Sunday, December 28, 2025

یاد آقای بهرام بیضایی عزیز/ عرفان ثابتی

Erfan Sabeti

 یاد آقای بهرام بیضایی عزیز  در خاطرم به پنج‌شنبه‌های اوایل دهۀ ۱۳۷۰ گره خورده است. ایشان به جرم ناهمنوایی، از تدریس در دانشگاه محروم بودند. ما جوانان بهائی نیز به همان جرم از تحصیل ممنوع بودیم. ایشان به ما فیلم‌نامه‌نویسی و نقد فیلم، و در واقع «استقامت سازنده»، می‌آموختند: نه قربانیِ منفعل باش نه مُنتَقِم؛ آفرینندگی پیشه کن.


چون که گُل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت



میرزا مهدی (غصن اطهر) فرزند جَمالِ مبارک [حضرت بَهاءُالله] ملقّب به غُصنِ اَطهَر، برادر جوان تر حضرت عبدُالبَهاء و بَهائیّه خانم

 Zia Jaberi

‏🌿🍀🌿

میرزا مهدی (غصن اطهر)

متولد ۱۸۴۸ - صعود ۱۸۷۰ میلادی

فرزند جَمالِ مبارک [حضرت بَهاءُالله] ملقّب به غُصنِ اَطهَر، برادر جوان تر حضرت عبدُالبَهاء و بَهائیّه خانم


حیات

از حضرت بَهاءُالله و سرکار آسیه خانم که عموماً به عنوان نوّاب مشهورند سه فرزند زنده ماندند که جوان ترین ایشان میرزا مهدی می باشند. میرزا مهدی در سال ۱۸۴۸ میلادی در منزل اجاره ای خانوادگی در نزدیک دروازه شمیران در شمال طهران متولد شدند. نام ایشان از برادر بزرگ ترِ تنی جَمالِ مُبارک که بسیار مورد علاقه حضرتشان بوده و در حوالی همان ایّام صعود نموده بودند و همین نام را داشتند، گرفته شده است. در سَنواتی بعد، جمالِ مبارک این فرزند خویش را به لقب "غُصنِ اَطهَر" مفتخر فرمودند.

میرزا مهدی چهار ساله بودند که والد بزرگوارشان در سیاه چال طهران درماه آگوست ۱۸۵۲ همراه با عدّه ای دیگر از بابیان محبوس گردیدند و تمامی دارائی عائلۀ مبارکه یا به چپاول رفت و یا تصاحب شد. چهار ماه بعد از آن، حضرت بَهاءُالله از مسجونیت استخلاص و تا آخر عمر مبارک از ایران سرگون گردیدند. حضرت بَهاءُالله اراده فرمودند که برای سرگونی به بغداد، پایتخت ایالت عراق در دوران حکومت عثمانی تشریف ببرند. در دوازدهم ژانویه سال ۱۸۵۳ میلادی جمال مبارک به همراه عائلۀ مبارکه اوّلین مرحلۀ سفر سرگونی خویش را آغاز نمودند. میرزا مهدی که در آن ایّام از ناخوشی رنج می بردند و قادر به این سفر سه ماهۀ مشکل در فلات ایران و کوه های زاگرس در سرمای سخت زمستان نبودند در طهران نزد بستگان مبارک ماندند. (۲) میرزا مهدی تا سال ۱۸۶۰، یعنی تا بعد از مراجعت جمال مبارک از کوه های سلیمانیه که به مدّت دو سال در اِنزوا گذرانده بودند نتوانستند به والدین بزرگوار خویش ملحق گردند. نهایتاً میزرا مهدی که در آن هنگام دوازده ساله بودند در بغداد به خانواده پیوستند و به مدّت سه سال دیگر یعنی تا ماه آپریل سال ۱۹۶۳ هم همراه دیگر اعضاء خانواده در بغداد اقامت کردند.


میرزا مهدی به همراه والد بزرگوار در سرگونی های متوالی به استانبول، ادرنه و عاقبت به مدینه مُحَصَّنۀ عَکّا واقع در فلسطین عثمانی رفتند. گروه محبوسین که تا هفتاد نفر می شدند به تاریخ سی و یکم آگوست سال ۱۸۶۸ میلادی وارد مدینه عَکّا گردیدند. تمامی سرگونیان در شرایط بسیار طاقت فرسا در سرباز خانه شهر محبوس گردیدند که از جمله می توان عدم وجود غذای کافی و مُغذّی، بیماری و نبود آب آشامیدنی را ذکر کرد. علاوه بر این فشارها محبوسین از انزوای بی حدّی هم رنج می بردند زیرا در شرایط شدیدی در زندان تحت نظر بودند و مجاز نبودند که با یکدگر و دیگر نفوس محلّی در تماس و مکالمه باشند. این برای اوّلین بار از هنگام سرگونی جمالِ اَقدَسِ اَبهیٰ از ایران در سال ۱۹۵۳ بود که هیچ یک از مُحبیّنِ جمالشان قادر نبودند که به لِقای معبود خویش نائل گردند. پیروان هیکلِ اَطهَر که از ایران با زحمات فراوان سفر برای زیارتشان به عکا می آمدند غالباً بدون این که سعادت زیارت و شرف حضور را پیدا نمایند به موطن خویش مراجعت می نمودند. بعضی از این زائرین خارج از خندق که دور شهر کشیده بود از فاصلۀ دوری به نظاره می ایستادند تا بتوانند حتّی برای لحظه ای کوتاه سعادت زیارت وَجهِ مبارک را از پنجره زندان پیدا نمایند. اگر نفوسی از زائرین قادر بودند به شهر عکا وارد شوند می توانستند در حمام عمومی شهر که محبوسین هفته ای یک بار برای استحمام برده می شدند، نظری به جمال مبارکشان در میان جمعیت بیاندازند. (٣)


علیرغم جوانی، میرزا مهدی به سختی و دشواری عادت داشت و به "رکن استقامت" (۴) در میان گروه تبعید شدگان در دوران ایّام بسیار سخت پس از خروج از بغداد مشهور و شناخته شده بود. (٥) میرزا مهدی از نظر ظاهر و طرز رفتار و منش بسیار شبیه حضرت عبدُالبهاء و به نجابت، تقوی، ادب، متانت و صبوری برجسته بود. در طول حیات کوتاه ایّام بلوغ وی همواره همراه جمال مبارک بوده و به عنوان یکی از کاتبین مبارک به کتابتِ آثارِ نازلۀ الهی مشغول و بسیاری از آثاری که با خطی زیبا خطاطی شده از ایشان هنوز در دسترس است.


صعود و تدفین


در غروب یک روز تابستانی در سال ۱۸۷۰ در حالی که میرزا مهدی بر پشت بام سجن عَکّا بنا بر عادت خویش که به مناجات و تلاوتِ اَدعیه مشغول بودند، در حالت عبادت، به خطری آشنا در پشت بام توجّه ننمود و از روزنۀ نورگیر سقفِ سِجن به پائین بر روی صندوق چوبی سقوط نمود که باعث شکافتن سینه ایشان و خونریزی شدیدی گردید. پزشکی ایتالیائی برای عیادت وی به سِجن آورده شده ولی متأسّفانه میرزا مهدی روز بعد به تاریخ ۲۳ جون صعود نمود. در طول ساعاتی که در بستر بیماری بودند از حضور مبارک به عنوان آخرین آرزو تقاضا نمود که جان وی به عنوان فِداکاری مورد قبول واقع شود بشأنی که تضییقات زندان برطرف گردد تا مؤمنین که مایلند، بتوانند به شَرَفِ لِقای جمال مبارک مفتخر گردند.


هنگامی که حضرت عبدُالبهاء مَشحون از غم و درد در خارج از چادری که برای تمهید تغسیل و تکفین در صحن سجن برپا شده بود منتظر ماندند، جسد ایشان به وسیلۀ شیخ محمود اعرابی، یکی از ساکنین برجستۀ عَکّا که از مؤمنین جمال مبارک بود، تغسیل و تکفین و آمادۀ تدفین گردید. به علّت عدم امکانات مالی جهت خریدن صندوق برای این منظور، جمال مبارک قالیچه ای را که در اطاق محل خویش داشتند برای فروش فرستادند. صندوق حامل میرزا مهدی با نگهبانان سجن به خارج از دیوار شهر منتقل شد و در قبرستان اعراب در جوار مرقد نَبی صالح که مَرسوماً منسوب به صالح پیامبری است که در قرآن مجید از وی ذکر گردیده، استقرار یافت.


در همان اَوانی که تدفین میرزا مهدی انجام می گرفت، زمین لرزۀ شدیدی آن مناطق را لرزاند و شدّتش به حدّی بود که تا سی و پنج کیلومتری آن که شهر ناصره بود احساس شد. مورّخ تاریخ امر جناب نبیل که در آن اوقات در آن شهر اقامت داشت ذکر آن را نموده. در یکی از الواح حضرت بَهاءُالله خطاب به فرزند صعود نموده خویش می فرمایند:


"بِاسْتِقرارِکَ عَلَی الاَرضِ تَزَلزَلَتْ فیٖ نَفْسِهٰا شَوقاً لِلِقائِکَ" (٦)


چهار ماه بعد از صعود میرزا مهدی، آخرین آرزوی وی که "تسهیلاتی بوجود آید که نفوسی که مایل به زیارت محبوب خویشند نائل آیند" صورت تحقق به خود گرفت و یاران مسجون در سربازخانه اجازه یافتند که در شهر عکّا اقامت نمایند و در صورت امکان بتوانند از دیدارکنندگان خویش پذیرائی کنند.


درگذشت میرزا مهدی عامل غم و اندوه عمیق جمالِ اَقدَسِ اَبهیٰ و عائلۀ مبارکه بود. یکی از همراهان جمال مبارک اشاره می کند که در لحظات صعود ایشان حضرت بَهاءُالله با غم فراوان وی را با کلام "مهدی! ای مهدی!" (٧) یاد می نمودند. در روز صعود میرزا مهدی در لوحی جمال مبارک فرمودند: "سُبحانَکَ اللّهُمَّ یا اِلهی... تَرانیٖ بَینَ اَیادِی الاَعداءِ وَ الاِبنُ مُحَمَّراً بِدَمِه اَمامَ وَجهِکَ یا مَنْ بِیَدِه مَلکوتُ الاَسماءِ. اَیْ رَبِّ فَدَیتُ ما اَعطَیْتَنی لِحَیاتِ العِبادِ وَ اتِّحادِ مَنْ فِی البِلادِ". (٨) بیان شده که حضرت بَهاءُالله سرکار نوّاب خانم را که سرشار از اندوه و تسلّی ناپذیر بودند با اشاره به این که حضرت پروردگار فرزندشان را به عنوان قربانی به درگاه خویش قبول فرموده تفقُّد و تَسلّی می فرمودند. (٩)


مقام میرزا مهدی


حضرت ولیِّ امرُالله می فرمایند که حضرت بَهاءُالله صعود میرزا مهدی را "بمثابه قربانی فرزند حضرتِ خلیل در سبیلِ رَبِّ جلیل و جانبازی حضرتِ روح بر صلیب و شهادت حضرت سَیِّدُالشُّهَداء در اَرضِ طَفّ" (١٠) متعالی نموده اند.


حضرت بَهاءُالله در روز صعود میرزا مهدی ایشان را به "خُلِقَ مِنْ نُورِ البَهاء" (١١) خطاب می فرمایند و صعود ایشان را با "اِذْ کانَ مَسجُوناً بِاَیْدِی الاَعداء" و "فَدَیتَ نَفسَکَ" اظهار و بیان می فرمایند. (١۲) در همان لوح مبارک در بارۀ مقام ایشان به این بیانات ناطق: "طُوبیٰ لَکَ بِما وَفَیتَ بِمیثاقِ اللهِ وَ عَهدِه اِلیٰ اَنْ فَدَیتَ نَفسَکَ اَمامَ وَجهِ رَبِّکَ العَزیزِ المُختارِ. اَنتَ المَظلومُ وَ جَمالِ القیّومِ. قَدْ حَمَلتَ فیٖ اَوَّلِ اَیّامِکَ فیٖ سَبیلِ اللهِ ما نَاحَتْ بِهِ الاَشیاءُ وَ تَزَلزَلَتِ الاَرکانُ. طُوبیٰ لِمَنْ یَذکُرُکَ وَ یَتَقَرَّبُ بِکَ اِلَی اللهِ فالِقِ الاَصباحِ (١٣)


در لوح دیگر حضرت بَهاءُالله می فرمایند:


طُوبیٰ لَکَ وَ لِمَن یَتَوَجَّهُ اِلیکَ وَ یَزُورُ تُربَتَکَ وَ یَتَقَرَّبُ بِکَ اِلَی اللهِ رَبِّ ما کانَ وَ ما یَکونُ... اَشهَدُ اَنَّکَ رَجَعتَ مَظلوماً اِلی مَقرِّکَ طوبی لَکَ وَ لِلَّذینَ تَمَسَّکوا بِذَیلِکَ المَمدودِ... اِنَّکَ اَنتَ وَدیعَةُ اللهِ وَ کَنزُهُ فی هذَا الدّیار. سَوفَ یُظهِرُاللهُ بِکَ ما اَرادَ. (١۴)


انتقال به کوه کرمل


به تاریخ دسامبر ۱۹۳۹ علیرغم مشکلات موجود جنگ جهانی دوّم، عدم آرامش فلسطین، آشوب و قیام مخالفین اَمرُالله، حضرت ولیِّ امرُالله موفّق گردیدند که رَمْسِ میرزا مهدی و نوّاب خانم را از دو قبرستان مختلف اسلامی در عکّا به کوه کرمل در حیفا منتقل نمایند. در تاریخ ۲۴ دسامبر ۱۹۳۹ میلادی دو صندوق مذکور برای یک روز در مقام حضرت رَبِّ اَعلیٰ نگهداری شد. روز بعد در محلِّ مَراقِدِ واقع در کوهِ کَرمِل در تقرّب مقام حضرت اَعلیٰ و در کنار مَرقَدِ بَهائیّه خانم، همشیرۀ میرزا مهدی که در سال ۱۹۳۲ میلادی در حیفا صعود نموده بودند مجدّد سکون و آرامش ابدی یافتند.


حضرت ولیِّ امرُالله بِنَفسِه از نفوسی بودند که حمل صندوق مادرِ مادر بزرگ و صندوق عموی بزرگ و گرامی خویش را از مقام اعلیٰ به محل مَراقِد، محلِّ استقرار ابدیّ به عهده گرفتند و با توجّه و سکون، دو صندوق را به نوبت در محلِّ نهائی خویش مستقر نمودند و با گل آرامگاه ایشان را پوشاندند. بعداً لوحی از جمال مبارک که باید در محلِّ مَراقدشان زیارت گردد بِنَفسِه تلاوت فرمودند.


در مورد اهمیّت این انتقال حضرت ولیِّ امرُالله می فرمایند:


"استقرار اين سه مَرقَدِ مُطهّر در ظِلِّ مقامِ بَهِیُّ الاَنوارِ حضرت اَعلیٰ در قلبِ کَرمِل در حَديقۀ عُليا مقابل مدينۀ مُنوّرۀ بَيضا قبلۀ اهلِ بَهاء بر وسعت و عظمت قوای روحانيّه مُنبعث از آن بقعۀ مقدّسه که از لِسان قِدَم به مقرِّ عَرش و سَريرِ ملکوتِ اِلهی موسوم و موصوف گرديده، بيفزود و با حصول اين عطيّۀ عُظمیٰ قَدَمِ اوّل در سبيلِ استقرار مرکز اداری جامعۀ جهانی بهائی در سرزمينی که مورد تجليل و احترام پيروان سه ديانت عظيمۀ الهيّه است برداشته شد؛ مرکزی که در مستقبل ايّام در جوارِ مرکز روحانی اين امر مقدّس به انجام وظائف خطيره مَألوف خواهد گرديد و هرگز از آن مرکز نوراء و بُقعۀ عُليا اِنفکاک نخواهد پذيرفت" (١٥)


مُضافاً حضرت ولیِّ امرُالله حَوالی و محدودۀ این سه مَرقد را به عنوان "کانون تمرکز" مؤسّساتِ نظمِ اداری در مرکزِ جهانی بهائی تسمیه فرمودند:


استقرار مَرقدِ مُطهّر وَرَقۀ مبارکۀ عُلیا و در جوار آن، مَراقد برادر گرامی و مادر محترمشان عامل شدیدۀ استحکام قوای روحانی پُرتوان آن نقطۀ مُطهّره است... که مُقدّر شده به عنوان نقطۀ تمرکز مؤسّسات نظم اداری جهان بین، جهان شمول و جهان ساز که حضرت بَهاءُالله آن را تأسیس فرموده و حضرت عبدُالبهاء منتظر استقرار آن می باشند در آید. (١٦)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادداشت ها


١- این مقاله نوشته شهریار رضوی و ترجمه مهرداد جعفری است و برای اصل این مقاله به زبان انگلسی مراجعه کنید به:

http://www.bahai-encyclopedia-project.org/index.php?option=com_content&v...

۲- نوشتارهای بسیاری به این نکته اشاره می کنند که میرزا مهدی در طهران تحت مراقبت مادر بزرگ مادری خویش قرار گرفتند (مراجعه کنید به شمارۀ 1 «یادداشت ها به زبان انگلیسی» در ذیل همین صفحه)، و همچنین در منبعی دیگر اشاره شده که تحت مراقبت مادر بزرگ مادری خویش قرار گرفتند (مراجعه کنید به شمارۀ 2 «یادداشت ها به زبان انگلیسی» در ذیل همین صفحه)، هم چنین نزد عمّه بزرگوار خویش، حضرتِ اُخْت مشهور به ساره خانم مراقبت شدند (مراجعه کنید به شمارۀ 3 «یادداشت ها به زبان انگلیسی» در ذیل) و همچنین "غصن اَطهَر و نظم نوین جهانی" مندرج در پیام بهائی، شمارۀ ۷۹ تاریخ جون ۱۹۸۶، صفحۀ ۱۱ نوشتۀ ایادی امرالله جناب ذکرُالله خادم. و نیز مراجعه کنید به قسمت "نیاکان" از کتاب "بَهاءُالله، شمس حقیقت". دارُالتّحقیق بیتُ العَدل اَعظم معتقد است که اطلاعاتی قطعی در این مورد در دسترس نیست و اشاره می کنند که کاملاً امکان دارد که میرزا مهدی در عرض هفت سال تحت مراقبت بیش از یک نفر از منسوبین قرار گرفته اند تا این که در بغداد به عائلۀ مبارک ملحق شدند.

٣- کتاب قرن بدیع صفحات ۳۳۷ و ۳۳۸.

۴- ترجمۀ تحت اللّفظی مترجم این مقاله بر اساس کتاب "بَهاءُالله، شمس حقیقت"، صفحۀ ۴۰۰ که از ایشان به عنوان "ستونی محکم" یاد نموده است.

٥- بَهاءُالله، شمس حقیقت، صفحۀ ۴۰۰.

٦- حضرت بَهاءُالله، تألیف محمّد علی فیضی، صفحۀ ۲۲٧.

٧- بَهاءُالله، شمس حقیقت، صفحۀ ۳۹۹.

٨- حضرت بَهاءُالله، تألیف محمّد علی فیضی، صفحۀ ۲۲٧.

٩- ترجمه از "Transfer of the Remains of the Brother and Mother of ‘Abdu’l-Bahá to Mt. Carmel," The Bahá’í World, vol. ۸: ۱۹۳۸–۴۰ (Wilmette, IL, USA: Bahá’í Publishing Committee, ۱۹۴۲) ۲۵۶

١٠- کتاب قرن بدیع، صفحۀ ۳۷۹.

١١- ایضاً صفحۀ ۳۷۹.

١۲- مائدۀ آسمانی، جلد چهارم، صفحات ۱۰۸ و ۱۰۹.

١٣- ایضاً صفحۀ ۱۰۹.

١۴- این قسمت از دو لوح مبارک گرفته شده است: یکی، از توقیعاتِ مبارکۀ حضرت ولیِّ امرُالله خطاب به احبّای شرق، صفحۀ ۵۶۶، و قسمت دیگر از کتاب حضرت بَهاءُالله، تألیف محمّد علی فیضی، صفحۀ ۲۲۷.

١٥- کتاب قرن بدیع؛ صفحۀ ۷۰۰.

١٦- ترجمۀ تحت اللّفظی مترجم مقاله.

یادداشت ها به زبان انگلیسی

1- David S. Ruhe, Robe of Light: The Years of the Supreme Prophet Baha u llah, 1817- 1853 ( Oxford: George Ronald, 1994), 165

2- His maternal great- grand mother ( See Lady “ Sara Louisa” Blomfield, The Chosen Highway ( 1940; Oxford: George Ronald, 2007), 45

3- Sarih Khanum by H. M. Balyuzi ( Baha ullah: The King of Glory, 2nd rev. ed. ) Oxford: George Ronald, 1991), 13

‏🌿🍀🌿



بهرام بیضائی در خانواده‌ای بهائی در اواخرِ روزگارِ پهلویِ اوّل زاده شد.

 Iraj Sadeghian


بهرام بیضایی در خانواده‌ای بهایی در اواخرِ روزگارِ پهلویِ اوّل زاده شد. پیشینهٔ بهائی در خانوادهٔ پدریِ بیضایی به ادیب بیضایی می‌رسد، که بزرگ‌ترین عموی بهرام بیضایی بود و در کاشان به کیشِ نو گرویده بود.


او روابطِ حسنه با بعضِ نزدیکانِ دربار چون محمّدتقی بهار و سعید نفیسی و احتمالاً احمد قوام داشت. ولی در خانوادهٔ پدریِ بیضایی بستگیِ حکومتی دیده نمی‌شود. پدرِ بهرام بیضایی، نعمت‌الله بیضائی، که پس از برادر، یعنی ادیب بیضایی، به دیانت بهائی گرویده بود،در شعر «ذکایی» تخلص می‌کرد و اشعاری در دربارهٔ دیانت بهائی سرود و کتابی چهار جلدی دربارهٔ شاعران بهائی با عنوان «تذکرهٔ شعرای قرن اول بهائی» نگاشت.


نعمت‌الله بیضائی مدّتی به فرهنگستانِ ایران رفت و آمد داشت، به اسبابِ غیرسیاسی زندانی هم شد، و خیلی زود تبرئه. در واقع از گله‌های اداری او دچاری به بهایی‌ستیزی بوده است. 


بهار حتّی از ستمی که به خاطرِ اندیشهٔ متفاوت از اکثریت به ادیب رفته نیز سخن گفته است: 


«بود او نیز چو من در وطن خویش غریب».


مادرِ بهرام بیضایی هم بهائی بود. بیضایی از برابریِ حقوقیِ زن و مرد در آیینِ خانوادگیش به نیکی یاد کرده است.

کودکیِ بیضایی مقارن بود با تبلیغاتِ ضدّبهاییِ شخصیت‌های پرطرفداری چون احمد کسروی و عبدالحسین آیتی و فضل‌الله مهتدی صبحی و محمود حلبی و محمّدتقی فلسفی و فرهنگ نخعی و عواقبش؛ 


همچنان که جوانیش بعدها در دههٔ ۱۳۵۰ هم‌زمان بود با انتشارِ پژوهش‌های ضدّبهاییِ محمّد محیط طباطبایی. او سال‌ها بعد، در دههٔ ۱۳۹۰، از واقعهٔ ۱۳۲۸ ابرکوه و تبرئهٔ متّهمانش یاد کرد که در افکارش تأثیر داشته است.


*در احضار و بازجوییِ سالِ ۱۳۸۱ در نیروی انتظامیِ تهران،  بهرام بیضایی نپذیرفت که کتباً از مذهبِ پدر و مادرش تبرّی جوید*



Tuesday, December 16, 2025

سید محمد جمال الدین افغان

 سروش مهرنوش


سید محمد جمال الدین افغان فرزند سید صفدر در سال1254 هجری قمری برابر با 1838 میلادی در روستای اسعد آباد ولایت کنر افغانستان چشم به  جهان گشود.


سید جمال الدین که از پنج سالگی با مقدمات و علوم روز آشنا شده بود در سال 1264 همراه با پدرش برای ادامه تحصیل از زادگاهش به کابل رفت و دو سال را در آن شهر به کسب علم مشغول شد، ایشان در سال 1266 ه ق به نجف اشرف هجرت کرد و مدت چهار سال را در محضر شیخ مرتضی انصاری بود و در این مدت سید جمال علاوه بر درس های حوزه علمیه به تحقیق در زمینه علوم دیگر مثل ریاضی، طب، تشریح، هیئت و نجوم پرداخت.


سید جمال در سال 1270 در حالی که حکم اجتهاد را از شیخ انصاری داشت به کشورهند رفت و در مدت دو سال درشهر کلکته ماند و در آنجا از نزدیک مشاهده کرد که چگونه بریتانیا تمام هند را غارت می کند و استعمار بر جان و مال و ناموس مردم هند مسلط شده است.


ایشان در سال 1272 برای زیارت خانه کعبه عازم مکه مکرمه شد و تا سال 1275 اوضاع شهرهای مدینه، اردن، دمشق، حلب و بغداد را مشاهده کرد و سپس به کابل آمد و برای مدت اندکی در افغانستان اصلاح گری را آغاز و مردم را نسبت به اهداف استعمار هوشیار ساخت.


تشکیل کابینه وزرا، ایجاد مکتب های لشکری و کشوری برای تربیت جوانان تنظیم سپاه و آگاه ساختن مرم نسبت به زبان ملی، انتشار روزنامه شمس النهار، تالیف و نشر کتاب تتمه البیان فی تاریخ افغان، تاسیس شفاخانه، تاسیس بیطارخانه، ایجاد پسته خانه و کاروانسرا از جمله خدمات وی در کشور خودمان می باشد.


در پی اقدامات سیاسی سید جمال الدین در سال 1285 از کشور اخراج و روانه هندوستان شد، این بار نیز بیدادگری وی علیه استعمار انگلیس، به اخراج اش از هند انجامید.


او در سال 1285 وارد مصر شد و با وجود اینکه بیشتر از چهل روز در آنجا نماند به بیدادگری جوانان، دانشجویان و اساتید دانشگاه الازهر پرداخت که با دخالت استعمار، خدیو مصر حکم اخراج او را صادر کرد.


سید جمال الدین نیز در طول عمرش به دلیل روشن ساختن مردم به اوضاع وخیم آن زمان، به کشورهایی چون ترکیه، عربستان، انگلستان، فرانسه، ایران، روسیه و عراق پا گذاشت و فعالیت های مهمی را به نفع مردم انجام داد چراکه او همیشه به این عقیده بود که وی مدافع منافع تمام مسلمانان جهان است.


سید جمال به دلیل دعوت های پی در پی سلطان عبدالحمید پادشاه عثمانی از انگلستان به شهر آستانه عثمانی ترکیه امروزی جهت اصلاح کشور عثمانی رفت.


سید جمال الدین افغانی در تاریخ 19 حوت 1275 ه ق مصادف با 1314 ه ش پس از گذشت چهار سال از ورودش به مرکز خلافت عثمانی و تلاش فراوان در این کشور جهت ایجاد اتحاد اسلامی با دسیسه سلطان عبدالحمید پادشاه عثمانی مسموم شد و یا به علت مریضی سرطان وفات کرد.


پیکر پاک وی با احترام فراوان مردم ترکیه در شهر استانبول ترکیه دفن شد و بعد ها در سال 1323 ه ش جسد وی را از ترکیه به کابل انتقال دادند و در محوطه دانشگاه فعلی کابل به خاک سپردند.



Thursday, November 27, 2025

دین است و فرقه نیست

 صدای بهائیان ایران

بهرام شمشیری



دین است و فرقه نیست

همگی فرق بین «دین» را كه توسّط مربّی آسمانی مستقل و صاحب شرع و كتاب وحیانی و امّت جدید از سوی خدای واحد به بشریّت ارائه می‌گردد، با «فرقه» كه در ظلّ یك دین و وابسته به آن ایجاد می‌گردد، می‌دانند؛ لذا ادیان بابی و بهایی دین‌اند و فرقه نیستند. علامه سیّد محمّد حسین طباطبایی نیز در کتاب خود بنام شیعه اسلام می‌نویسد (ترجمه به مضمون از انگلیسی) مذاهب بابی و بهائی هم از لحاظ اصول و هم از لحاظ فروع با اسلام تفاوت دارند و لذا نمی‌توان آن‌ها را شعب اسلام دانست(Shi`te Islam, London George Allen & Unwin Ltd, 1975, p 76).اگرچه افراد طبق عقیدۀ خود می‌توانند ادیان بابی و بهائی را باطل شمارند، امّا منطقأ نمی‌توانند منكر شوند كه هر دو كتبأ و رسمأ مدّعی‌اندكه دین هستند و فرقه نیستند. هر پیامبری كه ظاهر شد، پیروان آیین قبل به بهانۀ این كه دین‌شان آخرین دین است و موعودشان نیز پس از ظهور، همان دین و آیین سابق را تكرار خواهد كرد، او را ردّ كردند و عذاب دادند. در مورد ظهور جدید این عصر نیز چنین شد، حال آنكه حضرت رسول اكرم با ظهور خود در عالم، خاتم و پایان بخش دوره‌ای چند هزار ساله بودند كه درآن انبیاء الهی — كه خبردهنده (نبی) بودند — یكی پس از دیگری، خبر از دورۀ جدیدی دادند كه «نبأ عظیم» الهی آشكار خواهد شد و نبوّات انبیاء تحقّق خواهد یافت، و به همین جهت در زیارت مطلقۀ امیر مؤمنان، آمده است كه حضرت رسول، «الخاتم لما سبق والفاتح لما استقبل» بوده و هستند (پایان برای مربیّان آسمانی قبل از خودشان، و آغازی برای مربیّان آسمانی آینده).اگر کسی امر بهائی را از جملۀ ادیان نداند، باید بتواند دیانت را چنان تعریف کند که این امر از آن برکنار ماند، یا امر بهائی را به صورتی بشناسد که آن را دین نتوان نامید، و هیچ کدام از این دو ممکن نیست، زیرا بهائیان به وجود خدا قائلند، خدا را حقّ مطلق می‌خوانند، مبدأ جهان و حافظ و مدبّر آن می‌دانند، کلام حقّ را که به زبان برگزیدگان او به عالم خلق می‌رسد و نام کتاب خدا می‌گیرد صدق مبین می‌شمارند، به عالم روحانی یقین تام دارند، تعلّق روح را به قالب انسان می‌پذیرند، به بقای نفس معتقدند، حیات اُخروی را در سرای جاویدان تصدیق می‌کنند، ثواب و عقاب را معتبر می‌دانند، نماز می‌گذارند، دعا می‌خوانند، روزه می‌گیرند، به حجّ می‌روند، زکوت می‌دهند حلال و حرام می‌شناسند، خلاصه مجموعه‌ای از عبادات و مناسک دارند… پس امر بهائی دین است.اینان که گاهی بر قلم ستم می‌رانند نیک می‌دانند که امر بهائی دین است، و چون دین است، ولو کسانی آن را از قبیل ادیان باطله بدانند، آزاد است، در عین اعتراف به حقوق بشر نمی‌توان این آزادی را از آن باز گرفت. از همین رو تجاهل می‌کنند، از اطلاق عنوان دین بر مجموعۀ معتقدات این جماعت می‌پرهیزند، گاهی نام فرقه بر این دین می‌نهند، و البتّه منظور از فرقه را مذهب متفرع از دین مستقلّی نمی‌دانند، زیرا اگر چنین می‌پنداشتند می‌بایست آنرا فرع اسلام بنگارند. و ناگزیر مثل سایر مذاهب آن دین مبین از حقّ آزادی برخوردار شمارند. پس گوئی کلمۀ فرقه را آنگاه که بر اهل بهاء اطلاق می‌کنند به معنی حزب سیاسی می‌گیرند امّا آشکارا می‌بینند که اصول و فروع این مرام با حزب سیاسی مناسبت ندارد، بلکه اجتناب از سیاست جزء لوازم خطّ مشی آنان بشمار می‌رود. به همین سبب این تحریف را مفید نمی‌یابند و بسیار زود از آن روی بر می‌تابند. سرانجام می‌گویند که اینان نه دین و نه مذهب و نه فرقه‌اند، بلکه مشتی جاسوس و خائن و مزدورند، که به هم پیوسته و جمعی را پدید آورده‌اند، و با چند ناسزا از این قبیل شرط ستم را به جای می‌آرند. و پیداست که چون کسانی برای اثبات قول‌شان بیّنه و برهان نخواهند البتّه هرچه از دل می‌گذرانند بر زبان می‌رانند، و الاّ نیک می‌دانند که بیان‌شان معقول یا مقبول نیست و افترایی در غایت وضوح است. چگونه می‌توان گفت که جمع کثیری از تمام طبقات در اطراف و اکناف عالم اصول و عقایدی را در امور روحانی و اخلاقی نظراً بپذیرند و در عمل به کار بندند و برای حفظ تمسّک به این اصول با نهایت دقّت از مناهی اجتناب ورزند و به فرائض عمل کنند و سر و جان در راه دین و ایمان بیفشانند، تنها برای اینکه تنی چند از آنان در زمانی یا در مکانی به قصد خاصی به جاسوسی پردازند. این جمع معدود که اینگونه بی پروا لب به افتراء می‌گشایند، به رغم اکثر افراد این مملکت، و برخلاف رأی پیشوایان و برگزیدگان ملّت، این همه بیداد را تنها بدان سبب روا می‌شمارند که پیروان دینی را از حقّ مسلّم خود در انتخاب آن دین و اظهار و ابلاغ و اجرای آن به حکم اعلامیّۀ جهانی حقوق بشر باز دارند.


برگرفته از سایت «ولوله در شهر»




نامه ی سرگشاده در پاسخ به اظهارات اخیر حجت الاسلام ، آقای رمضانی پور ، امام جمعه ی محترم رفسنجان در مورد بهائیان

 Zia Jaberih

نامه سرگشاده یک شهروند بهائی مربوط به هفت سال قبل : 

نامه ی سرگشاده در پاسخ به اظهارات اخیر حجت الاسلام ، آقای رمضانی پور ، امام جمعه ی محترم رفسنجان در مورد بهائیان


حجت الاسلام ، آقای رمضانی پور ،


با عرض تحیت ،


احتراما "، مایل هستم ، به عنوان یک بهایی ایرانی ، در مورد مطالب مندرج در سایت خبری " خانه خشتی * "، تحت عنوان " بحث بهائیت موضوع روز است و باید به آن پرداخته شود "، مورخ 11 آذر ماه 93 ، که از جانب آن جناب نقل قول گردیده است ، نکاتی به عرض برسانم ، با این امید که به عنوان یک عالم دینی که لابد است انصاف از خصائل حمیده اش باشد ، در آن تامل ، و جانب عدالت را رعایت فرمائید .


*http://www.khanehkheshti.com/


از جمله مطالبی که به گزارش خبرنگار این سایت خبری ، در یوم مذکور در جلسه ای با مسئولان شورای اداری شهرستان رفسنجان ایراد نموده اید موارد ذیل است :


" فرقه بهائیت کار‌ها و برنامه‌های زیادی در شهرمان به وجود آورده‌اند و خواسته به‌حق مردم که نباید در این شهر باشند ، باید تحقق یابد ."


باعث امتنان خواهد بود چنانچه در مورد عبارت  " این کارها و برنامه ها "- و " فعالیت های ضد و نقیض "- با ذکر مصادیق و شواهد توضیح فرمایید تا مفهوم آن بر خوانندگان این سطور روشن شود ؛ زیرا ، ادامه ی بیان شما می تواند این تصور را در اذهان خوانندگان ایجاد نماید که بهائیان رفسنجان مر تکب عملی خطا و خلاف قانون و عرف شده اند که همشهریانشان خواستار اخراج ایشان از شهر هستند . هر خواننده ای حق دارد که از دلیل چنین ادعایی مطلع گردد ؛ و البته ، هر قائلی را شایسته آن است که با قبول مسئولیت اثرات قول و اظهارات خود ، خاصه زمانی که لحنی قاطع به کار می برد ، اقامه ی دلیل و حجت نماید . جناب رمضانی پور ، آیا چند تن از هموطنان شریف ما در رفسنجان حاضرند با طیب خاطر و به اراده ی خویش شهادت دهند که همشهریان بهائی ایشان مرتکب خطایی شده اند، که سزاوار اخراج از شهرشان هستند ؟


از جانب شما نقل شده است :


" در شهرستان رفسنجان برخی از این گروه‌ها و فرقه‌ها وجود دارند و بر اثر عدم اطلاع مردم در محلات و در بین مردم عادی زندگی می‌کنند و به کسب و کار می‌پردازند و حتی نمی‌شود آن‌ها را تشخیص داد ."


جناب رمضانی پور ، در کدامین محله ی شهر رفسنجان ، شما و هم میهنان عزیز رفسنجانی سراغ دارید که بهائیان کتمان عقیده نموده ، و پنهانی به کسب و کار مشغولند ؟  آیا واقعیت غیر از این است که طی سی و پنجسال گذشته ، بهائیان صرفا " به دلیل عدم انکار عقیده ی دینی ، و به واسطه ی صراحت در اظهار ایمانشان به دیانت مقدس بهایی از کار برکنار ، از تحصیل در دانشگاه های موطن خویش محروم ، از خدمت در دوایر دولتی ، حتی مراکز رسمی آموزشی ، ممنوع شده اند ؟ مگر حقیقتی که شما و تمامی مسئولین کشوری ، هموطنانمان ، و تمامی بهائیان این سرزمین مقدس بر آن واقفیم خلاف این واقعیت است که در هر سر شماری ، هر فرد بهایی باالنفسه از مامورین سرشماری خواسته است حتی از علامت زدن روی گزینه ی " دیگر مذاهب " در مقابل نام آنان امتناع ورزند ؛ بلکه ، درکنار ستون مذاهب نام برده و عبارت " دیگر مذاهب " ، کلمه ی " بهایی " را قید نمایند ؟ آیا محرومیت مجدد ده ها جوان بهایی ایرانی از ورود به دانشگاه در سال 93 به دلیل آن که در فرم ثبت نام ، اظهار داشتند بهایی هستند ، شاهد دیگری برای اثبات خلاف ادعای فوق نمی باشد ؟ با وجود این و صدها شواهد مستند دیگر، چگونه می توان باور نمود که افراد چنین جامعه ای هویت و اعتقاد دینی خود را از دیگران پنهان نمایند ، و مخفیانه به کسب و کار پردازند ، آن هم در شهری نه چندان بزرگ مانند رفسنجان ؟ آیا در چندین شهر ایران ، محل کسب ده ها فرد بهایی را به جرم این که در ایام محرمه و مخصوصه ی خود ، که به حکم فرائض دینی مکلف به تعطیل نمودن کار هستند را به مدت طولانی پلمب نکردند ، به جرم این که آنان قصد دارند به این وسیله تبلیغ دین خود نمایند ؟ آیا مطالب نقل شده در این خصوص با دعاوی دیگر افراد مسئول که به دلیل فوق الذکر قریب به دو سال ، 42 دهنه مغازه ی متعلق به بهاییان در همدان ، و چندین مغازه در سایر شهر ها ، از جمله ، سمنان را تعطیل نمودند ، و اغلب با تحمیل جریمه های بسیار سنگین بر مالکان آن ، بلکه با حبس تعداد قابل توجهی از ایشان ، مغایرت ندارد ؟


به علاوه ، در این گزارش آمده است :


" تعدادی از یهودیان نیز در بازار شهر کسب و کار می‌کنند ، اما حکم آن‌ها با فرقه ضاله بهائیت فرق دارد ، بهائیت بر طبق فتوای مراجع نجس هستند ، و خرید و فروش با آن‌ها حرام است "


جناب رمضانی پور ، در این جمله دو واژه به کار رفته که لابد است قائل و مدعی آن ، مفهومش را شفاف و مصداقش را اثبات نماید ، " ضاله " خواندن و " نجس "  شمردن بهائیان . آیا ویژگی ها ی تعیین کننده برای آن که فرد ، گروه ، و جامعه ای گمراه و ضاله خوانده شوند چیست ؟  آیا بهائیان که موحد ، و معتقد به وحدانیت ذات خداوند ، و معتقد به استمرار فیوضات قدسیه ی الهیه از طریق ظهور مظاهر مقدسه اش ، و قائل به حقانیت جمیع انبیا و رسل و کتب و صحف سماوی ، و ادیان و شرایع الهی می باشند ؛ آرمان مقدسشان تاسیس و ترویج وحدت عالم انسانی و صلح عمومی ، بنای مدنیت الهیه در بسیط غبرا ، ایجاد اخوت و محبت بین جمیع ابناء بشر ، اعم از هر نژاد ، ملیت ، و مذهب و آیین است ؛ و ابزارشان جهت تحقق این اهداف عالیه ، جز از طریق محبت ، تحری حقیقت ، ترک تقالید و تعصبات از هر قبیل ، تعلیم و تربیت عمومی ، ایجاد خط و زبان بین المللی ، تساوی حقوق رجال و نساء ، تعدیل معیشت و حل مسائل اقتصادی ، و ... نیست را می توان گمراه نامید ؟ آیا صرفا " با نسبت دادن گمراهی به جامعه ای که طی سالیان دراز ، ماهیت و هویتشان بر اقوام ، آشنایان ، دوستان ، همسایگان ، و همکاران از بین هموطنان شریف و منصفشان آشکار گردیده ، و به کرات و مرات ، نوع دوستی ، و میهن پرستی ، صداقت و امانت ، اطاعت از حکومت ، و تلاششان در جهت خدمت به آبادی و عمران این سرزمین مقدس ، که به حکم دینی ، موظف به خدمت به آن می باشند ، به اثبات رسیده ؛ چنان که حتی آنان که به قصد آزار ، سرکوب ، و تحقیر ، و تقبیح این جامعه، آنان را به اتهامات واهی گوناگون متهم ساخته اند ، اما در آشکار و پنهان ، به پاکی نیت و علو آمال و اعمالشان شهادت داده اند ؛ می توان باور ضاله بودن آنان را در قلوب صافیه و اذهان منیره ی مردم روشن ضمیر این سرزمین به اجبار القاء نمود ؟


تذکار دیگر در خصوص واژه ی دیگری است که در جمله ی فوق در وصف بهائیان به کار برده شده ؛ یعنی ، کلمه ی " نجس ". 

تاریخ ادیان همواره شاهد و گواه این حقیقت بوده که در بدایت ظهور جمیع مظاهر مقدسه ، همواره مخالفان امر الهی، پیروان ادیان جدید را به اوصافی از این قبیل متصف می نموده اند تا مردم را از معاشرت با ایشان منع نمایند . 

اگر در مقام تبیان ، به آیه ی مبارکه ی قرآن ، " انماالمشرکون نجس "، که کفار و خدا نشناسان نجس هستند ، نیک پیداست که این حکم در مورد بهائیان صدق نمی کند ؛ زیرا ، همان طور که از قبل ذکر شد ، بهائیان علاوه بر این که موحد و معتقد به وحدانیت ذات الهی هستند ؛ به حقانیت و الهی بودن جمیع ادیان و کتب مقدسه شان ، از جمله ، دین مبین اسلام و قرآن کریم مقر و معترفند ، و در جمیع احیان ، در مقابل تعرض مخالفان ، به دلایل و براهین متقنه به دفاع از این آیین مبین پرداخته اند ؛ و حتی در اثبات حقانیت دیانت بهایی به آیات بی شمار این کتاب آسمانی که معجزه ی حضرت رسول صلوات الله علیه، و به صریح قرآن ، " هدی للمتقین " است ، استناد نموده اند. به علاوه ، فراموش نکنیم که در جمیع کتب سماوی ، از جمله قرآن مجید ، خداوند رحمان ، انسان را اشرف مخلوقات خویش نام نهاده ، و به صراحت و کرات فرموده که روحی از خود را در او دمیده ، بلکه او را به صورت و مثال خود آفریده ، 

و خلیفه ی خود در روی زمین قرار داده است . 

چرا به این مفاهیم و حقایق مندرجه در قرآن کریم که مقام بلند انسان را تکریم ، و رعایت حقوق انسانیش را تاکید می نماید اشاره ننماییم ، وقتی که کل معتقدیم این کتاب آسمانی رحمت الهی بر جمیع اهل عالم ، فارغ از هر آیین و کیش ، است ؟


در مقام دیگری از این گزارش تصریح شده که :


"... بهاء‌الله ظهور کرد و دولت روسیه سرسختانه از او حمایت می‌کرد که زمانی او را فراری دادند و دوباره برگشت و فعالیت‌های سیاسی خود را ادامه داد و امروز خدای بهائیان همان حسین‌علی بهاءالله است ."


با وجود مطالب فوق الذکر در خصوص اصول اعتقادات بهائیان ، نیازی به تکرار مجدد بیان این حقیقت مهم و اصل اساسی روحانی در دیانت بهایی نیست که : بهائیان تنها پرستش و ستایش خداوند یکتا می نمایند ، خداوندی که به اعتقادشان لاشریک و غیب منیع لایدرک است . در حقیقت ، از منظر دیانت بهایی، جمیع مظاهر مقدسه الهیه که تا کنون از برای تربیت اهل عالم ظاهر گشته اند ، مرایا و مجالی مقدسه ی صافیه اند که به اراده ی پرودگار یگانه ، صرفاً  صفات الهی را متجلی نموده اند ؛ اما ، حتی ایشان را راهی به آن مقام غیب منیع ، و قدرتی برای درک کنه آن ذات اقدس نبوده و نخواهد بود . بنا براین ، معلوم و آشکار گردید که بهائیان ، حضرت بهالله را فرستاده ی خداوند ، مظهر ظهور و مربی الهی در این دور جدید می دانند ، لا غیر ؛ و این حقیقتی است که آن حضرت به صراحت و به کرات در آثار خود آن را اظهار ، و به آن شهادت داده اند .


در مقام رد دعوی مذکور ، " دولت روسیه سرسختانه از او حمایت می‌کرد که زمانی او را فراری دادند و دوباره برگشت و فعالیت‌های سیاسی خود را ادامه داد ..." ذکر همین دلیل از دلایل عدیده کفایت می نماید که طبق شواهد تاریخی که در دسترس همگان است ، آن هنگام که دولت قاجار دستور به تبعید حضرت بهالله به عراق نمود ، و همزمان ، دولت روسیه


از آن حضرت دعوت کرد تا در نهایت عزت و جلال در آن مملکت ساکن گردد ، و قول داد که جمیع اساب آسایش و راحتی آن حضرت و عائله ی مظلومشان را فراهم خواهد آورد ؛ حضرت بهاالله فرمودند که حکم محکم الهی را با رضایت و سرور گردن خواهند نهاد ، و در راه نجات عالم انسانی ، شدت را به رخا ترجیح خواهند داد ؛ و ، بنابراین ، به اراده ی الهی حرکت نمودند ، و تبعید و سرگونی ، و بی سر وسامانی ، و اسارت و زندان را به آن عزت ، راحت ، و ایوان ترجیح دادند ؛ و در حالی که جمیع مایملکشان به تاراج رفته بود ، به فرمان حکومت وقت ایران ، در شدت سرمای زمستان ، در حالی که خود و خانواده شان تن پوش کافی برای حفاظت از سرما نداشتند ، پای پیاده از کوه های کردستان ، راه بغداد در پیش گرفتند ؛ و از همان زمان ، یعنی ، از سن 27 سالگی تا آخرالحیاتذ ، به مدت 50 سال ، در مسجونیت و تبعید به سر بردند ؛ و هرگز ، به گواه تاریخ ، هیچ حمایتی از هیچ دولت و حکومتی را نپذیرفتند .


جناب حجه الاسلام ، آقای رمضانی پور ، چه نیکوست در مقام شخصی که وظیفه ی مهم هدایت و تربیت مردم را بر عهده دارید ، سعی نمایید هموطنان خود را به تعامل دوستانه ، و ایجاد روابط مشفقانه و صلح جویانه تشویق نمایید ؛ زیرا ، رشد و ترقی هر چه بیشتر ایران عزیز و ایرانیان شریف منوط به ترویج صلح و آشتی میان اقوام و عقاید مختلفه در این کشور مقدس است، کشوری که از دیرباز آوازه ی آزادگی و خردمندیش مشهور خاص و عام بوده .


در خاتمه ، امید است که آن عالم دینی محترم به فواد لطیف و انصاف وطید در این کلام مجمل تامل نمایند ، تا در محضر الهی که هم آن عالم سر است ، و هم این عالم علن ، جمیع نفوس عالین و هیاکل خلد برین شهادت دهند که این نفس نفیس از جمله علمایی است که علم او حجاب اکبر از برایش نشد .


با احترام ،



Wednesday, November 19, 2025

به یاد مادرم ژینوس محمودی؛ نخستین زن هواشناس ایران



بلاگ
به یاد مادرم ژینوس محمودی؛ نخستین زن هواشناس ایران
۴ فروردین ۱۴۰۳
مونا محمودی

این یادداشت به قلم مونا محمودی، استاد دانشگاه، ریاضیدان و متخصص امنیت سایبری ساکن آمریکا است. او فرزند هوشنگ و ژینوس محمودی است. هوشنگ محمودی در ۳۰ مرداد ۱۳۵۹ توسط ماموران حکومت ربوده و ناپدید شد. ژینوس محمودی که اولین زن هواشناس ایران است و این یادداشت به یاد او تحریر شده، در ۶ دی ۱۳۶۰ در تهران تیرباران شد.  
****
امروز ۲۳ مارس برابر با چهارم فروردین، روز جهانی هواشناسی است. هر سال این روز برایم بسیار سنگین است و غم انگیز زیرا یادآور غوغای جهالت و کوته فکری در سرزمینم، کشور ایران است.
یادآور بیدادی جانسوز که چگونه زنی بی گناه و بی‌نظیری را که از اولین بنیانگذاران سازمان هواشناسی و علوم جوّی در ایران بود، به خاطر باورهای قلبی‌اش بی‌رحمانه به جوخه اعدام سپردند. او، ژینوس محمودی مادر من بود. ژینوس عاشق ابرها بود و همیشه با شوق و شگفتی به آنها خیره می‌شد. مثل اینکه ابرها دوستان نزدیکش بودند و همیشه حرفی برای گفتن داشتند؛ آنها را خوب می‌شناخت و به من و خواهرم وقتی دو کودک خردسال بودیم، نام ابرها و برخی از ویژگی‌های آنها را یاد می‌داد.
ژینوس عاشق طبیعت بود. با کوه‌ها حرف می‌زد و انگار درد و دل می‌کرد.  او از کودکی بسیار کنجکاو،  باهوش و حساس بود. همیشه می‌خواست تا رازهای نهفته در جلوه‌های زیبای طبیعت را فاش کند برای همین تصمیم گرفت فیزیک بخواند.  ژینوس اولین دختری بود که از دانشگاه تهران در رشته فیزیک با رتبه اول فارغ التحصيل شد.
 به خاطر دارم شب‌ها وقتی که هوا کاملا تاریک، آسمان صاف و پر از ستاره می‌شد و می‌توانستی کهکشان راه شیری را بر فراز آسمان تهران ببینی، او من و خواهرم را در بغل می‌گرفت و سرش را به سوی آسمان بلند می‌کرد و می‌گفت: «بچه‌ها، این نوار سفید را توی آسمون نگاه کنید. ببینید که چقدر زیبا است… حدس می‌زنید که چند تا ستاره در اون هست؟ می‌دونید چه قدر از ما دورند؟ می‌دونید احتمال رسیدن به آنها خیلی خیلی کمه؟  ولی دخترای خوشگلم، یادتون باشه که هیچ چیزی در دنیا غیر ممکن نیست؛ ممکنه زمانی برسه که بشر از لحاظ علم اینقدر پیشرفت کنه که بتونه به این کهکشان‌ها دست پیدا کنه».
ژینوس فوق لیسانس خود را در رشته علوم جوّی و هواشناسی به پایان رساند و بعد در اداره هواشناسی به عنوان پیش‌بین ارشد شروع به کارکرد. آن زمان اداره هواشناسی بسیار کوچک بود و فقط چند تا اتاق داشت. اداره در فرودگاه مهرآباد بود؛ همان جایی که مامان، من و خواهرم را ( برادرم هنوز خیلی کوچک بود) چند بار سوار هواپیمای دو موتوره کرد و وقتی بالای ابرها می‌رسیدیم، در کوچک کف هواپیما باز می‌شد و ما از آنجا ابرها را می‌دیدیم و در ابرها پرواز می‌کردیم. بعدها فهمیدم که این پروازها برای آزمایش و تحقیق بودند.
در سن ۳۸ سالگی مادرم، ژینوس، ریاست تحقیقات علمی و آموزشی هواشناسی و علوم جوّی در ایران را بر عهده گرفت و مدرسه عالی هواشناسی را بنیانگذاری کرد. همچنین او رئیس هیئت تحریریه نشریات هواشناسی و مسئول و سرپرست تهیه اطلس اقلیمی ایران شد اگرچه بعد از انقلاب با خبر شدیم که حتی نام او را از اطلس اقلیمی حذف کرده‌اند. ژینوس در کنار همه‌ این کارها، استاد تئوری هواشناسی در دوره‌های تخصصی فوق دیپلم وفوق لیسانس هم بود.
آخرین باری که مامان را دیدم تابستان سال۱۳۵۵ در تهران بود، وقتی که من برای دو هفته از آمریکا برای دیدن او و پدرم هوشنگ محمودی به ایران رفته بودم. در آن زمان، من در آمریکا دانشجوی مقطع دکترای ریاضیات بودم. در این سفر مامان من را خیلی تشویق کرد که بعد از پایان درس به ایران برگردم و به کشور خدمت کنم. او می‌گفت که من به عنوان یک زن می‌توانم نقش مهمی برای تشویق دخترها به تحصیل داشته باشم. 
یادم می‌آید که یک بار در این سفر وقتی با مامان به اداره هواشناسی رفتیم، دم در ورودی اداره  که رسیدیم، او به ساختمان سازمان هواشناسی اشاره کرد و گفت «اون اداره کوچیک هواشناسی در فرودگاه مهرآباد را یادت می‌آید؟ با چه زحمتی اون اداره رو به این سازمان مجهز تبدیل کردم و هواشناسی را در ایران پیش بردم. کار سختی بود و هنوز هم هست زیرا همیشه بر ضد جریان قدرتمند جهالت بعضی (چه در داخل و چه در خارج این سازمان) در حرکتم  تا بتونم کارها رو پیش ببرم البته خیلی از کارها پیش رفتند ولی آیا افکار آدم‌ها هم در این مملکت همان قدر پیشرفت کرده‌اند؟ آیا روزی این مملکت و مردمش ارزش این تلاش ها و دستاوردها را خواهند دانست؟ دلم می خواهد تو برای خدمت به ایران برگردی تا بتوانیم با همدیگر یواش یواش تاثیرگذار باشیم و شاهد تغییرات خوب باشیم».
در سال ۱۳۵۷، قبل از انقلاب اسلامی، ژینوس رئیس سازمان هواشناسی ایران شد و این آخرین سمت او بود. برای ژینوس روز جهانی هواشناسی خیلی اهمیت داشت و هر سال در این روز سعی می‌کرد قدم جدید دیگری بردارد و کار جدیدی را برای پیشرفت هواشناسی در ایران آغاز کند. برای مثال، درسال ۱۹۶۷(۱۳۴۶) به مناسبت روز جهانی هواشناسی مجله «روز هواشناسی» را منتشر و تحریر کرد. او در این نشریه مقالات زیادی نوشت از جمله در مورد آلودگی هوا و یا استفاده از اشعه آفتاب برای مصارف خانگی. مادرم دبیر هیات تحریریه تمامی نشریات هواشناسی ایران بود. 
ژینوس به عنوان نماینده ایران در اکثر کنفرانس‌های بین‌المللی شرکت می‌کرد و برای تحقیق و توسعه  علم هواشناسی و علوم جوّی در ایران از ده‌ها مراکز علمی و دانشگاهی در اروپا و آمریکا به هزینه سازمان جهانی هواشناسی دیدن  کرده بود.
خدمات اجتماعی و تلاشهای مستمر ژینوس در زمینه آموزش و توانمند سازی زنان و دختران جوان ایرانی در راستای تحقق آرمان برابری بسیار گسترده و ارزنده است که امیدوارم بتوانم در مطلبی دیگر به آن بپردازم.
اما ژینوس تنها یک زن موفق از لحاظ درجات عالی علمی و حرفه‌ایی نبود. او  مادر سه فرزند بود. همسرش، هوشنگ محمودی مانند او، فردی پرمشغله و با مسئولیت‌های فراوان بود ولی همیشه در کنار ژینوس بود و از فعالیت‌های او حمایت می‌کرد. 
ژینوس زنی زیبا، شیک پوش و خوش صحبت بود. همه او را فردی بسیار مصمم، با اراده و پر کار می‌شناختند.  لبخند زیبائی که به ندرت از صورتش محو می شد، زبانزد خاص و عام بود.  او همیشه آرام بود حتی اگر در بیرون جنگ و جدال و هیاهو برپا بود. صدایش آرام بخش و رفتاری متین و با وقار داشت.  
به خاطر می‌آورم که هر روز صبح یوگا انجام می‌داد و کتابی نیز راجع به ورزش یوگا از انگلیسی به فارسی ترجمه و چاپ کرده بود. او عاشق هنر مخصوصا باله و موسیقی بود به همین خاطر من و خواهرم را از سن ۹ سالگی در کلاس باله ثبت نام کرد و برادرم را از خردسالی به کنسرواتوار موسیقی  برای آموختن پیانو فرستاد.
با وجود اینکه شاید او یکی از قدرتمندترین و بانفوذترین زنان ایران بود، اما هرگز از قدرتش برای کارهایش به شکل سنتی (خشونت) استفاده نکرد. او با لطافت زنانگی و در نهایت محبت و مهر ولی محکم و مصمم وظایفش را انجام می‌داد. با همه با احترام برخورد می‌کرد و همه هم برای او احترام خاصی قائل بودند.
در اوان انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۳۵۷، بسیج زنان، ژینوس محمودی را تحت عنوان مبارزه با حجاب به کمیته انقلاب بردند. این بازجویی منجر به تقاضای بازنشستگی او شد.  طولی نکشید که ژینوس برای اینکه حاضر نشده بود در ستون مذهب به جای دین «بهایی» مسلمان بنویسد، از کار برکنار شد.
مادرم، ژینوس محمودی در روز ۲۲ آذر ۱۳۶۱ برابر با ۱۳ دسامبر ۱۹۸۱ در جلسه محفل ملی بهاییان ایران همراه با همکارانش دستگیر شد و دو هفته بعد، یعنی ۶ دی همان سال  (۲۷ دسامبر) به خاطر پایداری بر باورش به آئین بهایی در سن ۵۲ سالگی در زندان اوین تیرباران شد.