Wednesday, October 21, 2026

ظلم و ستم نامردم مردم نما و کج اندیشان ظالم بی خدا ، در روستای احمد آباد مازندران/ از فواد تا فاران ...

 Katayoo⁸n Taghizadeh


از فؤاد تا فاران – گزارشی از وضعیت بهائیان در استان مازندران.

قسمت اول

6 ژوئیه 2012 در 19:54 (یاران بهائی)

آنچه در ادامه می خوانید گزارشی است از وضعیت بهائیان در استان مازندران. گزارش حاوی اطلاعاتی از برخورد و بازخورد مامورین اداره اطلاعات استان مازندران با شهروندان جامعه بهائی این استان از خرداد 1384 لغایت خرداد 1391:

بعد از صدور اعلامیه ی دادستان کل کشور دائر بر تعطیلی محافل روحانی بهائیان ایران در سال 1362، تشکیلات و نظام اداری رسمی جامعه بهائی در ایران تعطیل گردید. با گذشت یک دوره نسبتاً کوتاهی بعد از تعطیلی محافل روحانی، فیما بین مسئولین نظام جمهوری اسلامی و نمایندگانی از طرف جامعه بهائی ایران، توافقی حاصل شد که بهائیان جهت رسیدگی به احوال شخصیه اعضای جامعه خود، بتوانند جمع اضطراری سه نفره در هر شهر و روستای بهائی نشین داشته باشند تا به رتق و فتق امور جامعه خود به پردازند. بر اساس همین مصوبه دولت وقت، جمع یاران ایران و اعضای هیئت خادمین مراکز شکل گرفت. به تدریج بین وزارت اطلاعات و ارگان های آن در مرکز و شهرهای بهائی نشین با یاران و خادمین ارتباطی ایجاد شد، به طوری که این ارتباط با توافق طرفین به صــورت دوره ای انجام می گردید و خواسته های اداره مزبور با مشورت خادمین به وسیله نماینده آن منتقل می شد و بدین صورت کلیه فعالیت ها و برنامه های جامعه تحت اشراف خادمین به رویت اداره اطلاعات می رسید؛ و همچنین یک نسخه از انتشارات محدود جامعه نیز در اختیار آنان قرار می گرفت. بدین ترتیب وزارت اطلاعات نظام جمهوری اسلامی در جریان کلیه فعالیت های جامعه بهائی ایران قرار می گرفت. همین روند و نوع تعامل نظام جمهوری اسلامی با جامعه بهائی ایران، حکایت از ایجاد نوعی مشروعیت فعالیت های جامعه بهائی ایران را در ظل قانون و شرع اسلامی بیان می نمود.

بعد از این که دولت هشتم نظام جمهوری اسلامی در سال 1384شکل گرفت، دستگیری و بازداشت اعضای جامعه بهائی ایران توسط مامورین اداره اطلاعات شروع شد و به دنبال آن، نمایندگان خادمین مراکز مرتبط با اداره اطلاعات نیز در معرض سوء ظن آنان قرار گرفته، یکی بعد از دیگری دستگیر و بازداشت شدند. و بعد بازجوئی و پرونده سازی از طرف اداره اطلاعات، توسط قاضی دادگاه انقلاب محکوم به حبس و زندان گشتند که اوج آن در دستگیری اعضای یاران ایران در سال 1385 بوده است. این حرکت غیر قانونی و غیر شرعی که کم کم غیر انسانی شد، از راس هرم به بدنه جامعه بهائی ایران سرایت کرد و حلقه آن روز به روز تنگ تر و به سمت قشر جوان جامعه بهائی در حرکت است و اخیراً غیر از ایجاد رعب و وحشت و فشار های روحی و روانی در صدد تعطیل و محدود نمودن فعالیت های اقتصادی اعضای جامعه ی بهائی ایران برآمدند. اداره اطلاعات برای وصول به نیات سوء خود در مختل نمودن امور اقتصادی اعضای جامعه بهائی، نهاد های مختلفه جامعه را بر خلاف میل و خواسته های آنان، با خود همداستان نموده است.

بعد از سال 62 و براساس توافق فیما بین نظام و جامعه بهائی، هیچگاه تشکیلات اداری بهائی ایران به صورت سابق خود درنیامد و امور جامعه و احوال شخصیه آن به حالت ریش سفیدی و کدخدامنشی در ایران انجام می شد تا این که این نوع فعالیت جامعه بهائی ایران نیز در سال 1387 بر اساس صدور اعلامیه دادستان کل کشور غیر قانونی اعلام شد و به دنبال آن جمع اضطراری یاران و خادمین در ایران تعطیل گردید. لذا بعد از صدور اعلامیه مزبور و تعطیلی فعالیت های توافقی، دیگر هیچ جمع و یا فردی مسئولیت اداری جامعه را نداشته و ندارد. ولی همچنان اعضای جامعه بهائی ایران به صرف داشتن اعتقاد به امر بهائی و به جرم اعتقادی که در قوانین و شرعیات نظام جمهوری اسلامی جائی ندارد، به بهانه های مختلف در مظان اتهام اداره اطلاعات قرار گرفته و به همین منظور منازل شان مورد تفتیش قرار می گیرد و وسائل آنان از اعتقادی و غیر آن توقیف می شود و محل کسب شان پلمپ می گردد و در سلول های انفرادی بازداشت می شوند و بدین وسیله بازجوئی و پرونده سازی توسط اداره اطلاعات انجام می شود و بر اساس ماده 500 قانون مجازات اسلامی که هیچ ربطی به اتهام وارده برآنان ندارد بلکه بین این ماده و اصول اعتقادی فرد بهائی تضادی آشکار وجود دارد، در دادگاه انقلاب محکوم به حبس و زندانی می شوند و در طی دوره تحمل حبس نیز به علت داشتن جرم خاص از حداقل حقوق یک زندانی بر خــــــــــوردار نمی باشند.


با توضیح مجملی که بیان گردید، این مقال سعی بر آن دارد که نوع تعامل مامورین اداره اطلاعات را با اعضای جامعه بهائی استان سر سبز مازندران بررسی نماید، تا خواننده خود قضاوت کند که در این نوع تعامل برنده اصلی کدام یک می باشند و از لحاظ اصول و قواعد انسانی برگ برنده در دست کدامین یک از این دو قرار می گیرد : از یک طرف مامورین وزارت خانه اداره اطلاعات که با نهاد های دیگر نظام بالاخص قوه قضائیه همداستان در تضعیف و تخریب جامعه بهائی استان مازندران است و در صدد آن که سرسبزی جامعه بهائی استان را به خزان و جمودت و خمودت بعد آن کشاند، و یا بهائیانی که دادشان هر روزه نزد دادستان و بازپرس در دادسرای شهر، دادگستری استان، استانداری، فرمانداری، دفاتر نمایندگان مجلس شورای اسلامی، امام جمعه و… بلند است و خواستار و متقاضی برخورداری از قوانین و شرعیات مصوبه و مدونه همین نظام را برای حقوق شهروندی خود می باشند تا با جد و جهد و کوشش و تلاش به همراه دیگر همشهریان خود در سر سبزی و طراوت استان مازندران بیافزایند چه که موطن محبوب عالمیان است.

الف) استفاده از تلفن در احضار افراد بهائی به ستاد خبری اداره اطلاعات:

شاید این رویه احضار، موروثی بعد از تعطیلی تشکیلات بهائی به سال 1362 در ایران باشد که مامور اداره اطلاعات مربوط به جامعه بهائی، تلفنی با نماینده خادمین مرتبط با این اداره، قرار ملاقات می گذاشتند. این ملاقات در ستاد خبری یا کنار خیابان یا داخل وسیله نقلیه و یا جائی که مامور اداره اطلاعات مشخص می نمود تا مشکل امنیتی برایش فراهم نیاید، انجام می شد. در این ملاقات ها، نماینده اداره اطلاعات با اسم مستعار محمدی، غلامی، محمودی، موحد، جوادی و… ولی فرد بهائی که یکی از اعضای خادمین بوده با نام اصلی و شناسنامه ای خود با آنان به گفتگو و تبادل نظر پرداخته و خواسته های آنان به جمع خادمین جهت مشورت و تصویب و اجرا آورده می شد. در این تعامل آنچه مربوط به جامعه و فعالیت های آن بوده در اختیار اداره اطلاعات قرار می گرفت ولی به هیچوجه درخواست هائی که جنبه خصوصی اعضای جامعه بهائی بوده را خادمین وارد نشده و با اداره اطلاعات شهر خود همکاری نکرده اند.

تا آن جائی که معلوم و مشخص شده است اداره اطلاعات به همین ارتباط رسمی خود با جامعه بهائی اکتفا نمی کرد و با توجه به شناختی که از روحیه بعضی از بهائیان و تا حدی هم استفاده از نقطه ضعف هائی از آنان داشته را بهانه کرده و با تهدید و تطمیع سعی در برقراری ارتباط و گرفتن اطلاعات از آنان می نمود و بعضاً از آنان به عنوان خبربر استفاده می کرد. چنین رویه ای شاید به این منظور انجام می شد که اطمینان یابند در جامعه بهائی غیر از آنچه از طریق نماینده خادمین دریافت می نمایند، فعالیت دیگری وجود نداشته باشد که از نظر آنان مخفی مانده باشد. خادمین در صورتی که چنین افرادی را می شناختند و متوجه چنین ارتباطی می شدند، اطلاعات درست و صحیح را در اختیار آنان قرار می دادند که در صورت احضار به اداره مزبور آنچه صداقت است، تحویل دهند. همکاری و یا عدم همکاری این افراد با اداره اطلاعات بستگی به روحیات و حالات و تهدید و تطمیع اداره مزبور با آنان داشته که می توانسته ادامه یابد و یا قطع شود. مامورین اداره اطلاعات به دو صورت یاد شده اکتفا ننموده سعی در گرفتن مطلب از جامعه به طرق دیگر نیز داشته اند که از جمله افراد خود آنان در دوستی و رفاقت با اعضای جامعه بهائی بوده که بدون معرفی و اظهار علنی انجام می شده است.

احضار تلفنی بهائیان توسط مامورین اداره اطلاعات بعد از سال 1384 رویه اش با ما قبل آن متفاوت شد؛ قبل آن به جهت گرفتن اخبار و اطلاعات بوده ولی بعد آن بازجوئی و تشکیل پرونده و ارسال آن به دادگاه. گرچه با آشنائی از حقوق شهروندی، بیشتر بهائیان با احضار تلفنی به ستاد خبری اداره مزبور نمی روند؛ و در احضاریه تلفنی، به فرد برقرار کننده ارتباط توجه به اجرای روند قانونی احضاریه می دهند، که باید کتبی و از طرف دادسری و قوه قضائیه باشد و در فرم خاص آن همه موارد قابل پیش بینی قید و ممهور به مهر نهاد مزبور باشد. با همه این توصیفات، بهائیانی بوده وهستند که با احضار تلفنی به ستاد خبری شهر خود رفته و مورد بازجوئی قرار گرفته اند بدون این که قبل آن اتهام شان مشخص باشد و یا از اتهام خود با خبر باشند و این اتهام از طرف مرجع قضائی بر آنان تفهیم شده باشد. بدین صورت حریم خصوصی و اعتقادی آنان بر خلاف قانون و شرع توسط مامور بازجو اداره اطلاعات مورد تفتیش قرار گرفت و بعضاً ملزم به دادن تعهد بر اساس خواسته های ناروای اداره اطلاعات قرار گرفتند.


از جمله نفوس بهائی که به وسیله تلفن توسط مامورین اطلاعاتی به ستاد خبری این اداره احضار می شوند، زوج های جوانی اند که یکی بهائی و دیگری مسلمان است. این دو نفر با رضایت کامل خانواده های خود پیوند زناشوئی بستند و در دفتر خانه رسمی جمهوری اسلامی به عقد مشروع اسلامی یکدیگر در آمدند و بعد آن عقد بهائی شدند. اداره اطلاعات در احضار زوج جوان یکنواخت عمل نکرده است. واکنش مامورین این اداره نسبت به زوجی که مرد آن بهائی و زن مسلمان بوده به مراتب سخت تر و شدید تر از زوجی است که مرد مسلمان و زن بهائی می باشد. در مورد اخیر تنها احضار تلفنی و سفارشات لازم و تاکید بر اینکه مرد مسلمان نباید در مراسم همسر بهائیش حضور یابد بسنده شد و تعهدی از طرفین اخذ گردید. در حالی که در مورد دیگر غیر از احضار تلفنی، به عنوان متهم بازرسی از منزل و بازداشت و بازجوئی و تشکیل پرونده مانند دیگر بهائیان منجر شد که موضوع این مقال است.

جالب توجه این که مامور و یا بازجو اطلاعاتی رد پایش در استفاده از تلفن در مراحل بعدی طی روند پرونده همچنان وجود دارد. مامور اطلاعاتی تلفنی متهم را به جلسه بازپرسی نزد بازپرس پرونده در دادگاه دعوت می کند؛ و یا تلفنی فرد متهم بهائی را به دادگاه انقلاب نزد قاضی فرا می خواند؛ و یا به متهم بهائی تلفنی اطلاع می دهد که به دفتر دادگاه انقلاب رفته حکم صادره را دریافت نماید. در همه موارد یاد شده و نظایر آن به جای منشی تلفنی مرجع قضائی در مورد متهم بهائی ایفای نقش می نماید. این رویه و اقدام مامور اداره اطلاعات که هیچ گونه وجاهت قانونی ندارد، شاید تعجیلی باشد که متهم بهائی زودتر به سرانجام پرونده اش برسد تا اتهاماتش تثبیت، و در صدور و اجرای حکم تسریع شود، چون رویه احضار متهم به هر یک از این مراجع برای تکمیل پرونده، نیاز به برگه احضاریه دارد که مشمول وقت و زمان می گردد. با توجه به تعدد موارد یاد شده، بعضی از متهمین بهائی براساس اقدام غیر قانونی اداره اطلاعات به مراجع مزبور مراجعه می نمایند، مگر آنانی که از حقوق متهم آگاهی دارند و تذکر آئین نامه ای به مخاطب خود داده و منتظر احضار کتبی از نهاد مزبور می مانند.

ب) بازرسی از منزل مسکونی خانواده بهائی :

اعضای خانواده بهائی بی خبر از اتهام خود، به یک باره با مامورین اداره اطلاعات مواجه می شوند که برای بازرسی منزلشان درب منزل و یا زنگ آن را به صدا درآورده اند. در این بازرسی ها، یکی از مامورین، خود را به نام مامور اداره پست یا مامور اداره مالیات و یا مامور شهرداری و… معرفی می نماید، و خانواده بهائی بی خبر از این خدعه و نیرنگ، درب منزل خود را به روی مامور می گشاید و به یک باره چند مامور مرد بی ملاحظه به حریم خصوصی خانواده به درون خانه یورش می برند. در این موقعیت و شرایط پیش آمده، مثل این است که مامورین تجسس اطلاعات صاحب خانه اند و به هر کجا منزل مسکونی که بخواهند سرک می کشند و وسائل اعضای خانواده را مورد تفتیش و بازرسی قرار می دهند. آنان در این مراجعه، برگه ای که معلوم نیست صادر کننده آن چه مرجعی است، به صاحب خانه نشان می دهند؛ صاحب خانه ای که مات و مبهوت حرکات و سکنات مامورین شده است و فکرش مشوش گردیده، به طوری که بعد پایان بازرسی و ترک مامورین از خانه، یادش نمی آید که حکم برای چه منظوری بوده و متهم که بوده و اتهام چه بوده است.

در حین تجسس مامورین، اگر خانواده ای یادش بیاید که در چه وضعیتی است، و چگونه حقوق طبیعی و شهروندی اعضای خانواده در روز روشن جلوی چشمان بهت زده آنان پایمال می گردد؛ و در این مورد تذکری قانونی و شرعی به مامورین دهد، اگر مورد ضرب و شتم واقع نشود، شانس یاری اش کرده است. وگرنه با مشت و لگد متوجه وجود قانون و قانونمداری نظام مردم سالاری دینی در جامعه خود می شود و ملزم به سکوت و همراهی تا کار آقایان تمام شود و اختلالی در کارشان پیش نیاید. و بعد هم که مراجعه به مراجع قضائی و یا دیگر نهاد ها نماید، البته رسیدگی می شود ولی رسیدگی پرونده ای است که روز بروز بر حجم آن افزوده می شود، نه کارخلاف غیر قانونی و غیر شرعی مامورین اداره اطلاعات و تجاوز به حریم خصوصی اعضای خانواده و ضبط و توقیف وسائلی که هیچ ربطی به اتهام شان نداشته است. در بازرسی های انجام شده، منازلی بوده که متهم زن یا مرد در آن حضور نداشته و بازرسی انجام شد و وسائلی که سلیقه مامورین بوده ضبط و توقیف شد. وسائلی که خواه مربوط به متهم بوده باشد و یا مربوط به دیگر اعضای خانواده. مامورین تجسس اطلاعات در مراجعه به منازل بهائیان مامور زن به همراه ندارند تا در غیاب سرپرست خانواده، کار تجسس و بازرسی همراه با مامور زن انجام گیرد


در ماههای اول شکل گیری دولت هشتم، مامورین اطلاعاتی بیشتر رعایت حال خانواده را می نمودند. و حتی در بعضی مواقع تذکرات قانونی و شرعی را مرعی می داشتند. ولی این رویه نه تنها به سمت درست و صحیح خود پیش نرفت، بلکه بی قانونی و بی شرمی ناشی از زیر پا گذاشتن شرعیات که به موازین اسلامی راجع است، در مامورین قوت گرفت. و کم کم به پرخاش و ضرب وشتم کشیده شد. بطوری که کوچکترین اعتراض اعضای خانواده بهائی، مورد بی مهری مامورین اطلاعاتی واقع می شود و با توهین و تحقیر امر به سکوت و سکون می گردند، و یا به اتهامات ناروا متهم، و ضرب و شتم هم چاشنی اقدامات آنان می گردد. مامورین اداره اطلاعات قائل برآنند که خود قانونند و مالک الرقاب اعضای خانواده بهائی؛ و شکایات از نحوه برخورد آنان در حریم خصوصی خانواده به نهادهای مختلف، در نهایت نه تنها نتیجه ای نداشته، بلکه به جرم نشر اکاذیب و تشویش اذهان قابل تعقیب شده است. مامورین تجسس اداره اطلاعات که به گفته مافوقشان » افراد بی کله و خام و بی سواد» می باشند، کاری با آنان نمی شود کرد. با این حال دیگر نهاد ها هم نباید با این سربازان گمنام که برای رضای صاحب خود کار می کنند، بگویند: بالای چشم شان ابروست.

در بازرسی از منازل بهائیان، کلیه آثاری که مربوط و نامربوط به امور اعتقادی باشد جمع آوری می شود؛ از تصاویر، کتب، جزوات، دست نوشته ها و.. از جمله کیث کامپیوتر، سی دی، رسیور ماهواره و سررسیدهائی که مربوط به امور خصوصی خانواده است، اسناد و مدارک که بعضاً در خانواده هائی شناسنامه، کارت ملی و پاسپورت اعضای خانواده را با خود بردند، از دفتر چه تلفن تا تلفن همراه و یا سیم کارت آن را ضبط نمودند. در همه این موارد یک صورت جلسه ای کلی توسط مامور تجسس تنظیم می شود و به امضاء خانواده بهائی می رسد و بدون این که نسخه ای از آن به خانواده داده شود، صورت جلسه را هم با خود می برند. بلافاصله بعد از بازرسی از منزل، خانواده مراجعه به دادسری نموده که معلوم شود آیا از جانب دادسری چنین دستوری صادر شده یا نه؟ در بعضی مواقع دادستان و یا بازپرس صحت بازرسی و صدور دستور را تائید نمودند؛ ولی در مراجعاتی نیز طفره رفته و بررسی را منوط به تشکیل و تکمیل پرونده نمودند؛ و در بعضی از این بازرسی ها هم معلوم شده که حتی اعلان و خبر دهی توافقی بین اطلاعات و دادسری صورت نگرفته است. و چون رویه اقدام بازرسی منزل بر خلاف قوانین بوده حواله به بازپرس و یا قاضی کشیک داده شد که خود از عوامل اطلاعاتی بوده است. به هر حال در هر اقدامی بر علیه جامعه بهائی، وقتی پای اطلاعات در میان باشد دیگر نهاد ها چه مربوط و چه نامربوط جائی از اعراب ندارند. قانون و شرع هم براساس اقدام مامورین اطلاعات شکل می گیرد و صورت عوض می کند!

ج) حکم جلب و بازداشت متهم بهائی :

با توجه به این که در حقوق شهروندی اصل بر برائت فرد است، مگر این که بر اساس اسناد و مدارک خلافی از کسی مشاهده شود و به همین علت در مظان اتهام قرار گرفته و اثبات آن از طریقی که قانون مشخص نموده، انجام گیرد. آن چه علی الظاهر گویاست، چنین حقی در مورد اعضای جامعه بهائی مصداق ندارد و تمامی اعضای جامعه بهائی در مظان اتهام اداره اطلاعات قرار دارند، بدون این که جرمی از جانب آنان صورت گرفته باشد. از جانب اداره اطلاعات، بهائیان متهم به فعالیت علیه نظام می باشند. و برای اثبات چنین اتهامی به سراغ یکی از آنان که خود مشخص می نمایند، می روند. و اثبات اتهام را نیز به طرفندی که واردند، تهیه می نمایند. لذا معلوم نیست که فردا نوبت چه کسی باشد؟ بازداشت افراد بهائی به اتهام فعالیت تبلیغی علیه نظام، به صورت های متفاوتی انجام می گیرد : در بعضی موارد حکم جلب فرد بهائی همراه با بازرسی منزل انجام گرفته است. بدین صورت که مامورین اطلاعات در پایان بازرسی منزل متهم و ضبط وسائل، متهم را با خود به بازداشتگاه کچوئی، واقع در میدان امام شهرستان ساری بردند و بازداشت کردند. در غیر این صورت با فاصله زمانی متفاوت از چند روز تا چند هفته و یا چند ماه بعد از بازرسی منزل متهم بهائی بازداشت گردید. البته در موارد نادری بازرسی منزل صورت گرفت بدون اینکه متهم بهائی را احضار و بازداشت نمایند.


حکم بازداشت موقت و تجدید آن و تفهیم اتهام برای متهمین بهائی نیز مانند حکم جلب، متفاوت عمل شده است : بعضی از افراد بهائی قبل از بازداشت شدن توسط مامورین اداره اطلاعات، به دادسری نزد بازپرس برده شده و اتهام آنان معلوم و تفهیم اتهام شدند و سپس حکم بازداشت موقت آنان صادر و اجرا گردید. در غیر این صورت ابتدا متهم بهائی را مامورین به بازداشتگاه کچوئی بردند و بازداشت نمودند و روز بعد آن، متهم را نزد بازپرس برده و یا بازپرس را به بازداشتگاه نزد متهم آورند که تفهیم اتهام انجام شود و حکم بازداشت موقت را داشته باشند. برای تجدید بازداشت موقت، به صورت نادری متهم را نزد بازپرس برده اند. بدین صورت که با ارتباطی که بین مامورین بازجو و بازپرس و دادستان هر شهر استان وجود دارد، حکم تجدید بازداشت در غیاب متهم صادر می شود. و تا زمانی که بازجو اطلاعات لازم بداند متهم بهائی در سلول انفرادی بازداشتگاه زندانی می باشد. بازداشت موقت در این چند سال گذشته برای محبوسین از چند روز تا بیش از نیمی از سال را به همراه داشته است. البته تا حدی اقدامات خانواده و پیگیری های قانونی و مراجعه به نهاد های مختلف جامعه در شهر و مرکز استان و همچنین پایتخت می تواند محدودیتی در بازداشت موقت متهم ایجاد کند و آنچه که سلیقه مامور بازجوی اداره اطلاعات است به وقوع نپیوندد.

در میان متهمین بهائی، افرادی بوده اند که این مسیر را طی نکردند؛ و بعد از بازرسی منزلشان، مامورین اداره اطلاعات به سراغشان نرفتند. بلکه توسط بازپرس به شعبه بازپرسی دادسرای شهر خود احضار شدند و بعد تفهیم اتهام مرخص شدند و یا با قید وثیقه ای که بازپرس معلوم نموده ازجواز کسب و یا سند منزل مرخص گردیدند. و در مواردی هم مامورین اطلاعات با مراجعه یک بار و یا بیشتر برای احضار و یا اجرای حکم جلب به منزل متهم مراجعه نمودند، ولی چون متهم در منزل حضور نداشته، پیگیری های بعدی انجام نگرفت و مشمول مرور زمان شد. در میان متهمین بهائی، افرادی بوده اند که به محض دستگیری ویا احضار به ستاد خبری و بدون انجام کار اداری برای تفهیم اتهام قانونی، مورد بازجوئی قرار گرفتند و چه بسا براساس همان نحوه بازجوئی و اقرار فرد برامور اعتقادی خویش، بقیه راه های بازداشت و محاکمه وی فراهم وهموار گردید و آنچه خواسته و میل مامور بازجو اطلاعات بوده، به وقوع پیوست. ویا بالعکس، متهم بهائی با توجه به قوانین بازجوئی و بازداشتی در مقابل خواسته های بازجو اطلاعاتی مقاومت نمود و راه بعدی اقدام غیر قانونی مامور بازجو را سد کرد.

د) بازجوئی از متهم بهائی :

بازجوئی از متهمین بهائی توسط مامورین بازجو اداره اطلاعات انجام می شود. افرادی که مدعی اند، کارشناس بهائیت می باشند. و کاملاً اطلاعات و آگاهی از باورها و اعتقادات بهائی دارند، درحالی که هیچ مطلب درست و صحیحی از امر بهائی در ذهن خود ندارند. و هیچ یک از منابع جامعه بهائی را مطالعه ننمودند و تنها کتب و جزواتی که دائره ویژه اداره مزبور تهیه می نماید که تضاد آشکار با تعالیم و دستورات امر بهائی دارد، توشه آنان است. و ذهنیتی آکنده از بغض و کین و تبعیض و تعصّب نسبت به امر بهائی و اعضای جامعه آن داشته، و علی الظاهر به هیچ وجه در صدد تحقیق و تفحص نبوده و نیستند. آنان در دایره اطلاعاتی خود و بر اساس ایجاد جریان فکری منحرف، امر بهائی را فرقه ضاله انحرافی و سیاسی دانسته، و بر اساس چنین تفکری از نظر آنان بهائی بودن هم جرم تلقی می گردد. گرچه لفظاً قائل به این نیستند، ولی نوع عمل کرد غیر قانومی و غیر شرعی مامورین اطلاعات این موضوع را مسلم نموده است. آنان با سوال و پرسشی که از متهم می نماینـد، می خواهند در نهایت اثبات کنند که متهم بهائی در بند آنان، فردی است که با دولت بیگانه بالاخص دولت اسرائیل در ارتباط است. از دولت بیگانه اخبار دریافت می کند، و اخبارداخله کشور ایران را به آنــان می رساند. فرد بهائی هرگاه در جمعی شرکت داشته باشد، برای اداره اطلاعات مهم نیست که آن جمع چه هدف و منظوری دارد، تنها اقرار به مشارکت در جمعی حتی جمع خانوادگی بدین معنی است که فرد بهائی کار سیاسی و فعالیت علیه نظام انجام می دهد. و برای اثبات این موضوع همان جزوه و کتاب اعتقادی هم که در بازرسی از خانه اش یافت شده می تواند سند باشد


در سالهای اخیر بالاخص بعد از تعطیلی تشکیلات سال 1387، چون افراد بهائی عضویت در جمعی ندارند لذا هر اقدام و فعالیت جمعی به صورت خود جوش اعضای آن به حساب می آید، و تعهد تشکیلاتی به همراه ندارد، بلکه اقدام شخصی و خصوصی و یا اعتقادی افراد بهائی می باشد که در هر شرایطی افراد بهائی برای بقای خود به آن نیازمندند. در چنین شرایطی افراد بهائی نمی توانند متهم به فعالیتی باشند که به زعم اداره اطلاعات فعالیت علیه نظام محسوب شود. بازجو اطلاعات چون با پاسخ متهم بهائی مواجه می شود که سوالاتش را بدون جواب گذاشته، زیرا سوالات را تفتیش عقیده دانسته و جواب آن را بر خلاف حقوق شهروندی خود می داند، که در قوانین و شرع اسلام پیش بینی شده است. چون از این بابت بازجو به نیت سوء خود نمی رسد، لذا رویه ای دیگر اتخاذ نموده و از آن برای وصول به مقصود خود سود می برد و آن عبارت است از : وسائل ارتباطی فرد متهم بهائی از جمله ارتباط ایتنرنی و ایمیل های شخصی و فیس بوک و کنترل ارتباط تلفنی و نظایر آن که از قبل و یا بعد از بازرسی منزل به دست مامورین اداره اطلاعات می افتد. چون سایت های مربوط به جامعه بهائی فیلتر شده می باشد کافی است رد پای متهم را به یکی از این سایتها داشته باشند و یا در کیث کامپیوتر خانواده مطالب اعتقادی وجود داشته باشد همه وهمه می تواند برای فرد بهائی جرم و اثبات جرم تلقی شود. از طرف دیگر مکاتبات محرمانه بازجو اطلاعات و غیر واقعی جلوه دادن حقایق و برجسته نمودن و زیر مطالب اعتقادی فرد بهائی خط قرمز کشیدن و…، و ارجاع آن برای بازپرس و دادستان و بالاخره اثبات این که فرد بهائی مظنون اداره اطلاعات، اقدام و فعالیت تبلیغی علیه نظام نموده است. بازپرس و دادستان نیز با ذهنیت منحرفی که پیدا نمودند، مطالبی را چاشنی پرونده می نمایند و آن را نزد قاضی دادگاه انقلاب ارجاع می نمایند تا حکم محکمی برای متهم بهائی بگیرند. و بدین وسیله اختلال اساسی در خانوداده بهائی و جامعه آن ایجاد نمایند و به زعم خود جامعه بهائی را مضمحل سازند.

متهم بهائی که در بند اداره اطلاعات محبوس است و در سلول انفرادی بازداشتگاه کچوئی بسر می برد، با فاصله طولانی چند روزه از سلولش خارج و با چشم بند به زیر زمین این بازداشتگاه جهت بازجوئی برده می شود و در اطاق کوچکی که غیر از درب ورودی روزنه دیگری ندارد، از جانب یک یا چند نفر مامور بازجو اداره اطلاعات، مورد بازجوئی قرار می گیرد. در ماههای اخیر، زندانی زن بهائی را بعد از چند روز بازداشت در این بازداشتگاه، به بند عمومی زندان شهر مسکونی خودش منتقل نمودند و بازجوئی را در زندان انجام دادند. شاید یک علت آن نداشتن مامور زن در این بازداشتگاه باشد. تا به حال هیچ مامور زن بازجو نبوده که از متهم زندانی زن بازجوئی نماید و یا در حین بازجوئی متهم زن، مامور زن در کنار زندانی باشد. این مورد از جمله مواردی است که بر خلاف شرع اسلامی است که آقایان اطلاعاتی سنگ آن را به سینه خود می زنند. البته این از نظر آنان توجیه ای دارد دائر بر این که عفت وعصمت و محرم و نامحرم و روابط بر اساس اخلاق و شئونات اسلامی، تنها در جامعه اسلامی و بین مسلمانان وجود دارد و در غیر آن بزعم اداره اطلاعات ارتباطات بین زن و مرد غیر مسلمان از دائره عفت وعصمت خارج و هرج و مرج ناش از نامحرمیت بین این دو جنس، مشکلات عدیده ای را در جامعه اسلامی به وجود آورده که راه رهائی از آن تنها اسلام آوردن غیر مسلمانان است!

ه) آزادی از بازداشت موقت تا احضار به بازپرسی :


آزادی از بازداشتگاه کچوئی به سهولت انجام نمی گیرد. تنها پیگیری مکرر خانـــــواده می تواند مدت زمان بازداشتی را کوتاه نماید. زندانی هیچ گونه ارتباطی با بیرون از سلول خود ندارد. چنانچه بازجو اجازه دهد، تلفنی می تواند خانواده خود را از وضعیت خویش مطلع سازد. اعضای خانواده مرتب مثل توپ فوتبال، بین دو نهاد قضائی و اطلاعات پاس کاری می شوند و سرگردان می مانند. چه بسا روزهای متوالی از اول وقت اداری تا آخر وقت آن بین این دو نهاد در رفت و آمدند، بدون اینکه نتیجه ای از فعالیت خود بگیرند. آنان که از اقدامات بی سر و سامان شهر خسته و مایوس شده اند، به مسئولین قضائی استان مراجعه می کنند و درخواست خود را کتبی به مسئولین استان می دهند. این نامه ها که بوسیله مسئولین استان پاراف شده است ، باید مجدد برای رسیدگی به دادستان و بازپرسی داده شود که روزهای قبل خانواده مسجون روحیه و حالتش را تحمل کرده و دیگر غیر قابل تحمل می شود. برای چندمین بار خانواده مسجون به نزد دادستان و بازپرس پرونده می روند و با بی اعتنائی و تحقیری که از جانب دادستان و بازپرس می شوند، می خواهند کاری از پیش ببرند و نتیجه ای از اقدامات خود بگیرند و رفع اتهام از عضو خانواده خود نمایند. خانواده مسجون کم کم به وضعیت پیش امده خو می گیرد و همراه توکل به حق اقدامات خود را انجام می دهد این در حالی است که فرد بازداشت شده از این اقدامات خانواده خود بی خبر است و به یک باره بعد از مدت زمانی که میانگین آن بیش از یک ماه می باشد از بازداشتگاه به دادسری منتقل و با وثیقه ای که خانواده آماده نموده، موقت آزاد می شود.

در آزادی متهم بهائی از بازداشتگاه موقت، که به مدت چند روز و یا چند هفته و یا چند ماه در بازداشت بوده، یکی از طرق ذیل انجام شده است : مامورین اطلاعات متهم بهائی را به دادسری نزد بازپرس پرونده آورده و از طرف دیگر خانواده متهم هم در جریان قرار گرفته و همزمان در دادسری حضور دارند. بازپرس با هماهنگی اطلاعات میزان وثیقه را مشخص می نماید و آزادی متهم را مشروط به سپردن وثیقه می نماید و خانواده که معمولاً ســـــند خانه ای به همره دارد به بازپرس ارائه می دهد و بعد تائید می بایست توسط نماینده قضائی کار شناسی شده و میزان ارزش آن بالاتر از میزان وثیقه باشد و در این صورت با قید وثیقه فرد متهم آزاد می شود. به ندرت ممکن است میزان وثیقه تعیین شده از جانب بازپرس و اطلاعات پائین باشد و خانواده متهم بتواند با سپردن وثیقه جواز کسب متهم را آزاد نماید. از آنجائی که مامورین، بیشتر مواقع متهم بهائی را هنگام ظهر به شعبه بازپــــرسی می آورند، ممکن است تا آخر وقت اداری اقدام قانونی سپردن وثیقه انجام نشود ، در این صورت متهم را به زندان شهر تحویل می دهند، و در بدو ورود متهم به زندان، وی را در قرنطینه زندان، زندانی می نمایند. اگر روز بعد سپردن وثیقه تعیین شده انجام شود، متهم از زنـــــدان آزاد می شود و الا باید تا زمان آزادی در قرنطینه و یا بند عمومی زندان بسر برد. روش معمول دیگر بر این است که متهم بهائی در بازداشتگاه بسر می برد و خانواده در پیگیری به انتهای دوره بازداشتی موقت وی می رسد و با میزان وثیقه ای که بازپرس با مشورت اطلاعات تعیین نموده، وثیقه گذاشته می شود و نامه آزادی از طرف بازپرس پرونده صادر می شود و خانواده متهم آن را به بازداشتگاه تحویل می دهد و ساعاتی بعد مامورین، متهم بهائی را در میدان امام ساری آزاد می کنند. البته مواردی هم بوده که مامورین اداره اطلاعات، متهم بهائی را بعد از بازداشت موقت به زندان شهر تحویل دادند؛ و زندانی بهائی در تمام مدت مشخص شدن وقت بازپرسی و تشکیل دادگاه و صدور رای دادگاه انقلاب و دادگاه تجدید نظر، در زندان بوده و در نهایت، بعد گذراندن مدت محکومیت از زندان آزاد شد.

بعد از ماجرای آزادی زندانی از بازداشت موقت که در فوق به آن اشاره شد، نوبت احضار متهم به بازپرسی است که به مدت کوتاه حدود یک ماه بعد از آزادی از بازداشت موقت انجام می شود؛ و متهم بهائی به شعبه بازپرسی دادسری شهر خویش احضار می شود و از جانب بازپرس مجدد بر اساس محتویات پرونده اتهام و یا اتهاماتش به وی ابــــــــلاغ می گردد و متهم از خود دفاع می کند یعنی اتهام وارده را می پذیرد و یا انکار می نماید و در هر صورت مطالبش را بازپرس یادداشت می نماید و آن را از متهم تائید می گیرد و به این ترتیب پرونده تکمیل و از شعبه بازپرسی شهر سکونت متهم به دادگاه انقلاب شعبه 1 یا 2 شهر ساری ارجاع می شود. در بخش بازپرسی اگر متهم برای رفع اتهام خود وکیلی داشته باشد وکیل می تواند در کنار موکل خود در بازپرسی از وی دفاع نماید که در این صورت مطلب دفاعیه وکیل هم مانند موکل در پرونده قید می شود.

و) از بازپرسی تا دادگاه انقلاب :


از انجائی که همه افراد بهائی در مظان اتهام اداره اطلاعات قرار دارند، به ناگاه و بدون ابلاغ قبلی خانواده بهائی و یا یکی از اعضایش، متهم به فعالیت علیه نظام می شود. و به این ترتیب بی خبر از همه جا در یک روز آفتابی یا ابری منزلشان مورد بازرسی مامورین تجسس اداره اطلاعات قرار می گیرد و بعد آن خانواده بهائی متهم به فعالیت علیه نظام متوجه می شود که حال نوبت وی بوده است و باید پیگیر پرونده ای شود که اداره اطلاعات در حال تاسیس آن است. در این صورت متهم بهائی اگر مایل باشد برای پرونده خویش به وکیلی وکالت رسیدگی می دهد. البته به ندرت وکلاء جامعه قبول می کنند که برای دفاع از حقوق شهروندی یک فرد بهائی از وی دفاع نمایند بالاخص که موسس پرونده اداره اطلاعات باشد. به هر حال وکیل پرونده باید منتظر بماند تا بازجوئی اداره اطلاعات از متهم بهائی انجام شود. در مرحله بازجوئی از متهم، وکیل هیچ اقدامی نمی تواند برای موکل خود انجام دهد. و در پایان بازجوئی و تکمیل پرونده توسط اداره اطلاعات و ارجاع آن به بازپرسی، وکیل می تواند پرونده را ملاحظه نماید و همانگونه که در قسمت قبل اشاره شد، در مرحله بازپرسی از موکل خود دفاع نماید.

فاصله بین دو مرحله بازپرسی و تشکیل دادگاه انقلاب، بیشتر از آزادی فرد متهم از بازداشت موقت تا مرحله بازپرسی وی می باشد و ممکن است چند ماه طول بکشد. متهم بهائی با برگه احضاریه ای که برای وی یا وکیلش از طرف دادگاه انقلاب صادر می شود به دادگاه احضار می گردد. در زمان تشکیل دادگاه انقلاب، متهم بهائی چنانچه وکیلی داشته باشد به همراه وی در دادگاه نزد قاضی حضور یافته، و آخرین دفاعیه متهم بهائی در این قسمت انجام می شود. و بعد این مرحله، صدور حکم و رای قاضی دادگاه انقلاب است که معمولاً بلافاصله صادر می شود و ظرف چند روز بعد یا از طریق وکیل ویا مستقیماً به متهم ابلاغ می گردد. ابلاغ رای قاضی دادگاه برای متهمین بهائی به روال معمول آن و به یک صورت انجام نمی گیرد به بعضی از متهمین بهائی حکم دادگاه کتباً ابلاغ نشد بلکه به دفتر دادگاه فراخوانده شدند و رای قاضی به رویت آنان رسید و ازروی آن رونویسی کردند و اصل برگه حکم دادگاه به آنان داده نشد و همین رویه را به منزله دریافت حکم محسوب نمودند. رای دادگاه انقلاب ظرف 20 روز بعد رویت و دریافت آن قابل اعتراض و تجدید نظر خواهی به دادگاه تجدید نظر استان می باشد. لایحه تجدید نطر به دفتر دادگاه تحویل می شود تا در یکی از شعبات دادگاه تجدید نظر استان مورد بررسی قرار گیرد. عدم تحویل لایحه تجدید نظر به منزله قبول اتهام و رای صادره قاضی دادگاه انقلاب است و به معنی دیگر اثبات جرم تلقی و قبول اجرای حکم تعیین شده می باشد.

ز ) از دادگاه انقلاب تا دادگاه تجدید نظر استان :

بعد از صدور حکم قاضی دادگاه انقلاب و ابلاغ آن به متهم و تحویل لایحه تجدید نظر در وقت تعیین شده توسط وکیل و یا خود موکل، پرونده به دادگاه تجدید نظر استان جهت رسیدگی ارسال می شود. و این بار مدت زمان رسیدگی پرونده بیشتر از زمان قبل آن است و ممکن است یک سال و یا بیشتر طول بکشد. کمتر پیش آمده که دادگاه تجدید نظر متهم را احضار نماید و قضات آن حضوری و بعد از استماع دفاعیه متهم به ابداء رای پردازند بلکه بر اساس محتویات پرونده و سفارشات خاص اداره اطلاعات که همراه می باشد به صدور رای می پردازند. از آنجائی که رد پای مامورین اداره اطلاعات تا تشکیل دادگاه انقلاب و حتی زمان احضار فرد متهم به دادگاه مشاهده شده است، ممکن است در مرحله تجدید نظر هم وجود داشته باشد. غیر از این، دیدگاه بازپرس و مهمتر از آن دادستان و قاضی پرونده در ابداء رای قضات دادگاه تجدید نظر تاثیر خواهد داشت. با توجه به سوابق صدور آراء دادگاه تجدید نظر که معمولاً از دو قاضی و یک مستشار تشکیل می شود، رای دادگاه انقلاب یا شکسته شد و میزان آن کم گردید و یا بخشی از آن حذف شد و تا به حال مشاهده نشد که دادگاه تجدید نظر حکم غلیظ تر از دادگاه انقلاب صادر نماید. رای این دادگاه بروال معمول آن به دایره اجرای احکام دادسری فرستاده می شود و به متهمی که دیگر از نظر قانون مجرم قلمداد می شود ابلاغ می گردد. در اجرای حکم بستگی به مامور و همکاری اداره اطلاعات با وی دارد که ممکن است بلافاصله بعد از صدور و ابلاغ حکم اجرا شود.


متهم بهائی که دیگر جرمش از نظر مرجع قضائی در فعالیت علیه نظام بر اساس ماده 500 تثبیت گردیده است، رای قطعی به مرحله اجرا در می آید و زندانی می شود. ممکن است چند روزی برای اجرای حکم فرصت منظور شود، و یا برعکس هنوز حکم نهائی از طرف دادگاه تجدید نظر به فرد بهائی ابلاغ نگردید، به طرفندی که کاملاً مشابهت با آدم ربائی داشته متهم بهائی توسط مامورین اداره اطلاعات ربوده شده و تحویل بند عمومی زندان شهر شد و بعد آن حکم نهائی دادگاه تجدید نظر در زندان به زندانی بهائی ابلاغ شد. البته مراجع بالاتر از دادگاه تجدید نظر در قوانین پیش بینی شده است که چنانچه متهم بهائی و وکیل او بخواهند رای قطعی صادره از دادگاه تجدید نظر را بشکنند و اعتراض نمایند به مرجع بالاتر از آن که دیوان عدالت اداری می باشد، پرونده را ارجاع دارند. ولی در این سنوات فردی نتوانست و یا به او چنین فرصتی داده نشد که پرونده خود را به این مرجع ارجاع دهد و منتظر نتیجه رای صادره آن شود.

ح ) اجرای حکم و زندانی شدن فرد بهائی :

صدور احکام نهائی برای متهمین بهائی از جریمه نقدی تا حکم حبس چند ماهه ویا یک یا چند ساله و تبعید از شهر سکونت به تبعیدگاهی که در حکم مشخص شده را می توان صورت نمود. همان گونه که درقسمت قبل بیان شد متهم بهائی که مجرم قلمداد شده است بعد و یا حتی قبل صدور حکم دادگاه تجدید نظر به زندان افکنده می شود. ورود زندانی بهائی به بند عمومی نیز با سفارش اداره اطلاعات صورت می گیرد، مگر این که ریاست زندان و یا مسئولین آن خود در این مورد مستقل عمل نمایند. در بعضی موارد، زندانی بهائی در سخت ترین و نامناسب ترین بخش زندان و در کنار مجرمین باسابقه زندانی گردید تا دوران محکومیت خود را به بدترین وضعیت بگذراند. زندان شهرستان های استان مازندران از امکاناات اولیه نیز برخوردار نیستند. ازدحام جمعیت زندانی در بندها که جای مناسبی برای خود ندارند و در خواب شب با زحمت باید در گوشه ای بیارامند. کوچکترین امکانات موجود در بندها، از آن افراد باسابقه می باشد، که برای آنان محیط زندان خانه اول و یا دوم محسوب می شود. بسیاری از این افراد سابقه دار با گذراندن دوره محکومیت، مجدد ارتکاب جرم داشته و زندانی می شوند.

بندهای زندان های استان با توجه به تعداد زندانی و تنوع جرائم و مدت محکومیت از هیچگونه ترتیب و تنظیمی برخور دار نیست، و اگرهم وجود داشته باشد نادر است. در یک بند زندان، زندانی هائی که شاید برای یک اشتباه مالی به زندان افتادند و باید تنها شبی و یا چند شب را در زندان بسر برند، با مجرمین با سابقه ای که چند سال در حبس می باشند و چه بسا منتظر اجرای حکم اعدام خود می باشند، در کنار هم قرار می گیرند. قلت خط تلفن، دستشوئی و توالت، دوش حمام و کمبود غذا، و…همیشه بهانه هائی برای دعوا و نزاع وجدال بین زندانیان می باشد. در بعضی از این زندان ها زندانی نان سیر نمی خورد تا چه برسد به غذائی مناسب. یک مغازه خواربار در بند وجود دارد و چون وسائل آن بسیار گران می باشد تنها افراد متمول زندانی می توانند از آن خرید نمایند و ما بقی اندک و شاید بتوان گفت برای تهیه سیگار همگی. آنانی که سیگاری اند و به زندان می افتند مصرف شان نسبت به بیرون از زندان تا 5 برابر افزایش می یابد و آنان که تجربه کشیدن سیگار را در بیرون از زندان نداشته اند چه بسا در وقت کشی و یا تحمل حبس و آرامش خاطر روحی و روانی پیدا نمودن، مبادرت به کشیدن سیگار می نمایند. کاش به همین کشیدن سیگار اکتفا می شد، در بعضی از اطاق های بند زندان مشعل کشیدن مواد افیونی از سنتی و صنعتی فراهم است. افرادی با سرویس دهی که به دلال های مواد دارند از پرداخت نقدی بیرون از زندان گرفته تا داخل زندان و خرید وسائل و … مواد مورد نیاز خود را تهیه می کنند و در مـصـرف، یا آن را می خورند ویا می کشند. از این لحاظ محیط زندان بسیار آلوده می باشد و از طرف دیگر سوسک و شپش و حتی موش در اطاق های بند زندان دیده می شود که در کنار زندانی و با زندانی همراه می باشند. گاهی سمپاشی انجام می شود ولی تنها تحرکی برای حشرات است.



Friday, October 2, 2026

آفتاب آمد دلیل آفتاب

  فروزنده رحمت پور


روح ایمانی مختص انسان عارف است!

چه که تنها انسان عارف است که  میگوید : آفتاب آمد دلیل آفتاب!


حضرت بهاءالله می‌فرمایند انسان "عارف"،   مظهر ظهور را در همان نگاه اوّل می‌شناسد و ابداً حجّت از او نمی‌طلبد. و این که آیات حجّت قرار گرفته، صرفاً فضل الهی بر بندگان است تا راهی به سوی عرفان مظهر حق بیابند: 

“سبحان الّذی نزّل الآیات بالحقّ و جعلها هُدیً و ذکرًی للعالمین و بها عرّف العباد نفسَه العلیّ العظیم و بها أنطق الممکنات علی ما شهد لنفسه بنفسه بأنّه لا اله الاّ أنا المقتدر العزیز القدیر؛ و الّذی جعل‎‌الله بصره حدیداً یعرفه بنفسه و بظهوره بین السّموات و الأرضین و الّذی عجز عن عرفان نفسه بنفسه جعل الآیات له دلیلاً لئلاّ یُجعلَ محروماً عن شمس العرفان فی أیّام ربّه و یتمّ حجّته علی العباد و هذا مِن فضله علیهم لیشکروه و یکوننّ من الشّاکرین” (لئالی حکمت‎،‌ ج۳‎،‌ ص۱۱۵-۱۱۴ – 

مضمون: مقدّس است کسی که آیات را به حق نازل کرد و آن را هدایت و ذکری برای اهل عالم قرار داد و به وسیلۀ آن خودش را به بندگانش شناساند و به این واسطه آفریدگان را به سخن آورد تا بگویند آنچه را که خودش برای خویش شهادت داد که نیست خدایی غیر از من که توانا و عزیز و قدیر هستم. و کسی که خداوند به او دیدۀ تیزبین داده باشد، او را به نفس او و به ظهورش بین آسمانها و زمین‌ها می‌شناسد و کسی که از عرفان نفس او به خود او ناتوان بماند، آیات را دلیل راه او قرار می‌دهد که مبادا از خورشید معرفت الهی در ایّام پروردگارش محروم بماند و به این وسیله حجّتش را بر بندگان تمام می‌کند و این از فضل او بر آنها است تا او را سپاسگزار باشند)


و اینک نیم نگاهی به برخی تعاریفی که درباره " شناخت عارف"  ارائه شده است می افکنیم؛


1- قال علی علیه السلام:

«العَارِفُ مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَاعتقهَا وَ نَزَههَا عَن کلِّ مَا یبعُدِهَا وَ یوبِقُهَا» (شرح غرر و درر، ج 2، ص 48)

؛ «عارف کسی است که خویشتن را شناخته و آزاد و رها کرده باشد و آن گاه از هر چه که او را از حق سبحانه دور می نماید و یا زمین گیرش می کند منزه گردد».


2- «العَارِفُ مَن أَشهَدَ اللَّه ذَاتَه وَ صِفَاتَه وَ أَسمَائَه وَ أَفعَالَه، فَالمَعرِفَة حَالٌ تحدث عَن شُهُود»(عبدالرزاق كاشانى، كمال الدين، اصطلاحات الصوفيه، ص 104، ج دوم، انتشارات‏بيدار، 1370)

؛ «عارف کسی است که خداوند، او را به شهود ذات، صفات، اسماء و افعال خود مفتخرش کرده باشد پس معرفت حالتی است که از شهود پدید می آید».


لذا با توجه بدانکه در بالا ذکر گردید،  معرفت  به دو شکل است : 


1- معرفت شهودی که  در اصطلاح عبارت است از: ديدار حقايق به چشم دل و قلب پس از گذران مقامات و درك كيفيات احوال.

استاد محمد تقی جعفری   (ادراك شهودى) مي نويسد:. "مقصود از شناخت شهودي عبارت است از تماس مستقيم درون با واقعيت غيرقابل تماس حسي طبيعي و عقلانى... در حقيقت شهود عبارت است از بينايي دروني واقعيت با روشنايي خاصي كه از بينايي حسي و شناخت عقلاني قوي تر و روشن تر است و با نظر به حالات گوناگون دروني در تماس با واقعيات، اين نوع بينايي قابل انكار و ترديد نيست. شناخت شهودي در حالات رؤيايي و تجريدي بيشتر بروز مي كند تا در حالات طبيعى". (محمد تقي جعفرى، شرح و تفسير نهج البلاغه، ج ۷، ص ۸۲۸)


2- علم  حصولی که از دیدگاه ملاصدرا بر اساس "استدلال"،  از راه آثار و لوازمشان ( آیات حق)  که از این‌راه تنها معرفی ضعیف به دست می‌آید.

لذا اینگونه معرفت استدلالی – برهانی، تنها ما را از راه لوازم، با شیء آشنا می‌کند و از حقیقت آن اطلاعی به دست نمی‌دهد. اینگونه  استدلال و برهان نیز در اثبات وجود خدا با تفکر و تأمل در آثار و لوازم ( کائنات)،  صادق میباشد.




طبیعت، قَدَر، دین، علم = روابط ضروریه منبعث از حقایق اشیاء / فروزنده رحمت پور

 



 Forouzadeh Rahmatpour

نویسنده : فروزنده رحمت پور

طبیعت،  قَدَر،  دین،  علم= روابط ضروریه منبعث از حقایق اشیاء


در آثار بهائی تعریفی جالب و کامل از دین مطرح شده است که میگوید:

" دین عبارت است از کشف روابط ضروریه منبعث از حقایق اشیاء."

(حضرت عبدالبهاء)

جالب اینکه همین تعریف در مورد طبیعت،  علم و قَدَرْ  نیز به میان آمده است. بنابراین باید در وجوه مشترک بین این چهار مهم دقت کرد تا متوجه شد چگونه این چهار پدیده، تعریف یکسانی دارند؟

ابتدا به پدیده طبیعت و اکوسیستم نظری انداخته،  چه که اولین تجلی حیات در طبیعت( اکوسیستم)،  صورت میگیرد  و این تجلی به وجود آورنده حرکت است...آنجایی که حرکت است،  تبادل انرژی در میان بوده و بالنتیجه تغییر و تحول.... لذا هر گونه تغییر و تبدیل در عالم هستی مادی، توسط اکوسیستم صورت میگیرد و تعریف اکوسیستم بر این مبناست که اکوسیستم،  یک سیستم طبیعی،  شامل گیاهان، حیوانات و میکروارگانیسم‌ها (مجموعه‌ی موجودات زنده) است که در یک ناحیه مشخص با همه‌ی عوامل و اجزای فیزیکی غیرزنده‌ی محیط در تعامل هستند. بنابر این تولد،  مرگ و از حالی به حال دیگر شدن کلیه اجزاء عالم هستی مادی،  توسط اکوسیستم،  تعیین و به مورد اجرا گذاشته میشود. ناگفته نماند که اراده الهی در آنچه مربوط به طبیعت و اکوسیستم است بصورت ضرورت عمل مینماید چونکه طبیعت عرصه ضرورت است چنانچه در تعریف،  طبیعت,  عبارت است از مجموعه روابط ضروریه منبعث از حقایق اشیاء!

از جهتی این حقایق غیر متناهی اشیاء هر چند در نهایت اختلاف هستند ولکن از جهتی دیگر  در نهایت ائتلاف و غایت ارتباط هستند و به عبارتی هر حقیقتی از لوازم ضروریه سایر حقایق است.

جهان طبیعت عبارت از ماده و روابط بین آنهاست...در جهان هستی با صورت های جمادی، نباتی، حیوانی و انسانی برخورد می کنیم و بین این صورت ها روابطی می بینیم.

حضرت مولی الوری چگونگی این ارتباط را به هیکل انسانی تشبیه نموده و چنین میفرمایند :

" ارتباط و ائتلاف این حقایق نامتناهی را جهت جامعه ای لازم تا هر جزیی از کائنات وظیفه خود را بنهایت انتظام ایفا نماید. مثلا در انسان ملاحظه کن و از جزء باید استدلال به کل کرد. این اجزاء و اعضای مختلفه هیکل انسانی ملاحظه کنید که چقدر ارتباط و ائتلاف به یکدیگر دارند. هر جزیی از لوازم ضروریه سایر اجزاست و وظیفه مستقله دارد ولی جهت جامعه،  که آن عقل است جمیع را به یکدیگر چنان ارتباط دهد که وظیفه خود را منتظماً  ایفا مینمایند و تعاون  و تضاعد و تفاعل حاصل میگردد و حرکت جمیع در تحت قوانینیست که از لوازم وجودیه است که اگر در آن جهت جامعه (عقل) که مدبر این اجزاست خلل و فتوری حاصل شود،  شبهه ای نیست که اعضا و اجزاء منتظماً  از ایفای وظایف خویش محروم مانند." ( مکاتیب حضرت عبدالبهاء ج ۳ ص ۴۸۶)

گفتیم که طبیعت یا اکوسیستم عامل توزیع ارتباط در بین تمامی اجزاست و البته تمامی این سیستم به  اراده حق در تحت کنترل قوه محرکه ایست که مصدر و محرک و محور تفاعل بین کائنات است.

این قوه محرکه و معنویه که به شکل عام و کلی در تمامی جهان هستی جاریست و حافظ نظام عالم و مبدأ این روابط ضروریه در بین کائنات است دارای حیات و شعور بوده و ظهور و تجلی آن در هر ذره،  جهت حرکت و رفتار و شخصیت آن ذره را مشخص مینماید. به عبارتی قبل از وجود انسان،  رفتار و شعور و شخصیت وجود داشته چونکه این شعور از ابتدای هستی در تمامی ذرات دمیده شده و هر ذره ای بر حسب قابلیت خود این تجلی را منعکس کرده است. لذا ذره،  علاوه بر حیات و نیرو که نقش موتور و سوخت را دارد ،  باید بداند که چه کار کند. مثلا یک مورچه حیات و نیرو دارد ولکن عقل زندگی نیز باید داشته باشد که لانه اش را چگونه بنا نماید و یا وظایفش به عنوان مورچه کارگر چیست. این قوای محرکه و معنویه همان روح حیوانی یا نباتی و جمادیست   که دارای شعور البته در محدوده  هر مرتبه ای میباشد.

پس نتیجه میگیریم که شعور و شخصیت،  قبل از انسان وجود داشته و این طراحی و شخصیت سازی لا نهایه  طبیعت در تحت اراده الهی و به پاس نیروی هوشمندی که توسط اثیر در اکوسیستم جاری گردیده است تماما جهت هدف نهایی یعنی وجود انسانی بوده است که مجموعه تمامی این شخصیتهاست.

استاد شهید و فرزانه بهایی،  دکتر علیمراد داوودی در بحث روح که همان قوه معنویه متجلی در اشیاست در بخش روح و مناسبت آن با بدن چنین میفرمایند :

" قوه معنویه ای که بطور عام و کلی در سراسر جهان جاری و ساری است و حافظ نظام عالم و مبدأ روابط ضروریه در بین اجزاء  کائنات است در ترکیب وجود انسانی انعکاسی میابد و در واقع این ترکیب را محلی برای  تجلی خود بر میگزیند و چون قبول این تجلی بر حسب استعدادیست که وجود معین هر یک از افراد انسانی را حاصل است لذا آن قوه کلیه بعد از تعلق به افراد جنبه اختصاص و تشخص بدست میاورد و چون آن قوه کلیه مبدأ حفظ نظام عالم یعنی حافظ روابط ضروریه اشیاء با یکدیگر است،  ظهور آن در هر فرد انسانی نیز بصورت موهبتی در میاید که حاکی از روابط اشیاء و کاشف این روابط و مبین آنها بصورت احکام عقلی و تعابیر لفظی است و این همان موهبتی است که نام آن روح عاقله یا نفس ناطقه است  خاصیت اصلیه آن کشف روابط ضروریه اشیاء و جستجوی وحدت مکنونه در ورای کثرت ظاهره است." ( انسان در آیین بهایی ص ١٠٢)

با توجه به مطالب فوق این نتیجه را میتوان گرفت که جهان هستی مادی،  موجودی زنده بوده و در نهایت میبینیم که ما شیی غیر زنده نداریم و یک ذره هم زنده است منتها :

با من و تو مرده،  با حق زنده اند

(مولانا)

همانگونه که اشاره گردید تمامی این طراحی و شخصیت سازی اکوسیستم برای انسان خلق گردیده  و ماحصل آنچه که در اکوسیستم و طبیعت میبینیم نتیجه اش به ما برمیگردد.

چنانچه حضرت بهاءالله  در این مهم میفرمیند :

" قوله تعالی : لا یکون شئی فی السماء والارض الّا ‫بمشیةٍ و إرادةٍ و قَدَرٍ و قَضاءٍ و إذنٍ و کتابٍ و أجَلٍ ءو کتاب ‬(هیچ چیز در زمین و آسمان نیست مگر با این هفت ویژگی: مشیت، اراده، قدر، قضا، اذن، کتاب و اجل؛)،  هر نفسی که بدنیا میاید اسباب لاتحصی با او میاید. اگر چه ببصر ظاهره دیده نمیشود ولکن فی الحقیقه این مقام محقق است.آنچه از محتومات محسوب، تغییر نپذیرد و دون آن بسبب اسباب و اعمال تغییر مینماید. " ( مائده آسمانی ج ٨ ص ١٩٢)

این اسباب لاتحصی همان طراحی اکوسیستم و قوانین طبیعت است یعنی، صانع متعال اسبابی خلق فرموده و به توسط آنها آثار و مسببات و موجوداتی موجود شدند. آتش را سوزاننده خلق فرموده و خورشید و ماه را نور دهنده ایجاد نموده. از برای حرارت و نور آثاری است در عالم، که به توسط آن آثار اموری موجود شدند لکن نه به طور استقلال و نه بطور شرکت.. و از برای این موجودات و مخلوقات و اسباب، تأثیراتی در مزاج و افعال بشر است، لکن نه به نحو استقلال و نه به طور شرکت، بلکه به نحو اقتضا. این اقتضا ناشی از روابط ضروریه منبعث از حقایق اشیاست.

در واقع آگاهی به این مهم خیلی از تضادهای روانی و ذهنی انسان را حل میکند  چه که ریشه بسیاری از نابسامانیهای روانی و ذهنی ما،  تضادهای ماست. یعنی انسان که دارای شخصیتی برنامه ریزی شده ( بخش فطری و بنیادی) و شخصیتی برنامه پذیر ( بخش اکتسابی) است همواره در ارتباط تنگاتنگ با جهان هستی و روابط ضروریه اش میباشد که در آثار مبارکه به نام " قَدَرْ " عنوان گردیده است.

حضرت عبدالبهاء در باره قضا و قدر میفرمایند :

" قضا و قدر عبارت از روابط ضروریه است که منبعث از حقایق اشیائست و این روابط بقوه ایجاد در حقیقت کائنات ودیعه گذاشته شده است و هر وقوعات از مقتضیات آن روابط ضروریه است. مثلا رابطه ای خدا در میان آفتاب و کره ارض ایجاد فرموده است که شعاع و حرارت آفتاب بتابد و زمین برویاند. این روابط قَدَرْ است و قضا،  ظهور آن در حیّز وجود و اراده عبارت از قوه فاعله است که این روابط و این وقوعات در تحت تسلط اوست." ( منتخباتی از مکاتیب حضرت عبدالبهاء -ج١ ص ١٩٢-١٩٣)

در واقع يكى از معضلات اعتقادى در ميان توده مردم، مسئله سرنوشت است كه به قسمت نيز تعبير گردیده. آنچه در زبان مردم شايع شده، اين است كه هر اتفاقى در زندگى انسان بيفتد، سرنوشت او بوده و به اختيار خود او نيست و انسان نمى‏تواند سرنوشت خود را تعيين كند يا تغيير دهد. لذا بايد خود را به دست تقدير بسپارد و هيچ كارى انجام ندهد؛ چون هر آنچه مقدّر شده اتفاق مى‏افتد و دست و پا زدن انسان فايده‏اى ندارد و چيزى را عوض نمى‏كند؛ لذا هرچه بكوشد نمى‏تواند مانع اين مقدّرات شود.

گويى كه انسان در هنگام شكست و سرخوردگى در مسير زندگيش، با انتساب آن به قضا و قدر و سرنوشتى كه به او تحميل گرديده است از خويشتن سلب مسئوليت مينمايد !!

از منظر آنان تقدیر و سرنوشت اشاره به یک سری اتفاقات از پیش تعیین‌شده (از سر نوشته‌شده) میباشد که معمولاً اشاره به آینده دارد، چه کلی و چه جزیی.

چنانچه رایج است که میگویند :

آنچه که برایت پیش میاید و آنچه که برایت رقم میخورد بدست بزرگترین نویسنده عالم ثبت شده ( پروردگار)،  او که بدون اذنش هیچ برگی از درخت نمیافتد!!!

ولکن آیا براستی این اذن و اراده الهی بدین معناست که سرنوشت ما از پیش نوشته شده و اختیار را از آدمی سلب مینماید؟؟

حال در صورتی که این جمله " بدون اذنش هیچ برگی نمیافتد" بیانگر اراده الهی و قوانین حاکم بر تمامی هستی میباشد. همان مقام قدر و هندسه و اندازه گیری!

لذا وقتی قوانینی درجهان وجود دارد که خداوند ایجادش کرده و منبع ومنشا همه جهان خداوند هست…هراتفاقی هم که می افتد برطبق قوانین جهان است.قوانینی که خدا برای جهان مقرر کرده.پس میتوان گفت هیچ چیز درجهان بی اذن خداونداتفاق نمی افتد.درست است که باتوجه به فرکانسهای ما واختیارات کامل ماست ولی برطبق قوانینیست که خداوند برای ما مقرر نموده است.

مثال ساده برگ را میزنیم که توسط دمبرگ که میله ای از بافتهای چوبی  و آبکشی است،  برگ را به ساقه متصل مینماید حال چنانچه در فصل خزان این بافتها تضعیف گردد و رفته رفته  قابلیت آبرسانی را به برگ از دست دهد،  برگ با نیروی باد یا نیروی جاذبه زمین از درخت جدا میگردد. لذا میبینیم که قانونی دیگر که نیروی جاذبه یا باد است سبب این جدایی گردیده است. به عبارتی این امر از طرفی نشانگر قانون علت و معلول میباشد.

در نتیجه طبیعت قانونمند است،  حضرت بهاءالله علّیت را در طبیعت توصیف می کند و علّت العلل راخداوند می داند:

چنانچه در این مهم میفرمایند :

«لابد لکلّ امر من مبدأ و لکلّ بناء من بان و انّ هذه العلّه الّتی سبقت الکون…»

«برای هر چیزی علّتی وجود دارد و برای هر بنائی بناکننده ای هست و خداوند علّتی است که پیش از جهان وجود داشته است….»  ( مجموعه الواح مبارکه ص ۴٢)

اینکه هر امری به اذن پروردگار است بدین معناست که این قوانین و حساب و اندازه گیری در هر ذره ای از ذرات عالم صادق بوده ولکن اختیار آدمیست که در این میان،  قَدَرْ و راه را به مرحله قضا و اجرا گردیدن مینهد.

در نتیجه،  اراده الهی در واقع قوه فاعله ایست که تمامی عالم وجود را در تحت تسلط خود داشته چه که بدون اراده او، حیات و بالنتیجه اجبار و اختیار در میان نخواهد بود.

البته این عالم آفرینش را حساب و اندازه ایست. قدر را در لغت «اندازه كردن» گويند.

قدر، خلق اشياء، غرايز، حاجات عضوی ، اعطای خواص برای اشياء، غرايز و اعضاء و غیره ميباشد. چنانچه حضرت بها الله میفرمایند :

" هر نفسی که به دنیا میاید اسباب لاتحصی با او میاید، اکر چه به بصر ظاهر دیده نمیشود ولکن فی الحقیقه این مقام محقق است. آنچه از محتومات محسوب تغییر نپذیرد و دون آن به سبب اسباب و اعمال تغییر مینماید." ( مائده آسمانی جلد ۸ ص ۱۹۹)

لذا بر حسب نظام طبیعت و ارتباط تمامی کائنات در عالم هستی، پس ازمرحله اراده الهی، مقام قدر یعنی هندسه و اندازه و ظهور اسباب است ( گزینه هایی که در زندگی در جلوی راه هر فردی قرار میگیرد) که البته همه این اندازه و ظهور یعنی قضا و قدر، روابط ضروریه ایست که منبعث از حقایق اشیاست و این روابط در حقایق کائنات بوده و به اراده الهیست و هنگامی که گزینه یعنی قدر توسط انسان انتخاب گردید، قضا، یعنی وقوع آن حتمیست چه که از مقتضیات آن روابط ضروریه است. حضرت عبدالبها در توضیح این مهم ( قضا و قدر) مثالی ذکر میفرمایند مبنی بر اینکه رابطه ای که خدا بین آفتاب و کره زمین به وجود آورده است اینگونه است که شعاع و حرارت آفتاب بتابد و زمین را برویاند لذا این تابیدن آفتاب و روییدن زمین مرحله قدر است و در قابلیت تابیدن آفتاب و قابلیت رویش زمین به ودیعه گذاشته شده است حال چنانچه این امر به وقوع بپیوندد و آفتاب تابیده و زمین روییده گردد مرحله قضا سپری گشته است.

از جانبی دیگر ، قَدَرْ،   (قابليت خير و شر است که در اشيا و اعضا ميباشد) يعنی برای اشياء و اعضاء، توانایی استخدام آنرا در امور مثبت و منفی داده است.

بعنوان مثال پروردگار به ما دست داده است و آنرا خلق کرده( این یکی از اسباب است) ، حال ما ميتوانيم با دست خود کارهای مثبت کنيم، به فقرا و مساکين کمک کنيم و امثال ذلک و در مقابل با اين دست هم ميتوانيم کار های زشت و ناروا را انجام دهیم، چنانچه بسياری از کار های زشت توسط دست صورت ميپذيرد. و اکنون قدر به اين معناست که پروردگار هر دو توانایی را در دست ما گذاشته است، ولکن اختيار استفاده از آن را به ما داده است و ما کاملا اختيار داريم که از دست خود به يکی از اين دو غرض استفاده کنيم.

به همين سان در اعضای انسان، پروردگار دو صلاحيت را نهاده است، دست انسان ميتواند در خير استعمال شود و هم در شر، ولی مسئوليت استعمال آن به دوش انسان است، زيرا اوست که اختيار استعمال آنرا دارد.

بر اين اساس تمامی مسئولیتهای انسان به اساس اختيار و صلاحيت داشتن وی است و هرگاه اين صلاحيت نباشد او نیز هيچ مسئولیتی نميداشت.

حضرت بها الله در هفت مرحله خلقت،  میفرمایند که این مقامات یعنی هفت مرحله را انسان در مقامات خود مشاهده مینماید یعنی بر اساس قانون اختیار که در میانی کائنات تنها و تنها در مورد انسان صادق است،  قوه فاعله اراده انسانی در رقم زدن قَدَرْ  و تغییر سرنوشت خود نقش  پر اهمیتی دارد.

تا به حال  تعریفی که در مورد طبیعت و قدر عنوان گردیده مورد بررسی قرار گرفت. حال باید دید که دو پدیده دین و علم چگونه این تعریف را  به خود متعلق مینمایند.

بر اساس اعتقادات دیانت بهایی،  دین باید مطابق مقتضیات وقت باشد چنانچه حضرت عبدالبهاء میفرمایند :

"بدان که جهان و آن‌ چه در اوست هردم دگرگون گردد و در هر نفس تغییر و تبدیل جوید. زیرا تغییر و تبدیل و انتقال از لوازم ذاتیّه امکان است و عدم تغییر و تبدیل از خصائص وجوب. لهذا اگر عالم کون را حال بر یک منوال بود لوازم ضروریّه‌اش نیز یکسان می‌گشت. چون تغییر و تبدّل مقرّر و ثابت روابط ضروریّه‌اش را نیز انتقال و تحوّل واجب، مثل عالم امکان مثل انسانست که در طبیعت واحده مداوم نه.. بلکه از طبیعتی به طبیعتی دیگر و مزاجی به مزاج دیگر انتقال نمایدو عوارض مختلف گردد و امراض متنوع شود لهذا پزشک دانا و حکیم حاذق درمان را تغییر دهد  و علاج را تبدیل نماید... این تغییر و تبدیل عین حکمت است زیرا مقصد اصلی صحت و عافیت است. "

( پیام ملکوت ص ١٧٧)‌

حال لزوم شریعت وقت چیست؟؟؟

حضرت عبدالبهاء در مفاوضات در جواب چنین میفرمایند :

" حقائق مقدّسه مظاهر کلّيّه الهيّه چون محيط بر کائنات من حيث الذّات و الصّفاتند و فائق و واجد حقائق موجوده و متحقّق بجميع اشيا لهذا علم آنان علم الهی است نه اکتسابی يعنی فيض قدسی است و انکشاف رحمانی .مثلی ذکر نمائيم اين مثل مجرّد بجهت تصوّر اين مطلب است مثلاً اشرف موجودات ارضيّه انسانست انسان متحقّق بعالم حيوان و نبات و جماد است يعنی اين مراتب در او مندرج است بنحوی که دارنده اين مقامات و مراتب است و چون دارنده اين مقاماتست واقف باسرار آنست و مطّلع بسرّ وجود آن اين مَثَل است نه مِثل . مختصر اينکه مظاهر کلّيّه الهيّه مطّلع بر حقائق اسرار کائناتند لهذا شرايعی تأسيس نمايند که مطابق و موافق حال عالم انسانست زيرا شريعت روابط ضروريّه است که منبعث از حقائق کائناتست مظهر ظهور يعنی شارع مقدّس تا مطّلع بحقائق کائنات نباشد روابط ضروريّه که منبعث از حقائق ممکناتست ادراک ننمايد البتّه مقتدر بوضع شريعتی مطابق واقع و موافق حال نگردد . انبياء الهی مظاهر کلّيّه اطبّاء حاذقند و عالم امکان مانند هيکل بشری و شرايع الهيّه دوا و علاج پس طبيب بايد که مطّلع و واقف بر جميع اعضا و اجزا و طبيعت و احوال مريض باشد تا آنکه دوائی ترتيب دهد که نافع بسمّ ناقع گردد . فی الحقيقه حکيم دوا را از نفس امراض عارضه بر مريض استنباط کند زيرا تشخيص مرض نمايد بعد ترتيب علاج علّت مزمنه کند تا تشخيص مرض نشود چگونه ترتيب علاج و دوا گردد پس بايد طبيب بطبيعت و اعضا و اجزا و احوال مريض نهايت اطّلاع داشته باشد و بجميع امراض واقف و بکافّه ادويه مطّلع تا آنکه دوای موافقی ترتيب دهد . پس شريعت روابط ضروريّه ايست که منبعث از حقيقت کائناتست و مظاهر کلّيّه الهيّه چون مطّلع باسرار کائناتند لهذا واقف بآن روابط ضروريّه و آنرا شريعة اللّه قرار دهند ." ( مفاوضات ص ١١٢)

در انتها به تعریف علم میپردازیم که بنا بر تعریف آن،  کشف روابط ضروریه منبعث از حقایق اشیاست.

این روابط چیزی نیست جز روابط علّی، یا همان قوانین طبیعی، که حضرت بهاءالله آن را «اسباب» می نامد. علم نیز کشف همان «روابط ضروری»، قوانین طبیعت و یا «اسباب» است. چنانچه در این اسباب لاتحصی و در  مراحل پایینتر عالم وجود،  یعنی در مرحله جمادات و اشیاء بی جان،  همه جا کثرت و اختلاف و تفاوت به چشم میخورد ولکن در عین حال وحدت و ائتلاف و ارتباطی حاکم که سبب تعیّن موجودات گردیده و نظامی نظیر حرکت  زمین در مدار منظم خودش یا کردش مرتب فصول و وو... پا برجاست. به عبارتی ارتباطی که بین یکایک اجزای کائنات ایجاد شده است در کنار اختلاف،  در تعاون و ارتباط بوده و همین روابط بین اشیاست که علم کشف نموده و بصورت قوانین در میاورد و نشان دهنده  این روابط که با رشته های محکم به یکدیگر پیوسته اند میباشد.

در انتها اشاره به این نکته مهم شایان توجه است که بطور کلی هر تئوری علمی،  اجتماعی و دینی کاشف و مبیّن یک سلسله روابط ضروریه در عالم وجود است. تئوری علمی به روابطی که در عالم ماده ما بین عناصر و نیروهای طبیعت در جریان است میپردازد. تئوری اجتماعی توضیح دهنده روابط بین افراد انسانی در یک زمان و مکان خاص است و بالاخره تئوری دینی گویای روابطیست که سبب پیوند روح انسانی با عالم حق است. از آنجایی که تغییر و تحول از لوازم ذاتیه امکان است و از آنجایی که روابط انسان در سیر تکاملی و با توجه به موقعیت زمانی و مکانی تغییر مینماید لذا هیچ تئوریی چه علمی،  چه اجتماعی و چه دینی نمیتواند بطور مطلق منعکس کننده حقایق کلیه عالم وجود باشد. چنانچه میبینیم که در طول تاریخ تئوری مسطح بودن زمین یا بسیاری از تئوریهای علمی دیگر تغییر یافتند. برده داری و نژاد پرستی که در زمان خود کویای روابط اجتماعی بود به زباله دان تاریخ روانه گردید و بت پرستی و پرستش خدایان گوناگون که مبنای روابط میان انسان و حقیقت روحانی عالم وجود بود دجار این تغییر و تحول گردید. لذا اصل ظهور و افول ادیان دقیقا از همین مسئله ناشی میگردد که حقیقت دینی هر چند ریشه الهی دارد ولکن واقعیت خود را در بستر تکاملی انسان ظاهر و آشکار میسازد لذا هیچ دینی آخرین دین نبوده چونکه دین از مقتضیات وقت است.



Tuesday, September 29, 2026

فارسان میدان فدا / حال وقت بازگشت است و من با توشه ای مملو از عشق و وفا ، ایمان و ایثار ، شهامت و شجاعت و .... که از شهدا آموخته ام ، باز می گردم .

 Vahide Bakhsh

وحیده بخشی


فارسان میدان فدا / حال وقت بازگشت است و من با توشه ای مملو از عشق و وفا ، ایمان و ایثار ، شهامت و شجاعت و .... که از شهدا آموخته ام ، باز می گردم .

 Vahide Bakhsh

-------------------------------------

فارسان میدان فدا

وحیده بخشی

    اینجا محلی است واقع بر تپه ای خارج از شهر تبریز ، با وسعتی زیاد ، سپیدارهای سربلفک کشیده در کنار خیابان هایش با گلهای زیبا و رنگارنگ بر پای این سپیدارها ، ساکت و خاموش ، هیچ صدایی به گوش نمیرسد جز صدای برگهایی که نسیم همیشگی تبریز نوازششان می کند ، اینجا وادی رحمت است و یکی دیگر از امکان مقدس این دیار .

   به آرامی قدم برمیدارم ، در حالی که درونم غوغایی به پاست ؛ مسرورم یا محزون ؟  شرمنده ام یا مفتخر ؟ نمیدانم ولی هر چه هست علتش را خوب می دانم ، من‌‌‌‌‌ِ نالایق آمده ام زیارت ، زیارت مراقد مطهر شهدای جلیل القدر تبریز ، رضوان الله علیهم .

    شهدائی که بارها خاک تبریز بلا انگیز را با خون پاکشان گلگون کردند ، تبریز که روز 28 شعبان 1266 یاد گرفت که چگونه عزیزترین ِ عزیزان را در آغوش کشد ، بعد از گذشت 138 سال ، بار ها آغوشش را برای در برگرفتن فدائیان جمال اقدس ابهی گشود .

     برمزار مطهر جناب آقای یدالله آستانی و جناب فرامرز سمندری ، اولین شهدای دهه های اخیر تبریز می رسم که در تاریخ 22/4/1359  ابواب ملکوت را گشودند .

    سپس بر مزار پاک آقای رضا فیروزی که در تاریخ 19/8/1359 به فوز عظیم نائل گشتند.

    به فکر فرو می روم و به این می اندیشم که آنان چه سان با پر انقطاع به پرواز در آمدند و به ملکوت ابهی پر کشیدند ، پر کشیدن برایشان چه آسان بود !!!

    اینک بلوک ششم هستم در مقابل مراقد مطهر جنابان ، مهدی باهری ، منوچهر خاضعی ، اسماعیل زهتاب ، عبدالعلی اسدیاری ، حسین اسدالله زاده ، الله وردی میثاقی ، مسرور دخیلی ، پرویز فیروزی ، حبیب الله تحقیقی که در تاریخ 7/5/1360  به جرگه شهدا پیوستند .

   خوابی که شب قبل از شهادتشان دیده بودم در ذهنم تداعی می شود : آنها همه کت و شلوار سرمه ای و پیراهن سفید بر تن داشتند ، همه یک دست و یکرنگ ، همه بر روی چمن های سبز در سراشیبی ِمقابلِ گنبدِ زرینِ مقام اعلی با سینه ای ستبر و قامتی چون سرو ایستاده بودند و چند قدم جلوتر از آنان جناب یدالله آستان و آقای فرامرز سمندری سر حلقه شهدای اخیر تبریز ایستاده بودند ، همه خندان بودند و شاد ، همه خاضع بودند و خاشع . آری ، همه یکدست و یکرنگ بودند ، همه عاشق ، همه عارف ، آنان عاشق بودند ، عاشقان جمال جانان و " عاشقان خلعت هستی از بر فکنند و  قبای سرخی از شهادت در بر کنند. " آنان عارف بودند و عارفان ردای اوهام براندازند و تشریف شریف حقیقت گیرند" بر روی چمنهای سبز ایستاده بودند ، مگر نه این است که چمن سبز را گل سرخ صفا می دهد، و همه سینه ای برافراشته و قامتی چون سرو داشتند آخر نه این است که در میدان فدا باید سینه ای ستبر و قامتی چون سرو داشت و در مقابلِ سهام چون خدنگ ایستاد. بله اضطراب و پریشانی را در مذبح عشق راهی نیست .

    آیا وقتی جناب دخیل مراغه ای روز شهادت حضرت اعلی که شاهد آن واقعه مولمه بود ، میدانست که بعد از گذشت 138 سال داستان ازلی عشق و ایمان، بار دیگر تکرار خواهد شد ؟ این بار ذبیح کعبه عشق و فارس میدان وفا ،نوه دلیرش دکتر مسرور دخیلی خواهد بود ؟  مسرور دخیلی بعد از شنیدن حکم شهادت ، مسرور از قضای الهی کاسه ای زیر بغل نهاده و ضرب گرفته در میان جمع یاران و سایر زندانیان در اوج سرور و شعف دست می افشاند و پای می کوبد "یک دست جام باده و یک دست زلف یار ، رقصی چنین میانه میدانم آرزوست " سر می دهد ، زندانیان که همه از قاتلین و سارقین و سیاسیون هستند ، متأثر از مشاهده این همه جذبه و شوق و این همه دلاوری و بی باکی که از نه نفر محکوم به مرگ به منصه ظهور رسیده است ، شگفت زده و به هیجان می آیند و بعد از خاموشی سلولهای زندان یکصدا فریاد برمی آورند " الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر !" و آقای اسدیاری، شیر مرد دیگری که عازم قربانگاه است با مشتی گره کرده جواب می گوید "الله ابهی الله ابهی الله ابهی! " زندانیان به تقلید بانگ بر می آورند " الله ابهی ، الله ابهی الله ابهی" ! 

    وقتی  از سالمند ترین آنان جناب حسین اسدالله زاده علت سرور و شادمانی اش می پرسند در پاسخ می گوید در این لحظات آخر عمر لطف الهی و کرم بی منتهایش شامل حالم گردید زیرا که دوست نداشتم در بستر بیماری بمیرم ، ضربان این قلب هشتاد ساله باید به ضرب گلوله خاموش شود و چنین شد . آری شیر، شیر است اگر چه پیر بوَد .

    جوانترین آنان یعنی جناب پرویز فیروزی وقتی که پدر به نصیحتش پرداخت که بهتر است چند روزی برای حفظ جان به مکان امنی پناه برد در پاسخ پدر از لسان قلم اعلی چنین فرمود : " اذا رأیت سیفا ان اقبل، اذا طار سهم ان استقبل " و چنین کرد و چنان شد .

   در آخرین دقایق میگویند  مولای حنون و مهربان از عالم بالا نظاره گر ماست ، آماده شوید که لحظاتی دیگر در عالم ملکوت در محضر مقدسش بار خواهیم یافت و آخرین مناجات آنان از دالانهای زندان بگوش کروبیان رسید و با شلیک گلوله ها در هم آمیخت " اللهم یا سبوح یا قدوس ..."

    سپس بر مزار شهید جلیل القدر جناب جلال پیروی و جناب مقصود علیزاده از احبای ارومیه قدم می گذارم که در تاریخ 15/2/1360 به معبود و مقصود خود نائل گشتند و نهایتاً به زیارت مرقد شهید عزیز القدر جناب عزیز الله اشجاری از احبای ساکن اردبیل که در تاریخ 27/9/1364  به ملکوت عز قدم گذاشت ، موفق می شوم .

    در این اندیشه ام که چه سان شهدای بزرگوار وقتی خبر شهادتشان را می شنوند به وجد و طرب می آیند و رقص کنان و پایکوبان آوازِ " یکدست جام باده و یک دست زلف یار ، رقصی چنین میان میدانم آرزوست " را سر می دهند و الله ابهی گویان به مسلخ عشق قدم می گذارند و آخرین مناجاتشان را با شلیک گلوله ها عجین می نمایند : " اللهم یا سبوح یا قدوس ......" و عروج می نمایند ؟ این چنین است که آن بزرگواران حبس را حصار سربلندی و زندان را ایوان عزت می یابند و بندهای آن را بند رفعت .

   حال وقت بازگشت است و من با توشه ای مملو از عشق و وفا ، ایمان و ایثار ، شهامت و شجاعت و .... که از شهدا آموخته ام ، باز می گردم .

با اقتباس از روایت یکی از هم بندان شهدا

وحیده



Saturday, September 26, 2026

پنجاه و پنج سال زندگی مشترک صمیمی و پر بار با جناب علی صمیمی

 

Mahmehr Golestaneh

همسر عزیزم دکتر علی گلستانه.  اکنون که این مطالب را مینویسم ، هیجده سال از روزی که با تو وداع کرده ام میگذرد  روزی نیست که از فکر تو غافل باشم.  پنجاه و پنج سال با هم زندگی کردیم شاهد تولد چهار فرزند، رشد و موفقیت آنها و نوه های عزیز بودیم .  با هم به انگلستان رفتیم تحصیل کردیم.   موفقیت در ایران عزیز داشتیم.  در امر مبارک کوشا بودیم.  انقلاب از راه رسید با دلی آکنده از اندوه و ناراحتی ایران را رها کردیم .  تو شاهد تولد و بزرگ شدن نتیجه های ما  نبودی. میدانم که از آسمانها شاهد فامیل بزرگ ماهستی. زحمات تو، تشویقها و همکاریهایت فراموش ناشدنی است.  به امبد رسیدن به تو  نازنین   ماه مهر



Tuesday, September 22, 2026

توضیحاتی در باره لوح احتراق/ لوح احتراق لوح مشهوری است که از قلم حضرت بهاء الله در عکا نازل گردیده است

 

Katayoon Taghizadeh

توضیحاتی در باره لوح احتراق

لوح احتراق ، لوح مشهوری است که از قلم حضرت بهاء الله در عکا نازل گردیده است این لوح مشحون از قوای عظیمه ایست که مؤمنین در هنگام بروز شدائد ، آن را تلاوت می کنند وحضرت بهاء الله در آخر این لوح تصریح می فرمایند که هرکس این لوح را بخواند و در آن تفکر کند ازکل عروق آنها آتشی افروخته می شود که عالمیان را مشتعل می کند .

این لوح با اسلوبی نازل شده که درآن وزن وقافیه رعایت شده است .

این لوح درزمانی نازل شد که حضرت بهاء الله دراحاطه شدید ترین بلایا و آلام بودند در این لوح  خداوند خواسته حضرت بهاء الله استجابت می فرماید.

شان نزول : چون چند تن ازازلیان در هنگام سرگونی جمال مبارک به عکا اعزام شده بودند و به جاسوسی و خبر چینی مشغول بوده و پیوسته مزاحمت هائی برای حضرت بهاء الله و احباء و زائرین بوجود می آوردند و ورود هرتازه واردی را به حکومت گزارش می کردند وقتی نبیل زرندی قصد ورود به دروازه عکا را داشت او را شناسائی کردند لذا ناچار شد کوه را دور بزند و پس ازگذشت از درّه خود را به داخل شهر برساند .

احباء از فردی بنام نصیر بغدادی ( معروف به مشهدی عباس ) ساکن بیروت خواستند که احباء را ازشر سه تن ازلی ساکن در عکا خلاص کنند ولیکن حضرت بهاء الله با رای آنان مخالفت فرمودند و نصیر بدون هیچ اقدامی به بیروت بازگشت .

در 12 ذیعقده 1288 ق هفت تن ازبهائیان عکا ، خود سرانه به خانه سه تن از ازلیان مقیم عکا ریختند و سید محمد اصفهانی و آقا جان کج کلاه و میرزا رضا قلی تفرشی را کشتند .

حکومت حضرت بهاء الله و حضرت عبدالبهاء و میرزا محمد علی ( غصن اکبر) ومیرزا محمد قلی برادر حضرت بهاء الله و ازجمله قاتلین را دستگیر کرد .

حضرت بهاء الله و پسرانشان شش روز زندانی بودند . سپس قاتلین شناخته شده و در دادگاه به حبس های طولانی 7 تا 15 سال محکوم شدند .

بر اثر این کار حضرت بهاء الله باب لقاء را بر وجه احباء و زائرین مسدود فرمودند « قَد غُلّقَ بابُ الّقاء »

وقلم اعلی از حرکت بازماند « اِذا تَوقَِفَ القَلَمُ یا محبوبَ العالمین »

کشته شدگان ازلی عبارت بودند : سید محمد اصفهان ، رضا قلی تفرشی و آقا جان کج کلاه .

نا گفته نماند یکی ازاین قاتلین استاد محمد علی سلمانی شاعر معروف امربهائی بود .

جناب حسن موقربالیوزی عوامل ترور ازلی های مقیم عکا را افراد زیر

می داند :

1) محمد ابراهیم ناظر کاشانی .

2) میرزا حسین نجار کاشانی .

3) حسین آشچی کاشانی .

4) میرزا جعفر یزدی .

5) استاد احمد نجار کاشانی

6) استاد محمد علی سلمانی .

7) عبدالکریم خراط اصفهانی .

مؤلفان کتاب « هشت بهشت » ( آقا خان کرمانی و شیخ احمد روحی دامادان ازل ) اسم محمد جواد قزوینی را نیز برسیاهه نام قاتلین ازلی ها افزوده است .

دراین لوح حضرت بهاء الله احباء را به خلق و خوی و اعمال طاهره وحسن سلوک و روح الفت و اتحاد بین اهل عالم دعوت می فرمایند .

این لوح دارای چهار پرده نگارشی است .

پرده اول : قَدِ اَحتَرّقَ المُخلِصُونَ مُن نارِِ الفِراقِ ....

پرده دوم : قَد سَمِعتُ نِدائکَ الاحلی من جبروت البقاء

پرده سوم : قد سمعت ندائک یا محبوب الابهی اذا انار وجه البهاء من حرارة البلاء ...

پرده چهارم :ان یا علی قبل اکبر

در پرده اول جمال قدم نوعی گله گزاری می کنند از خداوند که تو بمن وعده نصرت دادی و الان دردست اعدا گرفتار شده ام ...

در پرده دوم خداوند به سخن درمیاید که ندای ترا شنیدیم پس بشنو آنچه را که لسان کبریا با تو ای مظلوم عالمیان سخن می گویید .

اگر این سردی وگرفتاری نبود چگونه ظاهر می شد حرارت بیانات تو و اگر این بلایا نبود چگونه اشراق می کرد خورشید صبر و بردباری تو ای شعاع عالمیان در پرده سوم . می فرمایند وجه بهاء ازحرارت بلایا و انوار کلمه تو نورانی شد و به وفا درمشهد فداء حاضر شد . و الان حکمت این بلایا را دانستم راضیم به رضای تو.

و در آخر لوح خطاب به خواننده لوح فرمایند که هرکس این لوح را بخواند و در آن تفکر کند ازکل عروق آنها آتشی افروخته می شود که عالمیان را مشتعل می کند .

این لوح مبارک درسنه 49 بدیع نازل گردیده است .



Saturday, September 19, 2026

حضرت خِضر کیست؟

 

Bijan Yeganeh

حضرت خِضر کیست؟

ما‌‌‌‌خذ: مائده آسمانی جلد ۲ صفحه ۴۲

مسلمانان بر این باورند که در قرآن به صراحت نامی از حضرت خِضر برده نشده، ولی طبق روایات متعدّد، منظور از مرد عالِمی كه در (آیه 65 سوره كهف) آمده، حضرت خِضر می‌باشد.

در این كه نام این مرد عالِم، چه كسی بوده و آیا او پیامبر بوده یا نه؟ میان مفسّران و راویان گفتگو است. مشهور و معروف این است كه «خِضر» بوده و نام اصلش «تلیا»، لذا از این رو كه هر كجا گام می‌نهادند زمین از قدومش سرسبز و خرّم می‌شد او را خِضر (به معنی سبز) نامیدند. 

وی از نوادگان حضرت نوح بوده و سلسله نَسَبش چنین ضبط كرد‌ه‌اند «تلیا بن ملكان بن عامر بن ارفخشد بن سام بن نوح».

گروهی معتقدند این مرد عالِم، پیامبر نبوده، بلكه دانشمندی همچون آصف بن برخیا و ذوالقرنین  بوده است.و برخی دیگر گویند وی از پیامبران مُرسِل است و دارای مقام نبوّت بوده،چنانكه بعضی از آیات سوره كهف [«ما فَعَلْتُهُ عَنِ امْرِی؛ من این كار را خودسرانه طبق نظر شخصی خود انجام ندادم، بلكه وحی الهی بود» و «فاردنا؛ ما می‌خواستیم چنین و چنان شود»]. این مطلب را تأیید می‌كند.

بنابراین، اعتقاد مسلمین بنا به ظاهر تعبیر آیات قرآن این است كه او از پیامبران بوده است.

در سوره کهف قرآن چنین آمده است:

هنگامی كه فرعون و فرعونیان در دریای نیل غرق شدند و زمام امور رهبری به دست موسی افتاد، وی در میان قوم خود مشغول سخنرانی بود و آنها را به اطاعت و فرمانبرداری از خدا متذكّر می‌ساخت، هنگامی كه سُخنش به پایان رساند، ناگاه یك نفر از وی پرسید: آیا كسی را می‌شناسی، كه نسبت به تو اَعلم (عالم‌تر) باشد؟

موسی در پاسخ گفت: نه، خداوند همان لحظه به موسی وحی كرد: 

من در محل اتّصال دو دریای مشرق و مغرب، بنده‌ای دارم كه از تو داناتر است.

موسی عرض كرد: پروردگارا! چگونه او را دریابم؟

خداوند فرمود: یك عدد ماهی را بگیر و در میان سبد و زنبیل خود بگذار، و به سوی تنگه دو دریا برو، هر جا كه آن ماهی را گم كردی، آن عالِم در همانجاست.

موسی ماهی را برگرفت و به همراه یکی از بهترین مومنین خود [یوشع بن نون] رهسپار آن دیار گردید، زمانی كه موسی و دوستش به مسیر دو دریا رسیدند در كنار صخره‌ای، اندكی استراحت كردند و خوابشان برد.

در همین اثنا بارانی بارید و ماهی در اثر رطوبت باران جان گرفت و خود را به دریا انداخت. موسی و همسفرش از خواب كه بیدار شدند، از آن محل گذشتند، طولانی بودن راه و سفر موجب خستگی و گرسنگی آنان گردید.

در این هنگام موسی به خاطرش آمد كه غذایی به همراه خود آورده‌اند، به یوشع گفت: غذایمان را بیاور! كه از این سفر، سخت خسته شده‌ایم، یوشع  گفت:‌آیا به خاطر داری هنگامی كه ما به كنار آن صخره پناه بردیم، ماهی راهش را به طرز شگفت انگیز در دریا گرفت و ناپدید شد و من در آن‌جا فراموش كردم كه ماجرای ماهی را برایت باز گو كنم، و این شیطان بود كه یاد آن را از خاطر من رُبود.

از آن‌جا كه این موضوع به صورت نشانه‌ای برای موسی در رابطه با پیدا كردن عالِم، بیان شده بود، وی مطلب را دریافت و به یوشع گفت: 

این همان چیزی است كه ما در پی آن بودیم، اینك باید از همان راهی كه آمده‌ایم بازگشته، تا به محلّی كه ماهی را گم كرده، برسیم.

در این هنگام از همان‌جا بازگشتند و به جستجوی آن عالِم پرداختند، وقتی كه به تنگه رسیدند، همان فردی كه موسی وعده دیدار او را داشت یافتند، (حضرت خِضر)

موسی از وی درخواست كرد:‌

كه به او اجازه دهد وی را همراهی كند تا از علم و دانش وی بهره‌مند گردد. عالِم (خِضر) به موسی پاسخ داد: تو هرگز نمی‌توانی همراه من صبر و تحمّل كنی و چگونه می‌توانی در مورد رموز و اَسراری كه به ‌آن آگاهی نداری شكیبا باشی؟

موسی گفت: به خواست خدا، مرا شكیبا خواهی یافت و در هیچ كاری مخالفت فرمان تو را نخواهم كرد. شخص عالِم (خِضر) گفت: پس اگر می‌خواهی به دنبال من بیایی، از هیچ چیز سئوال نكن، تا خودم به موقع، آن را برای تو بازگو كنم.

موسی و شخص عالِم (خِضر) با هم، در ساحل دریا به راه افتادند. نزدیكی آنان، كشتی‌ای در حركت بود، از صاحبان كشتی درخواست كردند كه آن‌ها را سوار كنند آنها هم پذیرفتند و آن دو، سوار بر كشتی شدند. پس از آن‌كه كشتی مقداری حركت كرد، شخص عالِم (خِضر) بی‌آنكه صاحبان كشتی متوجّه شوند، به دیوار چوبی كشتی تكیه زده و گوشه‌ای از كشتی را سوراخ كرد و سپس آن قسمت را با پارچه و گِل محكم نمود كه آب وارد كشتی نشود.

موسی وقتی این منظره نامناسب را كه موجب خطر جان مسافران می شد دید، بسیار خشمگین شد و به شخص عالِم (خِضر) گفت: بسیار كار زشتی انجام دادی.

شخص عالم گفت: آیا نگفتم كه تو نمی‌توانی همراه من صبر و تحمل كنی؟! موسی به اشتباه خود پی برد و از او خواست كه بر فراموشی او خرده نگیرد.

از آن‌جا گذشتند و از كشتی پیاده شده و به راه خود ادامه دادند، در مسیر راه، پسر بچّه‌ای را دیدند كه با همسالان خود مشغول بازی است، شخص عالِم (خِضر) ترفندی به كار برد، تا او را دور از رفقایش گرفته و به قتل رساند.

قلب موسی از این عمل ناروا به طپش افتاد و شدیداً به او اعتراض كرد و گفت: چرا نَفسی پاك را بی‌آنكه گناهی مرتكب شده باشد، به قتل رساندی؟ كار بسیار ناپسندی انجام دادی.

شخص عالِم (خِضر) با لحنی نكوهش گرانه به وی گفت: آیا به تو نگفتم كه هرگز صبر و تحمّل كارهایی را كه همراه من مشاهده می‌كنی نخواهی داشت؟

موسی در حالی كه از كرده خود پشیمان بود به او پاسخ داد: اگر از این به بعد دوباره چیزی از تو پرسیدم، با من همراهی مكن و این خود، برایت عذر و بهانه‌ای باشد كه از من جدا شوی.

از آن‌جا حركت كردند و به مسیر خود ادامه دادند: تا این‌كه به قریه‌ای رسیدند،خستگی و گرسنگی بر آنان مستولی شد، داخل روستا شدند، از مردم روستا درخواست غذایی كردند، ولی اهالی آن‌جا از پذیرایی آنان خودداری كرده و به گونه‌ای غیر محترمانه آنها را برگرداندند، آنان در بازگشت، دیواری را در حال ویران شدن ملاحظه كردند، شخص عالِم (خِضر) آن دیوار را تعمیر كرد و پایه‌های آن را استحكام بخشید.

موسی تحمّل نكرد و گفت: آیا برای پاداش كسانی كه ما را از دیار خود بیرون راندند، دیوار آنان راترمیم می‌كنی؟ اگر می‌خواستی می‌توانستی در قبال كار خود، لااقل مزدی بگیری، تا با آن خوراكی تهیّه كنیم.

اینجا بود كه شخص عالِم‌ (خِضر) به موسی گفت: این عذر مفارقت و جدایی بین من و تو است و من به زودی اَسرار كارهایی كه تحمّل صبر آن را نداشتی، برایت فاش خواهم ساخت.

موسی  سخنی نگفت، و دریافت كه نمی‌تواند همراه آن شخص عالِم (خِضر) باشد و در برابر كارهای عجیب او صبر و تحمّل داشته باشد. آن شخص عالم (خضر) قبل از اینكه از موسی جدا شود، راز سه حادثه شگفت انگیز فوق را برای موسی چنین توضیح داد:

امّا آن كشتی مال گروهی از مستمندان بود كه جز آن كشتی، سرمایه دیگری نداشتند و من می‌دانستم در آن دیار پادشاهی غاصب وجود دارد كه هركشتی سالمی را تحت تعقیب قرار داده و آن را از صاحبش می‌ستاند، از این رو خواستم در این كشتی عیبی ایجاد كنم كه بعدها قابل ترمیم باشد و وقتی پادشاه آن را ببیند، تصوّر كند كشتی مرغوبی نیست و دست از آن برداشته و برای صاحبانش سالم باقی بماند.

و امّا آن پسر بچّه، چون آثار فساد و تباهی از همان كودكی در سیمای او آشكار بود، و پدر و مادر مؤمن و شایسته‌ای داشت، من بیم آن داشتم كه در اثر دوستی و علاقه و محبّتی كه والدین به فرزندان دارند، فساد و تباهی او بر شایستگی پدر و مادرش چیره گردد و آنان را به كُفر و سركشی وا دارد، او را كُشتم، برای آن‌كه پدر و مادرش، از شرّ چنین فرزندی آسوده شوند و خداوند به جای او به آنان فرزندی بهتر و شایسته‌تر و مهربان‌تر عنایت كند.

و امّا دیواری كه ترمیم و درست كردم و در بنای آن رنج كشیدم، مربوط به دو پسر بچّه یتیم در این روستا بود كه گنجی متعلق به آنان در زیر دیوار وجود داشت و پدرشان مرد صالح و شایسته‌ای بود.

 خداوند بزرگ اراده فرمود كه گنج آن دو را برایشان نگهداری كند تا زمانی كه بزرگ شدند، گنجشان را استخراج نمایند.

آنچه من انجام دادم با نظر شخصی خودم نبود بلكه از ناحیه وحی الهی بود. این بود راز كارهایی كه به تو گفتم تحمّل و صبر آن‌ها را نخواهی داشت.

موسی از توضیحات آن شخص عالِم (خِضر) قانع شد.

عرفا و مفسّرین این بنده خدا را بنام خِضر ذکر کرده اند که مردی افسانه مانند است و در ادبیات عرفانی بسیار از آن یاد شده است و گاهی در شعر خضر آمده:

لسان الغیب حافظ در مورد خضر چنین گفته:

دریا و و کوه در ره و من خسته ضعیف

ای خضر پی خجسته مدد کن به همّتم

و یا:

گذار بر ظلماتست خضر راهی کو

مباد کاتش محرومی آب ما ببرد


ایضاََ:

 مگر خضر مبارک پی تواند

که این تنها بدان تنها رساند


افصح المتکلمین سعدی میفرماید:

چو خضر پیمبر که کشتی شکست 

وز او دست جبّار ظالم به بست


مولانا میفرماید:

گر خضر در بحر کشتی را شکست صد درستی در شکست خضر هست

 

حضرت بهاءالله شارع آئین مقدّس بهائی بیت فوق از مثنوی مولوی را در رساله هفت وادی ذکر فرموده اند  رساله مذکور در جواب مسئله شیخ محی الدّین قاضی خانقین ذکر فرموده اند این رساله در اوایل ورود به بغداد پس از برگشت از سلیمانیه نازل فرموده اند.

بعضی  از عرفا و مفسّرین خضر را نبی و بعضی او را وَلی دانسته اند و مقام ولایت را بالاتر از نبوّت شمرده اند مولا نیز فرموده حضرت موسی با همه نور و هنر نبوّت از مقام و منزلت او محجوب ماند.

منظر آئین بهائی در مورد خِضر

جمال قِدم می‌فرمایند:

"معلّم کلیم[موسی] تأییدات الهیّه بوده که نَفس تجلّیات امریّه الهیّه که الآن نطق می‌فرماید و آن در عالمی اسمی به اسمی از اسماء مذکور و در کتاب الهی به خِضر نامیده شد." 

ماخذ:

امر و خلق، ج۲، ص ۲۰۱


از حضرت عبدالبهآء که اکثر رموز و استعارات و مسائل غامضه کتب مقدسّه قبل را سئوال کرده اند و تعبیر و تاویل آنرا بیان فرموده اند منجمله در باره خضر در لوح جناب نوش آبادی فرموده اند:

" و امّا حضرت خضر حقیقت موسی بود نه شخص دیگر به حکم حقیقت احکامی صادر می شد که عقول بشریّت از ادراک آن عاجز بود زیرا خارق العاده بود مقصود از این قضیّه اینست که مظاهر مقدّسه الهیّه یَفعل مایشاء و یَحکم مایُریدند آنچه بفرمایند باید اطاعت نمود و ابداََ شکّ و شُبهه بخاطر نیاورد که این حکم بظاهر موافق عقل و انصاف هست یا نیست این ذُهول[غفلت] فکری منتهی بعصیان و طغیان گردد اینست حقیقت مسئله که باین عنوان بیان شده "

ماخذ:

مائده آسمانی جلد ۲ صفحه ۴۲

انتهی