Monday, October 26, 2015

خاطرات هما میرافشار از همبندي بهایی‌ خود، شهید جليل، جلالیه مشتعل اسکویی


خاطرات هما میرافشار از همبندي بهائي خود، شهید جليل، جلالیه مشتعل اسکویی



 و این هم سروده ای از خانم هما میر افشار به یاد آن شهید جلیل.

یادته گفتی و گفتـــــم
که چه تنگه قفسامون
توی این تنگی وحشت
چه میگیره نفســامون
تو میخواستی‌که رها شی
من میخواستم که رهاشم
تو می‌خواستی که فداشی
من می‌خواستـم که نباشم
چه غریبونه نگاهـــــت
در و دیوارو نگاه کرد
انگار از تو آسمـــونـا
یه کسی‌تورو‌‌ صداکرد
تو نگاه تو رضایت
با غروری عاشقونه
شوق پرواز‌‌ توی چشمات
انگاری میری به خـ‌ــــونه
میدونی که تاابد هم
یادت از دلم نمـی‌ره
تو عقاب پـر غروری
دل پرنده ای اسیره
اگه زندونـــــم نبـــاشه
من توی دنیا اسیــــرم
تو تونستی پر کشیـدی
من می‌پوسم و می‌میرم

شعر از هما میر‌افشار





http://behnazar.blogspot.com/2015/10/blog-post_26.html
http://shohada-iran.blogspot.com/2012/10/blog-post_18.html
https://youtu.be/lnGUMy9Itms

Home

خاطرات بانوی زندانی از زندان ارومیه

Submitted by کاربر ناشناس on Thu, 11/20/2008 - 05:36
 عطر گل بوته های وحشی بهمراه نسیم دلپذیر بهاری فضای سرد و خشک و بیروح زندان را انباشته بود و زنهای زندانی به دسته های کوچک چند نفری در گوشه و کنار حیاط سرگرم بافتنی و سیگار کشیدن - که تنها تفریحشان بود – بودند. سر و صدای بازیهای کودکانه بچه هائی که با مادرانشان در زندان به سر می بردند نیز نمی توانست غم عمیقی را که در چشمهای آنان موج میزد بر هم زند . هر کدام در رویاهای خویش غوطه ور بودند، سخنی به گوش نمی رسید . اگر هم بود به صورت زمزمه به همراه نسیم در فضا گم می شد.
دو هفته ای بود که موج اعدام بی رحمانه چند نفری را از گله کم کرده بود . آنها که زیر اعدام بودند حتی روحیه و نشاطِ در حیاط نشستن را نداشتند ، رنگها زرد و گاهی کبود و چشمها به گودی نشسته . هر کدام در انتظار آن که ساعت 6 بعد از ظهر از بلندگوی زندان نامشان برای رفتن به مسلخ خوانده شود. من تنها و غمگین در سه کنج حیاط چمباتمه زده و از گرمای آفتاب بهاری تن سردم را گرم می کردم. بار اندوهی سهمگین همه ي وجودم را در خویش می فشرد. به گذشته ها می اندیشیدم و آینده ای که نمی دانستم چه هدیه ای برایم بهمراه دارد ، و آیا آینده ای دارم یا نه ؟ و به فرزندانم فکر می کردم که هزاران کیلومتر با من فاصله داشتند و دختر نازنین و نازک دلم که از شنیدن خبر دستگیری من در گوشه ي یکی از بیمارستانهای روانی آمریکا بستری بود و امیدی به بهبودش جز با دیدار مادر و پدر نمی رفت ؛ و به همه آنچه که ساخته بودم و بهمراه تندبادی از حوادث بر فنا شده بود.
صدای پای میرزا علی پاسدار که یک پایش می لنگید و قیافه کریهی داشت افکارم را در هم پاشید. خنده زشتی برای اولین بار بر لبهای خشکیده اش دیدم که دندانهای زرد و نامرتبش را نشان می داد .
- « خانم هما ، چند نفر از زنها را می خواهم به قسمت بیرون پشت زندان ببرم . پر از سبزه های صحرائی است . هوائی بخورند و سبزی بچینند . چادرتان را به سر کنید و با ما بیائید» ( میرزا علی قبل از انقلاب سبزی فروش بود) .
محوطه بیرون زندان زنان تا زندان مردان حدود سه ، چهار هزار متر بود که در فصل بهار پوشیده از سبزه های نورس ، گیاهان صحرائی ، و گلهای وحشی ، همه ي زیبائی های بهار را به چشم می کشید . اما برای دل افسرده من آنجا و داخل زندان فرقی نمی کرد . گفتم :
-« نه آقا میرزا علی ! من جائی را که چشمهایم نتواند هرچه می خواهد به سیرش ادامه دهد ، جائی که نگاهم در آخر خط به دیواری بلند بیافتد که همه ي راههای آزادی را به رویم بسته ، دوست ندارم. »
او حرف مرا نمی فهمید . به اصرارش افزود ، و دست آخر مجبورم کرد که بهمراه گله ای ده نفری از زنها که او بتواند کنترلشان را داشته باشد از در آهنی بزرگ خارج شدیم.
براستی طبیعت غوغا کرده بود و مشاطه بهار چنان بیابان خشک و خالی اطراف زندان را آراسته بود که مبهوت و غمگینانه نگاه می کردم. من سبزیهای بهاری را نمی شناختم ولی زنهای شهرستانی سرگرم چیدن بودند. میرزا علی گفت : « تو گل بچین !» و من با آنکه هرگز چیدن گل را از شاخه دوست ندارم ، احساس کردم بدم نمی آید که دسته ای از این آفریدگان زیبای پروردگار را بهمراه خویش بداخل محیط سرد و سیاه زندان ببرم. زیرا که لحظه ای دیگر بازهم درها بسته و سلولهای سرد و تاریک و دود گرفته در انتظار بود. با گلها می توانستم به اطاقها جانی تازه و به زنهای زندانی آنجا خوشحالی زودگذر بدهم.
نیمساعت بود با یک بغل گلهای وحشی در اطاقها سرگرم بودم. به هر کدام چند شاخه ای دادم و دسته ای را در یک شیشه ماست بالای تخت کج و کوله ي آهنی ام که سه طبقه و مخصوص سه زندانی بود گذاردم. ساعت چهار بعد از ظهر را نشان می داد و زنها همچنان با نگاههای پر اضطراب و غمگین بهم می نگریستند. زن هم خرج من ( زنهای زندانی بی ملاقاتی که با زندانیهائی که وضع بهتری دارند هم سفره می شوند و کارهای روزمره اطاقها مثل جارو کردن ، رخت شستن و ظرف شستن را انجام می دهند ) چای دم کرده بود . نشستم که با یک چای داغ و کشیدن سیگاری ، آرامشی به اعصاب خسته ام ببخشم ، که صورت مهربان و لبخند پر از لطف و چشمهای درشت آبی روشنش و بالای بلندش ، در یک چادر وال سبز کمرنگ بهمراه گلهای زنگاری و لیموئی از جلو درِ سلول در چشمانم نشست ؛ و صدای گرم پر جذبه اش که هنوز ابهت مدیریتش را در خویش داشت بگوش جانم گفت که مرا به حیاط زندان میخواهد ببرد :
- « بیا عزیزم کمی راه برویم ، توی اطاق خسته شدم. » بلافاصله برخاستم زیرا که برایش احترام بسزائی قائل بودم و او عجب به من لطف داشت. دنیائی و دریائی از علم و دانش و فهم و کمال بود ، و من چه درسها در طی چهار ماه زندانیم از او و هم صحبتیش نیاموخته بودم .
در حیاط به قدم زدن پرداختیم . این کار هر روز من و او بود و تنها ورزش در زندان که پاهایمان از کار نیفتد. حیاط خشک و خالی و خاک آلود حدود دویست متر با دیوارهای بسیار بلند و در آهنی بزرگ ، به قلعه ای می مانست. یک پنجره پاسدارها را به حیاط مسلط می کرد و زندانی تحت کنترل بود. روی پشت بام پاسبانها به نرتیب پست عوض می کردند . نگاهی به بالای دیوار انداخت و گفت : « خسته شدم . احساس می کنم دیوارها به من سنگینی می کنند. شوق پرواز دارم . » گفتم : « منهم همینطور . » گفت : « تو دو بچه چشم انتظار داری و شوهرت که در زندان مردان به انتظار روز آزادی است. من هیچ آرزو و چشم انتظاری ندارم ( هرگز بخاطر مادرش که تا سال قبل زنده بود و او تنها فرزندش ، همسری اختیار نکرده بود و فرزندی نداشت. مدیر یک دبیرستان دخترانه بود و تنها مایملکش دو اتاق و مقداری اثاثیه ناچیز بود.) گفتم : « با اینهمه منهم خسته ام . من هم شوق پرواز دارم . دیوارها و غم زندانی بودن روی شانه های منهم سنگینی می کند. »
زن هم خرج و هم اطاقی من ،که فاحشه ای بیسواد و عراقی تابع ایران بود، در کناری به دیوار زندان در حیاط تکیه کرده بود . نگاهمان داشت و با خجالت گفت : « خانم مشتعل !» خندید و گفت : « باز یادت رفت ! جلالیّه مشتعل اسکوئی ، ( دوست داشت همه ی نام و فامیلش را با هم بگویند ) حالا چه می گوئی ؟» گفت : «ببخشید . می شود به من بگوئید خدا کجاست ؟ خدا را چطور حس بکنم؟ » من سراپا اشتیاق نگاهش می کردم . زنی که سالها با هزاران دانش آموز سر و کله زده و عصاره علم و دانش بود به او با عامی بودن واقعیش چه پاسخی خواهد داد ؟ خنده کنان گفت : « تو مرا دوست داری ؟ » گفت : « خیلی . » گفت : « این دوست داشتن را می بینی ؟ » گفت : « نه ! احساس می کنم . » گفت : « خدا را هم باید همینطور احساس کرد . مثل دوست داشتن که دیده نمی شود . ملتفت شدی ؟ » گفت : « بله . » و براستی متوجه شده بود. رد شدیم و به حرف زدن ادامه دادیم . نیم ساعتی گذشته بود که پیشنهاد کرد برای نوشیدن چای به اطاق برویم و هنوز دعوا با من ، مثل هر روز، که سیگار چیز بدی است و بیمارت می کند ، باید این عادت را کنار بگذاری . من به اطاق آنها رفتم . چهار زن بهائی با هم در آن اطاق بودن و جدا از زندانیان دیگر . اطاقشان را حسابی تمیز کرده بودند و بکلی با سلولهای دیگر فرق می کرد . آن سه زن ، ضیائیه ایمانی ، نسرین پناهی ، و سیمین دانا ، که بترتیب اولی در پست مهمی در پست و تلگراف رضائیه – دومی همسر یکی از ثروتمندان رضائیه که شوهرش را ترور کرده و زندگیشان را به آتش کشیده و سومی لیسانسیه مامائی بودند و با نهایت محبت فنجانها را پر از چای کردند و ظرف خرما را جلوی من .... که خانم جلالیه مشتعل اسکوئی مضطرب به اطاق داخل شد . دنبال روسریش می گشت و با شتاب گفت : « مرا به دفتر خواسته اند. »
سر جایم خشک شدم . زیر چشمی به ساعتم نگاه کردم . پنج و نیم بعد از ظهر را نشان می داد، همان ساعتی که اعدامی ها را می بردند. نمی توانستم حرکت کنم . قلبم به سرعتی سرسام آور در سینه می طپید. صدایش را در گوشهایم می شنیدم. یادم افتاد که به من سپرده بود « اگر خواستند مرا ببرند یادم بیاور عینکم را بردارم . باید به سوالهایشان جوابهای حسابی بنویسم . این جوابها خواهد ماند.» صدای لرزانم را شنید : « خانم مشتعل ! عینکتان را بردارید. » آماده رفتن شد . قد بلندش به همان رسائی و در چهره اش دیگر نقشی از اضطراب نمی دیدم . دم در اطاق نگاهش را به من دوخت، لبخندی زد و گفت : « فعلاً خدا حافظ.» جرات بوسیدنش را نداشتم . نمی خواستم حتی بخودم بگویم که دیگر او را هرگز نخواهم دید . آری ! گرگ به گله زده بود و باز یکی دیگر کم شد.
من و سه زن بهائی از جا بر نخاستیم ، که نتوانستیم. زنهای دیگر الله اکبر می کشیدند و لحظه ای بعد سکوت عمیق و وحشتناکی همه جا را فرا گرفت. گلوی زندان زنان را بغض عجیبی در خویش می فشرد . حتی بچه ها ساکت در گوشه ای نشسته بودند. این گونه سکوتها زندانبانها را به وحشت می اندازد ، چه ، امکان انفجار کلی می رود. دو سه بار میرزا علی و بابای پیر در راهرو و سلولها پیدا شدند و با سوء ظن به همه زنها نگاه می کردند. یکبار میرزا علی پرسید : « پس چرا امشب تلویزیون نمی آورید؟ ( تلویزیون در اطاق دفتر بود و زنها حق داشتند بمدت سه ساعت در راهرو از برنامه های آخوندی استفاده کنند. ) - کسی جوابی نداد .
ساعت هفت ، هشت ، نه ، و عاقبت به نه و نیم رسید و دیگر روشن بود که هرگز خانم مشتعل را با آن قیافه نازنین و مهربان و چهره گشاده نخواهیم دید. بغض همچنان گلوی زندان را می فشرد . من به آهستگی از جا بر خاستم ، به اطاقم رفتم ، دسته گلی را که صبح چیده بودم از بالای تخت برداشتم و به آرامی بازگشتم. با پای لرزان به تخت خانم مشتعل نزدیک شدم . هنوز جای سر نازنینش بر بالش دیده می شد. گل را همانجا گذاشتم ... که ناگهان بغض زندان ترکید. انگار روز عاشورا بود. دوباره پاسدارها به شتاب پیدا شدند. ولی جلوی شیون و زاری زنها گرفته نمی شد. آنها می خواستند اطمینان بدهند که خانم مشتعل باز می گردد . ولی هرگز و هرگز آن عزیز همیشگی من که تا دم گور یادش را و شهامتش را و شیر دلی و شیر زنی اش را فراموش نخواهم کرد و خواهم ستود ، باز نگشت .
هدیه من قطعه شعر نا قابلی تقدیم به روح پاک او بود که خود مظهری از قدرت و درس از پایداری بود . رابط بین زندان و دادگاه برای من تعریف کرد که دیشب خانم مشتعل اعدام نشد بلکه دم صبح اورا به مسلخ بردند. می گفت تمام شب از او و یک زندانی مرد بهائی که دارای سه فرزند بود بازجوئی می شد. بارها و بارها از او خواستند که به آئین اسلام در آید تا او را ببخشند و خانم جلالیه مشتعل اسکوئی به آنها گفته بود : «آیا اگر من به دین اسلام در آیم دیگر صهیونیست و خراب کننده افکار بچه های مردم نیستم ؟ دیگر فاسد کننده نیستم؟ من این ظلم و ستم و کشت و کشتار را نمی خواهم . من از اعتقادم بر نمی گردم . » و سپس در پاسخ پسرک بازجوئی که ظاهراً او را دلالت می کرد گفته بود که من هزارها مثل تو را آدم کرده ام ، نمی خواهد به من درس بدهی . نزدیک صبح او را بهمراه مرد بهائی به لب دریا برده بودند ، خواسته بود که چشمش را نبندند و دستهایش را ، رشیدانه ایستاده بود و با یک گلوله جان سپرده بود.یادش گرامی ، مقامش والا ، و روحش شاد
یادته گفتی و گفتم
که چه تنگه قفسامون
توی این تنگی وحشت
چه میگیره نفسامون
تو میخواستی که رها شی
من می خواستم که رها شم
تو میخواستی که فدا شی
من میخواستم که نباشم
چه غریبونه نگاهت ،
در و دیوارو نگاه کرد
انگار از تو آسمونا
یه کسی تو رو صدا کرد
تو نگاه تو رضایت
با غروری عاشقونه
شوق پرواز توی چشمات
انگاری میری به خونه
میدونی که تا ابد هم
یادت از دلم نمی ره
تو عقاب پر غروری
دل پرنده ای اسیره
اگه زندونم نباشه
من توی دنیا اسیرم
تو تونستی پر کشیدی
من می پوسم و می میرم

نام مرد بهائی که همراه خانم جلالیه مشتعل

نام مرد بهائی که همراه خانم جلالیه مشتعل اسکوئی اعدام شد آقای آگاه الله تیز فهم می باشد و فرزند او وحید تیز فهم اکنون یکی از مدیران جامعه بهائی است که اخیرا بازداشت شده و در زندان اوین بسر می برد.

من نه بهائي هستم نه از این حرفها وجون وجرا ها سر در میآورم.فقط می دانم که پیغمبر اکرم ما را به"جهاد عقیده سفارش فرموده"خوش بر احوالش که بپاس ایمانش شهید شد.یا علی

عشق بهاء

حقیقتا تو می دونستی و پر کشیدی
من اینجا می مونم و می پوسم

"گر خیال جان همی هستت به دل اینجا میا
ور نثار جان و سر داری بیا و هم بیار
رسم ره اینست گر وصل بهاء داری طلب
ور نباشی مرد این ره دور شو زحمت نیار"

zendeyadan

تاریخ ایران طی 1400 سال گذشته سرشار از این غمنامه هاست .
باشد برسد روزی که هرکسی بتواند باصدای بلند اندیشه هایش بگوید
یاذشان گرامی و زنده باد .

ba alaho abha be tamami bahaeian ..khanoum moshtael 3 saal mostajer ma bodan va yeksaal ham moalem darss akhlamam bodam eishan khanoum besiar basavad va va momeny bodan khanoum moshrael khily tanha bodan faghat yek baradar dar pakestan dashtan dar zaman shadat nazdik be 53 saal dashtan........va aghay tizfahm ham mesl khanoum moshtael karmand amozesh va parvaresh bodan dar saal 59 az khedmat paksazi shodan va badaz chand mah bazdasht va gereftar shodan ishan be ghiraz bachehay khodesh az 2 ta khahareshan sarparasty mikardan besyar mard faal va momeny bodan va ba savad

Eshghe Baha

گر خیال جان همی هستت به دل اینجا میا
ور نثار جان و سر داری بیا و هم بیار
رسم ره اینست گر وصل بهاء داری طلب
ور نباشی مرد این ره دور شو زحمت نیار"

عشق بهاء

به راستی درود بر روح پاک این عزیز و تمامی عزیزانی که جان خود را در راه ایمان و اعتقاد خود فدا کردند باشد که اینان سر لوحه زندگی ما جوانان باشند.


روحش شاد-پيام محبتش برقرار

خیلی دردناک

خیلی دردناک بود. روحش شاد...

Roheshan shd va sarfaraz bad.

روحش شاد

من به وجودشان افتخار مي كنم و اميدوارم هميشه روحش در شادي باشد .

Rooheshan shad

Besiyar mamnoon az inke chand lahzeyeh hayate ishan ra baraye ma be yadegr gozashteed. Rooheshan shad . In dastan va dastanhaye dighar dar ayandeye nazdeek tareekhe jadide Iran khahad shod.

ای دوست در روزۀ قلب جز گل عشق مکار.....

روحش شاد حتما الآن همنشین بهترينهاست خوش بحالش

با تشكر

خدمت همه دوستان عرض ادب و احترام دارم.
بنده معتقد به اين هستم كه اگر افرادي نبودند و مورد چنين آزار و اذيتهايي قرار نمي گرفتند و چنين استقامتي از خود نشان نمي دادند، شايد حال ديانت بهائي در مرحله ديگري به سر مي برد. يادمان باشد كه حضرت اعلي به معتمدالدوله حاكم اصفهان فرمودند كه خواست خداوند اين است كه امر الهي روي كره زمين به وسيله خون آن حضرت و شهداي امر الهي پيشرفت كند. باز هم جاي تقدير دارند انسانهايي كه تمام زندگي خود را چه از لحاظ مادي چه از لحاظ معنوي در راه پيام الهي و نقشه الهي فدا نمودند.
روحشان هميشه شاد خواهد بود.

اينان قهرمانانی هستند که نامشان در تاريخ جاويد است. ولی نام کسان ديگری نيز در تاريخ می‏ماند. تاريخ نام کوروش را نوشته است، نام ضحاک را هم نوشته است. وای بر کسانی است که به آگاهی تاريخی و موقعيت خودشان اهميت نمی‏دهند.

محویت،محویت،محویت،فنا،فنا،فنا،مغناطیس تآ

با توجه به این ملکات حسنه و فضایل است که راه را برای ترقیات عالم بعد هموار میکنیم و قربیت الهیه را مسءلت مینمایم."عبودیت محضه نزدیکی به فردوس الهی و عوالم خوش روحانی است و حظور در پیشگاه عز رحمانی"
خوشا به حال این عزیزان که بر عهد و پیمان خویش راسخ و ثابت قدم هستند ودر ادای رسالت خویش موفق.آرزو میکنم که یکایک ما هم بتوانیم قدم بر جای پای این عزیزان بگذاریم.

قلب خدا

خدا هفت طبقه آسمان و هفت طبقه زمين را خلق كرد ولي به خاطر عظمتش در آن جا نگرفت سپس انسان را خلق كرد و در او قلبي قرار داد و با همه عظمتش در آن جا گرفت
واقعا از نظر خدا چه فرقي ميكنه كه كي بهائي يا مسلمان يا مسيحي هستش مهم اينه كه خدا تو قلب همه ماست و كسي كه قلبي را بشكنه خدا از قلب اون بيرون ميره پس بيخود نيست كساني كه اين جنايتها را ميكنند اينقدر سنگدل هستندچون در قاب آنها به جاي خدا يك سنگ قرار دادر

besyar dardnak bod.ashk dar cheshmanam halgheh zad

امیدوارم شهادت همه ی کسانی که به دلیل اعتقاد خود جان دادند روزی منجر به ازادی عقیده در ایران شود و بیاموزیم که به عقاید هم احترام بگذازیم

»




بیدار شویم صبح شده

همه ی این افراد بزرگوار هستی خود را فدا کردند تا وحدت و صلح در جهان برقرار گردد و ما چقدر غافلیم که برای زندگی چند روزه در این جهان وچند لقمه نان بیشتر به جان هم افتاده یکدیگر را از میدان خارج میکنیم غافل از اینکه کسی یه روزی یه جایی ما را از این گردانه خارج خواهد کرد.

درود بر همه قهرمانان راه عشق و نوع دوستی

از ابتدای ظهور آئین بهائی تاکنون در حدود بیست هزار نفس مقدس از علما و تجار و نویسندگان و دانشمندان در راه دیانت بهائی و به جرم ایمان واعتقاد به آن به فجیع ترین وضعی شهید شدند که در صدر ظهور این آئین به تحریک علمای مذهبی توسط مردم در ملأ عام و در کوچه و بازار به خاک و خون کشیده شده و اموالشان به تالان و تاراج رفت و نمونه متمدّنانه ترش در همین انقلاب از ابتدای آن به وقوع پیوست چه اشخاص محترم ودانشمندی که اعدام گردیدند و چه اموالی که مصادره و به تاراج رفت و یا به آتش کشیده شد .اما هیچکدام موجب تزلزل بهائیان نگردید زیرا همه این مظالم را به خاطر آرمان های دینیشان که همانا از بین رفتن خشونت و انتقام و تعصبات مذهبی و ترویج محبت و عشق و صلح و اتحاد و نوعدوستی و تبعیت از قوانین انسانی است تحمل نموده اند . امیدواریم که روزی هم وطنان عزیز ایرانیمان به زینت محبت و عشق به همه ابناء بشر از هر نژاد و مذهب و ملیت مزین گردند و با تلاش در رفع این گونه مظالم از شرکت در ظلم تبری جویند .

Submitted by سوسن (not verified) on Wed, 10/29/2008 - 10:50.

ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

...

من خیلی خیلی متاثر شدم من برایش از خدا امرزش میخواهم .... به امید روزی که این.... روحش شاد....

عدالت

من مسلمانم و بسیار متاثر ازآنچه برای این بانوی بزرگوار پیش آمده اما شرمتده آنم که اسلام را اینگونه به مردم نشان می دهند این اسلام واقعی نیست بلکه این سوء استفاده از اسلام است.تمام ادیان الهی هدفشان و راهشان یکی است .اول و آخر همه چیز خداوند است .روح آن بزرگوار شاد

irandokhte19.blogfa.com

غرقه در دریای عشقش کی نظر دارد به ساحل
او به جان مشتاق موج است و ز ساحل عار دارد....



Friday, October 16, 2015

دومين محفل ملي بهائيان ايران بعد از انقلاب و نسخه‌ کامل ویدیوی محاکمه‌ اعضای محفل ملی بهائیان ایران( دومين محفل ملي بهائيان)

 دومين محفل ملي بهائيان ايران بعد از انقلاب و نسخه‌ کامل ویدیوی محاکمه‌ اعضای محفل ملی بهائیان ایران( دومين محفل ملي بهائيان)


                     نشسته از راست: محمود مجذوب، گیتی وحید، کامران صمیمی، ژینوس محمودی. 

                    ایستاده از راست: جلال عزیزی، مهدی امین امین، قدرت الله روحانی و سیروس روشنی 


در 6 دي ماه 1360 ، هشت عضو از اعضاي  دومين محفل ملي بهائيان ايران دستگير و بدون محاكمه اعدام شدند.*

در۶ دی ماه ۱۳۶۰، هشت نفر از نه عضو دومین محفل روحانی ملی ایران پس از انقلاب بدون محاکمه اعدام شدند. بعد از انکار ابتدایی این اعدام ها، آیت‌الله اردبیلی، رئیس جدید قوه قضاییه، سرانجام اعلام کرد که هشت بهایی به جرم جاسوسی برای قدرتهای خارجی اعدام شده‌اند. اردبیلی به سازمان خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) گفت که هیچ انگیزه و مبنای مذهبی دلیل این اعدامها نبوده‌ است. در اواخر همان ماه، آیت‌الله محمدی گیلانی، رئیس دادگاههای انقلاب مرکز، اعدام اعضای دومین محفل روحانی ملی را به این صورت توجیه کرد که عضویت در جامعه بهایی مترادف با جاسوسی برای سازمانهای استعماری است.
_____________________________________________
* از صفحه 36 و 37 " ديانتي ممنوع - آزار وتعقيب بهائيان در ايران- مركز اسناد حقوق بشر ايران"



ویدیوی حاضر از يک محاکمه در دادگاه انقلاب اسلامی در زندان اوين در سال ۱۳۶۰به دست آمده است. اين ويديو بخش اصلی از جريان محاکمه‌ی هفت نفر از ۹ عضو شورای منتخب جامعه‌‌ی بهائيان ايران، معروف به محفل روحانی ملی بهائيان، در سال ۱۳۶۰ است. 
AASOO.ORG


این ويديو از محاکمه‌ی 7 نفر از 9 عضو شورای منتخب جامعه‌ی بهائیان ایران در سال ۱۳۶۰ در زمان محاکمه ضبط شده و سال‌ها بعد توسط یکی از دست اندرکاران دادگاه انقلاب شناسایی و بعداً در اختیار بنیاد تسلیمی قرار گرفته است. در حکم صادره عليه متهمانِ اين دادگاه، مدت اين محاکمه دو ساعت و سی دقيقه ثبت شده است اما نسخه‌ی پيدا شده تنها دو ساعت و سه دقیقه از جريان دادگاه را نشان می‌دهد. حکم دادگاه حاکی است که 8 عضو دستگیر شده‌ی محفل ملی در دادگاه حاضر بوده‌اند، اما در این ویدیو تنها 7 متهم حضور دارند. کيفيت اين ويديو در اثر سال‌ها پنهان ماندن بسيار پايين است.
آنچه می‌بینید نسخه‌ی کامل ویدیویی است که پیدا شده. متهمان این دادگاه که همگی 
بلافاصله تیرباران شدند عبارتند از:
مهدی امینِ امین
آقای مهدی امینِ امین در 14 ژوئیه‌ی 1916، در تهران متولد شد. او تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مدرسه‌ی تربیت در ایران به پایان رساند – مدرسه‌ی تربیت را بهائیان تأسیس کرده بودند و بعدها بر اثر آزار و اذیت و فشار بر جامعه‌ی بهائی توسط دولت تعطیل شد. آقای امین امین پس از فارغ‌التحصیلی از دانشکده‌ی حقوق دانشگاه تهران وکیلِ پایه‌ی یکِ دادگستری شد و دفتر وکالت شخصیِ خود را در تهران دائر کرد. او با خانم بهیه‌ی نعیمی ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. آقای امینِ امین، وکیلی ماهر و معتبر و شاعری خوش‌قریحه بود. در جریانِ بلواهای ضدّبهائیِ سال 1953در یزد، محفل روحانی ملی بهائیان ایران، آقای امینِ امین و دو وکیل بهائی دیگر را برای دفاع از اعضای زندانی محفل روحانی محلی بهائیان یزد به وکالت گماشت. دادگاه به نفع متهمین بهائی حکم داد. محفل ملی آقای امینِ امین را به عنوان رئیس هیئت حقوقیِ جامعه‌ی بهائی ایران منصوب کرد - وظیفه‌ی این هیئت مکاتبه با مسئولان کشور در دفاع از حقوق بهائیان بود. در هنگام انقلاب اسلامی، به رغم توصیه‌ی مکرّر خانواده و دوستان، آقای امین امین ایران را تَرک نکرد زیرا باقی‌ماندن در کشور و خدمت به ایران را وظیفه‌ی خود می‌دانست. در نخستین سال‌های پس از انقلاب، آقای امین امین در هنگام لزوم برای ارائه‌ی خدمات ارزشمند حقوقی به جامعه‌ی بهائی به گوشه و کنار کشور سفر می‌کرد. پس از ربایش و ناپدید شدنِ اعضای محفل ملّی پیشین آقای امین امین در مردادماه 1359 به عضویت محفل روحانی ملی انتخاب شد.

قدرت‌اللّه روحانی
قدرت اللّه روحانی در سال 1313 در روستای جوشقان در کاشان متولد شد. از خردسالی خانواده‌اش گرفتار آزار و اذیت بود زیرا پدرش که ارباب دِه و مسلمانی متنفّذ و ثروتمند بود، بهائی شده بود. وقتی آقای روحانی حدوداً ده‌ساله بود بلواهای ضدّ بهائی خانواده‌اش را به شدت به خطر انداخت و محفل ملّیِ وقت، به آنها توصیه کرد که به تهران بروند. او تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌اش را در تهران تکمیل کرد و به تحصیل در رشته‌ی حقوق در دانشگاه تهران پرداخت و با رتبه‌ی ممتاز فارغ‌التحصیل شد. در سال 1347 با خانم نجمیّه توفیق ازدواج کرد و دارای سه فرزند شد. نخستین شغلِ آقای روحانی نمایندگیِ دادستان بود. بعدها رئیس دوایر مختلف اداره‌ی اجرایِ ثبتِ اسناد و املاکِ کل کشور شد و سپس به معاونت سازمان ثبتِ اسناد و املاکِ کل کشور منصوب شد. وی در سال 1354 از این شغل استعفا داد و به عنوان وکیل پایه یکم دادگستری شروع به کار کرد. آقای روحانی یکی از اعضای بسیار فعال جامعه‌ی بهائی و عضو هیئت‌های گوناگون از جمله لجنه‌ی ارتباط با اولیایِ امور بود. او از سال 1972یکی از نمایندگانِ حقوقیِ شرکت اُمَنا بود که برای حفظ و اداره‌ی دارایی‌های جامعه‌ی بهائی تأسیس شده بود.
پس از ربایش و ناپدید شدنِ اعضای محفل ملی در مردادماه 1359، آقای روحانی که در آن زمان عضو محفل تهران بود به عضویت محفل ملی انتخاب شد. مدتی پیش از دستگیری به شورای عالی انقلاب فرهنگی احضار و حدود 7 ساعت مورد بازجویی قرار گرفت. چندی بعد و پس از اعدامِ اعضای محفل، یکی از روحانیونِ مستقر در زندان اوین که همشهریِ آقای روحانی بود، با شادی و سرور به خویشاوندانش در کاشان خبر داد که "پسر ارباب آقا فضل‌اللّه" اعدام شده و مردم باید بازار را چراغانی کنند و جشن بگیرند. خانواده‌های اعضای محفل ملی از اعدام آنها بی‌خبر بودند و به این ترتیب – کاملاً به طور تصادفی- فهمیدند که اعضای محفل ملی شهید شده‌اند. تقریباً یک ماه پس از اعدامِ آقای روحانی دولت همه‌ی دارایی‌های او را مصادره و همسرش را احضار کرد. 

دکتر سیروش روشنی
دکتر سیروس روشنی در سال 1925، در خانواده‌ای بهائی در تبریز در استان آذربایجان به دنیا آمد. پس از پایان تحصیلات ابتدایی و دبیرستانی به تحصیل پزشکی در دانشکده‌ی افسری پرداخت و در بیهوشی عمومی تخصص گرفت. دکتر روشنی در سال 1956 با خانم پروین شیخ‌الاسلامی ازدواج کرد و صاحب سه فرزند شد. او پس از فارغ‌التحصیلی به عنوان متخصصِ بیهوشی برای وزارت بهداشت کار کرد و سپس در بیمارستان شیر و خورشید استخدام شد. در سال 1973 وزارت بهداشت او را به تهران منتقل کرد. دکتر روشنی به علت بهائی بودن اغلب با آزار و اذیت روبرو بود. یک بار از شغلش اخراج شد اما چون بیمارستان نتوانست جایگزینی برای او بیابد دوباره او را استخدام کرد. بار دیگر وقتی مشغول به کار بود مردان مسلّح به خانه‌اش هجوم بردند و همسرش را برای بازجویی 48 ساعت در بازداشتگاه حبس کردند. دکتر روشنی هر جا می‌رفت تحت نظر مأموران دولتی بود. موتورسواران و افراد مسلّح او را تعقیب می‌کردند و حتی در محل کارش تحت نظر بود. آنها می‌کوشیدند تا بیماران مسلمان را از مراجعه به او باز دارند. در سال 1980 دکتر روشنی و خانواده‌اش از تصادفی که توسط سپاه پاسداران طراحی شده بود جان سالم به در بردند. یک ماه بعد دو خودرو سعی کردند تا راه را بر او ببندند اما او موفق به فرار شد. باز هم به جان او سوء‌قصد شد. با وجود این، چون تنها متخصص بیهوشی شهر بود و برای ارتش کار می‌کرد، مأموری برای محافظت از او گماشتند. اما سوء‌قصدها پایان نیافت و او به طور دائم تحت نظر بود. دکتر روشنی یکی از اعضای بسیار فعال جامعه‌ی بهائی بود و پس از ربایش و ناپدیدشدنِ همه‌ی اعضای محفلِ ملی در اوت 1980 به عضویت این محفل انتخاب شد. پس از اعدامِ دکتر روشنی، همه‌ی اموال و دارایی‌های همسرش مصادره شد و از او خواستند که مستمری‌های دریافتیِ شوهرش را بازپس دهد. به همسرش گفتند اگر دخترش مسلمان شود این پول را پس خواهند داد. 

کامران صمیمی
آقای کامران صمیمی در 30 دسامبر 1925، در خانواده‌ای بهائی متولد شد. در 17 سالگی برای ادامه‌ی تحصیل به هندوستان رفت و دو سال بعد ازدواج کرد. او و همسرش، پنج فرزند داشتند. آقای صمیمی پس از بازگشت به ایران یک مؤسسه‌ی آموزش زبان خارجی بنیان گذاشت که در آن زمان منحصر‌به‌فرد بود. حوالی سال 1953، آقای صمیمی و خانواده‌اش برای کمک به جامعه‌ی بهائی اندونزی به جاکارتا رفتند و 16 سال در آنجا زندگی کردند. وی در سفارت ایران مترجم و در دانشگاه جاکارتا استاد زبان انگلیسی بود. او یکی از اعضای فعال جامعه‌ی بهائی در ایران و اندونزی بود. آقای صمیمی ابتدا به عضویت محفل روحانی محلی جاکارتا و سپس به عضویت محفل روحانی ملی بهائیان اندونزی انتخاب شد. او در سال 1973 به ایران بازگشت. محفل روحانیِ ملّی او را به عضویتِ هیئت حقوقی‌ای منصوب کرد که وظیفه‌اش دفاع از حقوق بهائیان ستمدیده بود. وی پس از ربایش و ناپدید شدنِ اعضای محفل ملی در اوت 1980 به عضویت این محفل انتخاب شد. 

جلال عزیزی
آقای جلال عزیزی در سال 1928 در خانواده‌ای بهائی در تهران به دنیا آمد. پس از پایان دبیرستان برای تحصیلات دانشگاهی به آلمان رفت و در شهر فرایبورگ، در جنوب آن کشور، ساکن شد. پس از فارغ‌التحصیلی در اقتصاد و حقوق به ایران بازگشت، ازدواج کرد و کسب‌وکارش را آغاز کرد. او و همسرش سه فرزند داشتند. آقای عزیزی عضوی فعال در جامعه‌ی بهایی بود. طی سال‌های پرتلاطم انقلاب، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همواره او را تحت نظر داشت و چند بار وی را به علّت اعتقاداتِ دینی‌اش بازداشت و زندانی کرد، اما هر بار پس از یکی دو روز با وثیقه آزاد شد. اموال او و برادرانش را به جرم بهائی بودن، ضبط و مصادره کردند. افزون بر این، حساب بانکی او را مسدود کردند و وی مجبور شد معاملات مالیِ خویش را از طریق دیگران انجام دهد. او به رغم اینکه می‌دانست تحت تعقیب و نظارتِ سپاه پاسداران است به عنوان یکی از نمایندگان نهادهای بهائی برای دفاع از حقوقِ بهائیان ستمدیده با مقام‌های حکومتی دیدار می‌کرد. او و برادرش اسکندر عزیزی در یک هفته اعدام شدند. ابتدا وی به عنوان عضو محفل روحانی ملّی و سپس برادرش به عنوان عضو محفل محلی تهران اعدام شدند. برادر بزرگ‌تر آنها، حبیب‌الله، در ماه اوت همان سال اعدام شده بود. 

عزت‌الله فروهی
دکتر عزت‌الله فروهی در 31 دسامبر 1934، در روستای بروجن در استان چهارمحال بختیاری به دنیا آمد. در 9 روزگی مادرش را از دست داد و خاله‌اش او را بزرگ کرد. تحصیلات ابتدایی را در بروجن به پایان برد و برای تحصیلات دبیرستانی به تهران رفت. دکتر فروهی در جوانی پس از معاشرت با تعدادی از بهائیان، بهائی شد. او در سال 1961 به عنوان متخصص بیهوشی از دانشگاه اصفهان فارغ‌التحصیل شد. وی تحصیلات تکمیلی خود را در بریتانیا به پایان برد. او می‌خواست از دانش پزشکی‌اش برای کمک به مردم و جامعه استفاده کند. هنگامی که هنوز دانشجو بود با خانم شادانگیز روحانی ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد. پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، دو سال خدمت سربازی را در اهواز، بهبهان، دزفول و اندیمشک گذراند سپس به تهران رفت و به عنوان استادیار دانشکده ی پزشکی دانشگاه تهران مشغول به کار شد. با وجود این، پس از چند سال چون در ستون مذهبِ برگه‌ی استخدامش کلمه‌ی بهائی را نوشته بود از کار برکنار شد. در بیمارستانِ دیگری نیز به این سرنوشت مبتلا شد و پس از انفصالِ از خدمت حقوقش را ندادند. دکتر فروهی به زبان‌های عربی و انگلیسی تسلط داشت. او برای کمک به جوامع بهائی به چند کشور آفریقایی سفر کرد. در ایران، پس از چند سال، مهارت‌های پزشکی‌اش سبب شد که بر تعصبات مسئولان فایق آید و به عنوان رئیس بخش بیهوشی بیمارستان هفتصد تختخوابی منصوب شد– این بیمارستان کنارِ واحد بیمه‌ی وزارت کار قرار داشت. یک سال پس از انقلاب اسلامی، بنا بر دستور العمل سراسریِ وزرات بهداشت درباره ی اخراج بهائیان، دکتر فروهی از کار برکنار شد. مدیر و کارکنان بیمارستان از این امر به شدت ابراز تأسف کردند اما گفتند که جز اطاعت از دستور چاره‌ای ندارند. در مرداد سال 1359، یک سال پیش از اعدام، دکتر فروهی پس از ربایش و ناپدید شدنِ اعضای محفل ملی پیشین به عضویتِ محفل ملی ایران انتخاب شد.

دکتر محمود مجذوب
دکتر محمود مجذوب در سال 1930 در خانواده‌ای بهائی در شهرستان ملایر در همدان به دنیا آمد. در 17 سالگی با خانواده به تهران نقل مکان کرد. برای حمایت مالی از خانواده در بانک ملی مشغول به کار شد و به تحصیل شبانه پرداخت. پس از تکمیل تحصیلات دبیرستانی به دانشگاه رفت و در رشته‌ی حقوق از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. در سال 1960با خانم شکوه‌اعظم مجذوب ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد. اندکی پس از ازدواج برای کمک به جامعه‌ی بهائی نروژ به این کشور رفت و به عضویتِ نخستین محفل روحانیِ ملی بهائیان نروژ انتخاب شد. مدتی بعد با خانواده به ایران بازگشت و تحصیلات خود را ادامه داد و موفق به اخذ مدرک دکترای حقوق از دانشگاه تهران شد. او چند سال در وزارت کار اشتغال داشت، سپس دفتر حقوقیِ شخصی‌اش را افتتاح کرد و به ارائه‌ی مشاوره‌ی حقوقی به شرکت‌ها درباره‌ی اموری همچون بیمه‌ی تأمین اجتماعیِ کارگران پرداخت. پس از انقلاب دفترش را به علت بهائی بودن بستند. او یکی از اعضای فعال جامعه‌ی بهائی بود. وقتی در سال 1979به خانه‌ی باب در شیراز، از اماکن مقدسه‌ی بهائیان، حمله کردند، دکتر مجذوب یکی از دو فرد معتمدی بود که از طرف محفل روحانیِ ملّی مأمور شد تا با مسئولان شیراز دیدار کند و بکوشد تا تخریبِ این بنا را متوقف کند. به رغم خطرات آشکار این مأموریت، دکتر مجذوب از انجام وظیفه باز نایستاد. پس از ربایش و ناپدید شدن اعضای محفل ملی در اوتِ 1980 به عضویت این محفل انتخاب شد و به عنوانِ رئیس آن خدمت کرد. دکتر مجذوب می‌دانست که عضویت و ریاستِ محفل او را آماجِ حمله‌ی دولت کرده است. بنابراین، برای مصون ماندنِ خانواده‌اش از خطر، دو سال آخر عمر را در ناحیه‌ای دورافتاده در خانه‌ای گذراند که حمام و امکانات گرمایشی نداشت. در این شرایط، دسترسی به پوشاک و غذا هم محدود بود. سرانجام او در دسامبر 1981 همراه با دیگر اعضای محفل ملّی در جلسه‌ی محفل دستگیر و پس از 14 روز اعدام شد. 

ژینوس نعمت-محمودی
خانم ژینوس نعمت-محمودی در 8 اوتِ 1929 در خانواده‌ای بهائی در تهران متولد شد. پس از اخذ دیپلم با آقای هوشنگ محمودی ازدواج کرد. آقای محمودی یکی از اعضای محفل روحانی ملّی بهائیان ایران بود که پس از انقلاب اسلامی در سال 1359ربوده و ناپدید شد. خانم محمودی و همسرش سه فرزند داشتند.
خانم محمودی در دانشکده‌ی فیزیک دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و موفق به دریافت مدرک کارشناسی ارشد در هواشناسی شد. ایشان دستاوردهای حرفه‌ایِ فراوانی داشت. او نخستین زن هواشناس در ایران بود و به عنوان رئیس بخش تحقیقات جوّی و آب‌وهوایی ایران و رئیس دانشکده‌ی هواشناسی ایران خدمت کرد. تأسیس این دانشکده مدیونِ کوشش‌های خانم محمودی است که می‌خواست ایران در هواشناسی خودکفا شود. افزون بر این، وی مدیر کلّ سازمان هواشناسی ایران و استاد دانشگاه تهران بود. در دهه‌ی 1950 که خانم محمودی کارش را آغاز کرد، هواشناسی در ایران دانشی نوپا بود. به لطف 25 سال تلاش‌ خانم محمودی، اداره‌ی هواشناسیِ ایران توسعه یافت. وی اطلس جغرافیایی ایران را نوشت، اثری که ثمره‌ی 15 سال پژوهش درباره‌ی جغرافیای طبیعی و رابطه‌اش با فعالیت‌های صنعتی، کشاورزی و اقتصادی بود.
خانم محمودی نخستین ایرانی‌ای بود که درباره‌ی کاربرد بالقوه‌ی انرژی خورشیدی در ایران تحقیق کرد. او اغلب نماینده‌ی ایران در کنفرانس‌های بین‌المللیِ هواشناسی بود و همه‌ی دولتمردانِ ایرانی خدمات و صداقتش را ارج می‌نهادند و می‌ستودند. علاوه بر این، او عضو سازمان‌هایِ بشردوستانه‌ی گوناگونی بود که از میان آنها می‌توان به سازمان رهاییِ زنان و ریاستِ انجمن "صلح دیهیم" اشاره کرد. او این موفقیت‌ها را به رغم موانعِ ناشی از زن بودن و بهائی بودن کسب کرد. بعدها وقتی به سنّ بازنشستگی رسید، وزارت‌خانه با تقاضایِ بازنشستگیِ او موافقت نکرد زیرا بازنشستگیِ او را به ضرر دولت می‌دانستند. اما بلافاصله پس از انقلاب اسلامی به علّت بهائی بودن از کار برکنار شد. افزون بر این، حقوق و مستمری‌اش را قطع کردند و حساب بانکی‌اش را بستند. دولت، خانه‌ی او را مصادره و اسباب و اثاثیه‌اش را نابود کرد یا به دیگران بخشید.
خانم محمودی عضو فعال جامعه‌ی بهائی بود و در هیئت‌ها و نهادهای اداری گوناگونِ این جامعه خدمت می‌کرد. پس از ربایش و ناپدید شدنِ اعضای محفل ملّی، از جمله همسرش، در اوت 1980 وی به عضویت محفل ملی بهائیان ایران انتخاب شد.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------




Thursday, October 15, 2015

حمله به محافل روحاني محلي- علاوه بر هدف قرار دادن اعضاي محفل روحاني ملي، مقامات قضايي ايران اعضاي محافل روحاني محلي را نيز تحت تعقيب قرار دادند

حمله به محافل روحاني محلي - علاوه بر هدف قرار دادن اعضاي محفل روحاني ملي، مقامات قضايي ايران اعضاي محافل روحاني محلي را نيز تحت تعقيب قرار دادند.
حمله به محافل روحاني محلي 
از: صفحه 34 ديانتي ممنوع - آزار وتعقيب بهائيان در ايران- مركز اسناد حقوق بشر ايران، فروردين 1386

علاوه بر هدف قرار دادن اعضاي محفل روحاني ملي، مقامات قضايي ايران اعضاي محافل روحاني محلي را نيز تحت تعقيب قرار دادند.

تهران و كرج
در تهران، علي اكبر خرسندي، اولين عضو محفل روحاني محلي بود كه در تاريخ 23 فروردين 1358 به طناب دار آويخته شد.

متعاقب اعدام خرسندي، هفت تن ديگر از اعضاي سرشناس جامعه بهايي تهران در فاصله ارديبهشت تا آذر 1358 اعدام شدند. اين افراد عبارت بودند از:
غلامحسين اعظمي، علي اكبر معيني، بديع الله يزداني، يوسف سبحاني، يدالله محبوبيان، ذبيح الله مؤمني و بهروز سنايي.

بزرگ علويان، عضو محفل روحاني محلي در تهران، در تاريخ 2 تير 1360 اعدام شد. ...
در روز اعدام علويان، دو نفر از اعضاي محفل روحاني محلي كرج، هاشم فرنوش و فرهنگ مودت نيز به سرنوشتي مشابه دچار شدند.

روز بعد، در تاريخ 3 تير 1360 ، دكتر مسيح فرهنگي، از اعضاي مشاورين قاره اي كه در محفل روحاني ملي ايران و عراق نيز خدمت كرده بود، به همراه بديع الله فريد، نويسنده معروف بهايي و يدالله پستچي، بعد از 16 ماه زندان اعدام شدند.

ورقا تبيانيان نيز با آنها اعدام شد اگرچه او مثل فريد و پُستچي هيچ سمتي در اداره امور بهايي نداشت.

تنها چند ماه بعد از اين اعدام دسته جمعي، دو بهايي ديگر در تهران اعدام شدند: حسين رستگار- نامدار در 14 مرداد 1360 و حبيب الله عزيزي، عضو محفل روحاني محلي تهران، در تاريخ 7 شهريور در 12 آبان 1360 ،

شش نفر از اعضاي تازه انتخاب شده محفل روحاني محلي تهران در جلسه اي به همراه صاحبخانه دستگير شدند.*

يكي از بستگان شيوا محمودي- اسدالله زاده، عضو اعدام شده محفل، گزارش داد كه در حالي كه اعضاي محفل روحاني محلي در سلول انفرادي بودند به آنها شانس تبري از مذهب بهايي و به دست آوردن موقعيت مجدد خود در جامعه داده شده بود. تنها يك نفر از دستگيرشدگان، همسر شيدرخ- بقا، ترك مذهب كرده و آزاد شد.
در 14 دي 1360 ، هر شش نفر به همراه شيدرخ اميركيا- بقا، خانمي كه جلسه در خانه اش برگزار شده بود اعدام شدند

بعلاوه، هجده بهايي سرشناس تهران كه هيچ گونه سمت اداري نداشتند در فاصله مهر 1360 تا شهريور 1364 اعدام شده يا در زندان فوت نمودند.


_____________________________________

* اعضاي محفل روحاني طهران كه در تاريخ 14 دي ماه 1360 شمسي مطابق 4 ژانويه 1982 ميلادي به شهادت رسيدند:

1- جناب كورش طلائي
2- دكتر خسرو مهندسي
3- سركارخانم شيوا محمودي- اسدالله زاده
4- جناب عطاءالله ياوري
5- جناب فتح الله فردوسي
6- جناب اسكندر عزيزي
7- سركارخانم شيدرخ اميركيا- بقا( ايشان عضو محفل روحاني طهران نبودند بلكه ميزبان جلسه بودند و با اعضاي محفل روحاني طهران به شهادت رسيدند.


Local Spiritual Assembly members who were martyred
on 4th January 1982

Mr. Kúrush Ṭalá'í
Dr. Khusraw Muhandisí
Mrs. Shívá Maḥmúdí-Asadu'lláhzádih
Mr. 'Aṭá'u'lláh Yávarí
Mr. Fatḥu'lláh Firdawsí
Mr. Iskandar 'Azízí

Mrs. Shídrukh Amírkíyá-Baqá (She was not a LSA member but was the hostess and was martyred with the LSA members)




Wednesday, October 14, 2015

محفلی که تیرباران شد- جريان محاکمه‌ی هفت نفر از ۹ عضو محفل روحانی ملی بهائيان ايران، در دادگاه انقلاب اسلامی در زندان اوين در سال ۱۳۶۰


محفلی که تیرباران شد
فيلم حاضر نسخه‌ی کوتاه‌شده‌ی ويديوئی‌ست که از جريان يک محاکمه در دادگاه انقلاب اسلامی در زندان اوين در سال ۱۳۶۰به دست آمده است. اين ويديو بخش اصلی از جريان محاکمه‌ی هفت نفر از ۹ عضو شورای منتخب جامعه‌‌ی بهائيان ايران، معروف به محفل روحانی ملی بهائيان، در سال ۱۳۶۰ است. در حکم صادر شده عليه متهمان اين دادگاه مدت اين محاکمه دو ساعت و سی دقيقه ثبت شده است اما نسخه‌ی پيدا شده تنها دو ساعت از جريان دادگاه را نشان می‌دهد. کيفيت اين ويديو در اثر سال‌ها پنهان ماندن بسيار پايين است.
از گفته‌های قاضی در طول ويديو به نظر می‌رسد که که ضبط اوليه‌ی آن به منظور استفاده‌ی نمايشی در تلويزيون و برای عموم مردم ايران بوده؛ اما به هر دليلی اين فيلم هرگز پخش نشده است.
اين ويديو سال‌ها بعد توسط يکی از دست‌اندرکاران دادگاه انقلاب شناسائی و در اختيار يکی از آشنايان بهائی‌اش قرار می‌کيرد. بنياد تسليمی‌ پس از دستيابی به نسخه‌ای از اين ويديو آن را در اختيار شبکه‌ی تلويزيونی‌ بی‌بی‌سی‌ قرار می‌دهد و آنها متعاقباً بر پايه‌ی اين ويديوی نادر، اقدام به توليد مستندی با عنوان "عدالت انقلابی در ايران" می‌کنند.
در ويديوی اين محاکمه فقط ۷ مرد عضو محفل ملی بهائيان حضور دارند اما هشتمين عضو دستگير شده‌ی محفل، خانم ژينوس نعمت (محمودی) نيز بر اساس ادعای حکم صادره در همين جريان محاکمه و به همراه ۷ عضو ديگر محفل در پايان اين جلسه‌ی دوساعت و نيمه محکوم و در همان روز تيرباران می‌شود.

https://vimeo.com/142026624
                                                                                                                                            .    .
                      .                                                                                                                     .
http://aasoo.org/articles/53/

----------------------------------------------------------------------------------------------
عدالت انقلابی


تلويزيون بیبیسی در مستندی با عنوان "عدالت انقلابی در ايران" به عملکرد و سير تحول دادگاههای انقلاب از زمان تأسيس آنها تا امروز می پردازد؛ در اين مستند، بخش‌هایی از ويديویی تازه‌یافته از جريان يک محاکمه در دادگاه انقلاب اسلامی در اوين، نمايش داده می‌شود. ويديوی به دست آمده بخشِ اصلی از جريان محاکمه‌ی هفت نفر از ۹ عضو شورای منتخب جامعه‌‌ی بهائيان ايران، معروف به محفل روحانی ملی بهائيان، در سال ۱۳۶۰ است. در حکم صادر شده عليه متهمانِ اين دادگاه، مدت اين محاکمه دو ساعت و سی دقيقه ثبت شده است اما نسخه‌ی پيدا شده تنها دو ساعت از جريان دادگاه را نشان می‌دهد. کيفيت اين ويديو، در اثر سال‌ها پنهان‌ماندن، بسيار پايين است. اين ويديو زمينه‌ی اوليه و اصلی مستند بی‌بی‌سی در مورد سيستم قضایی ايران، و به ويژه دادگاه‌های انقلاب، پس از انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ است.
بنا به گفته‌های قاضی در طول ويديو، به نظر می‌رسد که که ضبط اوليه‌ی آن به منظور استفاده‌ی نمايشی در تلويزيون و برای عموم مردم ايران بوده؛ اما به هر دليلی اين فيلم هرگز پخش عمومی نشده است. اين ويديو را سال‌ها بعد يکی از دست‌اندرکاران دادگاه انقلاب شناسایی و توسط او در اختيار يکی از آشنايان بهایی‌اش قرار می‌گيرد. چندين سال پس از آن بنياد تسليمی‌ به نسخه‌ای از اين ويديو دسترسی یافته و آن را در اختيار شبکه‌ی تلويزيونی‌ بی‌بی‌سی قرار می‌دهد.



بخشی از ويديوی‌ محاکمه که در مستند "عدالت انقلابی در ایران" استفاده شده و نيز خلاصه‌ی ۳۰ دقيقه‌ای آن که در سايت "آسو" قابل دسترسی است به خوبی نشان می‌دهد که متهمان بهائی، مثل هزاران فرد ديگری که پيش و پس از آنها در دادگاه‌های انقلاب محاکمه شدند، از حق داشتن وکيل و حتی فرصت عادلانه‌ برای دفاع از خودشان محروم بوده‌ و با اتهاماتی عموماً بی‌پايه و بدون هرنوع سند يا پشتوانه‌ی حقوقی‌ مواجه بوده‌اند. هفت متهم حاضر در ويديوی اين محاکمه به همراه با خانم ژينوس محمودی‌ (نعمت)، عضو ديگر محفل ملی‌ بهائيان ايران که در جريان محاکمه نشانی از او نيست، در پايان اين جلسه‌ی دوساعت و نيمه محکوم و در همان روز تيرباران می‌شوند.
داستان اين هشت نفر و داستان‌های قربانيان ديگر دادگاه‌های ‌انقلاب اسلامی در فيلم "عدالت انقلابی در ایران"، تصويری بهنگام و قوی از نقض حقوق بشری و قضایی متهمان در دادگاه‌های انقلاب اسلامی را پيش روی مخاطبان و پژوهشگران قرار می‌دهد.
وب‌سایت بی‌بی‌سی نسخه‌ی کوتاه‌شده‌ی این فیلم و مجموعه‌ی دیگری از فیلم‌ها را در کنار "عدالت انقلابی" منتشر کرده است. این مجموعه را می‌توانید در نشانی زیر ببینید:
__________________________________________