پاکسازی کبد و بهبود عملکرد آن ریشه قاصدک به عنوان یک گیاه طبیعی سم‌زدای کبد شناخته می‌شود که به پاکسازی کبد از مواد سمی کمک می‌کند.


استفاده: نوشیدن چای ریشه قاصدک باعث خروج مواد زائد از کبد می‌شود. همچنین پودر آن را با آب نیمه گرم مصرف کردن می‌تواند عملکرد کبد را بهبود بخشد.


2. سلامت کلیه‌ها و خواص دیوریتیک (پیشاب‌آور) ریشه قاصدک دارای خواص طبیعی دیوریتیک (پیشاب‌آور) است که به پاکسازی کلیه‌ها و کاهش تورم کمک می‌کند.


استفاده: نوشیدن چای قاصدک به پاکسازی کلیه‌ها و بهبود جریان ادرار کمک می‌کند. همچنین در درمان سنگ کلیه و عفونت‌های ادراری مفید است.


3. بهبود هاضمه این ریشه در رفع سوزش معده، سوء هاضمه، گاز و یبوست موثر است.


استفاده: نوشیدن چای ریشه قاصدک بعد از غذا به بهبود هاضمه کمک می‌کند. همچنین مصرف پودر آن با عسل یا آب نیمه گرم می‌تواند برای رفع یبوست مفید باشد.


4. مفید برای کاهش قند خون و دیابت ریشه قاصدک به افزایش حساسیت بدن به انسولین و متعادل نگه داشتن سطح قند خون کمک می‌کند.


استفاده: نوشیدن چای قاصدک به طور روزانه می‌تواند به کاهش میزان قند خون کمک کند. افراد مبتلا به دیابت باید تحت نظر پزشک از آن استفاده کنند.


5. کمک به کاهش وزن ریشه قاصدک با دفع مایعات اضافی و سموم از بدن، به کاهش وزن کمک می‌کند.


استفاده: نوشیدن چای قاصدک به صورت ناشتا به کاهش چربی بدن کمک می‌کند. همچنین مصرف پودر آن با عسل می‌تواند به کاهش وزن کمک کند.


6. درخشان کردن پوست و درمان آکنه ریشه قاصدک به پاکسازی کبد کمک می‌کند که تأثیر مثبتی بر روی پوست دارد. این گیاه در درمان آکنه، جوش‌ها و اگزما مفید است.


استفاده: نوشیدن چای ریشه قاصدک باعث صاف و درخشان شدن پوست می‌شود. همچنین می‌توان پودر آن را با عسل و شیر مخلوط کرده و به عنوان ماسک صورت استفاده کرد.


7. افزایش سیستم ایمنی بدن ریشه قاصدک دارای خواص ضد التهاب و آنتی‌اکسیدان است که باعث تقویت سیستم ایمنی بدن می‌شود.


استفاده: نوشیدن قهوه قاصدک باعث تقویت سیستم ایمنی بدن و پیشگیری از سرماخوردگی و آنفولانزا می‌شود.


روش‌های استفاده از ریشه قاصدک:


✔ چای: یک قاشق چای‌خوری ریشه قاصدک را در یک فنجان آب گرم به مدت 10 دقیقه خیسانده و سپس نوشیده شود.

✔ پودر: می‌توان پودر ریشه قاصدک را با آب نیمه گرم، شیر یا عسل مخلوط کرده و مصرف کرد.

✔ کپسول/قرص: کپسول‌ها و قرص‌های ریشه قاصدک نیز در بازار موجود است و می‌توان از آن‌ها استفاده کرد.

✔ پیسِت: برای مشکلات پوستی می‌توان پیسِت ریشه قاصدک را روی صورت قرار داد.


ریشه قاصدک یک درمان طبیعی است که استفاده از آن می‌تواند فواید زیادی برای سلامتی داشته باشد. قبل از شروع به استفاده از آن، بهتر است با پزشک مشورت کنید.



Friday, March 28, 2025

آیا نفوذ کلمة‌ الله از شمشير حضرت محمّد برّنده‌ تر است ؟* فرمودند :

 Iraj Sadeghian

شخصی خدمت حضرت عبدالبهاء عرض کرد:


 *آیا نفوذ کلمة‌ الله از شمشير حضرت محمّد برّنده‌ تر است ؟* فرمودند : 

بله، دراين امر شمشير، نفحات الهيّه است، آن شمشير  مى‌ کُشت، اين  جان مى‌دهد ، آن خراب مى‌ کرد ، اين  آباد مى‌کند ، آن بى‌ سر و سامان مى‌کرد ، اين سر و سامان مى‌دهد، خيلی فرق است ميان آن شمشير و اين شمشير. ليکن حقّ يفعل مايشاء  و يحکم مايريد است، آنوقت چنان اقتضا کرد و حالاچنين اقتضا  مى‌کند، آن شمشير قلاع  از سنگ  و آهک  فتح مى‌ کرد  و اين شمشير  قلاع قلوب را  مسخّر مى‌کند ، آن شمشير  حکايت از  قهر الهى  مى‌کرد، اين شمشير از رحمت بى‌ منتهاى الهى، آن شمشير  سبب فصل و تفريق بود، اين شمشير سبب وصل و تأليف است . لکن حقّ يفعل مايشاء است لايسئل عمّا يفعل ، آن شمشير   اذا رأيتم الّذين  کفروا ضربوا‌ الّرقاب ،  اين شمشير    عاشروا مع الاديان بالّروح‌  و الّريحان  .... از بدايت عالم آن چه در کتب سماوى و در تواريخ ذکر شده ، تا به حال در هيچ دورى از دوران انبياء ، نداى الهى در مدّت قليله جهانگير نشده و آوازه و صيت امرالله در جميع اقاليم منتشر نگرديده است ، الاّ در اين ظهور . چون  به کتب رجوع شود  واضح مى‌شود که  علّت از چيست . اين از بريدگى اين شمشير است  و از قوّت آن بازو ، با وجود اين عجب است که اهل ايران هنوز غافلند هنوز محتجبند ، هنوز در شبهه اند و هنوز متزلزلند و هنوز مضطربند . نداى الهى اهالی غرب را که هزاران فرسنگ دور هستند بيدار نموده ولی در ايران که وطن حقّ است هنوز خفته بسيارند و در خواب گرفتارند. صور اسرافيل هم آنها را بيدار نکرد و لابد روزى خواهد آمد که ايران را خدا بيدار می کند.  " بسيارى از ايرانيان مثل عنکبوت مى‌مانند هرچه پرده‌ها‌يشان را ميدرى فوراً يک پرده ديگر  مى‌ سازند ، هرچه شُبهاتشان‌ را  رفع مى‌ کنى يک شُبهه ديگر مى‌آورند .... " 


طراز الهى جلد ١ ، ص ٣١



Thursday, March 27, 2025

شأن نزول و محلّ و اهمیّت کلمات مبارکۀ مکنونه

 Bijan Yeganeh

شأن نزول و محلّ و اهمیّت کلمات مبارکۀ مکنونه


 حضرت بهاءالله شارع آئین مقدّس بهائی در لوحی میفرمایند: 

“از قِبَل(جانب- طرف) این مَسجُون (زندانی)کلمات مکنونه که از مَشرِقِ عِلم ربّانیه در این طلیعۀ فَجرِ رحمانیّه ا‌ِشراق نمود بر احبّاء اِلقاء(ابلاغ و رساندن سخن) نمائید تا کلّ به انوار کلمه منوّر شوند و وَصایای الهی را از اَمام وُجوه(تقدّم) خود نظر نمایند که مبادا غافل شوند و مُحتَجب مانند.  


مأخذ: آهنگ بدیع سال ۲۹ شمارۀ ۳۲۵

 مبیّن عظیم الشأن آئین بهائی حضرت عبدالبهاء میفرمایند:  


”کلمات مکنونه و لَئالی مخزونه که از قلم حضرت بهاءالله صادر در بغداد در سنۀ ۱۲۷۴ هجری قمری مطابق با ۱۸۵۸ میلادی نازل گردیده است. کلمات مکنونه به معنی سخنان پوشیده و مُهر کرده مَصون و مَستور از عالَم سّر و از دستبرد حقّ است و مَکنون و مَکنوه اِملاء به معنی نهان کرده و مُهر کرده آمده .... 

پس از مراجعت حضرت بهاءالله از هجرت دو ساله به کوههای سلیمانیّه در سنین اقامت در بغداد و به هنگام مَشی (قدم زدن)در کنار رود دجله کلمات مبارکۀ مکنونه نازل گردید این کلمات مبارکه به زبانهای فارسی و عربی عزّ نزول یافته و بنا به گفتۀ جناب فاضل مازندرانی فارسیّۀ آن که شامل هشتاد و دو فصل و یک مقدّمه میباشد حاوی معانی و مفاهیم قَصیرۀ ِعَمیقۀِ رمزیّه(کوتاه و عمیق و رمزدار) عرفانیۀ اخلاقیّه است و به احوال جامعۀ اهل بیان در آن ایّام دارد. 

در کلمات مکنونهٔ عربی آن اصول و رؤس تجربیّات و احساسات روحانیّه بیان شده و شامل مقدّمه و هفتاد و یک فصل کوتاه است.در این سِفْر(کتاب) عظیم و اثر بینظیر سلطان سریر ولایت حضرت شوقی ربّانی ولی امر مقدّس بهائی چنین میفرمایند:

 “پس از کتاب ایقان که مخزن حقایق مخزونِ حقایق اَسرار الهیّه و مَکمَن معرف بدیعۀِ ربّانیّه است مجموعۀ جواهر آسای کلمات مبارکۀ مکنونه را باید یاد نمود. این درّ و معانی و لئالی حکمت یزدانی که در صدف عِصمت رحمانی مَستور و مکنون بود در سال ۱۲۷۴ هجری در اوقاتیکه حضرت بهاءالله در کنار دجله مَشی میفرمودند و در دریای توجّه و تفکّر غوطه ور بودند از لِسان اَطهر به لغت ِ فارسی و عربی نازل. 

کلمات مکنونۀ عربی و فارسی اوائل به “صحیفۀ مخزونۀ فاطمیّه” مشهور بود که به اعتقاد شیعیان باید یوم ظهور قائم نازل شود و اِطلاق اسم کلمات مکنونه هم از حضرت بهاءالله است و صحیفۀ مخزونه صحیفه ای بود که جبرئیل به امر الهی برای حضرت فاطمه آورد و حضرت علی علیه السّلام آن را کتابت فرمود و تلاوت آن در اَحیانی که آن مخدّرۀ کُبری از رحلت پدر بزرگوار غرق دریای احزان و تأثرات شدیده بود مایۀ تَسلّی و تَشَفّی خاطر مبارکش می گردید. ‌


حضرت ولّی امرالله میفرمایند: “… بعد از لوح کلّ الطّعام و قصیدۀ رَشح عَماء که در ارض طاء(طهران) نازل شد اوّلین ظهورات قلم مُلهَم ابهی و نخستین رَشحات طَمطام یَمِ قدرت سلطان جبروت بقا را تشکیل میدهد و کلّ بنفسه مقدمۀ نزول کتب مُهیّمنه و صحائف بدیعۀ منیعۀ ایقان و کلمات مکنونه و هفت وادی است که در سنین اقامت بغداد قَبل از اظهار امر جَهری(اظهار امر علنی) امر اَعزّ ابهی از مخزن قلم اعلی صادر.....” 

آنچه مسلّم است فُصول مختلف این کلمات الهیّه در ابتدا بصورتی که اکنون گرد آمده نبوده و در الواح شَتّی(مختلف) از قلم اَعلی (ذات مقدّس حضرت بهاءالله)عزّ نزول یافته ولی بعداً ارادۀ مبارک جمال اقدس ابهی بر جمع آوری و ائتلاف(ترکیب- جمع آوری) آنها قرار گرفت که در این مورد اثری خطاب به زین المقرّبین چنین میفرمایند:

 “از کلمات مکنونه ذکر نموده بودید بعضی از آن مَرّة واحداً (یکباره)نازل ولکن در بعضی احیان فقرات(مطالبی) دیگر نازل شده بعضی کلّ را جمع نموده اند و بعضی متفرّق است اگر جمع شود اَحسَن بوده…” 

جناب زین القربّین بعد از اطّلاع از ارادۀ مبارک مولای خویش به جمع آوری آیات الهیّه پرداخت ولی چون برای ترتیب لَطماتِ مختلف آن معیاری در دست نبود نُسَخ مختلف با ترتیب متفاوت در تقدّم و تأخّر(جلو و عقب) فُصول آن بدست آمده که البتّه به سبب استقلال هر فصل در اصل بیاناتِ مبارکه خِللی وارد نمیکند. 


حضرت عبدالبهاء در اهمیّت عمل به موجب کلمات مکنونه در جواب یکی از سائلین(پرسش کننده) مَبنی بر اینکه چه کنم تا بندۀ حقیقی باشم میفرمایند: 

“به موجب تعالیم حضرت بهاءالله عمل نمائید نه آنکه فقط بخوانید بلکه عمل به موجب کلمات مکنونه و سایر وصایای الهیّه نمائید هر چه من بگویم نَمی(قطره ای) از بُحُور قلم اعلی و قطره ای از بَحر ذخّار(دریای مالامال از آب) فضل و عطای جمال ابهی نمیشود” 

حضرت عبدالبهاء در لوح مبارک خطاب به قابل آباده ای میفرمایند: “باید کلمات مکنونۀ فارسی و عربی را لیلاً و نهاراً (شب و روز)قِرائت نمائیم و تضرّع و زاری کنیم تا به موجب این نصایح الهی عمل نمائیم کلمات مکنونه به جهت عمل نازل شده نه به جهت استماع(شنیدن)” 

مأخذ: بدایع الآثار جلد دوّم 


حضرت عبدالبهاء در لوح احبّای محمّد آباد قزوین میفرمایند: “هر نَفسْی به ملکوت ابهی توجّه نماید و مُنقَطِعاً عَمّا سِوی الله ( گسستن از همه چی غیر از خدا) (Detached from all that Pertaineth not unto thee) سِیر و سلوک فرماید کلمات مکنونه بخوانید و به موجب آن عمل نمائید. یقین بدانید که منصور و مظفّر گردد و موفّق و مویّد شود این کلمات وصایای قطعیّه و نصایح کلیّۀ الهیّه است بر جمیع احبّاء واجبِ قطعی است فریضۀ مُبرمه است که بخوانند و به موجب آن عمل نمایند و کلمات بجهت آن نازل شده نه به جهتِ محض خواندن. بسیاری از نفوس تِلاوت نمایند ولی ابداً در فکر عمل به آن نیستند” 

مأخذ: جزوۀ معارف بهائی عمومی شمارۀ یک. 

در خاتمه فقرهٔ آخِر کلمات مبارکهٔ مکنونهٔ فارسی زینت بخش این مقال میگردد. “عروس مَعانیِ بدیعه که وَرای پرده‌های بیان مَستور و پنهان بود بعنایت الهی و الطاف ربّانی چون شعاعِ منیرِ جمالِ دوست ظاهر و هویدا شد شهادت میدهم ای دوستان که نِعمت تمام و حجّت کامل و برهان ظاهر و دلیل ثابت آمد دیگر تا همّت شما از مراتب انقطاع چه ظاهر نماید کذلک تمّت النّعمة علیکم و علی من فی السّموات و الأرضین و الحمد لله ربّ العالمین” The mystic and wondrous Bride, hidden ere this beneath the veiling of utterance, hath now, by the grace of God and His divine favor, been made manifest even as the resplendent light shed by the beauty of the Beloved. I bear witness, O friends! that the favor is complete, the argument fulfilled, the proof manifest and the evidence established. Let it now be seen what your endeavors in the path of detachment will reveal. In this wise hath the divine favor been fully vouchsafed unto you and unto them that are in heaven and on earth. All praise to God, the Lord of all Worlds



Thursday, February 20, 2025

مصاحبه ای با عاطفه گرگین همسر خسرو گلسرخی که غریب به چهار سال پیش در پاریس انجام شده است...








 

مصاحبه ای با عاطفه گرگین همسر خسرو گلسرخی که غریب به چهار سال پیش در پاریس انجام شده است...


خسرو گلسرخی به روایت همسرش:

چریک نبود ، بیش از حد پوپولیست بود،

قهرمان زندگی‌اش میرزا کوچک‌خان بود.


«من یک فدائی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چیز دیگری نیست. من خونم را به توده‌های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم می‌کنم. و شما آقایان فاشیست‌ها که فرزندان خلق ایران را بدون هیچ‌گونه مدرکی به قتلگاه می‌فرستید، ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ایمان داشته باشید از هر قطره خون ما صد‌ها فدائی برمی‌خیزد و روزی قلب شما را خواهد شکافت. شما ایمان داشته باشید که حکومت غیرقانونی ایران که در ۲۸ مرداد سیاه به خلق ایران توسط آمریکا تحمیل شده در حال احتضار است و دیر یا زود با انقلاب قهرآمیز توده‌های ستم‌کشیده ایران واژگون خواهد شد.»


این بخشی از وصیت‌نامه خسرو گلسرخی، شاعری است که در سحرگاه بیست و نهم بهمن سال ۵۲ به جرم شرکت در طرح ترور خانواده شاه، اعدام شد.


ماجرای بازداشت، برگزاری دادگاه جنجالی و اعدام خسرو گلسرخی یکی از فرازهای قابل توجه تاریخ پهلوی دوم است که باعث شد گلسرخی به یکی از شخصیت‌های کاریزماتیک چپ در ایران تبدیل شود.


نزدیک به چهل سال پس از مرگ این شاعر، همسرش عاطفه گرگین که تقریبا همزمان با او دستگیر و نزدیک به چهار سال در زندان می‌ماند، در گفت‌وگویی با «المجله» که در منزلش در پاریس انجام شده، از آرمان‌های خود که در آن زمان روزنامه‌نگار بوده، و همچنین اهداف خسرو گلسرخی سخن می‌گوید.


شما خودتان در کنار گلسرخی به عنوان روزنامه‌نگار فعال بودید و همراه او دستگیر شدید. دقیقا چه مدت در زندان بودید؟

من شانزدهم فروردین سال ۵۲ دستگیر شدم. خسرو را هشتم‌‌ همان ماه در روزنامه کیهان بازداشت کرده بودند. در دادگاه اول، به یک سال حبس، و در دادگاه دوم به سه سال محکوم شدم. اما حدود سه سال و نیم در زندان ماندم و شهریور سال ۱۳۵۵ از زندان آزاد شدم.


پس وقتی گلسرخی را اعدام کردند، شما در زندان بودید؟

بله. من آن موقع در زندان بودم و‌‌ همان جا هم خبردار شدم که خسرو را تیرباران کرده‌اند.


چرا شما بیشتر از سه سال در زندان ماندید؟

برای اینکه آن‌ها در زندان از ما چیزهایی می‌خواستند که ما نمی‌توانستیم انجام بدهیم، مثل اعترافات تلویزیونی. یا قرار بود یک گروه حقوق بشری برای بازدید از زندان بیاید و با زندانیان مصاحبه کند و از ما خواسته بودند که اگر شکنجه شده‌ایم یا شکنجه شدن کسی را دیده‌ایم، چیزی نگوییم.


شما شکنجه شده بودید؟

خود من نه، ولی خسرو شکنجه شده بود. در یک ملاقات که با هم در اوین داشتیم، وقتی توی اتاق آمد، نمی‌توانست روی پا‌هایش راه برود و همان‌طور که در دادگاهش هم گفته بود از شدت شکنجه خون ادرار کرده بود.


چطور خبر اعدام گلسرخی به گوش شما رسید؟

شب بیست و هشتم بهمن، زن زندانبان روزنامه کیهان را آورد که در صفحه اول آن تیتر بزرگ با عکس کرامت‌الله دانشیان و خسرو گلسرخی بود که نوشته بود: حکم اعدام این دو نفر ابرام شد.


واکنش شما چه بود؟

راستش من نمی‌خواستم در آن شرایط کاری کنم که به نظر بیاید شکسته‌ام. الان نمی‌توانم این چیز‌ها را به زبان بیاورم ولی آن موقع در آن سن گفتم هرکس یک جور می‌میرد چه بهتر که آدم با ایمان به راهش بمیرد.


گلسرخی را قبل از مرگ ندیدید؟

اتفاقا‌‌ همان شب، زندانی‌های سیاسی به من می‌گفتند که برو بگو قبل از اعدام بگذارند ملاقات کنید. اما نشد و فردا صبح من را اول بردند دادستانی و وقتی برگرداندند به زندان، رئیس زندان که آدم بدی هم نبود مرا که دید گفت:‌ «من متاسفانه باید اولین کسی باشم که به شما تسلیت می‌گویم اما به قول خودتون هرکس یک‌جور می‌میرد و چه بهتر که آدم اینجور بمیرد.» من خشکم زده بود. دلم نمی‌خواست خودم را جلوی آن‌ها بشکنم ولی تاثیر این خبر به حدی بود که الان هم وقتی به شما می‌گویم انگار همین دیروز بود. به هر حال داستان عجیبی بود و از لحاظ عاطفی و احساسی خیلی به من ضربه زد. اینجور آدم‌ها همیشه با ما می‌مانند و آدم را ترک نمی‌کنند.


شما و خسرو گلسرخی چطور دستگیر شدید؟

آن موقع خسرو در روزنامه کیهان کار می‌کرد و من در رادیو بودم. دامون، پسرمان هم شاید یک سال و نیمه بود. روز دستگیری خسرو، مثل همیشه با هم از خانه بیرون رفتیم و تاکسی گرفتیم. خسرو زود‌تر از من جلوی روزنامه کیهان پیاده شد و من هم رفتم به میدان ارک. آنجا که رسیدم رحمان هاتفی، سردبیر کیهان به من تلفن زد و خبر دستگیری خسرو را داد. یک هفته بعد هم برای دستگیری من آمدند. اول گفتند آمدیم خانه را بگردیم. بعد یک اعلامیه را نشان دادند و گفتند این را در خانه شما پیدا کردیم. البته من فکر می‌کنم خودشان آن را گذاشته بودند؛ چون ما خانه را بعد از دستگیری خسرو پاک کرده بودیم.


گفتید پسرتان آن موقع یک سال و نیمه بود. هیچ وقت سر فعالیت‌های گلسرخی و اینکه باید به فکر خانواده باشد با هم بحث نداشتید؟

ما اصلا فکر نمی‌کردیم چنین اتفاقی بیفتد. چون کاری نمی‌کردیم. فعالیت ما فرهنگی بود. ما فقط می‌نوشتیم. نمی‌دانم چه جوری همه چیز دست به دست هم داد تا خسرو اونجوری برود و من بمانم و بچه هم چند سال با خانواده زندگی کند تا من آزاد شوم. کار ما نوشتن بود و چاپ کردن آن. اما این کار ما هدفمند بود. هدفمان هم این بود که از‌‌ همان موقع باید آزادی برای همه باشد تا کسی از چیزی نترسد. نویسنده از چاپ کتابش نترسد.

وقتی می‌دیدیم برای چنین چیزی هم آزادی نداریم، دنبال به دست آوردن‌‌ همان بودیم. یعنی سعی می‌کردیم به هر قیمتی شده چیزهایی که می‌خواهیم بنویسیم و چاپ کنیم. حتی به صورت پنهان. به نظر من یک روشنفکر باید با جهت‌گیری مشخص داشته باشد و ما به هنر برای هنر اعتقاد نداشتیم. دنبال چاپ آثار کسانی هم بودیم که دنبال هنر متعهد باشند.

اما به نظر خودمان حرف از هنر و ادبیات متعهد زدن چنین تاوانی نداشت. خسرو وقتی زندان بود برای من پیغام فرستاده بود که به عاطفه بگویید این‌ها هیچی در پرونده من ندارند و احتمالا من حتی زو‌تر از تو آزاد می‌شوم و می‌روم از دامون نگهداری می‌کنم تا تو بیایی. اما وقتی شکوه فرهنگی را دستگیر کردند، حرف‌هایی که او در زندان زد برای خسرو چنان پرونده‌ای ساخت که اعدامش کردند.


شما چه سالی آزاد شدید؟

من شهریور سال ۱۳۵۵ از زندان با چند ماه تاخیر آزاد شدم.


از زندان که بیرون آمدید، احتمالا در فضای خاصی بودید. همسر یک سیاسی اعدامی و خودتان هم زندان رفته بودید و هردو روزنامه‌نگار بودید. فعالیت‌های‌ قبلیتان را ادامه دادید؟

من وقتی از زندان آزاد شدم، چون کارم را از دست داده بودم و نیاز به درآمد داشتم، ابتدا به پیشنهاد ژاله کاظمیان که آن موقع همسر برادرم، ایرج گرگین بود در استودیوهای دوبله به عنوان دوبلور فیلم مشغول به کار شدم. بعد از ماجرای ۱۷ شهریور سال ۵۷ هم برای یک سری برنامه شعرخوانی در خارج از کشور همراه گروهی دعوت شدم. در فرانسه و لندن برنامه داشتیم و شعر می‌خواندیم و حرف‌های خودمان را می‌زدیم و هنوز به قول معروف سرگرم «بینش انقلابی» بودیم و فکر می‌کردیم باید در کشور تغییر و تحول و جابه‌جایی صورت بگیرد. وقتی آقای خمینی به پاریس آمدند من اینجا بودم و همه مشتاق بودند که این جابه‌جایی صورت بگیرد و شاه برود. وقتی هم ایشان به تهران برگشتند من هنوز اینجا بودم. شاید یک هفته بعد از آن من هم به ایران برگشتم.


در ایران چه کردید؟ مخصوصا اینکه آن اوایل فضا برای فعالیت هم خیلی باز‌تر بوده.

وقتی به ایران برگشتم، باز یک عده دور و برم را سخت گرفتند که بیا و فعالیت کن. باز افتادیم در همین راه یعنی نوشتن و صحبت کردن و سخنرانی.


کجا سخنرانی می‌کردید؟

خیلی جا‌ها. مثلا تهران در مدارس من را دعوت می‌کردند، یا در رشت وقتی قرار شد شعبه‌ای از اتحاد ملی زنان در دانشگاه گیلان تشکیل شود، برای من یک شب برنامه سخنرانی گذاشتند که به خاطر استقبال زیاد سه شب تکرار شد.


همه این‌ها قبل از انقلاب فرهنگی بود؟

بله. آن موقع فضا جوری بود که همه شور و هیجان داشتند. البته به نظرم یک دوره‌هایی نگاه ما این بود که فکر می‌کردیم این تعهد است که هر جا می‌رسیم شروع به ابراز احساسات سیاسی و تند کنیم و حتی گاهی خیلی چپ‌روی ‌کنیم. الان فکر می‌کنم شاید از دانش کافی برخوردار نبودیم. البته همه کار‌هایمان را رد نمی‌کنم. اما خوب خیلی چیز‌ها هم یک مشت شعارهای سیاسی تحت جو حاکم بوده.


کار روزنامه‌نگاری هم می‌کردید؟

بله.‌‌ همان زمان من شروع به انتشار «فصلی در گلسرخ» کردم که خودم سردبیر آن بودم. این مجلات را انتشار نگاه با تیراژ صد هزار نسخه چاپ می‌کرد و می‌فروخت. به نظرم این کار خیلی خوبی بود ولی خوب بعضی چیز‌هایش الان دیگر مورد قبولم نیست. من ۵ شماره از این مجله را منتشر کردم تا انقلاب فرهنگی شد. یادم هست برای شماره آخرش در چاپخانه صفحه اول که اسم چاپخانه را داشت، کندند و پشت مجله را هم سیاه کردند و توزیع کردند. بعد هم انقلاب فرهنگی شد و ما از ایران خارج شدیم.


مجله «‌فصلی در گلسرخ» ادامه پیدا نکرد؟

چرا. وقتی به پاریس آمدم و دور دوم فصلی در گلسرخ را چاپ ‌کردم که بیشتر از قبل سویه سیاسی داشت.


در واقع چه سالی آمدید؟

بعد از سال ۶۰ بود.


بعد از جنگ؟

بله. جنگ شروع شده بود. به هر حال اینجا سری دوم «فصلی در گلسرخ» ‌را درمی‌آوردم. اما این بار هم خیلی تحت فشار بودم.


از طرف چه کسانی؟

از طرف‌‌ همان اپوزیسیون خارج از کشور که دوست داشتند من تحت لوای آن‌ها کار کنم ولی من می‌خواستم مستقل باشم. کار می‌کردم ولی با هیاهوی بسیار. مثلا فلان سازمان می‌گفت تو چرا نوشتی دیگر نباید مبارزه مسلحانه کرد و باید کار فرهنگی کنیم؟ بعد سعی می‌کردند با کارهایی مثل بایکوت کردن مجله من را تحت فشار قرار بدهند. به

هر حال هرکس می‌خواست ما با آن‌ها کار کنیم و الان من به این معترضم که نگذاشتند به راه خودم بروم. همه یک‌جوری کار را سخت می‌کردند. ولی بالاخره با همین هیاهو‌ها کار انتشار مجله خوابید.


چند شماره از «فصلی در گلسرخ» را در پاریس منتشر کردید؟

شش شماره. پنج شماره هم در تهران چاپ شد. روی هم سیزده شماره بود.


مشکل شما چه بود؟

ببینید قصد زن‌هایی مثل من این است که توانایی خودمان را ثابت کنیم. این مشکل هم فقط در ایران و در آن سیستم نیست. ایرانی‌هایی که اینجا هم هستند این فرهنگ زن‌ستیزی را دارند. همین روشنفکر‌ها بسیار بسیار ضد زن هستند. در حالی که خودشان را به عنوان مدافع زنان معرفی می‌کنند. اما سعی دارند با ترور شخصیتی دیگران خودشان را ثابت کنند. اما با همه این مشکلات، بالاخره من هم کارهای خودم را می‌کردم. سخنرانی‌ها و جلسات خودم را داشتم. دو تا کتاب شعر هم منتشر کردم.


شما هم شاعرید و روزنامه‌نگار و هم نگاه سیاسی خاصی داشتید. کدام یک از این‌ها بیشتر در ایجاد ارتباط بین شما و خسرو گلسرخی تاثیر داشت؟

وقتی من و خسرو آشنا شدیم، من روزنامه‌نگار بودم. خسرو هم نقد شعر می‌نوشت و شعر می‌گفت. به نظرم آدم اندیشمندی بود. علایق مشترک داشتیم. مثل هنر و موسیقی و وقتی اولین بار به خانه او رفتم، دیدم که این جوان، عکس مائو و مارکس و میرزا کوچک‌خان را به دیوار اتاقش زده. این نزدیکی فکری که بین ما ایجاد شد و صحبت‌هایی که با هم داشتیم، به من فهماند که خسرو می‌خواهد کاری کند تا جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند را از آن حالت دربیاورد. در واقع تعهد اجتماعی داشت. خسرو یک آدم انقلابی در فکر بود و برای همین نوشته‌های متعهدش گرفتند و اعدام کردند. اتفاقا اصلا اهل فعالیت سیاسی نبود و با برخی از دوستانش که یک مدت جلساتی داشت، یک‌بار آمد خانه و به من گفت که من باید بیشتر بخوانم تا بتوانم بهتر بنویسم. یعنی اصلا حوصله فعالیت‌های سیاسی به آن شکل را نداشت.


با چه کسانی جلسه داشت؟ یعنی‌‌ همان چپ‌ها؟

ببینید جنبش چریکی آن موقع تازه شکل گرفته بود و خسرو در واقع چریک نبود. در دادگاهش گفته بود که من یک فدائی خلقم؛ اما منظورش از خلق چیز دیگری بود و دفاع او در دادگاه واقعا شاهکار او بود.


اما برخی از روشنفکران در زندان حاضر به مصاحبه تلویزیونی می‌شدند. نظر گلسرخی در مورد این افراد چه بود؟

خسرو همیشه فکر می‌کرد آدم باید ایستاده بمیرد. وقتی با من در اوین صحبت کرد، معلوم بود که هیچ کوتاه نخواهد آمد و نخواهد شکست. در خاطرات دوستانش هم آمده که او در مقابل شکنجه ایستادگی کرده بود.


پس این کار را تائید نمی‌کرد؟

اگر قبول داشت که خودش هم این کار را می‌کرد. با اینکه بعضی از این روشنفکران که در زندان مقاومتشان می‌شکست و حاضر به مصاحبه می‌شدند، از دوستانش بودند اما آن‌ها را هم نکوهش می‌کرد. خسرو معتقد بود که رژیم می‌خواهد او را بشکند اما او دفاع جانانه‌ای در دادگاه کرد و آبروی روشنفکران را خرید و حفظ کرد. خسرو می‌خواست به آرمان کسانی که برایش در طول تاریخ قهرمان بودند، وفادار بماند.


مثلا چه گوارا؟

چه گوارا که بله. همیشه هم عکس او را به دیوار اتاقش داشت. اما کسانی هم در ایران برای خسرو قهرمان بودند.


مثل دکتر تقی ارانی؟

بله ولی فقط او نبود. قهرمان دیگر زندگی او میرزا کوچک‌خان بود. مدت‌ها می‌رفت جایی که میرزا کشته شده بود تحقیق می‌کرد و می‌نوشت و شعر می‌گفت.


خودش چه مرام و عقیده‌ای داشت؟

خسرو در دادگاه گفته بود من یک مارکسیست- لنینیست هستم و واقعا هم بود. چون به توده‌ها باور داشت. همیشه به طبقه محروم فکر می‌کرد و هر وقت می‌رفت بیرون کسی را با خودش از توی خیابان می‌آورد خانه که با ما غذا بخورد.


شما مشکلی نداشتید؟

گاهی بحثمان می‌شد که من می‌گفتم این‌ها را از کجا می‌آوری توی خانه. الان فکر می‌کنم که پوپولیست بودنش زیاد از حد بوده است. البته الان اینجور فکر می‌کنم. اینکه آدم زیادی به همه اطمینان کند و به هرکس بها بدهد، فقط به صرف اینکه چون از توده‌های مردم است، در ‌‌نهایت ضربه می‌خورد، نه از توده‌ها اما این نگاه در آخر به فرد ضربه می‌زند. خسرو اما طبقه محروم را دوست داشت.


خودش از چه طبقه‌ای بود؟

خسرو از یک طبقه متوسط بود. برعکس چیزی که می‌گویند از طبقات پایین بوده، اما این‌طور نبود و فقط خیلی به مردم اهمیت می‌داد و فکر می‌کرد باید خود را نثارشان کند و در آخر هم این کار را کرد.


به نظرتان اگر خسرو گلسرخی الان زنده بود چه می‌کرد؟

یک‌بار این سوال را بقال محله ما که خسرو را خیلی دوست داشت در روزهای آخر که ایران بودم از من پرسید و من هم نمی‌دانستم چه باید بگویم و گفتم: فقط می‌دانم خسرو اگر بود، باز هم برای آزادی مبارزه می‌کرد و اگر جلوی اندیشه و قلمش گرفته می‌شد باز هم اعتراض می‌کرد. خسرو به مردم تعهد داشت و این را خودش همیشه می‌گفت. الان فکر می‌کنم چرا او فکر می‌کرد به مردم تعهد دارد؟


به نظرم خسرو گلسرخی می‌دانست چه می‌کند و کاملا به کاری که در دادگاه کرد، آگاه بود. هیچ کدام از مبارزان و چریک‌ها و روشنفکران که محاکمه شدند مثل خسرو نمی‌دانستند چه می‌کنند. اما او آنقدر می‌دانست که در دادگاهش از رابطه مارکسیسم و اسلام گفت.


.یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۲



Saturday, February 8, 2025

دکتر احراری؛ داروسازی که به دلیل اعتقاد به دین بهائی اعدام شد


 دکتر احراری؛ داروسازی که به دلیل اعتقاد به دین بهایی اعدام شد

تولد و تحصیلات
 سیدضیاءالله احراری، فرزند «جلال» و «خاتون جان»، اردیبهشت ۱۳۱۲ در دهستان «سورمق»، از توابع شهرستان «آباده» به‌ دنیا آمده بود. او تا کلاس نهم را در آباده گذراند و پس از فوت پدرش، به آبادان، نزد برادر خود «کمال» رفت. سیدضیاءالله تحصیلات خود را در دبیرستان «رازی» آبادان تا اخذ دیپلم ادامه داد. پس از پایان تحصیلات متوسطه، به خرمشهر رفت و در شرکت آرایشی و بهداشتی «فیروز» شروع به کار کرد. 
 
 ضیاء‌الله تا سال ۱۳۴۱ در شرکت فیروز مشغول به کار بود، سپس به کشور ایتالیا مهاجرت کرد و در شهر «مانتوا» ساکن شد. 
 
 شرکت فیروز از جمله شرکت‌های تحت تملک «حبیب‌الله ثابت»، کارآفرین مشهور بهایی بود که با مشارکت کمپانی بزرگ داروسازی دنیا به نام «جانسون اند جانسون» در ایران تاسیس شد. 
 
 شاید یکی از دلایل علاقه دکتر احراری به داروسازی، از کار در این شرکت ناشی شده بود. شرکت فیروز تا پیش از انقلاب اسلامی، بزرگ‌ترین تولید کننده محصولات بهداشتی کودکان در خاورمیانه به‌ شمار می‌رفت. این شرکت پس از انقلاب به مصادره بنیاد مستضعفان و جانبازان  درآمد. 
 
 در سال ۱۳۴۵، احراری پس از سه سال سکونت در ایتالیا، برای دیدار فامیل به ایران بازگشت. در این سفر، او با یک خانم بهایی به نام «منیژه گلشن» آشنا شد و دو طرف تصمیم به ازدواج گرفتند. این زوج جوان پس از ازدواج، به ایتالیا بازگشتند ولی این بار در شهر «تریسته»، در شمال شرقی این کشور ساکن شدند. 
 
 ضیاءالله در سن ۳۳ سالگی، تحصیل در رشته داروسازی را در این شهر شروع کرد و پس از حدود شش سال، با اخذ درجه دکترا از دانشگاه تریسته فارغ‌التحصیل شد. 
 
 پس از پایان تحصیلات دانشگاهی در سال ۱۳۵۰، دکتر احراری به همراه همسر و فرزند تازه متولد شده‌اش به ایران بازگشتند. دکتر احراری نمی‌خواست در ایتالیا بماند زیرا معتقد بود تحصیلات و دانش او باید در راه خدمت به کشورش، ایران صرف شود. خانواده احراری خرمشهر را برای سکونت و کار برگزیدند. او با مدرک دکترای داروسازی از یک دانشگاه معتبر، امکان کار و پیدا کردن شغل در تهران و شهرهای بزرگ ایران را داشت اما کمک به مردم محروم جامعه، اولویت نخست دکتر احراری بود.
پس از انقلاب
 
 در سال ۱۳۵۸، خانواده احراری از خرمشهر به شیراز نقل مکان کردند. در شیراز، دکتر احراری در داروخانه «بیمارستان حافظ» که زیر نظر «دانشگاه شیراز» بود، به عنوان مدیر داروخانه و داروساز استخدام شد. دکتر سیدضیاءالله احراری فردی صبور، خوش خلق و بسیار منظم بود. او معتقد بود بیمار نباید برای گرفتن دارو معطل شود، به همین دلیل ترتیبی داده بود تا نسخه مریض‌ها به سرعت و دقیق، پیچیده و به موقع به آن‌ها تحویل داده شود. داروهای بیماران منزل هم بدون تاخیر و در زمان مشخص‌ شده به‌ دست آن‌ها می‌رسید. خوش برخوردی، دقت و گوش‌ دادن به مشکلات و حرف‌های مراجعین، شاخصه دکتر احراری در کارش بود. 
 
 کمبود دارو یکی از مشکلات عمده دوران جنگ به شمار می‌رفت. در این دوران، آن‌هایی که دچار بیماری‌های خاص بودند، بیش از سایر بیماران از فقدان دارو رنج می‌بردند چون واردات حداقلی دارو توسط دولت، بیشتر بر داروهای عمومی بود. در همین دوران بود که دکتر احراری برای حل مشکل کمبود داروی کربنات لیتیوم بیماران بخش اعصاب و روان بیمارستان، تولید و ساخت این دارو را برای نخستین بار در کشور آغاز کرد.
۲۷ فروردین ۱۳۶۱، احضاریه‌ای از طرف دادگاه به دست دکتر احراری رسید. او بدون این‌ که به کسی اطلاع دهد، به مرتب‌ کردن و تنظیم کارهایش پرداخت تا در صورت بازداشت، مشکلی پیش نیاید. روز ۳۱ فروردین به همسرش گفت او را به دادگاه انقلاب شیراز احضار کرده‌اند. همسرش به او اصرار کرد تا وقت باقی است، از آن‌ جا برود چون برایش پرونده‌سازی خواهند کرد و گرفتار خواهد شد ولی دکتر نپذیرفت و با همراهی برادرش به دادگاه انقلاب رفت. چند ساعت بعد، برادرش به منزل بازگشت و به همسر دکتر گفت او از داخل دادگاه یادداشتی فرستاده که بر آن نوشته بود: «برادران با من کار دارند، شما به منزل برگردید.»
 
 پس از پیروزی انقلاب اسلامی، شیراز از نخستین نقاطی بود که بهاییان به شدت مورد آزار و اذیت قرار گرفتند. یکی از مهم‌ترین مراکز زیارتی بهاییان دنیا و منازل اطرافش، در کوچه «شمشیرگرها» مصادره و تخریب شدند. ۲۰۰ منزل مسکونی بهاییان به آتش کشیده و ساکنانش آواره شهرهای دیگر شدند.
دکتر سیدضیاءالله احراری هفت ماه تا اجرای حکم اعدام در زندان عادل‌آباد زندانی بود. او در طی این مدت برای مسلمان شدن تحت انواع شکنجه‌های جسمی و روحی قرار گرفت. یکی از هم‌بندی‌های دکتر احراری تعریف کرده که روزی دکتر در زندان مشغول دعا خواندن بوده است که یکی از پاسدارها او را دیده و گزارش داده بود. چند دقیقه بعد، دکتر را از بلندگو به انتظامات فراخوانده و تعدادی ضربات شلاق به کف دستش زده بودند. (نقل قول از کتاب «جنود ملکوت»، نوشته «مهری وحدت حق»)
اعدام به دلیل اعتقاد به آیین بهایی
 
 در هفتم شهریور ماه، دادگاه سیدضیاءالله احراری برگزار شد. حاکم شرع، اسلام یا اعدام را به او پیشنهاد داد که چون دکتر احراری حاضر به ترک عقیده‌اش نشد، قاضی حکم را صادر  و پرونده را جهت تایید، به شورای عالی قضایی ارسال کرد. 
 
 ۲۸ آبان، احراری در دیدار با همسرش، از صدور حکم خود اظهار بی‌اطلاعی کرد. دو روز بعد، ۳۰ آبان ۱۳۶۱، خانواده یک فرد بهایی دیگر به نام «اوجی» که یک هفته قبل از آن تاریخ اعدام شده بود، هنگام شناسایی جسد او در پزشکی قانونی، با جسد ضیاءالله احراری نیز مواجه شدند. بلافاصله به خانواده احراری خبر اعدام دکتر را دادند. روز بعد، آن‌ها جسد او را پس از شناسایی از پزشک قانونی تحویل گرفتند و با پرداخت ۱۰ هزار تومان به دادگاه، ضیاءالله احراری را در گورستان بهایی شیراز دفن کردند.



Friday, January 31, 2025

راوی وجود حضرت قائم زنی بوده ، از حضرت جعفر سؤال نمودند آیا از برای حضرت عسکری اولاد ذکوری موجود ، آن مظلوم ابا نمود و فرمود دو سال قبل طفلی بوده و فوت شد

 من آثار حضرت بهاءالله - مائده آسمانی، جلد 1، صفحه 7

باب سوم دربارهء راوی وجود قائم از قلم مبارک جمال قدم 

" راوی وجود حضرت قائم زنی بوده ، از حضرت جعفر سؤال نمودند آیا از برای حضرت عسکری اولاد ذکوری موجود ، آن مظلوم ابا نمود و فرمود : دو سال قبل طفلی بوده و فوت شد ، صاحبان غرض او را طرد و لعن نمودند و کذابش گفتند و قول آن زن کاذبه چون موافق هوی و اغراض نفسانیه نفوس غافله بود آن را اخذ کردند و اعلان نمودند "

حضرت بهاءالله, لوح مبارک دربارهء راوی وجود قائم

https://oceanoflights.org/bahaullah-pub19-003-fa/



اتهام بابی گری به میرزا آقا خان کرمانی دلیل محکمی بود که شاه از طریق آن توانست با دشمنان دیرین نهاد سلطنت تسویه حسابی خشونت آمیز داشته باشد.


میرزا آقا خان کرمانی که بود و علت مرگ وحشتناک وی چه بود؟

فریدون آدمیت در کتابی که در باب زندگی او به رشته تحریر درآورده است، با نوعی شیفتگی و تجلیل به میرزا آقاخان کرمانی نظر می‌کند، اما به نظر می‌رسد او بیش از آن که تحت تأثیر افکار جدید مسیر تفکری واحد و اثرگذار را دنبال کند، اندیشه‌های جدید را در مسیر تحولات زندگی شخصی و حالات روحی خود به کار برده است.

بستر خانوادگی

میرزا آقاخان کرمانی به سال ۱۲۷۰ در بردسیر کرمان دیده به جهان گشود. پدرش از ملاکین سرشناس منطقه بود و برخی این خاندان را در زمره «اهل حق» کرمان آورده اند. در روایتی دیگر جد پدر آقاخان از پیروان دین زرتشت بوده است که بعدا اسلام آورد. جد مادری او نیز در زمره فقیهان کرمان بود که به تصوف روی آورد.
چنین پیشینه خانوادگی بعد‌ها در ربط با شرایط اجتماعی شالوده تفکرات و رویکرد‌های او را پایه ریزی کرد. آن جا که به دفاع شیفته وار از تاریخ ایران باستان می‌پردازد، رگه‌های گذشته دیرپای باورمندی به آیین زرتشت را حمل می‌کند و علاقه اش به عرفان و حکمت وابسته به تعالیم «اهل حق» و گروه‌های صوفیه است.

میرزا آقاخان تحصیلات ابتدایی را در بردسیر به اتمام رسانید و تا سن سی سالگی را در کرمان سپری کرد. این امر در شکل گیری ذهنیت او درباره قدرت تأثیرگذار بود. چرا که کرمان یکی از شهر‌هایی بود که حکام محلی در آن دست اندازی زیادی به اموال مردم داشتند و، چون پدر میرزاآقاخان درگذشت، وی بر سر مالیات اموالش با «عبدالحمید میرزا ناصرالدوله فرمانفرما» حکمران وقت کرمان درگیر شد.

برخی همین درگیری‌ها را علت خروج او از کرمان دانسته اند، اما به روایتی دیگر سرپرستی مالیه بردسیر برعهده او گذاشته شد و، چون نتوانست منافع حکمران را تأمین کند از کار برکنار و پس از آن راهی اصفهان شد.

بابی ازلی تمام عیار

برخی از منابع خروج میرزاآقاخان از کرمان را محصول گرایش به بابی گری آورده اند که در نتیجه دعوت ملا محمد جعفر کرمانی پدر شیخ احمد روحی صورت گرفته بود. ظاهرا شور و شوق او برای این آیین جدید نه مورد استقبال خانواده بود و نه مردم شهر حاضر به پذیرش این تغییر همراه با تبلیغ بودند.
در اصفهان او در جلسات سری آیین بابی شرکت داشت و به علاوه با محفل ادبی که در آن شهر تشکیل شده بود ارتباط برقرار کرد. ظاهرا او در اصفهان با دستگاه حکومتی ظل السلطان نیز مرتبط شد، اما این حضور دیری نپایید. زمانی که «شیخ احمد روحی» به اصفهان آمد، با وی راهی تهران شد.
میرزا آقاخان به تصور آن که در پایتخت امکانی برای دادخواهی مالی فراهم است، اقدام به شکایت از تعدیات حکمران کرمان کرد، اما تلاش او نه تنها با موفقیت همراه نشد بلکه حاکم کرمان خواهان دستگیری و استرداد او به آن شهر شد.
به علاوه مادر و برادرش با هم دستی یکدیگر به استناد خروج وی از دین تلاش کردند که او را از ارث محروم کنند و موفق شدند. در میانه چنین کشمکشی بود که آقاخان ناامید از دادخواهی ترجیح داد به همراه دوست دیرین خود «شیخ احمد روحی» راهی استانبول شود. در آن روز‌ها آقاخان به لحاظ مالی سخت در مضیقه قرار داشت، اما شوقی مذهبی تحمل شرایط دشوار را هموار کرده بود. مدتی بعد آن‌ها توانستند با مراد خود «صبح ازل» که نایب «بهاءالله» بود دیدار کنند.
پس از این دیدار شیفتگی آن‌ها نسبت به این آیین بسیار زیاد شد و هر دو دختران صبح ازل را به همسری گرفتند، اما هر دو ازدواج به جدایی انجامید. آقاخان در مدت حضور در استانبول با محافل روشنفکری آن جا ارتباط برقرار کرده بود و در برخی روزنامه‌ها از جمله «اختر» و «قانون» مطلب می‌نوشت. به علاوه برای تأمین معاش و گذران روزگار در مدرسه ایرانیان به تدریس مشغول شد.

تحولات فکری

ده سال اقامت در عثمانی آغاز تحولات فکری آقاخان بود. او با زبان ترکی استانبولی آشنایی پیدا کرد. زبان انگلیسی را ارتقا داد و فرانسه را که پیش‌تر در ایران فراگرفته بود، به حد کمال رسانید. به این ترتیب کار آشنایی با افکار دنیای جدید برای او تسهیل شد.
یحیی آریان پور در کتاب خود درباره ایران جدید، میرزا آقاخان را این گونه توصیف می‌کند: «با توجه به عقایدی که میرزا آقاخان کرمانی در نوشته هایش ابراز کرده، می‌توان نتیجه گرفت که او آثار دکارت، روسو، ولتر، مونتسکیو، اسپنسر و داروین را مطالعه کرده است. آثار او همچنان نشان دهنده دانش او در باب نهضت‌های سوسیالیستی و آرمان شهر‌های قرن نوزدهم است.»

آقاخان کرمانی طی حضورش در استانبول با تحولات روحی و فکری گوناگونی مواجه شد. از گرایش و نزدیکی به ازلی‌ها تا همکاری و همفکری با سید جمال الدین اسدآبادی در ایده اتحاد اسلام؛ اما به زودی از همه این‌ها سرخورده شد. وی در ادامه حضورش در عثمانی با برخی از افکار جدید مانند ماتریالیسم تاریخی، سوسیالیسم، آنارشیسم و نیهیلیسم آشنایی پیدا کرد.

هم زمان با محافل درونی عثمانی و روشنفکران آن کشور از جمله «ترکان جوان» رفت و آمد داشت و از افکار آنان تأثیر پذیرفت. او با هر گرایشی آشنایی پیدا می‌کرد بازتاب آن را در تفکر و نوشته‌های خود می‌آورد. به ویژه مسأله ناسیونالیسم به مرور در میان دیدگاه‌های او پررنگ شد و این امر را با حملات شدید به اسلام دنبال می‌کند.
ناسیونالیسم آقاخان محصول آشنایی او با شماری از خاورشناسان و تسلط بر زبان فرانسه به عنوان خاستگاه ناسیونالیسم بود. به علاوه او در مدت اقامتش در عثمانی مطالعات خود را در باب دین زرتشت افزایش داد و تلاش کرد ایران پیش از حمله اعراب را جامعه‌ای آرمانی نشان دهد. به این ترتیب بخش زیادی از تعریفی که از ناسیونالیسم برای مدت‌ها در ایران جریان داشت بازتاب ایده‌ها و اندیشه‌های او در این دوران است.

مرگ هولناک

دوره حضور سیدجمال در استانبول به تشکیل انجمنی به عنوان «اتحاد اسلام» با حضور شماری از ایرانیان و نخبگان ترک انجامید. شیخ احمد روحی و میرزا آقاخان کرمانی از اعضای این انجمن بودند و تلاش داشتند که از طریق ارتباط با روحانیون در دیگر کشور‌های مسلمان اقدام به پیشبرد ایده اتحاد اسلام کنند. این نامه‌ها سرشار از مطالب انتقادی علیه حکومت‌های استبدادی از جمله ایران بود.
زمانی که یکی از نامه‌ها به صورت تصادفی از طریق جاسوسان به دست شاه رسید، بلافاصله از دولت عثمانی خواستار دستگیری و تحویل سید جمال و میرزا آقاخان به ایران شدند. سلطان عبدالحمید حاضر به این کار نشد، اما فشار‌ها چنان افزایش پیدا کرد که آقاخان تلاش کرد از طریق ملکم به اروپا برود، اما این امر امکان پذیر نشد و در نهایت او را به طرابوزان تبعید کردند.

انجمن اتحاد اسلام در زمان فعالیت خود می‌کوشید با ایرانیانی که برای دیدار سید جمال یا فعالیت‌های بازرگانی به استانبول می‌آمدند، گفت: وگو کرده و آنان را به قیام علیه استبداد تشویق کنند. یکی از این اشخاص «میرزارضا کرمانی» قاتل آتی ناصرالدین شاه بود که در استانبول با سید جمال و میرزاآقاخان کرمانی دیدار کرد و این هر دو با توجه به کینه‌های قبلی، او را به مقابله با ظلم شاه در برابر ستمی که حاکم تهران به او کرده بود فراخواندند. پس از قتل شاه، میرزارضا شرحی از این ملاقات را در بازجویی‌های خود بیان می‌کند و در نتیجه حکومت ایران خواستار استرداد مباشرت کنندگان در قتل شاه می‌شود.

امری که برای «سلطان عبدالحمید» نیز بیم جان را به دنبال داشت و دستور داده شد، میرزاآقاخان، شیخ احمد روحی و حاج میرزا حسن خان خبیرالملک به ایران تحویل داده شوند. آن‌ها را تحت الحفظ تا مرز ایران بردند و به وسیله مأموران ایرانی به باغی در شمال تبریز منتقل شدند.


با نظارت «محمدعلی میرزا» ولیعهد مظفرالدین شاه در ۲۷ تیرماه ۱۲۷۵ سر آن‌ها را بریدند و پس از پر کردن آن‌ها با کاه به تهران ارسال کردند. اتهام بابی گری دلیل محکمی بود که شاه از طریق آن توانست با دشمنان دیرین نهاد سلطنت تسویه حسابی خشونت آمیز داشته باشد.