Saturday, September 19, 2026

حضرت خِضر کیست؟

 

Bijan Yeganeh

حضرت خِضر کیست؟

ما‌‌‌‌خذ: مائده آسمانی جلد ۲ صفحه ۴۲

مسلمانان بر این باورند که در قرآن به صراحت نامی از حضرت خِضر برده نشده، ولی طبق روایات متعدّد، منظور از مرد عالِمی كه در (آیه 65 سوره كهف) آمده، حضرت خِضر می‌باشد.

در این كه نام این مرد عالِم، چه كسی بوده و آیا او پیامبر بوده یا نه؟ میان مفسّران و راویان گفتگو است. مشهور و معروف این است كه «خِضر» بوده و نام اصلش «تلیا»، لذا از این رو كه هر كجا گام می‌نهادند زمین از قدومش سرسبز و خرّم می‌شد او را خِضر (به معنی سبز) نامیدند. 

وی از نوادگان حضرت نوح بوده و سلسله نَسَبش چنین ضبط كرد‌ه‌اند «تلیا بن ملكان بن عامر بن ارفخشد بن سام بن نوح».

گروهی معتقدند این مرد عالِم، پیامبر نبوده، بلكه دانشمندی همچون آصف بن برخیا و ذوالقرنین  بوده است.و برخی دیگر گویند وی از پیامبران مُرسِل است و دارای مقام نبوّت بوده،چنانكه بعضی از آیات سوره كهف [«ما فَعَلْتُهُ عَنِ امْرِی؛ من این كار را خودسرانه طبق نظر شخصی خود انجام ندادم، بلكه وحی الهی بود» و «فاردنا؛ ما می‌خواستیم چنین و چنان شود»]. این مطلب را تأیید می‌كند.

بنابراین، اعتقاد مسلمین بنا به ظاهر تعبیر آیات قرآن این است كه او از پیامبران بوده است.

در سوره کهف قرآن چنین آمده است:

هنگامی كه فرعون و فرعونیان در دریای نیل غرق شدند و زمام امور رهبری به دست موسی افتاد، وی در میان قوم خود مشغول سخنرانی بود و آنها را به اطاعت و فرمانبرداری از خدا متذكّر می‌ساخت، هنگامی كه سُخنش به پایان رساند، ناگاه یك نفر از وی پرسید: آیا كسی را می‌شناسی، كه نسبت به تو اَعلم (عالم‌تر) باشد؟

موسی در پاسخ گفت: نه، خداوند همان لحظه به موسی وحی كرد: 

من در محل اتّصال دو دریای مشرق و مغرب، بنده‌ای دارم كه از تو داناتر است.

موسی عرض كرد: پروردگارا! چگونه او را دریابم؟

خداوند فرمود: یك عدد ماهی را بگیر و در میان سبد و زنبیل خود بگذار، و به سوی تنگه دو دریا برو، هر جا كه آن ماهی را گم كردی، آن عالِم در همانجاست.

موسی ماهی را برگرفت و به همراه یکی از بهترین مومنین خود [یوشع بن نون] رهسپار آن دیار گردید، زمانی كه موسی و دوستش به مسیر دو دریا رسیدند در كنار صخره‌ای، اندكی استراحت كردند و خوابشان برد.

در همین اثنا بارانی بارید و ماهی در اثر رطوبت باران جان گرفت و خود را به دریا انداخت. موسی و همسفرش از خواب كه بیدار شدند، از آن محل گذشتند، طولانی بودن راه و سفر موجب خستگی و گرسنگی آنان گردید.

در این هنگام موسی به خاطرش آمد كه غذایی به همراه خود آورده‌اند، به یوشع گفت: غذایمان را بیاور! كه از این سفر، سخت خسته شده‌ایم، یوشع  گفت:‌آیا به خاطر داری هنگامی كه ما به كنار آن صخره پناه بردیم، ماهی راهش را به طرز شگفت انگیز در دریا گرفت و ناپدید شد و من در آن‌جا فراموش كردم كه ماجرای ماهی را برایت باز گو كنم، و این شیطان بود كه یاد آن را از خاطر من رُبود.

از آن‌جا كه این موضوع به صورت نشانه‌ای برای موسی در رابطه با پیدا كردن عالِم، بیان شده بود، وی مطلب را دریافت و به یوشع گفت: 

این همان چیزی است كه ما در پی آن بودیم، اینك باید از همان راهی كه آمده‌ایم بازگشته، تا به محلّی كه ماهی را گم كرده، برسیم.

در این هنگام از همان‌جا بازگشتند و به جستجوی آن عالِم پرداختند، وقتی كه به تنگه رسیدند، همان فردی كه موسی وعده دیدار او را داشت یافتند، (حضرت خِضر)

موسی از وی درخواست كرد:‌

كه به او اجازه دهد وی را همراهی كند تا از علم و دانش وی بهره‌مند گردد. عالِم (خِضر) به موسی پاسخ داد: تو هرگز نمی‌توانی همراه من صبر و تحمّل كنی و چگونه می‌توانی در مورد رموز و اَسراری كه به ‌آن آگاهی نداری شكیبا باشی؟

موسی گفت: به خواست خدا، مرا شكیبا خواهی یافت و در هیچ كاری مخالفت فرمان تو را نخواهم كرد. شخص عالِم (خِضر) گفت: پس اگر می‌خواهی به دنبال من بیایی، از هیچ چیز سئوال نكن، تا خودم به موقع، آن را برای تو بازگو كنم.

موسی و شخص عالِم (خِضر) با هم، در ساحل دریا به راه افتادند. نزدیكی آنان، كشتی‌ای در حركت بود، از صاحبان كشتی درخواست كردند كه آن‌ها را سوار كنند آنها هم پذیرفتند و آن دو، سوار بر كشتی شدند. پس از آن‌كه كشتی مقداری حركت كرد، شخص عالِم (خِضر) بی‌آنكه صاحبان كشتی متوجّه شوند، به دیوار چوبی كشتی تكیه زده و گوشه‌ای از كشتی را سوراخ كرد و سپس آن قسمت را با پارچه و گِل محكم نمود كه آب وارد كشتی نشود.

موسی وقتی این منظره نامناسب را كه موجب خطر جان مسافران می شد دید، بسیار خشمگین شد و به شخص عالِم (خِضر) گفت: بسیار كار زشتی انجام دادی.

شخص عالم گفت: آیا نگفتم كه تو نمی‌توانی همراه من صبر و تحمل كنی؟! موسی به اشتباه خود پی برد و از او خواست كه بر فراموشی او خرده نگیرد.

از آن‌جا گذشتند و از كشتی پیاده شده و به راه خود ادامه دادند، در مسیر راه، پسر بچّه‌ای را دیدند كه با همسالان خود مشغول بازی است، شخص عالِم (خِضر) ترفندی به كار برد، تا او را دور از رفقایش گرفته و به قتل رساند.

قلب موسی از این عمل ناروا به طپش افتاد و شدیداً به او اعتراض كرد و گفت: چرا نَفسی پاك را بی‌آنكه گناهی مرتكب شده باشد، به قتل رساندی؟ كار بسیار ناپسندی انجام دادی.

شخص عالِم (خِضر) با لحنی نكوهش گرانه به وی گفت: آیا به تو نگفتم كه هرگز صبر و تحمّل كارهایی را كه همراه من مشاهده می‌كنی نخواهی داشت؟

موسی در حالی كه از كرده خود پشیمان بود به او پاسخ داد: اگر از این به بعد دوباره چیزی از تو پرسیدم، با من همراهی مكن و این خود، برایت عذر و بهانه‌ای باشد كه از من جدا شوی.

از آن‌جا حركت كردند و به مسیر خود ادامه دادند: تا این‌كه به قریه‌ای رسیدند،خستگی و گرسنگی بر آنان مستولی شد، داخل روستا شدند، از مردم روستا درخواست غذایی كردند، ولی اهالی آن‌جا از پذیرایی آنان خودداری كرده و به گونه‌ای غیر محترمانه آنها را برگرداندند، آنان در بازگشت، دیواری را در حال ویران شدن ملاحظه كردند، شخص عالِم (خِضر) آن دیوار را تعمیر كرد و پایه‌های آن را استحكام بخشید.

موسی تحمّل نكرد و گفت: آیا برای پاداش كسانی كه ما را از دیار خود بیرون راندند، دیوار آنان راترمیم می‌كنی؟ اگر می‌خواستی می‌توانستی در قبال كار خود، لااقل مزدی بگیری، تا با آن خوراكی تهیّه كنیم.

اینجا بود كه شخص عالِم‌ (خِضر) به موسی گفت: این عذر مفارقت و جدایی بین من و تو است و من به زودی اَسرار كارهایی كه تحمّل صبر آن را نداشتی، برایت فاش خواهم ساخت.

موسی  سخنی نگفت، و دریافت كه نمی‌تواند همراه آن شخص عالِم (خِضر) باشد و در برابر كارهای عجیب او صبر و تحمّل داشته باشد. آن شخص عالم (خضر) قبل از اینكه از موسی جدا شود، راز سه حادثه شگفت انگیز فوق را برای موسی چنین توضیح داد:

امّا آن كشتی مال گروهی از مستمندان بود كه جز آن كشتی، سرمایه دیگری نداشتند و من می‌دانستم در آن دیار پادشاهی غاصب وجود دارد كه هركشتی سالمی را تحت تعقیب قرار داده و آن را از صاحبش می‌ستاند، از این رو خواستم در این كشتی عیبی ایجاد كنم كه بعدها قابل ترمیم باشد و وقتی پادشاه آن را ببیند، تصوّر كند كشتی مرغوبی نیست و دست از آن برداشته و برای صاحبانش سالم باقی بماند.

و امّا آن پسر بچّه، چون آثار فساد و تباهی از همان كودكی در سیمای او آشكار بود، و پدر و مادر مؤمن و شایسته‌ای داشت، من بیم آن داشتم كه در اثر دوستی و علاقه و محبّتی كه والدین به فرزندان دارند، فساد و تباهی او بر شایستگی پدر و مادرش چیره گردد و آنان را به كُفر و سركشی وا دارد، او را كُشتم، برای آن‌كه پدر و مادرش، از شرّ چنین فرزندی آسوده شوند و خداوند به جای او به آنان فرزندی بهتر و شایسته‌تر و مهربان‌تر عنایت كند.

و امّا دیواری كه ترمیم و درست كردم و در بنای آن رنج كشیدم، مربوط به دو پسر بچّه یتیم در این روستا بود كه گنجی متعلق به آنان در زیر دیوار وجود داشت و پدرشان مرد صالح و شایسته‌ای بود.

 خداوند بزرگ اراده فرمود كه گنج آن دو را برایشان نگهداری كند تا زمانی كه بزرگ شدند، گنجشان را استخراج نمایند.

آنچه من انجام دادم با نظر شخصی خودم نبود بلكه از ناحیه وحی الهی بود. این بود راز كارهایی كه به تو گفتم تحمّل و صبر آن‌ها را نخواهی داشت.

موسی از توضیحات آن شخص عالِم (خِضر) قانع شد.

عرفا و مفسّرین این بنده خدا را بنام خِضر ذکر کرده اند که مردی افسانه مانند است و در ادبیات عرفانی بسیار از آن یاد شده است و گاهی در شعر خضر آمده:

لسان الغیب حافظ در مورد خضر چنین گفته:

دریا و و کوه در ره و من خسته ضعیف

ای خضر پی خجسته مدد کن به همّتم

و یا:

گذار بر ظلماتست خضر راهی کو

مباد کاتش محرومی آب ما ببرد


ایضاََ:

 مگر خضر مبارک پی تواند

که این تنها بدان تنها رساند


افصح المتکلمین سعدی میفرماید:

چو خضر پیمبر که کشتی شکست 

وز او دست جبّار ظالم به بست


مولانا میفرماید:

گر خضر در بحر کشتی را شکست صد درستی در شکست خضر هست

 

حضرت بهاءالله شارع آئین مقدّس بهائی بیت فوق از مثنوی مولوی را در رساله هفت وادی ذکر فرموده اند  رساله مذکور در جواب مسئله شیخ محی الدّین قاضی خانقین ذکر فرموده اند این رساله در اوایل ورود به بغداد پس از برگشت از سلیمانیه نازل فرموده اند.

بعضی  از عرفا و مفسّرین خضر را نبی و بعضی او را وَلی دانسته اند و مقام ولایت را بالاتر از نبوّت شمرده اند مولا نیز فرموده حضرت موسی با همه نور و هنر نبوّت از مقام و منزلت او محجوب ماند.

منظر آئین بهائی در مورد خِضر

جمال قِدم می‌فرمایند:

"معلّم کلیم[موسی] تأییدات الهیّه بوده که نَفس تجلّیات امریّه الهیّه که الآن نطق می‌فرماید و آن در عالمی اسمی به اسمی از اسماء مذکور و در کتاب الهی به خِضر نامیده شد." 

ماخذ:

امر و خلق، ج۲، ص ۲۰۱


از حضرت عبدالبهآء که اکثر رموز و استعارات و مسائل غامضه کتب مقدسّه قبل را سئوال کرده اند و تعبیر و تاویل آنرا بیان فرموده اند منجمله در باره خضر در لوح جناب نوش آبادی فرموده اند:

" و امّا حضرت خضر حقیقت موسی بود نه شخص دیگر به حکم حقیقت احکامی صادر می شد که عقول بشریّت از ادراک آن عاجز بود زیرا خارق العاده بود مقصود از این قضیّه اینست که مظاهر مقدّسه الهیّه یَفعل مایشاء و یَحکم مایُریدند آنچه بفرمایند باید اطاعت نمود و ابداََ شکّ و شُبهه بخاطر نیاورد که این حکم بظاهر موافق عقل و انصاف هست یا نیست این ذُهول[غفلت] فکری منتهی بعصیان و طغیان گردد اینست حقیقت مسئله که باین عنوان بیان شده "

ماخذ:

مائده آسمانی جلد ۲ صفحه ۴۲

انتهی



Monday, September 14, 2026

«آیریلیق» (به معنی جدائی) یکی از ترانه‌های مشهور آذربایجان به‌ شمار می‌آید، سراینده شعر رجب ابراهیمی و آهنگ شعر از علی سلیمی

 
 از راست به چپ: علی سلیمی و همسرشان خانم وارتوش و رجب ابراهیمی

رجب ابراهیمی کورعباسلو (فرهاد) (زاده آبان ۱۳۱۴ – درگذشته ۱۹ بهمن ۱۳۹۷) از شاعران و ترانه سرایان موسیقی سنتی آذربایجان بود. او در روستای کورعباسلو (نیر) از توابع شهرستان نیر در اردبیل به دنیا آمد. پس از آشنایی با علی سلیمی اشعار «آغلاما»، «آچیل سحر» و «آیریلیق» را نوشت و علی سلیمی آهنگ‌سازی آن‌ها را انجام داد و خانم وارتوش (همسر علی سلیمی) اجرا کرد

استاد علی سلیمی آهنگ ساز و نوازنده تار

رجب ابراهیمی شاعرو ترانه سرا

«آیریلیق» (به معنی جدایی) یکی از ترانه‌های مشهور آذربایجان به‌شمار می‌آید.

رجب ابراهیمی کورعباسلو (فرهاد) آن را در ۱۳۳۵ خورشیدی سرود و علی سلیمی اردبیلی آهنگ‌سازی آن را انجام داد و خانم وارتوش (همسر استاد سلیمی) از رادیو تبریز آن را اجرا کرد. ترانه آیریلیق با اجرای رشید بهبودف شهرت جهانی پیدا کرد و بعدها یعقوب ظروفچی، باریش مانچو، امل سایین، لطف‌یار ایمانوف، مسلم گورسس، گوگوش، داریوش، عارف، منصور، جم کاراجا، ماهسون قرمزی‌گل، کورای آوجی،سلدا باغجان نیز این ترانه را اجرا کردند.[۱]

شعر آیریلیق

ویرایش

فیکریندن گئجه‌لر یاتا بیلمیرم
بو فیکری باشیمدان آتا بیلمیرم
نئینییم کی سنه چاتا بیلمیرم
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر درددن اولار یامان آیریلیق

اوزوندور هیجرین‌دن قارا گئجه‌لر
بیلمیرم من گئدیم هارا گئجه‌لر
ووروبدور قلبیمه یارا گئجه‌لر
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر درددن اولار یامان آیریلیق

یادیما دوشنده آلا گوزلرین
گویده اولدوزلاردان آلام خبرین
نئیله‌ییم کسیبدیر مندن نظرین
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر درددن اولار یامان آیریلیق

آیریلیق دردینی چکمه‌ین بیلمز
یاردان آیری دوشن گوز یاشین سیلمز
دئییرلر اینتظار خسته‌سی اؤلمز
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر درددن اولار یامان آیریلیق

نئجه کی ائلیمدن آیری دوشندن
سورار بیربیرینی گوروب بیلندن
حسرتله سیزلار یار داییم بو غمدن
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر درددن اولار یامان آیریلیق

ایللردی اوزاغام آرخام ائلیم‌دن
بلبلم دوشموشم آیری گولوم‌دن
جورایله آییریب شیرین دیلیم‌دن
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر درددن اولار یامان آیریلیق

اولوبدور بیگانه یاریم_ یولداشیم
غریبه ساییلیر سئوگیم – سیرداشیم
بو جاوان چاغیمدا آغاردیب باشیم
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر درددن اولار یامان آیریلیق

منی آغلاداندان گولوش ایسته‌رم
آیری دوشنیمله گوروش ایسته‌رم
حصاری ییخماغا یوروش ایسته‌رم
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر درددن اولار یامان آیریلیق

سئوگیلیک اولوبدور شانی فرهادین
سئوگی‌سی هاردادیر، هانی فرهادین
دییه‌ره‌ک چیخاجاق جانی فرهادین
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر درد دن اولار یامان آیریلیق

ترجمۀ فارسی آیریلیق

ویرایش

از فکر تو شب‌ها نمیتوانم بخوابم
نمی‌توانم این فکر را از سرم بیرون کنم
چه کنم که نمی‌توانم به تو برسم
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

در دوریت درازند شب‌های سیاه
نمیدانم من بروم کجا شبها
زده به قلبم زخم این شبها
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

وقتی چشم‌های رنگی تو یادم می‌افتد
در آسمان‌ها از ستاره‌ها خبرشان را می‌گیرم
چه کار کنم که نظرش را از من بریده
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

درد جدایی را هر که نکشد نمی‌فهمد
پاک نمی‌کنند چشمی که از یارش جدا مونده
می‌گویند بیمار انتظار نمی‌میرد
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

چطور وقتی دور می‌شوم از ایل و تبار
می‌پرسم تک‌تکشان را از خبردار
زاری می‌کند از حسرت این غم دائماً یار
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

سالهاست از ایل و تبارم دورم
بلبلم که از گلم دورم
با جفا جدا کرده من را از زبان شیرینم
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

یار و یاورم بیگانه گشته
عشق و همرازم به سان غریبه گشته
از جوانی مویم سپید گشته
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

از آنی که مرا گریانده خنده می‌خواهم
با آنی که جدا افتاده‌ام دیدار می‌خواهم
برای فروریختن حصار یورش می‌خواهم
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی

عاشقی شده‌شان فرهاد
کجاست معشوق فرهاد
موقع گفتنش در می‌آید جون فرهاد
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی





Friday, September 11, 2026

طبیعت، قَدَر، دین، علم= روابط ضروریه منبعث از حقایق اشیاء / فروزنده رحمت پور

 Forouzadeh Rahmatpour



طبیعت،  قَدَر،  دین،  علم= روابط ضروریه منبعث از حقایق اشیاء


نویسنده : فروزنده رحمت پور


در آثار بهائی تعریفی جالب و کامل از دین مطرح شده است که میگوید:

" دین عبارت است از کشف روابط ضروریه منبعث از حقایق اشیاء."

(حضرت عبدالبهاء)

جالب اینکه همین تعریف در مورد طبیعت،  علم و قَدَرْ  نیز به میان آمده است. بنابراین باید در وجوه مشترک بین این چهار مهم دقت کرد تا متوجه شد چگونه این چهار پدیده، تعریف یکسانی دارند؟

ابتدا به پدیده طبیعت و اکوسیستم نظری انداخته،  چه که اولین تجلی حیات در طبیعت( اکوسیستم)،  صورت میگیرد  و این تجلی به وجود آورنده حرکت است...آنجایی که حرکت است،  تبادل انرژی در میان بوده و بالنتیجه تغییر و تحول.... لذا هر گونه تغییر و تبدیل در عالم هستی مادی، توسط اکوسیستم صورت میگیرد و تعریف اکوسیستم بر این مبناست که اکوسیستم،  یک سیستم طبیعی،  شامل گیاهان، حیوانات و میکروارگانیسم‌ها (مجموعه‌ی موجودات زنده) است که در یک ناحیه مشخص با همه‌ی عوامل و اجزای فیزیکی غیرزنده‌ی محیط در تعامل هستند. بنابر این تولد،  مرگ و از حالی به حال دیگر شدن کلیه اجزاء عالم هستی مادی،  توسط اکوسیستم،  تعیین و به مورد اجرا گذاشته میشود. ناگفته نماند که اراده الهی در آنچه مربوط به طبیعت و اکوسیستم است بصورت ضرورت عمل مینماید چونکه طبیعت عرصه ضرورت است چنانچه در تعریف،  طبیعت,  عبارت است از مجموعه روابط ضروریه منبعث از حقایق اشیاء!

از جهتی این حقایق غیر متناهی اشیاء هر چند در نهایت اختلاف هستند ولکن از جهتی دیگر  در نهایت ائتلاف و غایت ارتباط هستند و به عبارتی هر حقیقتی از لوازم ضروریه سایر حقایق است.

جهان طبیعت عبارت از ماده و روابط بین آنهاست...در جهان هستی با صورت های جمادی، نباتی، حیوانی و انسانی برخورد می کنیم و بین این صورت ها روابطی می بینیم.

حضرت مولی الوری چگونگی این ارتباط را به هیکل انسانی تشبیه نموده و چنین میفرمایند :

" ارتباط و ائتلاف این حقایق نامتناهی را جهت جامعه ای لازم تا هر جزیی از کائنات وظیفه خود را بنهایت انتظام ایفا نماید. مثلا در انسان ملاحظه کن و از جزء باید استدلال به کل کرد. این اجزاء و اعضای مختلفه هیکل انسانی ملاحظه کنید که چقدر ارتباط و ائتلاف به یکدیگر دارند. هر جزیی از لوازم ضروریه سایر اجزاست و وظیفه مستقله دارد ولی جهت جامعه،  که آن عقل است جمیع را به یکدیگر چنان ارتباط دهد که وظیفه خود را منتظماً  ایفا مینمایند و تعاون  و تضاعد و تفاعل حاصل میگردد و حرکت جمیع در تحت قوانینیست که از لوازم وجودیه است که اگر در آن جهت جامعه (عقل) که مدبر این اجزاست خلل و فتوری حاصل شود،  شبهه ای نیست که اعضا و اجزاء منتظماً  از ایفای وظایف خویش محروم مانند." ( مکاتیب حضرت عبدالبهاء ج ۳ ص ۴۸۶)

گفتیم که طبیعت یا اکوسیستم عامل توزیع ارتباط در بین تمامی اجزاست و البته تمامی این سیستم به  اراده حق در تحت کنترل قوه محرکه ایست که مصدر و محرک و محور تفاعل بین کائنات است.

این قوه محرکه و معنویه که به شکل عام و کلی در تمامی جهان هستی جاریست و حافظ نظام عالم و مبدأ این روابط ضروریه در بین کائنات است دارای حیات و شعور بوده و ظهور و تجلی آن در هر ذره،  جهت حرکت و رفتار و شخصیت آن ذره را مشخص مینماید. به عبارتی قبل از وجود انسان،  رفتار و شعور و شخصیت وجود داشته چونکه این شعور از ابتدای هستی در تمامی ذرات دمیده شده و هر ذره ای بر حسب قابلیت خود این تجلی را منعکس کرده است. لذا ذره،  علاوه بر حیات و نیرو که نقش موتور و سوخت را دارد ،  باید بداند که چه کار کند. مثلا یک مورچه حیات و نیرو دارد ولکن عقل زندگی نیز باید داشته باشد که لانه اش را چگونه بنا نماید و یا وظایفش به عنوان مورچه کارگر چیست. این قوای محرکه و معنویه همان روح حیوانی یا نباتی و جمادیست   که دارای شعور البته در محدوده  هر مرتبه ای میباشد.

پس نتیجه میگیریم که شعور و شخصیت،  قبل از انسان وجود داشته و این طراحی و شخصیت سازی لا نهایه  طبیعت در تحت اراده الهی و به پاس نیروی هوشمندی که توسط اثیر در اکوسیستم جاری گردیده است تماما جهت هدف نهایی یعنی وجود انسانی بوده است که مجموعه تمامی این شخصیتهاست.

استاد شهید و فرزانه بهایی،  دکتر علیمراد داوودی در بحث روح که همان قوه معنویه متجلی در اشیاست در بخش روح و مناسبت آن با بدن چنین میفرمایند :

" قوه معنویه ای که بطور عام و کلی در سراسر جهان جاری و ساری است و حافظ نظام عالم و مبدأ روابط ضروریه در بین اجزاء  کائنات است در ترکیب وجود انسانی انعکاسی میابد و در واقع این ترکیب را محلی برای  تجلی خود بر میگزیند و چون قبول این تجلی بر حسب استعدادیست که وجود معین هر یک از افراد انسانی را حاصل است لذا آن قوه کلیه بعد از تعلق به افراد جنبه اختصاص و تشخص بدست میاورد و چون آن قوه کلیه مبدأ حفظ نظام عالم یعنی حافظ روابط ضروریه اشیاء با یکدیگر است،  ظهور آن در هر فرد انسانی نیز بصورت موهبتی در میاید که حاکی از روابط اشیاء و کاشف این روابط و مبین آنها بصورت احکام عقلی و تعابیر لفظی است و این همان موهبتی است که نام آن روح عاقله یا نفس ناطقه است  خاصیت اصلیه آن کشف روابط ضروریه اشیاء و جستجوی وحدت مکنونه در ورای کثرت ظاهره است." ( انسان در آیین بهایی ص ١٠٢)

با توجه به مطالب فوق این نتیجه را میتوان گرفت که جهان هستی مادی،  موجودی زنده بوده و در نهایت میبینیم که ما شیی غیر زنده نداریم و یک ذره هم زنده است منتها :

با من و تو مرده،  با حق زنده اند

(مولانا)

همانگونه که اشاره گردید تمامی این طراحی و شخصیت سازی اکوسیستم برای انسان خلق گردیده  و ماحصل آنچه که در اکوسیستم و طبیعت میبینیم نتیجه اش به ما برمیگردد.

چنانچه حضرت بهاءالله  در این مهم میفرمیند :

" قوله تعالی : لا یکون شئی فی السماء والارض الّا ‫بمشیةٍ و إرادةٍ و قَدَرٍ و قَضاءٍ و إذنٍ و کتابٍ و أجَلٍ ءو کتاب ‬(هیچ چیز در زمین و آسمان نیست مگر با این هفت ویژگی: مشیت، اراده، قدر، قضا، اذن، کتاب و اجل؛)،  هر نفسی که بدنیا میاید اسباب لاتحصی با او میاید. اگر چه ببصر ظاهره دیده نمیشود ولکن فی الحقیقه این مقام محقق است.آنچه از محتومات محسوب، تغییر نپذیرد و دون آن بسبب اسباب و اعمال تغییر مینماید. " ( مائده آسمانی ج ٨ ص ١٩٢)

این اسباب لاتحصی همان طراحی اکوسیستم و قوانین طبیعت است یعنی، صانع متعال اسبابی خلق فرموده و به توسط آنها آثار و مسببات و موجوداتی موجود شدند. آتش را سوزاننده خلق فرموده و خورشید و ماه را نور دهنده ایجاد نموده. از برای حرارت و نور آثاری است در عالم، که به توسط آن آثار اموری موجود شدند لکن نه به طور استقلال و نه بطور شرکت.. و از برای این موجودات و مخلوقات و اسباب، تأثیراتی در مزاج و افعال بشر است، لکن نه به نحو استقلال و نه به طور شرکت، بلکه به نحو اقتضا. این اقتضا ناشی از روابط ضروریه منبعث از حقایق اشیاست.

در واقع آگاهی به این مهم خیلی از تضادهای روانی و ذهنی انسان را حل میکند  چه که ریشه بسیاری از نابسامانیهای روانی و ذهنی ما،  تضادهای ماست. یعنی انسان که دارای شخصیتی برنامه ریزی شده ( بخش فطری و بنیادی) و شخصیتی برنامه پذیر ( بخش اکتسابی) است همواره در ارتباط تنگاتنگ با جهان هستی و روابط ضروریه اش میباشد که در آثار مبارکه به نام " قَدَرْ " عنوان گردیده است.

حضرت عبدالبهاء در باره قضا و قدر میفرمایند :

" قضا و قدر عبارت از روابط ضروریه است که منبعث از حقایق اشیائست و این روابط بقوه ایجاد در حقیقت کائنات ودیعه گذاشته شده است و هر وقوعات از مقتضیات آن روابط ضروریه است. مثلا رابطه ای خدا در میان آفتاب و کره ارض ایجاد فرموده است که شعاع و حرارت آفتاب بتابد و زمین برویاند. این روابط قَدَرْ است و قضا،  ظهور آن در حیّز وجود و اراده عبارت از قوه فاعله است که این روابط و این وقوعات در تحت تسلط اوست." ( منتخباتی از مکاتیب حضرت عبدالبهاء -ج١ ص ١٩٢-١٩٣)

در واقع يكى از معضلات اعتقادى در ميان توده مردم، مسئله سرنوشت است كه به قسمت نيز تعبير گردیده. آنچه در زبان مردم شايع شده، اين است كه هر اتفاقى در زندگى انسان بيفتد، سرنوشت او بوده و به اختيار خود او نيست و انسان نمى‏تواند سرنوشت خود را تعيين كند يا تغيير دهد. لذا بايد خود را به دست تقدير بسپارد و هيچ كارى انجام ندهد؛ چون هر آنچه مقدّر شده اتفاق مى‏افتد و دست و پا زدن انسان فايده‏اى ندارد و چيزى را عوض نمى‏كند؛ لذا هرچه بكوشد نمى‏تواند مانع اين مقدّرات شود.

گويى كه انسان در هنگام شكست و سرخوردگى در مسير زندگيش، با انتساب آن به قضا و قدر و سرنوشتى كه به او تحميل گرديده است از خويشتن سلب مسئوليت مينمايد !!

از منظر آنان تقدیر و سرنوشت اشاره به یک سری اتفاقات از پیش تعیین‌شده (از سر نوشته‌شده) میباشد که معمولاً اشاره به آینده دارد، چه کلی و چه جزیی.

چنانچه رایج است که میگویند :

آنچه که برایت پیش میاید و آنچه که برایت رقم میخورد بدست بزرگترین نویسنده عالم ثبت شده ( پروردگار)،  او که بدون اذنش هیچ برگی از درخت نمیافتد!!!

ولکن آیا براستی این اذن و اراده الهی بدین معناست که سرنوشت ما از پیش نوشته شده و اختیار را از آدمی سلب مینماید؟؟

حال در صورتی که این جمله " بدون اذنش هیچ برگی نمیافتد" بیانگر اراده الهی و قوانین حاکم بر تمامی هستی میباشد. همان مقام قدر و هندسه و اندازه گیری!

لذا وقتی قوانینی درجهان وجود دارد که خداوند ایجادش کرده و منبع ومنشا همه جهان خداوند هست…هراتفاقی هم که می افتد برطبق قوانین جهان است.قوانینی که خدا برای جهان مقرر کرده.پس میتوان گفت هیچ چیز درجهان بی اذن خداونداتفاق نمی افتد.درست است که باتوجه به فرکانسهای ما واختیارات کامل ماست ولی برطبق قوانینیست که خداوند برای ما مقرر نموده است.

مثال ساده برگ را میزنیم که توسط دمبرگ که میله ای از بافتهای چوبی  و آبکشی است،  برگ را به ساقه متصل مینماید حال چنانچه در فصل خزان این بافتها تضعیف گردد و رفته رفته  قابلیت آبرسانی را به برگ از دست دهد،  برگ با نیروی باد یا نیروی جاذبه زمین از درخت جدا میگردد. لذا میبینیم که قانونی دیگر که نیروی جاذبه یا باد است سبب این جدایی گردیده است. به عبارتی این امر از طرفی نشانگر قانون علت و معلول میباشد.

در نتیجه طبیعت قانونمند است،  حضرت بهاءالله علّیت را در طبیعت توصیف می کند و علّت العلل راخداوند می داند:

چنانچه در این مهم میفرمایند :

«لابد لکلّ امر من مبدأ و لکلّ بناء من بان و انّ هذه العلّه الّتی سبقت الکون…»

«برای هر چیزی علّتی وجود دارد و برای هر بنائی بناکننده ای هست و خداوند علّتی است که پیش از جهان وجود داشته است….»  ( مجموعه الواح مبارکه ص ۴٢)

اینکه هر امری به اذن پروردگار است بدین معناست که این قوانین و حساب و اندازه گیری در هر ذره ای از ذرات عالم صادق بوده ولکن اختیار آدمیست که در این میان،  قَدَرْ و راه را به مرحله قضا و اجرا گردیدن مینهد.

در نتیجه،  اراده الهی در واقع قوه فاعله ایست که تمامی عالم وجود را در تحت تسلط خود داشته چه که بدون اراده او، حیات و بالنتیجه اجبار و اختیار در میان نخواهد بود.

البته این عالم آفرینش را حساب و اندازه ایست. قدر را در لغت «اندازه كردن» گويند.

قدر، خلق اشياء، غرايز، حاجات عضوی ، اعطای خواص برای اشياء، غرايز و اعضاء و غیره ميباشد. چنانچه حضرت بها الله میفرمایند :

" هر نفسی که به دنیا میاید اسباب لاتحصی با او میاید، اکر چه به بصر ظاهر دیده نمیشود ولکن فی الحقیقه این مقام محقق است. آنچه از محتومات محسوب تغییر نپذیرد و دون آن به سبب اسباب و اعمال تغییر مینماید." ( مائده آسمانی جلد ۸ ص ۱۹۹)

لذا بر حسب نظام طبیعت و ارتباط تمامی کائنات در عالم هستی، پس ازمرحله اراده الهی، مقام قدر یعنی هندسه و اندازه و ظهور اسباب است ( گزینه هایی که در زندگی در جلوی راه هر فردی قرار میگیرد) که البته همه این اندازه و ظهور یعنی قضا و قدر، روابط ضروریه ایست که منبعث از حقایق اشیاست و این روابط در حقایق کائنات بوده و به اراده الهیست و هنگامی که گزینه یعنی قدر توسط انسان انتخاب گردید، قضا، یعنی وقوع آن حتمیست چه که از مقتضیات آن روابط ضروریه است. حضرت عبدالبها در توضیح این مهم ( قضا و قدر) مثالی ذکر میفرمایند مبنی بر اینکه رابطه ای که خدا بین آفتاب و کره زمین به وجود آورده است اینگونه است که شعاع و حرارت آفتاب بتابد و زمین را برویاند لذا این تابیدن آفتاب و روییدن زمین مرحله قدر است و در قابلیت تابیدن آفتاب و قابلیت رویش زمین به ودیعه گذاشته شده است حال چنانچه این امر به وقوع بپیوندد و آفتاب تابیده و زمین روییده گردد مرحله قضا سپری گشته است.

از جانبی دیگر ، قَدَرْ،   (قابليت خير و شر است که در اشيا و اعضا ميباشد) يعنی برای اشياء و اعضاء، توانایی استخدام آنرا در امور مثبت و منفی داده است.

بعنوان مثال پروردگار به ما دست داده است و آنرا خلق کرده( این یکی از اسباب است) ، حال ما ميتوانيم با دست خود کارهای مثبت کنيم، به فقرا و مساکين کمک کنيم و امثال ذلک و در مقابل با اين دست هم ميتوانيم کار های زشت و ناروا را انجام دهیم، چنانچه بسياری از کار های زشت توسط دست صورت ميپذيرد. و اکنون قدر به اين معناست که پروردگار هر دو توانایی را در دست ما گذاشته است، ولکن اختيار استفاده از آن را به ما داده است و ما کاملا اختيار داريم که از دست خود به يکی از اين دو غرض استفاده کنيم.

به همين سان در اعضای انسان، پروردگار دو صلاحيت را نهاده است، دست انسان ميتواند در خير استعمال شود و هم در شر، ولی مسئوليت استعمال آن به دوش انسان است، زيرا اوست که اختيار استعمال آنرا دارد.

بر اين اساس تمامی مسئولیتهای انسان به اساس اختيار و صلاحيت داشتن وی است و هرگاه اين صلاحيت نباشد او نیز هيچ مسئولیتی نميداشت.

حضرت بها الله در هفت مرحله خلقت،  میفرمایند که این مقامات یعنی هفت مرحله را انسان در مقامات خود مشاهده مینماید یعنی بر اساس قانون اختیار که در میانی کائنات تنها و تنها در مورد انسان صادق است،  قوه فاعله اراده انسانی در رقم زدن قَدَرْ  و تغییر سرنوشت خود نقش  پر اهمیتی دارد.

تا به حال  تعریفی که در مورد طبیعت و قدر عنوان گردیده مورد بررسی قرار گرفت. حال باید دید که دو پدیده دین و علم چگونه این تعریف را  به خود متعلق مینمایند.

بر اساس اعتقادات دیانت بهایی،  دین باید مطابق مقتضیات وقت باشد چنانچه حضرت عبدالبهاء میفرمایند :

"بدان که جهان و آن‌ چه در اوست هردم دگرگون گردد و در هر نفس تغییر و تبدیل جوید. زیرا تغییر و تبدیل و انتقال از لوازم ذاتیّه امکان است و عدم تغییر و تبدیل از خصائص وجوب. لهذا اگر عالم کون را حال بر یک منوال بود لوازم ضروریّه‌اش نیز یکسان می‌گشت. چون تغییر و تبدّل مقرّر و ثابت روابط ضروریّه‌اش را نیز انتقال و تحوّل واجب، مثل عالم امکان مثل انسانست که در طبیعت واحده مداوم نه.. بلکه از طبیعتی به طبیعتی دیگر و مزاجی به مزاج دیگر انتقال نمایدو عوارض مختلف گردد و امراض متنوع شود لهذا پزشک دانا و حکیم حاذق درمان را تغییر دهد  و علاج را تبدیل نماید... این تغییر و تبدیل عین حکمت است زیرا مقصد اصلی صحت و عافیت است. "

( پیام ملکوت ص ١٧٧)‌

حال لزوم شریعت وقت چیست؟؟؟

حضرت عبدالبهاء در مفاوضات در جواب چنین میفرمایند :

" حقائق مقدّسه مظاهر کلّيّه الهيّه چون محيط بر کائنات من حيث الذّات و الصّفاتند و فائق و واجد حقائق موجوده و متحقّق بجميع اشيا لهذا علم آنان علم الهی است نه اکتسابی يعنی فيض قدسی است و انکشاف رحمانی .مثلی ذکر نمائيم اين مثل مجرّد بجهت تصوّر اين مطلب است مثلاً اشرف موجودات ارضيّه انسانست انسان متحقّق بعالم حيوان و نبات و جماد است يعنی اين مراتب در او مندرج است بنحوی که دارنده اين مقامات و مراتب است و چون دارنده اين مقاماتست واقف باسرار آنست و مطّلع بسرّ وجود آن اين مَثَل است نه مِثل . مختصر اينکه مظاهر کلّيّه الهيّه مطّلع بر حقائق اسرار کائناتند لهذا شرايعی تأسيس نمايند که مطابق و موافق حال عالم انسانست زيرا شريعت روابط ضروريّه است که منبعث از حقائق کائناتست مظهر ظهور يعنی شارع مقدّس تا مطّلع بحقائق کائنات نباشد روابط ضروريّه که منبعث از حقائق ممکناتست ادراک ننمايد البتّه مقتدر بوضع شريعتی مطابق واقع و موافق حال نگردد . انبياء الهی مظاهر کلّيّه اطبّاء حاذقند و عالم امکان مانند هيکل بشری و شرايع الهيّه دوا و علاج پس طبيب بايد که مطّلع و واقف بر جميع اعضا و اجزا و طبيعت و احوال مريض باشد تا آنکه دوائی ترتيب دهد که نافع بسمّ ناقع گردد . فی الحقيقه حکيم دوا را از نفس امراض عارضه بر مريض استنباط کند زيرا تشخيص مرض نمايد بعد ترتيب علاج علّت مزمنه کند تا تشخيص مرض نشود چگونه ترتيب علاج و دوا گردد پس بايد طبيب بطبيعت و اعضا و اجزا و احوال مريض نهايت اطّلاع داشته باشد و بجميع امراض واقف و بکافّه ادويه مطّلع تا آنکه دوای موافقی ترتيب دهد . پس شريعت روابط ضروريّه ايست که منبعث از حقيقت کائناتست و مظاهر کلّيّه الهيّه چون مطّلع باسرار کائناتند لهذا واقف بآن روابط ضروريّه و آنرا شريعة اللّه قرار دهند ." ( مفاوضات ص ١١٢)

در انتها به تعریف علم میپردازیم که بنا بر تعریف آن،  کشف روابط ضروریه منبعث از حقایق اشیاست.

این روابط چیزی نیست جز روابط علّی، یا همان قوانین طبیعی، که حضرت بهاءالله آن را «اسباب» می نامد. علم نیز کشف همان «روابط ضروری»، قوانین طبیعت و یا «اسباب» است. چنانچه در این اسباب لاتحصی و در  مراحل پایینتر عالم وجود،  یعنی در مرحله جمادات و اشیاء بی جان،  همه جا کثرت و اختلاف و تفاوت به چشم میخورد ولکن در عین حال وحدت و ائتلاف و ارتباطی حاکم که سبب تعیّن موجودات گردیده و نظامی نظیر حرکت  زمین در مدار منظم خودش یا کردش مرتب فصول و وو... پا برجاست. به عبارتی ارتباطی که بین یکایک اجزای کائنات ایجاد شده است در کنار اختلاف،  در تعاون و ارتباط بوده و همین روابط بین اشیاست که علم کشف نموده و بصورت قوانین در میاورد و نشان دهنده  این روابط که با رشته های محکم به یکدیگر پیوسته اند میباشد.

در انتها اشاره به این نکته مهم شایان توجه است که بطور کلی هر تئوری علمی،  اجتماعی و دینی کاشف و مبیّن یک سلسله روابط ضروریه در عالم وجود است. تئوری علمی به روابطی که در عالم ماده ما بین عناصر و نیروهای طبیعت در جریان است میپردازد. تئوری اجتماعی توضیح دهنده روابط بین افراد انسانی در یک زمان و مکان خاص است و بالاخره تئوری دینی گویای روابطیست که سبب پیوند روح انسانی با عالم حق است. از آنجایی که تغییر و تحول از لوازم ذاتیه امکان است و از آنجایی که روابط انسان در سیر تکاملی و با توجه به موقعیت زمانی و مکانی تغییر مینماید لذا هیچ تئوریی چه علمی،  چه اجتماعی و چه دینی نمیتواند بطور مطلق منعکس کننده حقایق کلیه عالم وجود باشد. چنانچه میبینیم که در طول تاریخ تئوری مسطح بودن زمین یا بسیاری از تئوریهای علمی دیگر تغییر یافتند. برده داری و نژاد پرستی که در زمان خود کویای روابط اجتماعی بود به زباله دان تاریخ روانه گردید و بت پرستی و پرستش خدایان گوناگون که مبنای روابط میان انسان و حقیقت روحانی عالم وجود بود دجار این تغییر و تحول گردید. لذا اصل ظهور و افول ادیان دقیقا از همین مسئله ناشی میگردد که حقیقت دینی هر چند ریشه الهی دارد ولکن واقعیت خود را در بستر تکاملی انسان ظاهر و آشکار میسازد لذا هیچ دینی آخرین دین نبوده چونکه دین از مقتضیات وقت است.



Sunday, September 6, 2026

سالگرد طلایی نیم قرن زندگی مشترک

تبریک به پنجاه سال زندگی مشترک و پرثمر دو انسان خوب و شریف و والا، با عشق و مهر و وفا و صبر و بخشش و عطا.


 Deebaj Tomaris

سالگرد طلایی نیم قرن زندگی مشترک

امسال، ازدواج من و همسرم محمد حلیم یارقین پنجاه ساله شد. پنجاه سال در کنار هم لحظه های شادی و غم، آسایش و رنج، سلامتی و بیماری، رفاه و نداری، عزت و ذلت ( مهاجرت) را تجربه کردیم، از آزمون های دشوار با شکیبایی و پایداری کامیاب بیرون آمدیم و نیم قرن را با عشق، مهربانی، گذشت و احترام متقابل پشت سر گذاشتیم. 

حاصل این نیم قرن زندگی  سه فرزند اهل و صالح، موفق، زحمتکش، بافضیلت و درستکار، ۶ نوه شیرین تر از عسل و زیباتر از گل، اما بیش از هفتاد کتاب و رساله به زبان فارسی و اوزبیکی است. 

بیش از ۴۰ کتاب از من، بیش از ۲۵ کتاب از همسرم و  ۶ کتاب مشترک تالیف هردوی مان. 

از فرزندان عزیزم سپاسگزارم که با برپایی یک جشن کوچک، اما پر از معنا و زیبایی با دعوت صمیمی ترین دوستان و اقارب این سالگرد طلایی را تجلیل کردند و برای یک عمر خاطره یی ماندگار در ذهن مان ساختند. 

از مهمان های عزیز سپاسگزارم که با سخنرانی ها، با دسته های گل و کیک و شیرینی، با اجرای آهنگ و کلمات پر از لطف و احترام به این جشن کوچک، جلال شاهانه، نشاط و روشنایی بخشیدند.

از دختر و داماد عزیزم یک دنیا سپاسگزارم که همه زحمات و تدارکات این شب پر از شور و سرور را به عهده گرفتند و از مهمانان عزیز چنان پذیرایی گرم و صمیمانه کردند که به یقین همه راضی و خوشنود شدند. 

به همه دوستان حاضر وغایب،  دوستان حقیقی و مجازی عمر دراز همراه با سلامتی و خوشبختی پایدار آرزو می‌کنم. 

خدا به من و همسرم عمر طولانی همراه با سلامتی و شادی ارزانی کند تا در کنار هم ۶۰، ۷۰ و حتا ۱۰۰ سالگی ازدواج را در کنار  هم همراه با فرزندان تجلیل کنیم.

از خدای مهربان به خاطر همه چیزهای خوبی که به من داده است، ثشکرگذارم.⁶




Friday, August 28, 2026

در جمهوری اسلامی، آزار بهائیان با مرگ پایان نمی‌یابد؛ قبرشان هم پرونده دارد


در جمهوری اسلامی، آزار بهائیان با مرگ پایان نمی‌یابد؛ قبرشان هم پرونده دارد.

فقط در چهار روز گذشته، مأموران حکومت در هفت استان به خانه‌ها و محل کار شهروندان بهائی ریختند؛ دست‌کم یازده نفر را بازداشت یا روانهٔ زندان کردند و هرچه دستشان رسید، بردند:

پول، طلا، حلقهٔ ازدواج، ابزار کار، ساز موسیقی، خودرو، و حتی اسباب‌بازی کودکان.

در اصفهان، بیش از بیست مأمور به خانه‌های سه نسل از یک خانواده ریختند و کارگاه سازسازی‌شان را خالی کردند.

ظاهراً در جمهوری اسلامی، پیانو و سه‌تار هم اگر در خانهٔ یک بهائی پیدا شوند، فوراً به شبکهٔ براندازی می‌پیوندند.

در ساری نیز دوازده شهروند بهائی را به بیش از بیست‌وشش سال زندان و هفتادوشش سال محرومیت از حقوق اجتماعی محکوم کرده‌اند؛ به جرم فعالیت‌های آموزشی و دینی.

این موج تازه، حادثه‌ای گذرا نیست؛ ادامهٔ سیاستی است که از نخستین روزهای استقرار حکومت ولایی آغاز شد.

پس از انقلاب، صدها بهائی را اعدام کردند یا بردند و دیگر خبری از آنان نرسید؛ نه به‌سبب جرمی که مرتکب شده باشند، بلکه تنها به‌دلیل باور و هویت بهائی‌شان.

بعد حکومت به طناب دار اکتفا نکرد؛ همان طناب را دور دانشگاه، شغل، خانه و آیندهٔ یک جامعه نیز پیچید.

جوان بهائی تا پشت در دانشگاه می‌رسد؛ ناگهان پرونده‌اش «نقص مدرک» پیدا می‌کند.

کارمند را اخراج می‌کنند تا نان نداشته باشد؛

مستمری بازنشسته را قطع می‌کنند تا امنیت نداشته باشد؛

مغازه را می‌بندند و زمین را مصادره می‌کنند تا پناه نداشته باشد؛

بازداشتش می‌کنند تا صدا نداشته باشد؛

و سنگ مزارش را می‌شکنند تا حتی گذشته هم نداشته باشد.

این رفتار، تعصب چند آخوند یا خودسری چند مأمور نیست.

در سال ۱۳۷۰، شورای عالی انقلاب فرهنگی در سندی محرمانه مقرر کرد که راه پیشرفت و توسعهٔ بهائیان باید بسته بماند.

یعنی تبعیض، اشتباه دستگاه نیست؛ دستور کار دستگاه است.

جلسهٔ دعا را پروندهٔ امنیتی می‌سازند و آموزش جوانانی را که خودشان از دانشگاه محروم کرده‌اند، فعالیت غیرقانونی می‌نامند.

در عدالت آخوندی، ظاهراً خداوند هم برای شنیدن دعای یک بهائی، مجوز وزارت اطلاعات می‌خواهد.

گورستان‌های بهائیان را ویران کرده‌اند و بر خاک مردگانشان بولدوزر رانده‌اند.

حکومت از بهائیان در زندگی می‌ترسد و پس از مرگ نیز از آنان آسوده نیست؛ مبادا استخوانی زیر خاک، عقیده‌ای برخلاف نظر ولی‌فقیه داشته باشد.

بهائیان امتیاز ویژه نمی‌خواهند؛ حق تحصیل، کار، مالکیت، عبادت، دفن محترمانه و زندگی بدون هراس را می‌خواهند.

این‌ها حقوقی نیستند که حکومت ببخشد تا هر وقت خواست پس بگیرد؛ انسان با آن‌ها به دنیا می‌آید.

بهائیان مهمان ایران نیستند؛ فرزندان همین خاک‌اند. در رنج‌هایش مانده‌اند، در آبادانی‌اش کوشیده‌اند و از آینده‌اش همان سهمی را دارند که هر ایرانی دیگر.

ما در کنارشان نمی‌ایستیم تا بر زخمشان منت بگذاریم؛ می‌ایستیم چون زخمی که بر تن یک بهائی نشسته، زخمی بر پیکر ایران است.

آزادی بهائیان، لطف اکثریت به یک اقلیت نیست؛ یکی از روشن‌ترین معیارهای آزادی خود ایران است.

روزی که یک بهائی بتواند بی‌هراس درس بخواند، کار کند، دعا بخواند و عزیزش را با احترام به خاک بسپارد، آن روز فقط بهائیان آزاد نشده‌اند؛ ایران یک قدم به آزادی نزدیک‌تر شده است.

من ماه‌گُل بلوچ هستم؛ و این برنامهٔ «نگاه ویژه» بود.⁵



صادق زیباکلام و نظر او در مورد بهائیان


 

صادق زیباکلام : 

امیر كبير فردی مغرور و متکبر بود و به هیچ وجه سیاستمدارانه و سنجیده رفتار نمی کرد ... امیر تمام بابی ها را گردن زد ،  این نکته ای است که به سادگی نمی توانیم از آن عبور کنیم . 

دموکراسی در رفتار امیر جائی نداشت  و مخالفانش نیز از خشم او در امان نبودند » . 


محمد صادق سجادی مدیر بخش تاریخ و عضو شورای عالی علمی مرکز دائره‌المعارف بزرگ اسلامی : . 

سرکوب بابیها توسط امیرکبیر  درست نبود این نوع برخورد موجب توسعه و شناخته شدن جنبش بابی شد و تا کشورهایی همچون قبرس ، عراق ، فلسطین و ...  هم کشیده شود { اشاره به تبعید بابیان به این کشورهاست و گسترده شدن جغرافیای آئین بابی } . 

آقای سجادی میگوید این سرکوبهای همراه با خشونت مسیر سرکوب روشنفکران و منتقدین مسلمان را هم هموار کرد و هرکس انتقاد به اوضاع اقتصادی و اجتماعی کشور داشت ، با برچسب « بابی » بقتل میرسید . 

 امروز نیز دقیقا رفتاری که امیرکبیر با بابیها کرد ،  حکومت با بهائیان میکند ،  و نتیجه مشخص است : . 

۱ ) ریشه #دیانت_بهائی در ایران است ، حتی اگر یک بهائی هم در ایران نماند که تصوری جاهلانه است ، باز توجه بهائیان سراسر جهان به سوی ایران است . اگر تمام اماکن بهائی را مانند کربلا که پس از شهادت سیدالشهدا شخم زده شد با خاک یکسان کنند ،  ایران سرزمین مقدس میلیونها بهائی سراسر جهان است و با تخریب اماکن مقدسه #بهائی تاریخ یا عشق را نمیتوان پاک کرد . 

۲ ) با زندانی کردن بهائیان در این ابعاد گسترده صرفاً ارتباطات بین جامعه روشنفکری و زندانیان #بهایی بیشتر و عمیقتر شده  و از آنجا که دغدغه  هردو سعادت ایران است یک مودت بسیار زیبا شکل گرفته است . .

 ۳ ) پلمب کردن مغازه های بهائیان و محل کسب روزی آنها ،  یا اعمال سخیفی چون اجازه کفن و دفن ندادن و بیرون کشیدن متوفیان از قبور یا اجازه ورود به دانشگاه ندادن و از این دست ... افکار عمومی را بیشتر همراه با بهائیان نموده . ۴ ) با اجبارِ #بهائیان به تبعید و خارج شدن از کشور صرفاً جامعه بهائی در خارج از کشور با سرعت بیشتری گسترش میابد  ولی همه این جمعیت توجهشان به سوی ایرانِ مقدس است . 

۵ ) بدلیل عمیق بودن بی اعتمادی مردم نسبت به حکام کشور ،  هر تبلیغ منفی علیه دیانت بهائی بدون هیچ شکی نتیجه عکس دارد . . 

بنابراین ، حکامِ امروزی دقیقاً در حال تکرار رفتار امیرکبیر هستند و نتیجه این بوده که از زمان امیرکبیر تا امروز دیانت بهائی از ۴ کشور تا ۱۸۳ کشور گسترش یافته  و دومین دیانت گسترده جهان پس از مسیحیت شده است . . 

تنها راه روبروی حکام ایران اینست که مانند تمام جهان حقوق انسانی بهائیان را محترم بدارند .                            خسروان دانند



Wednesday, August 26, 2026

دکتر «شاپور راسخ ، استاد ممتاز جامعه‌شناسی دانشگاه طهران

دکتر «شاپور راسخ»، استاد ممتاز جامعه‌شناسی «دانشگاه تهران» و از پیشگامان مطالعات و پیمایش‌های* کمی در ایران، مشاور یونسکو و نویسنده کتب و مقالات متعدد در زمینه‌های تعلیم و تربیت، جامعه‌شناسی و اقتصاد که پس از انقلاب مجبور به ترک وطن شد، ساعت ۹ صبح روز سه‌شنبه هفتم دسامبر در سن ۹۷ سالگی در شهر ژنو درگذشت. 

***

«شاپور راسخ» در سال ۱۳۰۳، در یک خانواده بهایی در شهر تهران به دنیا آمد. او تحصیلات ابتدایی، متوسطه و دانشگاهی را در تهران گذراند و پس از احراز مدرک لیسانس در رشته علوم اقتصاد و دکترای ادبیات فارسی از «دانشگاه تهران»، برای ادامه تحصیل عازم اروپا شد. 

دکتر راسخ از جوانی عاشق خدمت به جامعه بشری، به‌ویژه مردم ایران بود. هر چند آثار و نوشته‌هایش نشان می‌دهند موضوع «جهانی شدن» و همکاری‌های بین‌المللی در جهت برقراری صلح دائم و عدالت جهانی دغدغه اصلی او به شمار می‌رفته است. ولی ایران و مردمش همواره جایگاه ویژهای در نزد او داشته‌اند. علاقه و اعتقاد به رشد و توسعه اقتصادی، اجتماعی و تربیتی ایران در همه سخنرانی‌ها، کنفرانس‌ها، کتب و مقالات منتشر شده دکتر راسخ مشاهده می‌شود.  

شاید به دلیل همین علاقه و توجه به پیشرفت اجتماعی ایران بود که در سوییس به تحصیل در رشته علوم اجتماعی رو آورد و در سال ۱۳۳۷ با رتبه ممتاز موفق به دریافت دکترای علوم اجتماعی از دانشگاه ژنو شد. راسخ در دوران تحصیل، از دانشجویان سرآمد «ژان پیاژه» در دانشگاه ژنو سوییس و «ژرژ گورویچ» در «سوربن» فرانسه بوده است. 

رساله دکترای او تحت عنوان «تعصبات بین گروه‌های انسانی، پژوهشی از دیدگاه روان‌شناسی اجتماعی»، دیدگاه جهان شمول او را که در پی دنیایی صلح‌آمیز، برابر و بدون هر گونه تعصبات است، نشان می‌دهد. 

دکتر شاپور راسخ از سال ۱۳۳۷ تا ۱۳۵۶ به مدت ۱۹ سال به تدریس رشته‌های مختلف علوم اجتماعی در دانشگاه تهران پرداخت. «مقدمه بر جامعه‌شناسی ایران» و «تعلیم و تربیت در جهان امروز» عناوین دو کتابی هستند که دکتر راسخ در این سال‌ها به نگارش درآورد. 

با گذشت بیش از پنج دهه از چاپ اول، این دو کتاب هم‌چنان از آثار کلاسیک و دانشگاهی ایران به شمار می‌روند. کتاب تعلیم و تربیت در جهان امروز از جمله کتاب‌های برگزیده از نگاه دکتر «مصطفی ملکیان» در زمینه‌ فلسفه‌ تعلیم و تربیت است. 

از دکتر راسخ مقالات مختلفی هم در زمینه‌های جامعه‌شناسی، تعلیم و تربیت، آموزش و اقتصاد در نشریات دانشگاهی، مجله «سخن» و «راهنمای کتاب» به یادگار مانده است. 

دکتر شاپور راسخ به موازات تدریس در دانشگاه و تالیف کتب و مقالات علمی، در بخش‌های مدیریتی هم فعال بود. او نزدیک به یک دهه در سمت معاونت سازمان برنامه و بودجه کشور خدمت کرد و ریاست مرکز آمار ایران را طی سال‌های ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۱ بر عهده داشت. 

دکتر راسخ به دفعات به عنوان نماینده ایران در کنفرانس‌های بین‌المللی شرکت کرد؛ از جمله این کنفران‌سها، «نخستین کنفرانس بین‌المللی زنان» در مکزیک بود که به عنوان رییس یکی از دو کمیسیون اصلی کنفرانس برگزیده شد. 

او در «نخستین کنفرانس بین‌المللی محیط زیست» در سوئد، «نخستین کنفرانس بین‌المللی کار و اشتغال» در ژنو، «کنفرانس بین‌المللی توسعه اجتماعی» در کپنهاگ و کنفرانس‌های متعددی از وزرای آموزش و پرورش در سطح بین‌المللی و آسیا نیز حضور داشت.

دکتر شاپور راسخ طی سال‌های ۱۳۵۰ تا ۱۳۸۵، به عنوان مشاور یونسکو در امور تربیتی خدمت و سه کتابش را یونسکو منتشر کرد که هر سه در شمار بهترین انتشارات آن سازمان محسوب شده‌اند. این کتاب‌ها عبارتند از: «محتوای تعلیم و تربیت از هم اکنون تا سال ۲۰۰۰» (به فرانسه و انگلیسی)، «نگاهی به سواد آموزی» (به فرانسه و انگلیسی) و «تعلیم و تربیت و فرهنگ صلح» (به فرانسه). 

وقوع انقلاب اسلامی دکتر راسخ را مانند بسیاری از بهاییان دیگر مجبور به ترک کشور کرد. او و همسرش در شهر ژنو ساکن شدند و به همکاری خود با یونسکو ادامه داد. 

دکتر راسخ هم‌چنین در دفتر بین‌المللی تعلیم و تربیت در ژنو و پاریس شروع به کار کرد و از طرف این موسسه، چند پروژه تحقیقاتی تک‌نگاری، از جمله درباره تعلیم و تربیت در عمان - کویت و در کشور جزیرهای سیشل انجام داد. 

با آن که دکتر شاپور راسخ بیش از چهار دهه از ایران دور بود ولی در طی این سال‌ها هیچ‌گاه فعالیت فرهنگی و اجتماعی خود را برای ایرانیان ترک نکرد. انتشار مقالات مختلف در نشریات فارسی زبان و ایراد سخنرانی در مواضع اجتماعی، تربیتی و اخلاقی به زبان فارسی در کنفرانس‌های مختلف اروپا و امریکا از جمله این فعالیت‌ها به شمار می‌روند. 

دکتر راسخ هم‌چنین یکی از بنیان‌گذاران «مجمع دوست‌داران فرهنگ و ادب فارسی» در اروپا بود که هر سال در زمان مشخص، اجتماعاتی را با حضور ایرانیان علاقه‌مند به فرهنگ و هنر ایران برگزار می‌کند.   

«دنیا نیازمند یک تمدن جهانی است»، «امیدها و نویدها»، «سرود رهگذر» (اشعار شاپور راسخ)، «عبدالبهاء عباس، منادی صلح در جهان باختر» و «شعاع جهان افروز» کتاب‌هایی هستند که دکتر شاپور راسخ در طی چهار دهه گذشته به زبان فارسی در خارج از کشور منتشر کرده است.