Vahide Bakhsh
وحیده بخشی
فارسان میدان فدا / حال وقت بازگشت است و من با توشه ای مملو از عشق و وفا ، ایمان و ایثار ، شهامت و شجاعت و .... که از شهدا آموخته ام ، باز می گردم .
Vahide Bakhsh
-------------------------------------
فارسان میدان فدا
وحیده بخشی
اینجا محلی است واقع بر تپه ای خارج از شهر تبریز ، با وسعتی زیاد ، سپیدارهای سربلفک کشیده در کنار خیابان هایش با گلهای زیبا و رنگارنگ بر پای این سپیدارها ، ساکت و خاموش ، هیچ صدایی به گوش نمیرسد جز صدای برگهایی که نسیم همیشگی تبریز نوازششان می کند ، اینجا وادی رحمت است و یکی دیگر از امکان مقدس این دیار .
به آرامی قدم برمیدارم ، در حالی که درونم غوغایی به پاست ؛ مسرورم یا محزون ؟ شرمنده ام یا مفتخر ؟ نمیدانم ولی هر چه هست علتش را خوب می دانم ، منِ نالایق آمده ام زیارت ، زیارت مراقد مطهر شهدای جلیل القدر تبریز ، رضوان الله علیهم .
شهدائی که بارها خاک تبریز بلا انگیز را با خون پاکشان گلگون کردند ، تبریز که روز 28 شعبان 1266 یاد گرفت که چگونه عزیزترین ِ عزیزان را در آغوش کشد ، بعد از گذشت 138 سال ، بار ها آغوشش را برای در برگرفتن فدائیان جمال اقدس ابهی گشود .
برمزار مطهر جناب آقای یدالله آستانی و جناب فرامرز سمندری ، اولین شهدای دهه های اخیر تبریز می رسم که در تاریخ 22/4/1359 ابواب ملکوت را گشودند .
سپس بر مزار پاک آقای رضا فیروزی که در تاریخ 19/8/1359 به فوز عظیم نائل گشتند.
به فکر فرو می روم و به این می اندیشم که آنان چه سان با پر انقطاع به پرواز در آمدند و به ملکوت ابهی پر کشیدند ، پر کشیدن برایشان چه آسان بود !!!
اینک بلوک ششم هستم در مقابل مراقد مطهر جنابان ، مهدی باهری ، منوچهر خاضعی ، اسماعیل زهتاب ، عبدالعلی اسدیاری ، حسین اسدالله زاده ، الله وردی میثاقی ، مسرور دخیلی ، پرویز فیروزی ، حبیب الله تحقیقی که در تاریخ 7/5/1360 به جرگه شهدا پیوستند .
خوابی که شب قبل از شهادتشان دیده بودم در ذهنم تداعی می شود : آنها همه کت و شلوار سرمه ای و پیراهن سفید بر تن داشتند ، همه یک دست و یکرنگ ، همه بر روی چمن های سبز در سراشیبی ِمقابلِ گنبدِ زرینِ مقام اعلی با سینه ای ستبر و قامتی چون سرو ایستاده بودند و چند قدم جلوتر از آنان جناب یدالله آستان و آقای فرامرز سمندری سر حلقه شهدای اخیر تبریز ایستاده بودند ، همه خندان بودند و شاد ، همه خاضع بودند و خاشع . آری ، همه یکدست و یکرنگ بودند ، همه عاشق ، همه عارف ، آنان عاشق بودند ، عاشقان جمال جانان و " عاشقان خلعت هستی از بر فکنند و قبای سرخی از شهادت در بر کنند. " آنان عارف بودند و عارفان ردای اوهام براندازند و تشریف شریف حقیقت گیرند" بر روی چمنهای سبز ایستاده بودند ، مگر نه این است که چمن سبز را گل سرخ صفا می دهد، و همه سینه ای برافراشته و قامتی چون سرو داشتند آخر نه این است که در میدان فدا باید سینه ای ستبر و قامتی چون سرو داشت و در مقابلِ سهام چون خدنگ ایستاد. بله اضطراب و پریشانی را در مذبح عشق راهی نیست .
آیا وقتی جناب دخیل مراغه ای روز شهادت حضرت اعلی که شاهد آن واقعه مولمه بود ، میدانست که بعد از گذشت 138 سال داستان ازلی عشق و ایمان، بار دیگر تکرار خواهد شد ؟ این بار ذبیح کعبه عشق و فارس میدان وفا ،نوه دلیرش دکتر مسرور دخیلی خواهد بود ؟ مسرور دخیلی بعد از شنیدن حکم شهادت ، مسرور از قضای الهی کاسه ای زیر بغل نهاده و ضرب گرفته در میان جمع یاران و سایر زندانیان در اوج سرور و شعف دست می افشاند و پای می کوبد "یک دست جام باده و یک دست زلف یار ، رقصی چنین میانه میدانم آرزوست " سر می دهد ، زندانیان که همه از قاتلین و سارقین و سیاسیون هستند ، متأثر از مشاهده این همه جذبه و شوق و این همه دلاوری و بی باکی که از نه نفر محکوم به مرگ به منصه ظهور رسیده است ، شگفت زده و به هیجان می آیند و بعد از خاموشی سلولهای زندان یکصدا فریاد برمی آورند " الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر !" و آقای اسدیاری، شیر مرد دیگری که عازم قربانگاه است با مشتی گره کرده جواب می گوید "الله ابهی الله ابهی الله ابهی! " زندانیان به تقلید بانگ بر می آورند " الله ابهی ، الله ابهی الله ابهی" !
وقتی از سالمند ترین آنان جناب حسین اسدالله زاده علت سرور و شادمانی اش می پرسند در پاسخ می گوید در این لحظات آخر عمر لطف الهی و کرم بی منتهایش شامل حالم گردید زیرا که دوست نداشتم در بستر بیماری بمیرم ، ضربان این قلب هشتاد ساله باید به ضرب گلوله خاموش شود و چنین شد . آری شیر، شیر است اگر چه پیر بوَد .
جوانترین آنان یعنی جناب پرویز فیروزی وقتی که پدر به نصیحتش پرداخت که بهتر است چند روزی برای حفظ جان به مکان امنی پناه برد در پاسخ پدر از لسان قلم اعلی چنین فرمود : " اذا رأیت سیفا ان اقبل، اذا طار سهم ان استقبل " و چنین کرد و چنان شد .
در آخرین دقایق میگویند مولای حنون و مهربان از عالم بالا نظاره گر ماست ، آماده شوید که لحظاتی دیگر در عالم ملکوت در محضر مقدسش بار خواهیم یافت و آخرین مناجات آنان از دالانهای زندان بگوش کروبیان رسید و با شلیک گلوله ها در هم آمیخت " اللهم یا سبوح یا قدوس ..."
سپس بر مزار شهید جلیل القدر جناب جلال پیروی و جناب مقصود علیزاده از احبای ارومیه قدم می گذارم که در تاریخ 15/2/1360 به معبود و مقصود خود نائل گشتند و نهایتاً به زیارت مرقد شهید عزیز القدر جناب عزیز الله اشجاری از احبای ساکن اردبیل که در تاریخ 27/9/1364 به ملکوت عز قدم گذاشت ، موفق می شوم .
در این اندیشه ام که چه سان شهدای بزرگوار وقتی خبر شهادتشان را می شنوند به وجد و طرب می آیند و رقص کنان و پایکوبان آوازِ " یکدست جام باده و یک دست زلف یار ، رقصی چنین میان میدانم آرزوست " را سر می دهند و الله ابهی گویان به مسلخ عشق قدم می گذارند و آخرین مناجاتشان را با شلیک گلوله ها عجین می نمایند : " اللهم یا سبوح یا قدوس ......" و عروج می نمایند ؟ این چنین است که آن بزرگواران حبس را حصار سربلندی و زندان را ایوان عزت می یابند و بندهای آن را بند رفعت .
حال وقت بازگشت است و من با توشه ای مملو از عشق و وفا ، ایمان و ایثار ، شهامت و شجاعت و .... که از شهدا آموخته ام ، باز می گردم .
با اقتباس از روایت یکی از هم بندان شهدا
وحیده

No comments:
Post a Comment